وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥

گلایه و دلگیری استاد جلال الدّین همائی از مردم قدرناشناس زمانه و هموطنان مردم‌آزار:

عکس استاد جلال الدّین همائیعکس شادروان دکتر محمد خوانساریعکس شادروان کتر حمید فرزام


دکتر حمید فرزام در مقاله "خاطراتی شیرین از دوستی دیرین" که پیرامون احوال خود و دوستش دکتر محمد خوانساری نوشته، در مورد استادشان جلال الدین همائی گوید:

((...خدمات ارزشمند علمی و ادبی ایشان را، چنانکه باید، ارج نمی‌نهادند و آثار "عدم رضایت" گاهی بیش و کم از گفتارش آشکار بود.
چنانکه یک روز پس از ورود به کلاس گفت:

"شعری سروده ام؛ برایتان میخوانم، بنویسید!"

این شعر بطور کلی لحنی گله آمیز داشت...
ابیاتی از آن را هنوز بخاطر دارم؛ در اینجا می آورم:

...مَرهَم نمی‌نهی به جراحت نمک مپاش!
نوشم نمی‎دهی؛ به دلم نیشتر مزن!

بر فرق اوفتاده، به نَخوَت لگد مکوب!
سنگ ستم به طائر بی بال و پر مزن!

گیرم تو خود ز مردم "صاحِب‎نظر" نه ئی!
از طعنه، تیر بر دل "صاحب‎نظر" مزن!...

* و باز به یاد خاطرات آن دوره می‎نویسد:

[فقط] چهار نفر بودیم (!) که در منزل استاد در محله پامنار تهران (نزدیک بازار) جمع می‎شدیم!

پس از ادای نماز مغرب و عشاء، استاد به اطاقی که ما در آنجا بودیم می‌آمد.

و بعد از آنکه هرکدام دوسه آیه قرآن تِلاوَت می‎کردیم، به تفسیر آن می‎پرداخت...

گاهی هم قطرات اشک از دیدگانش فرو می‎ریخت...

این محفل اگرچه زود به سر آمد... اما در آن زمستان سرد (1319ش) ما را در راه حق، گرم‎روتر ساخت... و آگاهتر گردانید...

روانش شاد! و بهشت جایگاهش باد!...)).

*یادنامه دکتر محمد خوانساری، چاپ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، صفحات79-82

=====================

و به همین مناسبت، بنده (سید احمد سجادی) نیز به‌یاد دردهایی که از ناحیۀ مردم زمانه به من رسیده (و خصوصاً از سوی دوستانی که هرگز از ایشان انتظار مردم‌آزاری، ظلم، حسادت و بی‌وفائی نداشتم و با کمال تعجّب، آن‌را بارها به‌تلخی شاهد بوده‌ام...) افتادم؛ و قطعه شعری بدین‌مضمون سرودم:

پیوسته از رفقا به‌من آزار می‎رسد!
درد کمر زِ گرانیِ صد بار میرسد!

زآغوش دوستان، تو مجو گرم مَرهَمی!
کاین زخم، خود ز خنجر صد یار می‌رسد!

بر کاغذ سپیدِ دل، این بستر لطیف -
نیش قلم ز سوزن پرگار می‎رسد!

شکرت خدا! که از تو فقط دیده ام وفا
وز بندگان، فقط به جفا، کار می‎رسد!!

شعری که در گلایه از دوستان این زمانه سروده ام - سید احمد سجادی

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :