29- عاقبت آتش بازی (چهارشنبه سوری)، رقص، موسیقی، شرابخواری و هرزگی اصحاب رَس

 

گزارش یک معجزه، از زبان یک پیرزن ارمنی:

عزاداری برادران ارامنه برای شهادت امام حسین(ع) نوۀ مظلوم حضرت محمد(ص)، سبب دوّمین درخشش تاریخی گریگور لوساووریچ(گریگور درخشان یا روشنگر یا منوّر) و آشکار شدن اسراری ناگفته از زندگانی دردناک وی و پیامبر بودن او، و شهید شدن وی به دست آتش پرستان آذربایجان (اصحاب رَسّ) با استناد به روایات موجود در کتب علاّمۀ مجلسی شیعه مذهب شد. و این درخشش دوّم همزمان شد با علامت آسمانی درخشش شگفت انگیز شهابسنگ منفجر شده در روسیّه، که به گفتۀ این پیرزن ارمنی، سبب ترس و وحشت کافران(کمونیستها) و شادی دینداران جهان شده است...

 

الف- شواهدی بر یکی بودن شخصیت گریگور لوساووریچ و حنظلة بن صفوان پیامبر:

ابتدا، وقتی به نام مبارک ایشان نظر می کنیم، متوجه شباهتی جالب می شویم میان معنای لقب "لوساووریچ" Լուսավորիչ به معنای "منوّر" یا "روشنگر"، و کـُنیَۀ "ابن صَفوان" به مثل همین معنی؛ زیرا در فرهنگ عربی "لسان العرب" ابن منظور (14/462) آمده است: "یومٌ صَفْوانُ: إذا کان صَافِیَ الشَّمْسِ لا غَیْمَ فیهِ و لا کَدَرَ...= روز صفوان: روزی است که خورشید در آن صاف و روشن بتابد و ابر و غبار و تیرگی در آن نباشد...".

و اما از جهت تاریخی:

- بنا به گفتۀ لسان المُلک سپهر، در ناسخ التواریخ:

“حنظلة بن صَفوان علیه السّلام... مأمور شد که اصحاب رَسّ را به دین عیسى علیه السلام دعوت کند؛ و آنان مردمى بودند که در کنار رودخانه ارس آذربایجان سکونت داشتند و درختان صنوبر را پرستش مى ‏کردند و براى درختان، قربانى مى‏ کردند. زنانشان به مساحقه و مردانشان به لِواط عادت داشتند. و چون حنظله علیه السّلام را شهید کردند، به خشم الهی دچار شده، به بادی تند و آتشی که از آسمان بارید نابود شدند”.

(حُجّة التفاسیر، سید عبدالحجّة بلاغی، انتشارات حکمت - قم:1386، ج2‏، مقدمه، ص 891).

البته، تاریخ و نسَبی که مرحوم سپهر برای حنظله(ع) نقل کرده، با آنچه ارامنه در مورد گریگور لوساووریچ مقدّس نقل میکنند، تفاوت دارد؛ ولی چنانکه مشاهده میشود، اصل روایت و جریان تاریخی، یکی است.

- ابوالفتوح رازی (مفسر شیعه در قرن 6ق، که قبر وی در نزدیکی ابن بابوَیه شهرری است) نیز در تفسیر خود، پیرامون اصحاب رَسّ گوید:

“. . . ایشان را رودی بود که آن را رسّ (ارس) می خواندند، و در میان ایشان پیامبران بسیاری بودند، و هیچ پیغامبر در میان ایشان برنخاست الاّ اینکه او را کشتند. و این رود، میان آذربایجان و ارمینیه (ارمنستان) بود، مردم آن جانب که سمت آذربایجان بود آتش پرست بودند. . . خداى تعالى در یک ماه سى پیامبر به ایشان فرستاد، هر روز یکى، اما ایشان همه را کشتند! . . .”.

(رَوضُ الجِنان و رَوحُ الجَنان فی تفسیرالقرآن، یا تفسیر ابوالفتوح رازی، ناشر: آستان قدس رضوى، مشهد: 1408 ق، ج‏14، ص 227).

- باید توجه داشت: حبس اوّل حضرت حنظلة بن صفوان(ع) پیش از حبس آخر آن بزرگوار است(که منجرّ به شهادت او شد) و شباهت بسیار وجود دارد میان روایات مورّخین اسلامی و مورّخین ارمنی در اینکه، درجریان حبس اوّل، "حنظلة بن صفوان" و"گریگور لوساووریچ" Գրիգոր Լուսավորիչ (بمعنی: گریگور منوّر) هردو پس از مدّتی حبس، آزاد می شوند؛ و نیز، یک غلام (در روایت اسلامی) و یک پیرزن (در روایت ارمنی) به ایشان مخفیانه از روزنه ای به "سیاهچال"، غذا می رسانده تا زنده بمانند.

غیاث الدین خواند میر (فوت:942ق) در تاریخ "حبیب السِّیَر"(چاپ خیام، تهران:1380ش) در فصل مربوط به ذکر احوال اصحاب رَسّ (1/39) می نویسد:

« خدای تعالى پیغمبرى را که نامش حنظله بود و بروایتى یس(؟) نام داشت بهدایت ایشان مبعوث گردانید و آنگروه بیعاقبت تکذیب پیغمبر خود کرده او را در چاه(یا سیاهچالی) حبس نمودند و بسنگى عظیم که جمعى از برداشتن آن عاجز بوده سر آن چاه را استوار ساختند و غلامى سیاه فام - که بآن پیغمبر عالیمقام ایمان آورده بود - به پشت خود هیزم کشیده و فروخته، از بهاى آن طعام میخرید و از شکاف آن حجره در چاه می انداخت تا موجب سدّ رمق (نیرو یافتن و رفع گرسنگی) حنظله میشد و چون مدت دو سال (و بنابر روایات ارامنه: 13 یا 15 سال) حال برین منوال بگذشت، منتقم جبار(خداوند) آن کفار را هلاک گردانید و فرشته ارسال داشت تا سنگ را از سر چاه برگرفته حنظله را بیرون آورد و باو وحى فرستاد که آنغلام سیاه رفیق تو در بهشت خواهد بود... ».

توضیح: هلاکت این گروه که آن پیامبر بزرگوار را در سیاهچال حبس کردند، تناقض یا منافاتی ندارد با آنچه که در روایات متواتره و معتبرۀ شیعه آمده که هلاکت اصحاب رَسّ پس از شهید کردن آن بزرگمرد در سیاهچال بود. زیرا، دانستیم که از جمع میان روایات - چه در تواریخ اسلام و چه در تواریخ ارامنه - چنین حاصل می شود که حبس این بزرگوار، دو یا چند مرتبه بوده، و چه بسا خداوند در نوبت اوّل حبس، گروهی از اصحاب رَسّ (گبرهای آذربایجان) را هلاک فرموده باشد؛ چنانکه پس از حبس آخر که منجرّ به شهادت این پیامبر مظلوم شده نیز، مابقی آن قوم جنایتکار لعین را هلاک فرموده باشد.

علامه محمد باقر مجلسی أعلی الله مقامَه در "حیاة القلوب" می نویسد:

“به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام منقول است که: شخصى از اشراف قبیله بنى تمیم که او را عمرو می ‏گفتند به خدمت حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه آمد (سه روز پیش از شهادت آن حضرت) و گفت: یا امیرَ المؤمنین! مرا خبر ده از قصه اصحاب رس که در کدام عصر بوده‏اند؟ و منزل هاى ایشان کجا بوده و پادشاه ایشان چه کسی بوده است؟ و آیا خدا پیغمبرى بر ایشان مبعوث گردانیده بود یا نه؟ و به چه چیز هلاک شدند؟ زیرا که من در کتاب خدا ذکر ایشان را مى ‏بینم (سورۀ قاف، آیۀ 12؛ و سورۀ فرقان، آیۀ 38) و خبر ایشان را نمى ‏بینم!

... پس حضرت اشاره به سینه مبارک خود نمود و فرمود که:

« در اینجا علم بی ‏پایان هست و لیکن طالبانش کمند! و در این زودى پشیمان خواهند شد در وقتى که مرا نیابند! »

... ایشان را به اعتبار آن نهر(ارس)، اصحاب رس مى‏ گفتند، و در آن زمان، در زمین نهرى از آن پرآبتر و شیرینتر نبود، و شهرى بزرگتر و معمورتر از شهرهاى ایشان نبود، و نام شهرهاى ایشان اینها بود (دوازده ماه شمسی): فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندارمَذ.

بزرگترین شهرهای ایشان اسفندارمَذ بود که پایتخت پادشاهشان بود؛ و پادشاه ایشان “ترکوذ” (همان تیرداد سوم اشکانی معاصر گریگور لوساووریچ) بود...

و در هر ماهى از ماههاى سال در یک شهر از آن شهرها یک روز را عید می گرفتند؛ به این نحو که اهل آن شهر همگی نزد آن صنوبرى که در آن شهر بود حاضر مى‏ شدند، و بر روى آن صنوبر پرده‏ هایی از حریر مى‏ کشیدند، که انواع صورتها در آن پرده بود، پس گوسفندها و گاوهایی می ‏آوردند و براى آن درخت قربانى کرده و هیزم جمع می کردند و آتش در آن قربانیها مى ‏انداختند، چون دود و بخار آن قربانیها در هوا بلند مى ‏شد و میان ایشان و آسمان حایل می گشت همه از براى درخت به سجده مى ‏افتادند و مى‏ گریستند و بسوى آن درخت تضرع مى‏ کردند تا از ایشان خشنود گردد!! پس شیطان مى‏ ‏آمد و شاخه‏ هاى آن درخت را به حرکت در مى‏ آورد و از ساق درخت مانند صداى طفلى فریاد مى‏ ‏کرد که:

“اى بندگان من! از شما راضى شدم، پس خاطرهاى شما شاد و دیده‏هاى شما روشن باد!”

پس در آن وقت سر از سجده بر مى ‏داشتند و شراب مى ‏خوردند و دَف و سنج و انواع سازها (و آلات موسیقی) را به نغمه در مى ‏آوردند، و در آن روز و شب پیوسته مشغول عیش و طرب بودند، و روز دیگر به جاهاى خود بر مى‏ گشتند.

به این سبب، و به اعتبار نام آن شهرها، عجم (= مجوس، گبرها، زرتشتیان) ماههاى خود را به این نامها مسمّا گردانیدند، چنانچه آبان ماه و آذر ماه مى‏ ‏گویند، و چون هر ماهى که عید شهرى بود، میگفتند: این عید ماه فلان شهر است، پس این ماهها به نام آن شهرها مشهور شد.

چون عید شهر بزرگ ایشان (اسفندارمَذ) مى‏شد، صغیر و کبیر ایشان به آن شهر آمده و نزد صنوبر بزرگ و چشمه اصلی حاضر میشدند، و سراپردۀ رفیعى از دیبا که به انواع صورتها آن را زینت داده بودند بر سر آن درخت مى ‏زدند و از براى آن سراپرده دوازده درگاه مقرّر کرده بودند که هر درگاهى مخصوص اهل یکى از آن شهرها بود، پس از بیرون آن سراپرده براى آن صنوبر سجده مى کردند، و براى آن درخت چندین برابر قربانی هایی که از براى درختان دیگر مى ‏آوردند، قربانى مى ‏کردند.

پس باز ابلیس لعین مى ‏آمد و آن درخت را حرکت شدیدى میداد و از میان آن درخت به آواز بلندى با ایشان سخن مى ‏گفت و ایشان را وعده‏ ها و امیدواری ها میداد به چندین برابر آنچه شیاطین دیگر، از درختان دیگر، ایشانرا امیدوار میکردند. پس سرها از سجده بر میداشتند، و چندان به پرخوری و شراب خواری و طرب و شادى و ساز (و آواز و موسیقی) و لهو و لعب مشغول میشدند که مدهوش (از خود بیخود) مى‏ گشتند.

آنها در این عید بزرگ، دوازده شبانه روز به عدد تمام عیدهاى (ماههای دوازدهگانه) سال، مشغول این حالت بودند (و این برابر با همان “عید نوروز” است که در اصل، در اسفندماه بوده و دوازده روز از اسفندارمَذ را جشن گرفته و سیزده را نحس می دانستند). آنگاه پس از انجام مراسم جشن، به جاهاى خود بر مى ‏گشتند.

چون کفر و پرستش غیر خدا توسط ایشان بسیار به طول انجامید، حق تعالى پیغمبرى بر ایشان مبعوث گردانید (که به قرینه دیگر روایات، همان حنظلة بن صفوان یا گریگور لوساووریچ معروف است)؛ پس این پیامبر، مدت مدیدى در میان ایشان ماند و آنها را به سوى معرفت خدا و عبادت او و شناختن پروردگارى او دعوت نمود، اما ایشان پیروى او نکردند. پس آن پیامبر دید که آنها بسیار در گمراهى و ضلالت فرو رفته اند و به نصایح او از خواب گران غفلت بیدار نمیشوند و به جانب رشد و صلاح خود ملتفت نمی گردند؛ هنگام عید شهر بزرگشان (نوروز – اسفندارمَذ) شد؛ پیامبر مذکور با خداوند تعالی مناجات کرد و گفت:

« پروردگارا! این بندگانت بغیر از تکذیب من و کافر شدن به تو، امرى را اختیار نمى ‏کنند و درختى را مى ‏پرستند که از آن نفعى و ضررى نمى ‏یابند! پس همه درختان ایشان را که میپرستند خشک کن و قدرت و سلطنت خود را به ایشان بنما! ».

پس صبح روز بعد دیدند که جمیع درختان ایشان خشکیده است، در این حالت متعجب و ترسان شدند و دو فرقه گردیدند:

گروهى از ایشان گفتند: این مرد که دعوى پیغمبرى خداى آسمان و زمین میکند براى خدایان شما (یعنی همان ایزدهای آیین مهر و زرتشت و امثال آن) جادو کرده، تا روى شما را از جانب خداهاى شما بسوى خداى خود بگرداند!

و گروهى دیگر گفتند: نه، بلکه خدایان شما غضب و خشم کرده اند بر شما براى آنکه این مرد عیب ایشان را مى‏گوید و مَذَمّت ایشان را مى‏کند و شما او را منع نمی کنید! پس به این سبب، خدایان، حسن و طراوت خود را از شما پنهان کرده اند تا شما از براى ایشان غضب کنید و انتقام از این مرد بکشید!

پس همه اتفاق کردند بر قتل آن حضرت، و چند اُنبوبه (یعنی لوله) گشاده و طولانى از سرب ساختند و آنها را به یکدیگر پیوند دادند تا به قدر عمق آن چشمه بزرگ که نزد درخت بزرگ ایشان بود، شد. پس آنرا در میان چشمه گذاشتند و متصل به کف چشمه کردند و دهانه اش را از آب بیرون گذاشتند. سپس آب میان آن را خالى کرده، در میان آن اُنبوبه رفتند و چاه عمیقى در میان آن چشمه کندند (مانند سیاهچال) و پیغمبر خود را در میان آن چاه انداختند و سنگ بزرگى بر دهان آن چاه افکندند و بیرون آمدند. آنگاه، آن انبوبه ‏ها را از میان آب بیرون آوردند تا آب روى آن چاه را پوشانید، پس گفتند: الحال امید داریم که خداهاى ما از ما راضى شوند که دیدند ما کشتیم آن کس را که ناسزا به ایشان مى ‏گفت و او را در زیر بزرگ ایشان دفن کردیم، شاید که طراوت آنها براى ما برگردد!

پس در تمام آن روز صداى ناله پیغمبر خود را میشنیدند که با پروردگار خود مناجات میکرد و میگفت:

«اى سیّد من! مى‏ بینى تنگى جا و شدت غم و اندوه مرا! پس رحم کن بر بى ‏کسى و بیچارگى من! و زود من را قبض روح کن! و تأخیر مکن اجابت دعاى مرا! »

تا آنکه به رحمت الهى واصل شد، صَلواتُ اللّهِ عَلَیه.

پس حق تعالى به جبرئیل وحى نمود که:

« اى جبرئیل! این بندگان من که مغرور گشته اند به حِلم (بردباری) من و ایمن گردیده اند از عذاب من، و غیر مرا می‏پرستند و پیغمبر مرا میکشند، آیا گمان میکنند که با غضب من مقابله میتوانند کرد؟! یا از مُلک و پادشاهى من بیرون میتوانند رفت؟! و حال آنکه من انتقام‏ گیرنده ام از هرکس که معصیت من کند و از عِقاب من نترسد! به عزت خود سوگند میخورم که ایشان را عبرتى و پندى گردانم براى عالـَمیان! ».

پس ایشان مشغول عید خود بودند که ناگاه باد تند سرخى بر ایشان وزید که حیران شدند و ترسیدند و به یکدیگر چسبیدند، پس زمین زیر ایشان را خدا چون گوگردی افروخته کرد، و ابرى سیاه بر بالاى سر ایشان آمد و آتش بر ایشان بارید تا آنکه بدن هاى ایشان گداخت و ذوب شد چنانچه سرب در آتش ذوب می ‏شود! پس پناه مى ‏بریم به خدا از غضب او؛ «لا حَولَ و لا قوّةَ اِلاّ باللّهِ العلىِّ العظیم»...

(شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا(ع)، باب 16، و نیز: علل الشرایع، باب 38، این روایت را از امام رضا(ع)، از پدران گرامی اش، از حضرت امام حسین(ع) نقل کرده است).

... و امام موسی کاظم علیه السّلام فرموده اند:

اصحاب رَسّ، که حق تعالى در قرآن ایشان را یاد فرموده، گروهى بودند که نهرى داشتند که آن را رَسّ (ارس) میگفتند... و کم روزى بود که در میان ایشان پیغمبرى به دعوت الهى قیام نماید و او را نکشند! و آن نهر در مُنتهاى آذربایجان بود، ما بین آذربایجان و ارمنیه...

پس حق تعالى در یک ماه، سى پیغمبر بر ایشان مبعوث گردانید، همه را کشتند، پس خدا پیغمبر دیگر بر ایشان مبعوث گردانید و او را به نصرت خود مُؤیَّد گردانید و با او ولیّى نیز مبعوث گردانید که یاور او باشد.

پس آن ولىّ، جهاد کرد با ایشان در راه خدا چنانکه حقّ جهاد است، و چون با او در مقام مدافعه برآمدند، حق تعالى میکائیل را در وقت بذر افشاندن ایشان فرستاد، که از همه وقت بیشتر احتیاج به آب داشتند، و نهر ایشان را به دریا متصل کرد که آب نهر ایشان به دریا رفت و چشمه‏ هاى آن نهر همه را سدّ کرد و پانصد هزار مَلَک (در روایت دیگر: پانصد ملک) با میکائیل آمدند و آبهایى که در نهر مانده بود خالى کردند، پس حق تعالى جبرئیل را فرستاد که هر چشمه و نهرى که در مُلک ایشان بود خشک کرد و مَلَک المَوت(عزرائیل) را فرستاد که جمیع حیوانات ایشان را کشت، و بادهای شَمال و جَنوب و صبا (باد مشرق) و دَبور (باد مغرب) را امر فرمود که جمیع جامه‏ ها و متاع هاى ایشان را پراکنده کرده، به سر کوهها و دریاها افکند، و زمین را امر فرمود که طلا و نقره و زیورها و ظروف ایشان را فرو بَرَد. و آن گنجها در زیر زمین خواهند بود تا قائم آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلم (حضرت مهدی(عج) همراه با حضرت عیسی مسیح -ع) ظاهر گردد، و براى او از زمین بیرون خواهند آمد.

چون صبح بیدار شدند دیدند که نه آب دارند و نه طعام و نه گوسفند و نه گاو و نه لباس و نه فرش و نه ظرف و نه مال، پس قلیلى از ایشان به خدا ایمان آوردند و خدا ایشان را هدایت کرد به غارى که در کوهى بود که راهى بسوى ایشان داشت؛ و به آن غار پناه بردند و نجات یافتند، و ایشان بیست و یک مرد بودند و چهار زن و دو پسر؛ و آنها که بر کفر خود ماندند ششصد هزار کس بودند و همه از تشنگى و گرسنگى مردند و احدى از ایشان باقى نماند. پس آن جمع قلیلى که ایمان آورده بودند به خانه‏ هاى خود برگشته، دیدند که همه ویران و سرنگون شده است و اهلش همه مرده اند.

پس از روى اخلاص به درگاه خدای بخشنده تضرّع و استغاثه کردند که حق تعالى زراعت و آب و چارپایان به ایشان کرامت فرماید - به قدر حاجت ایشان - و زیاده ندهد که باعث طغیان ایشان گردد، و سوگند یاد کردند که اگر پیغمبرى بسوى ایشان مبعوث گردد او را یارى کنند و به او ایمان بیاورند. پس چون حق تعالى صدق نیّت ایشان را می ‏دانست بر ایشان ترحم فرمود و نهر ایشان را جارى گردانید و زیاده از آنچه سؤال کردند به ایشان عطا فرمود، و آنها پیوسته به ظاهر و باطن در مقام اطاعت و بندگى بودند تا آنکه منقرض شدند و از نسل ایشان گروهى بهم رسیدند که به ظاهر اطاعت مى‏کردند و در باطن منافق بودند، پس خدا ایشان را مهلت داد تا آنکه معصیت خدا بسیار کردند و مخالفت دوستان الهى کردند، پس حق تعالى دشمن ایشان را بر ایشان مسلط گردانید که بسیارى از آنها را کشت، و بر آن قلیلى که ماندند طاعون فرستاد که احدى از ایشان باقى نماند؛ و نهرها و منازل آنها در عرض دویست سال بى ‏صاحب و خراب افتاده بود.

پس حق تعالى گروه دیگر را برانگیخت که در منازل ایشان ساکن شدند و سالها به صلاح و سَداد (درستی) بودند. ولی بعد از آن مرتکب فواحش شدند و دختران و خواهران و زنان خود را به عنوان صله و هدیه به همسایه و یار و دوست خود می ‏دادند که با آنان زنا کنند، و این را صله و احسان میشمردند (همانند آیین مزدک مجوسی و کمونیست های امروزی)؛ تا آنکه عملى از این بدتر مرتکب شدند: مردان با مردان مشغول لِواط شده، زنان را ترک کردند! و چون شهوت بر زنان غالب شد، “دِلهاث” (به معنی: پُررو، چابک و تند و تیز) دختر ابلیس، که با خواهر خود “شیصار” (احتمالاً: شِیصاء یا صِیصاء، به معنی: زن یا درخت خرمایی که لقاح نپذیرد و نطفه یا هسته در خود نپرورد! - تاج العروس، ج1، ص190)، از یک تخم بیرون آمده بود، به صورت زنى به نزد زنان ایشان آمد و به ایشان تعلیم کرد که شما نیز با یکدیگر (مانند ما دو خواهر) مساحقه کنید، چنانچه مردان شما با یکدیگر لواط مى‏ کنند! و به ایشان آموخت که چگونه این عمل قبیح را انجام دهند! پس اصل این عمل (مساحقۀ زنان یا دختران) از “دِلهاث” بهم رسید، پس حق تعالى بر ایشان مسلط گردانید صاعقه را در اول شب، به زمین فرو رفتن را در آخر شب، و صداى عظیم و مهیبى را در وقت طلوع آفتاب، که احدى از ایشان باقى نماندند...».

پایان گفتار علامه مجلسی در "حیات القلوب"، چاپ انتشارات سرور- قم، ج‏2، ص1017-1027، باب 24: در بیان قصه حنظله علیه السّلام و اصحاب رسّ.

در “تاریخ گزیده” حکایت اصحاب رس و حنظله علیه السلام بدین طریق مسطور است که:

“ایشان (گبران آذربایجان) را پادشاهی بود موسوم به “رَسّ”، و او در اوایل حال به پرستش معبود حقیقی قیام می نمود و چون زمان سلطنتش به طول انجامید عُجب و غرور به خود راه داده دعوی خدایی کرد. و مردان آن قوم لِواط می کردند و با چهارپایان نزدیکی می نمودند؛ و زنان ایشان نیز با هم مساحقه լեսբիանիսմ = Lesbianism میکردند... (چنانکه متأسفانه اکنون نیز، ترکهای ترکیه و آذربایجان، یکی از بزرگترین گروه ها یا احزاب همجنس بازان زن: Sevicilik یا همان عنوان بین المللی Lezbiyenlik را در آسیا دارند و به عمل غیر انسانی، ضدّ دینی وضدّ اخلاقی همجنس بازی، تحت عنوان "آزادی" افتخار هم می کنند!!)... و چون جرایم و گناهان ایشان از حدّ تجاوز کرد، خدای متعال حنظلة بن صَفوان (یا همان گریگور لوساووریچ) علیه السّلام را به دعوت ایشان مبعوث گردانید و حنظله مدتی به هدایت آن گمراهان پرداخته، فایده ای بر آن مترتب نشد؛ پس هلاکت آن قوم را از خدا مسألت نمود و تیر دعای او به هدف اجابت رسیده، باریتعالی آب باران را از ایشان بازگرفت و رسّ (پادشاه) و اتباع او از قحطی به تنگ آمده و این گرفتاری را از جانب خود حنظله (گریگور) دانسته، او را تیرباران کردند؛ اما بر حَسَب تقدیر، تیر، بازگشته بر خود تیرانداز فرود میآمد و این گونه اکثر لشکرش کشته شد. پادشاه به قلعه رفت و قابض ارواح (عزرائیل) به تعقیب او، به آنجا شتافت، ولی او یک سال امان طلبید تا ایمان بیاوَرَد. پس مَلَک المَوت (عزرائیل) به اذن الهی، پادشاه را ایمن گردانیده (و مهلت داد)؛ پس او در آن اوقات به مرتفع سازی(تشیید) بروج مُشیَّده(بلند، استوار و برافراشته) از جنس آهن و روی و ارزیز قیام نمود؛ لیکن بر طبق این آیه کریمه:

«اَینَما تَکُونوا یُدرِککُمُ المَوتُ وَلو کُنتُم فی بُرُوج ٍمُشیَّدَةٍ»

«هرکجا باشید، مرگ شما را دریابد؛ اگرچه در برج ها و قلعه های مرتفع و استوار باشید!»

(سورۀ نساء، آیۀ 78)

نتیجه ای بر آن مترتّب نشد و بعد از انقضای مدت مذکور (مهلت یک سال)، آن پادشاه بدعاقبت، بجانب جهنم شتافت...”.

(نقل توأم با ویرایش و تصرّف، از: تاریخ حبیب السِّیَر، غیاث الدین خواند میر (فوت 942 ق)، نشر خیام‏ - تهران‏: 1380ش، ج1، ص39؛ نیز رجوع شود به: تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی (فوت 750 ق)، ‏تحقیق و تصحیح: عبد الحسین نوایى‏، انتشارات امیرکبیر- تهران: 1364ش، صص27-28).



 گریگور لوساووریچ = منوّر، روشنگر  Saint Gregory the Illuminator Գրիգոր Լուսավորիչ

«گریگور لوساووریچ (منوّر، روشنگر)»

“Saint Gregory the Illuminator”

Գրիգոր Լուսավորիչ

گریگور لوساووریچ مقدس، طبق روایات ارامنه؛ و تطبیق او با حضرت حنظلة بن صفوان:

این مبلّغ بزرگ، به سبب ارادتی که به دین مسیح داشت، از تیرداد سوم اشکانی رنج و آزار بسیار دید و به فرمان او سیزده یا پانزده سال در سیاهچالی هراسناک، زندانی شد. (تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، نشر نائیری، تهران:1380ش، بندهای 122و124؛ تاریخ تارون، هوُهان مامیکونیان، تصحیح وارتان وارتانیان، ایروان:1989م، ص34: پانزده سال؛ تاریخ سرزمین آغوانک، مُوسِس کاقانکاتواتسی، تصحیح: واراگ آراکلیان، ایروان، ص24؛ تاریخ ارمنیان، هوهانس دراسخاناگردتسی، ‌به کوشش: گ. توسونیان، ایروان: 1996م، ص 43: پانزده سال).

آنچه که موجب خشم تیرداد سوم اشکانی بر گریگور شد مراسمی بود که در معبد الهۀ آناهیتا (الهه یا مادر مهرپرستی) بر پا شد و تیرداد در آنجا از گریگور خواست تا به این الهه ادای احترام کند؛ ولی گریگور به علت اعتقادش به مسیحیت (که مانند دین ما اسلام، فقط خدای یگانه را مستحقّ تعظیم و سجده می دانست) از این کار سر باز زد...

مردم این نواحی، قبل از گرایش به مسیحیت، به تبعیّت از گبرها، بت پرست بوده و بتهای بیشماری را می پرستیدند که مهمترین آنها آرامازد، آناهید (آناهیتا)، آستقیک و واهاگن بودند.

پس از چند سال که از زندانی شدن گریگور می گذشت دادن غذا و آب را به او قطع کردند و به گمان همگان، او دیگر مرده بود؛ ولی از عجایب روزگار، پیرزنی هر روز قرصی نان و مقداری آب از سوراخ آن دخمه (سیاهچال) به درون می فرستاد و بدون آنکه از زنده یا مرده بودن گریگور آگاهی داشته باشد این کار را تا زمان آزادی وی از زندان ادامه داد.

دقت شود: این پیرزن در روایت ارمنی (که به گریگور لوساووریچ غذا می رسانده)، تطبیق می کند با آن غلام در روایت اسلامی فوق (که به حنظلة بن صفوان، غذا می رساند).

(جهت مطالعۀ بیشتر در رابطه با این مسائل و جریان سیاهچال "خور ویراب" رجوع شود به: ارمنستان، انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، انتشارات وزارت خارجه، چاپ اول 1388؛ تاریخ کلیسای ارمنی، ادیک باغداساریان، ناشر: مؤلّف- تهران).

خور ویراب Խոր Վիրապ و دشت و کوه آرارات Արարատ 

«دخمه یا سیاهچال «خور ویراب» در ارمنستان، محلّ احتمالی حبس حنظلة بن صفوان و نزد ارامنه: گریگور لوساووریچ. دشت و کوه آرارات Արարատ در زمینۀ عکس های این بنای تاریخی قابل مشاهده است.

گبرهای آذربایجان، خداپرستان را دراینجا حبس و شکنجه میکردند؛

که پس از شکست آنها از ارامنه، تبدیل به کلیسا شد».

(خور ویراپ Խոր Վիրապ در زبان ارمنی،

به معنی گودال یا چاه یا سیاهچال عمیق است)

خور ویراپ Խոր Վիրապ

پس از آزادی گریگور مقدس، پادشاه(تیرداد سوم اشکانی) و بزرگان از وی به عجز خواستند تا از گناه ایشان درگذرد، و ازخدایی که وی باورش دارد، بهر ایشان طلب بخشایش کند. آنگاه گریگور مقدس، موعظه آغاز کرد و از رحمت پروردگار سخن راند و مردم را به شناخت خداوند خواند و گفت:

‹‹اینک او را بشناسید! کسی که شما را از تاریکی به روشنایی پرتو شکوهمند خویش فراخواند. به عرش مواهب او نزدیک شوید و از او بخشایش جویید و از آلودگی و بدی و کفر زدوده شوید! جسم خود را با آب زندگی شستشو دهید و سزاوار پوشیدن جامهٔ درخشان افتخار گردید!››

(تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، انتشارات نائیری، تهران:1380ش، بندهای221، 225و232؛ تاریخ سرزمین آغوانک، مُوسِس کاقانکاتواتسی، تصحیح واراگ آراکلیان، ایروان، ص25).

گریگور مقدس مردمان را این گونه به قبول خدای یکتا فرا خواند و ایشان را دیانت آموخت.

‹‹او با این سخنان، دل مردمان را روشن ساخت و آن را با مِهر و محبت خدایی سرشت (و آنها) با فروگذاشتن آیین یاوهٔ بت پرستی (که آتش پرستی گبران نواحی ارس آذربایجان نیز شاخه ای از آن بود)، به راه پرستش خدای بنده نواز باز آمدند.›› (آگاتانگقوس،

/ 2 نظر / 69 بازدید
مسعود رضانژاد فهادان

استاد خوبم، سلام علیکم! در تاريخ یک شنبه، 13 اسفند 91 نوشته (گريگور لوساووريچ عليه‌السلام) شما به فهرست نوشته هاي برگزيده در مجله پارسي نامه افزوده شده است. http://www.parsiblog.com/Mag اميدواريم هميشه موفق باشيد.

بهزاد منفرد

چه پست خوبی بود به منم سر بزن اگر دوست داشتی تبادل لینک هم بکنیم