وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥

«تقدیم به روان پدربزرگ مادریم: سیّد مرتضیٰ سجّادی»

(چه سود؟! که تا زنده بود، کسی قدرش را ندانست!...)

تصویر قبر وی، در امامزاده سیّد محمّد (سده اصفهان)

تقدیم به روان پدربزرگ مادریم سیّد مرتضی سجّادی - تصویر قبر وی در امامزاده سید محمد(ع) سده اصفهان یا خمینی شهر 

شعر یا قصیده ای چهارده بیتی در رابطه با "مرده پرستی" ما ایرانیان:

این شعری است از شاعری ناشناخته و گمنام، که نمیدانم که بوده و کجاست؟! زنده است یا مرده؟! ولی بسیار زیبا سروده شده، جزآنکه دارای ایرادات و اشکالاتی از حیث وزن و قافیه بوده و بنده (سید احمد سجادی) حیف دیدم که آنرا اصلاح نکرده و در اینترنت منتشر نسازم. پس گمان نشود که سَرایندۀ این اشعار من هستم؛ بلکه بنده فقط شعر این شاعر محترم گمنام را حَکّ و اصلاح کرده، با فنون عَروض و قافیه، سازگار نموده و تقدیم خوانندگان عزیز میکنم:

 

بی خبر از یکدگر آسوده خوابیدن چه سود؟!

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟!

 

زنده را باید به فریادش رسید، آنگه که هست!

ورنه، بر قبر غریبش، آب پاشیدن چه سود؟!

 

با مَحَبّت، دست پیران را بگیر، ای نوجوان!

ورنه، بر سنگ مزارش، دست مالیدن چه سود؟!

 

از برای سالمندی، یک گـُل خوشبو ببَر!

تاج گلها، گِردِ قبرش، جمع آوردن چه سود؟!

 

زنده را تا زنده هست و شادمان، قدرش بدان!

ورنه، بر روی مزارش شاخ گـُل چیدن چه سود؟!

 

زنده را در زندگی، دستش بگیر و یار باش!

ورنه، مِشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟!

 

یک شبی، با "زنده ای" غمخوار باش و همنوا

ورنه، در سوگ فِراقش، آه و نالیدن چه سود؟!

 

تا زمانی زنده ایم، از یکدگر بیگانه ایم!!

در عزاها روی هم بوسیدن و دیدن، چه سود؟!

 

گر توانی، زنده ای را شاد کن، ای با مَرام!

در عزا، عطر و گلابِ ناب پاشیدن چه سود؟!

 

خود نرفتی خانه اش تا زنده بود و برقرار!

خانۀ "صاحِبْ عزا" خوردن و خوابیدن چه سود؟!

 

گر نپرسی حال من، تا زنده ام، ای آشنا!!

گریه و زاریّ و نالیدن پس از مردن چه سود؟!

 

سالها عید آمد و رفت و نَجُستی جای من!

جای خالیِّ مرا در خانه ام دیدن، چه سود؟!

 

گر نکردی یاد من - تا زنده ام - در قلب خود؛

سنگ مرمر، روی قبر مرده بنـْهادن چه سود؟!

 

"زنده دل" همدرد و همدم هست با هر "دردمند"!

"مرده دل" را "درد دل" گفتن و نشنیدن، چه سود؟!

 

* سابقاً روی بعضی از سنگ قبرها، یکی از این دو بیت شعر زیرین را نیز میدیدم، که برخی آن را به مرحوم استاد شهریار (شاعر نامدار ایرانی) نسبت میدادند:

 

تا هستم، "آشنا!" تو نگویی که کیستم؟!

روزی به دیدنم تو بیایی که نیستم؟!

- و یا:

تا هستم، ای رَفیق! ندانی که کیستم؟!

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم؟!

 

- و روی سنگ قبر دیگری این اشعار را چنین دیدم:

 

تا هستم، آشنا! تو نگویی که کیستم؟!

روزی به دیدنم تو بیایی که نیستم؟!

 

از بعد مرگ من، تو بگویی"چه حیف شد!"

حالا که نیستم، شدی آگه که کیستم؟!

 

دوران زندگیَم نگرفتی سراغ من!

اینک سراغ وقت من آیی که نیستم؟!

 

اکنون که خفته ام به تن اینجا بزیر خاک

دیگر مرو به خانه! که من خانه نیستم!!

 

محتاج خیر و دعایم و مهمان بَرزَخَش

چون "آشنای" اُویَم و "بیگانه" نیستم!!

 

بعد از وفات، خود بنگر خانه ام کجاست!

حالا مُجازِ گفتنِ آن خانه نیستم!

 

تصویر شبی در امامزاده سید محمد(ع) بر فراز بام اصفهان - سده (خمینی شهر)تصویر شبی در امامزاده سید محمد(ع) بر فراز بام اصفهان - از بالای کوه - سده (خمینی شهر)

* و امّا در مورد شعر دوبیتی یا رُباعی مشهوری که برخی آنرا به وحشی بافقی نسبت میدهند (ولی در چاپهای موجود از دیوان اشعار او دیده نشده است)، باید گفت:

اصل این شعر، نیز با اختلافاتی در وزن و قافیه، موجود است. مشهورترین آنها همین رُباعی است که بر وزن عَروضی رُباعیّات (لا حَولَ و لا قوَّةَ إلّا بالله = مَفعولُ مَفاعِلـُن مَفاعیلـُن فاع) میباشد. و آن شعر رُباعی، این است:

 

در حسرتم از مرام این مردم پست!!

- و به نقل صحیح تر:

در حَیرَتم از مرام این مردم پست!!

این طایفه ی زنده کش مرده پرست!

 

تا هست، به ذلّت بکُشَندَش به جفا!!

تا رفت، به عزّت ببَرَندش سر دست!

 

ولی روی برخی از سنگ قبرها، شبیه این شعر، به صورت دوبیتی زیر، با وزن عَروضی (فاعِلاتـُن فـَعَلاتـُن فـَعَلـُن) نیز مشاهده شده است:

 

مُردَم از حسرت این ملّت پست!

مَردُمِ زنده کُش و مُرده پرست!

 

تا که زندَه ست کُشندَش به جفا

تا که میرَد ببرندش سر دست!

 

- که گویا این دوبیت، جزئی از یک قصیده یا قِطعه شعر چند بیتی بوده که اکنون کامل آن در دسترس نیست؛ ولی یک بیت دیگر آن که بر جای مانده، این است، با همین وزن و قافیه:

قدر آئینه بدانیم چو هست!

نه در آنوقت که افتاد و شکست!

قدر آیینه بدانید چو هست - نه در آن وقت که افتاد و شکست

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :