55- شرح و نقد گزیدۀ شعر بزم خاموش سروده مهدی سهیلی - هنر را به گناه آلوده نسازیم

((عاقبت زیبایی های دنیا))

((عاقبت بزم های پر چراغانی ما))

((پاکی بزرگترین هنر است؛ هنر را به گناه آلوده نسازیم!))

((نقد نیز نوعی ادب است؛ ادب را با "بی ادبی" نیامیزیم!))

"بزم خاموش!" (شاهکار مهدی سهیلی)

شادروان مهدی سهیلی - شاعر معاصر و گوینده سابق رادیو ایران - سَرایندۀ طلوع محمد(ص) و بزم خاموش

شرح و نقدی بر گزینش و گلچینی از قطعه مثنوی زیبا، دلکش، بی نظیر و آموزندۀ "بزم خاموش"، سروده شاعر دلسوخته، ادیب قدرناشناخته، گوینده سابق رادیو ایران، شادروان استاد مهدی سهیلی (وفات: 1366ش).

 

شرح حال اجمالی استاد مهدی سهیلی (تولد: ۷ تیر ۱۳۰۳- وفات: ۱۸ مرداد ۱۳۶۶) :

مهدی سهیلی، هفتم تیرماه 1303ش در خیابان مولوی تهران در خانواده ‌ای مذهبی به دنیا آمد، پدرش غلامرضا از نوادگان حاج اکبر سمنانی (از شاعران بزرگ معاصر) و نیای مادرش اصفهانی بود. مادر مهدی سهیلی به کودکان و نوجوانان قرآن تدریس میکرد. مهدی سهیلی پس از پایان تحصیل در مکتب و سپس فراگرفتن برخی علوم حوزوی همچون صرف و نحو عربی، منطق و معانی نزد اساتید فن، دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد. سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد. در سال 1322ش نام خانوادگی خود را از "حاجی علی اکبری سمنانی" به سهیلی تغییر داد. او مدت دو سال برای امرار معاش خانواده به عنوان حسابدار در حجره یکی از تجار بازار تهران حسابداری میکرد. سهیلی به زبان عربی تسلط داشت و با زبان انگلیسی نیز آشنا بود. مهدی سهیلی از حدود سال 1325 صبحها در رادیو، قرآن میخواند و پس از آن در سال 1335 به دعوت مدیر کل وقت اداره کل انتشارات و تبلیغات برای همکاری به رادیو دعوت شد. مهمترین برنامه ‌ای که مهدی سهیلی در آن شرکت داشت برنامه «مشاعره» بود که سالها از رادیو ایران پخش ‌میشد. این برنامه بنا به پیشنهاد شخص مهدی سهیلی طراحی و راه اندازی شده بود، زیرا او اعتقاد داشت که مشاعره و یادآوری اشعار ناب و پرمحتوای بزرگانی چون سعدی، میتواند یادآور فرهنگ و هویّت ملّی، دینی و اخلاقی از دست رفتۀ ما، برای نسل جوان و غافل امروزی باشد. آثار و اشعار دلنشین مهدی سهیلی بزودی در میان مردم پایگاهی بس عظیم و ارجمند یافت و حتی چند اثر وی در سال 1957 میلادی در شوروی (مسکو) ترجمه و منتشر شد. مهدی سهیلی اعتقادات دینی قوی داشت و شاهد آن – گذشته از برخی سروده های دلکش او چون "طلوع محمّد(ص)" که مدیحۀ رسول اکرم(ص) در قالب "شعر نو" است، و اضافه بر مندرجات لابلای برنامه ها و آثارش چون «بزم شاعران» که گهگاه بمناسبت ولادت ائمّه اطهار(ع) سخنانی بلیغ در مدح ایشان، در آغاز برنامه یا پیش از ارائه قطعه شعر مورد نظر، بر زبان یا قلم رانده - برنامه مذهبی «دریچه‌ ای به جهان روشنایی» بود که با پیشنهاد و طراحی او، در ماه مبارک رمضان سال 1355ش از رادیو ایران پخش میشد. سهیلی حدود سی سال در رادیو ایران به نمایشنامه ‌نویسی و اجرای کارشناسانۀ برنامه‌ های ادبی همچون «شعر و زندگی» و «بزم شاعران» اشتغال داشت. او در برابر ناملایمات دوران زندگی، و اذیّت و آزار حسودان و دشمنان، همواره حلیم و صبور، و همچنان شکرگزار درگاه الهی بود. از خصوصیات بارز شخصیت او، صراحت در گفتار بود. سهیلی معتقد بود: «حق گفتن و دشمن برای خود تراشیدن بسی بهترست از ناحق شنیدن و دوست یافتن». وی افراد معتقد به خضوع و فروتنی بی قید و شرط (و به اصطلاح امروزیها: همرنگ جماعت) را هرگز نمی پذیرفت. این گفتار ارزشمند از مهدی سهیلی معروف است که خِطاب به دشمنان و بدخواهان خود میگفت: «مرا بسیار دوست صمیمی و دشمن قدیمی است. دوستان در پی تهییج من اند، و دشمنان در پی ترویج من؛ که خداوند بر عمر یکایکشان بیافزاید!». مهدی سهیلی سرانجام در 16مرداد 1366ش در 63سالگی، بر اثر سکته مغزی، دار فانی را وداع گفت. قبر این شاعر دلسوخته و ادیب قدرناشناخته، کنار کفشداری زنانه صحن امامزاده طاهر (در بخش شمال شرقی صحن حضرت شاه عبد العظیم حسنی علیه السّلام) واقع است. روح دردمندش شاد، و خاک پاکش پر نور باد...[1]

مزار حضرت شاه عبدالعظیم حسنی(ع) و امامزاده طاهر(ع) در شهر ری، جنوب تهران

وصیّت شادروان استاد مهدی سهیلی:

دل چو بی یاد خدا شد، نیست دل، گوریست سرد!

ای عزیزان! این شما را واپسین پند است و بس

هر کجا باشید دل را با خدا دارید خوش

نورباران دل از یاد خداوند است و بس

(اشک مهتاب، مهدی سهیلی، بخش "وصیت"، ص87)

 

* آتش فرهنگ "نقد وحشیانه" امروزی دامن مرحوم استاد مهدی سهیلی را نیز گرفت:

پاسخ محمد پیمان در "مردی برتر"، به دشمنان و حسودان مرحوم استاد مهدی سهیلی:

استاد محمد پیمان، در تقریظ یا ستایش‌نامه ای که در خرداد 1350ش، بر چاپ پنجم کتاب "اشک مهتاب" مهدی سهیلی نوشته - با عنوان "مردی برتر" - از جمله چنین میگوید:

«... افتخاریست بزرگ، و مباهاتیست شکوهمند، برای من، برای تو و برای تمامی آنانکه سخن راستین و شامِخ (بلند) را میستایند و به شاعر صادق و هنرمند - هرکه باشد - مهر میورزند... آنگاه که با چهرۀ اصیل و صادقانۀ شاعری همانند "مهدی سهیلی" روبرو میشوند. و اینک تمام اعتقادم اینست که هیچ عاملی جز صداقت و صمیمیت در اندیشه... باعث انتشار بیست هزار نسخه (تیراژ) از مجموعه (اشعار) "اشک مهتاب" (از مهدی سهیلی) در پنج چاپ، آنهم در مدّتی بسیار کوتاه، نبوده است...

لکن، با اینهمه، اظهار این واقعیت مایۀ بسی تأسّف است که نشر این کتاب موفق، تنها مُوجـِد (ایجاد کنندۀ) چند مورد فحاشی و ناسزاگویی (نقد!!) "انتقاد نما" از سوی بیخرَدانِ ناکام بود! که علتی جز حسادت و کینه ورزی ها و حسابهای خصوصی (تصفیه حساب شخصی) نداشت! و جامعۀ اُدَبای راستین و همچنین "ادیب نمایان" کژاندیش [نیز] عکس العملی از خود نشان ندادند، و پیوسته خواستند با توطئۀ سکوت، ظهور یک "شاعر برتر" را نادیده بگیرند!

بهرحال، استقبال بی نظیر خلق، یعنی این تودۀ عظیم بیطرف... روشنگر این حقیقت است که سهیلی موفق ترین شاعر روزگار مااست...

اصولاً مخالفین "اشک مهتاب" و دو مجموعۀ دیگر سهیلی... از دو گروه تجاوز نمیکنند:

گروه اول، کسانی که... با ناسزاگویی به شاعران موفق و آثار ارزشمند دیگران، به ارائۀ موجودیّت و شخصیت خویش مبادرت میورزند؛ که البته... چیزی جز سکّۀ "بی آبرویی" و "فرومایگی" به کاسۀ "نام‌جویی" آنان نخواهد افتاد!

و اما گروه دوم، این عده نیز کسانی هستند که... عمری را با فرسودن قلم و سیاه کردن کاغذ، تباه کرده اند، و آخِرالأمر، جز ناکامی، نامُرادی، تنفر و انزجار طبقۀ شعردوست، بهره ای نیافته اند!

طبیعیست با چنان زمینه ها و با چنین نتایج تأسف انگیزی، چیزی جز عِناد و کینه نسبت به مردان موفق، از فکر علیل و بیمارگونۀ آنان تراوش نخواهد کرد!

... و [همیشه] همۀ کسانی که منافع مادّی و معنوی (اعتباری) خویش را در برابر حقیقتی، در معرض انهدام (نابودی) دیده اند، از آن بعنوان "سخن تلخ" یاد کرده اند...»

(اشک مهتاب، خاتمه با عنوان "مردی برتر" از: محمد پیمان، ص238-243).

 

نمای سردر ورودی قبرستان ظهیرالدوله (تجریش - شمال تهران) 

((بزم خاموش))

- استاد مهدی سهیلی در مقدمه مثنوی "بزم خاموش" چنین میگوید:

« یک روز غم انگیز پاییز در گورستان ظهیرالدّوله (تجریش - شمال تهران) به سلام مردگان رفتم.

... شاعران، بی گفتار بودند! و سَروْ قـَدّان، بی رفتار!

... و من چون "عمر خیّام" بر این عقیدت نیستم که اینان از خاک برآمدند و برباد (فنا) شدند! بلکه برین ایمانم که "از خاک برآمدند و در خاک رفتند و به فرمان خداوند، دیگر روز، از خاک برکشیده خواهند شد".[2]

و سرانجام این قامت‌ها را قیامتی ست و این جمجمه ها را همهمه یی!

ای دوست!

من و تو نیز مسافر آن دیاریم!

همان بـِهْ، که توشه ای برداریم!

و یاد و یادگاری نیکو از خود برجا گذاریم!

با خود گفتم:

کجا رفتند آن "عاشقان دروغین" که در پای این "گل اندامان" بخاک خفته، سَر میسودند؟!

چه شد آن شورها و نشاطها؟!

آن نازها و نیازها؟!

دست افشانیها (رقص و پایکوبی ها) چه شد؟!

اینک دختران بزم آفرین و سیه چشمان آشوبگر را حجله ای جز مَغاک (گودال قبر) و آغوش خاک نیست!»

***

گذر کردم به گورستان یاران

بخاک نغزگویان، گـُل عِذاران[3]

همه: آتش بیان و نغمه پرداز

دریغا! در گلوشان مرده آواز

عجب بزمی! که آهنگش خموشیست

نه جای باده و نه باده نوشی ست!

نهی گر گوش دل را بر سر سنگ

برآری ناگهان "آه" از دل تنگ

گل اندامان به زیر سنگ خفته

درآغوش خموشی تنگ خفته

بسی بلبل که در گِل نغمه خوانست

قفس‌هاشان ز جنس استخوان است

همه سیمین تنان، شیرین سخنها

به زیر سنگ و گِل، تنهای تنها!

کجا رفتند آن افسانه سازان؟

چه شد آهنگ مهر دل نوازان؟

کجا رفتند مرغان چمن ها؟

چه شد آن بزمها؟ آن انجمنها؟

دل شاد و لب خندان کجا رفت؟

هنرهای هنرمندان کجا رفت؟

نه آوایی! نه فریادی! نه سازیست

به پیش پایشان راه درازیست

(یعنی: قبر و برزخ تا حشر و قیامت)

صدای سازشان آوای مرگست

نثار خاکشان خشکیده برگست!

(یعنی: بجای نـُقل و گـُل و سکّه، که در جشنها و بزمها نثار یکدیگر میکردند - یعنی بر سر و روی هم میریختند - اینک برگهای خشک پاییزی بر قبرشان میریزد!)

قبرستان ظهیرالدوله در پاییز و فصل برگریزان

[هنری که آتش مجالس عیش و عشرت شد، و نعمتی که صرف گناه و معصیت شد]:

مرا بر گور غمگینی گذر بود

که روی سنگ آن نام "قمر" بود

قمر روزیکه در کشور "قمر" بود

کجا او را ازین "منزل" خبر بود؟

(اشاره به منازل نجومی قمر)

دگر اکنون قمر افسرده جان است

درین ویرانه خاکش در دهان است

نه آوایی! نه بانگی! نه سروری!

دو مشت استخوان در خاک گوری!

درین وادی که إقلیمی مَخوف[4] است

قمر تا روز محشر در خسوف است


گورستان یا آرامگاه ظهیرالدوله (تجریش - شمال تهران)

[توضیح: قمرالملوک وزیری (مرگ 1338ش) اولین زن خواننده ای بود که بیحجاب روی صحنه رفت (1303ش – گراندهتل – خیابان لاله زار تهران) و چون در آن زمان، رضاشاه پهلوی هنوز تاجگذاری نکرده و مخالفت علنی خود را با حجاب آشکار نساخته بود، نظمیّه (شهربانی/ کلانتری) دستور بازداشت قمرالملوک را صادر کرد و از او تعهد گرفت که دیگر در ملأ عام، بیحجاب ظاهر نشود. قمر، خود معترف بود که صدای زیبا را از مادربزرگش که روضه خوان حرم زنانۀ ناصرالدّین شاه قاجار بوده، به ارث برده و این نعمت خدادادی را که مادربزرگش صرف مدح اهل بیت و ذکر مصائب ایشان - فقط برای زنان و آنهم بدون صوت لهوی موسیقی و غِناء - میکرده، صرف گرم کردن مجالس عیش و عشرت و بزم های گناه و معصیت - آن هم در حضور مردان نامحرم، توأم با لهو و موسیقی و غِناء - کرده است. سرانجام، قمر نیز به مکافات تضییع نعمت پروردگار، گرفتار شد؛ زیبایی چهره و صدا را از دست داد و در54 سالگی بر اثر سکته مُرد].

 

[به یاد "صبحی" قصه گوی ظهرجمعه]:

به یکسو صبحی افسانه گو بود

که سنگ کهنه ای بر گور او بود

صدا زد: بندی[5]این خانه مائیم!

چه شد افسانه ها؟ افسانه مائیم!

تو هم از این حکایت قصه سرکن

رفیقان را ازین منزل خبر کن!

صبحی - قصه گوی ظهر جمعه

[توضیح: فضل الله مُهتدی[6] صبحی (درگذشت: 1341ش) داستان‌سرای کودکان، قصه گوی رادیو و بنیانگذار برنامه جذّاب، پرمخاطب و پرخاطرۀ "قصه ظهر جمعه". ابتدا بهایی بود، سپس مسلمان و شیعه شد و کتاب خاطرات خود را در ردّ بهائیت و افشاگری مفاسد، حیله ها و دروغ‌های بهائیان نوشت. لذا بهایی ها با وی دشمن شدند و در سال 1307ش حکم تکفیر وی توسط محفل بهائیت صادر شد. صبحی مردی تیزهوش و نکته سنج بود؛ و همین مسأله سبب شد تا پرده از روی هویّت واقعی و عوام فریب "صادق هدایت" نیز برداشت. او صادق هدایت را فردی رذل، فاسد، بی دین و بیسواد میدانست که خود را در اذهان مردم عوامّ، بعنوان نویسنده و ادیب جا زده بود...[7]روی قبر صبحی چنین نوشته:

"یا علی! قصه گوی شهر شما..."

 

[درد دل های ملک الشعراء بهار- وفات:1330ش]

میان صُفـّه ها[8] گور "بهار" است

فرامُشخانه ای در"لاله زار"* است

نوای "مُرغوا"یش[9] با دل تنگ

برآمد از دل خاک و دل سنگ

تو ای"مرغ سحر"*ها ناله سرکن

به بانگی، داغ ما را تازه تر کن!

اگر اکنون "ملک" افتاده در بند

بخوان بر یاد او شعر "دماوند"*

منم پاییزی و نامم "بهار" است

دلم بر رحمت پروردگار است

(*ستاره ها علامت اشعار مرحوم ملک الشّعرای بهار، در هَجْو جامعه امروزی است).

 مرحوم ملک الشعرای بهار

«مرحوم ملک الشعرای بهار»

 

[به یاد حسین مسرور اصفهانی "سخنیار" - فوت: 1347ش]:

ز سویی تربت مسرور دیدم

توانا شاعری در گور دیدم

سخن سنج و سخندان و"سخنیار"

ولی چون نقطه ای در خطّ پرگار

(یعنی: در گذر خطّ پرگار مرگ بر روی بندگان خدا، او با تمام شهرت و مهارتش، چون نقطه ای کوچک بر روی محیط این دایره است)

به پیری، خاطری بس شادمان داشت

به روز تلخ، شِکــَّـر در دهان داشت

بخوانم قطعه ای زآن "پیر استاد"

که با طبعی جوان، دادِ سخن داد

"... جوانی دوره ای از زندگی نیست

که چون بگذشت نوبت، گویدت: ایست!

جوانی در درون دل نهفته ست

جوانی در نشاط و شور خفته ست..."

 شادروان حسین مسرور اصفهانی - سخنیار

«حسین مسرور اصفهانی "سخن‌یار"»

 

[به یاد "رهی مُعیّری" شاعر همیشه تنها]:

درآنجا چون"رهی"را خفته دیدم

دلم را از غمش آشفته دیدم

به یاد آمد مرا روز جدایی

که رفت از شمع چشمش روشنایی

بخود گفتم چرا از این غزلساز

میان خفتگان بَرناید آواز؟!

برآمد ناله ای از پرده خاک

شنیدم از رهی این شعر غمناک:

"اَلا! ای رهگذر کز راه یاری

قدم بر تربت ما می گذاری!

درینجا شاعری غمناک خفته ست

رهی در سینۀ این خاک خفته ست

... سراغی کن ز جان دردناکی

برافکن پرتوی بر تیره خاکی"...

 شادروان رهی معیّری - شاعر همیشه تنها

«رهی معیّری - شاعر همیشه تنها»

 

‏‏- خاتمۀ "بزم خاموش" مرحوم مهدی سهیلی:

[پاکی بزرگترین هنر است؛ هنر را به گناه آلوده نسازیم!]

ایرج میرزا - نماد آمیزش هنر با رذالت

[تباهی ایرج میرزا - آمیزش هنر با رذالت!]

تماشا کن! که "ایرج" لال لال است!

خموش از آن خروش و قیل وقالست

شکسته دست یزدان خامه اش[10] را

ز دلها برده "عارفنامه" اش[11] را

کجا رفت آن سخن های بد آموز؟!

کجا شد آن چامه های[12] خانمانسوز؟!

کنون، ایرج! بگو آن ماحَضَر[13] کو؟!

نشان از آن زن و کِریاسِ دَر[14] کو؟!

دریغ از "ایرج" و طبع خدا داد

که در راه "پریشان‌گویی" افتاد

بدا بر ما! که تن در گِل بماند

به "دیوان"، گفتۀ باطل بماند

خوشا! هجرت از اینجا با دل پاک

که همچون گـُل‏ نهندت در دل خاک

خوشا آنکس که چون زین ره گذر کرد

به اِقــلــیــمِ[15] نــکــوکــاران سفـر کرد

خوشا! با عشق حق در خاک رفتن

بدا! "پاک" آمدن، "ناپاک" رفتن!

خوشا! هجرت از اینجا با دل پاک - که همچون گـُل‏ نهندت در دل خاک - بزم خاموش سرودۀ مهدی سهیلی

{پایان گلچین بزم خاموش}

/ 0 نظر / 270 بازدید