وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤

((احترام به استاد، معلّم، پدر و مادر، رسمی که قدیمی شد!!))

*داستانی تکان‌دهنده و پرعبرت از یک پیرمرد خانۀ سالمندان*

هر عمل از خیر و شر، کز آدمی سر میزند - آن عمل مزدش بزودی پشت در در میزند

نمیدانم شعر از کیست؛ ولی زیبا در وصف زمان ما گفته:

نـهـال دوستی برکن! که در عصــــــر اتــــم، دیگر

تـــوقـّع از رفــیــق و مونـس و همــــدم قدیمی شد!

نیــــاور بـــر زبــان نـام وفـــا! از خیــر آن بگذر!

وفــــــا، تنهـــا در اینجا نه؛ که در عالـَم قدیمی شد!

بــــــــه گِردِ شهر میگــردی کــــه تـا آدم کنی پیدا؟

بــــــه جان "حضرت آدم" کــــه آدم هم قدیمی شد!

بکـن تا می تـوانی بر ضعیفان ظلم و جور، امروز

که رســم "دستگیری از ضعیفان" هــم قدیمی شد!

به جای گریه در مرگ عزیزان، جشن و شادی کن

که رسم سوگ و ماتم هم در این عالــَــم قدیمی شد!

بگِری̊ ای دوست بروضع جهان تافرصتی باقیست

که می ترسم ببینی: گریه هم آخـــــر قدیمی شــــد!

و امّا اصل داستان:

بجاست تا دوباره یادی کنم از مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی (دبیر ادبیّات و تاریخ بازنشسته دبیرستان مروی تهران) (درگذشت: دی ماه 1390ش) که شبی پس از تصحیح چندصد ورقه امتحانی دانش آموزان، دچار خونریزی شبکیه چشم شده و هرچه مداوا کرد، نتیجه نداد و بالاخره نابینا شد و پس از مدّتی تحمّل رنج بیماری، بدرود حیات گفت! (که این هم در ایران ما، پاداش و عاقبت یک عمر زحمت معلّمان و رجال فرهنگی است!). ایشان سینه ای داشت مالامال از ناگفته های شنیدنی تاریخ... خانه اش در خیابان ایران (عین الدّوله سابق) بود و بنده (سید احمد سجادی) گاهی از محضر ایشان استفاده میکردم. هیچکدام از آثار دست‌نوشتۀ او (که با خطّ خوش و خوانا، آنها را خوشنویسی کرده بود)، چاپ نشد. بنده ناچار، از برخی آثار این دبیر و معلّم زحمتکش، یادداشت برداری کردم تا زحمات وی از یاد نرود. مجموعه ای نوشته بود با این عنوان: «جُنگ؛ از ادبیّات نغز فارسی» - گردآورنده: جلال الدّین اعتمادی (1363ش).

براستی که دعای این استاد فقید، همواره پشت و پناه بندۀ حقیر در زندگانی بود... زیرا هر وقت مشاهده میکرد که من با چه شوقی از نوشته های ناخواندۀ وی رونویسی میکنم تا نام او و آثار گمنام ارزشمندش را در تاریخ زنده نگه دارم، اشک شوق و رضایت در چشمان ناتوانش حلقه میزد و برایم دعا میکرد... روانش شاد و دعای روحش بدرقۀ زندگانیم باد...

حکایتی تکان‌دهنده که از خود ایشان شنیدم:

در دوران خدمت معلّمی، همکاری داشتم بنام آقای « ... محمدی» (که چون ممکن است بستگان ایشان در اینترنت این نام را ببینند و شرمنده شوند بنده ننوشتم!) دبیری کوشا و پرنشاط و با روحیّه بود... پس از سالها بازنشستگی و رسیدن به سنّ کهولت و پیری، یک روز سرد زمستانی دیدم درب خانۀ من (استاد اعتمادی) آمده است! خوشحال شدم و او را به داخل منزل آوردم تا از او پذیرایی کنم. پیرمرد در راهروی ساختمان، بغضش ترکید. تابحال، گریۀ او را ندیده بودم. آنقدر گریه کرد که لبهایش داشت کبود میشد و نفسش داشت بند می آمد. گفتم چه شده آقای محمدی؟! گفت: فرزندانم مرا دیگر به خانه راه نمیدهند!! من با آشفتگی و ناباوری گفتم: چرا؟! قبل از اینکه جوابی بدهد، او را درون اطاق مطالعه آوردم، تا گرم شود (چون دستانش یخ زده بود و دو ساعت در خیابان مانده بود).

پس از اینکه یک استکان چای به او دادم و قدری گرم شد، گفت:

((صبحها از ضعف، گاهی تا ساعت 10 صبح میخوابم؛ امروز یکی از فرزندانم... - که جوان رشیدی شده - آمد و مرا صدا زد و گفت:

پدر، اینقدر نخواب، برای سلامتی تو خوب نیست! بلند شو برو بیرون ببین چه هوای خوبی شده، نفست تازه میشود! ما هم تا برگردی، یک سوپ داغ برایت آماده میکنیم!

پس مرا با این حیله و ترفند از خانه بیرون کردند... بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی و هواخوری در این هوای سرد، به شوق خوردن یک سوپ داغ، راهی منزل شدم (منزلی که تمام شش دانگ آن را به نام زن و فرزندانم کرده ام تا راحت و آسوده از دنیا بروم). ولی با کمال ناباوری و تعجّب، هرچه در زدم... زنگ زدم... سنگریزه بطرف شیشه انداختم... دیگر هیچکس در را روی من باز نکرد! سر کوچه یک تلفن عمومی بود؛ رفتم و شمارۀ منزل را گرفتم، هیچکس برنداشت! گفتم شاید اتفاقی برای خانواده ام افتاده باشد! رفتم و گوش خود را روی در چسباندم تا ببینم آیا صدایی می آید یا نه؟ متأسفانه متوجّه شدم که صدای صحبت و حتی خنده و قهقهۀ زن و فرزندانم از درون خانه می آید! باورم نمی شد... آیا اینها این همه صدای زنگ و کوبیدن به در و پنجره را نمی شنوند؟ برایم حتم شد که با هم توافق کرده اند تا مرا بیرون کرده و در را روی من باز نکنند!

فشار سرما از یکسو، و سرگردانی و ناباوری از سوی دیگر، امان مرا برید؛ دفترچه تلفن را از جیب خود درآوردم و دوباره به باجۀ تلفن عمومی رفتم و شمارۀ برادرزنم (دایی بچه ها که منزلش نزدیک بود و روابطی صمیمی با من داشت) را گرفتم؛ چند بار گرفتم برنداشت! خدایا چه شده بود؟! آیا من خواب میبینم؟! چرا همه یکباره با من اینطور شدند؟ برای بار هفتم که گرفتم و بیش از ده زنگ خورد، شخصی گوشی را عمداً برداشت و گذاشت! عصبانی شدم و دوباره گرفتم؛ بالاخره برادرزنم گوشی را برداشت و گفت: بله؟! گفتم: آقای فلانی، من هستم شوهر خواهرتان! چرا جواب نمیدادید؟! با بی ادبی و گستاخی گفت: علم غیب نداشتم که شما باشی! (چون آن زمان دستگاه شماره گیر، که شماره ها را نشان میدهد نبود) گفتم: ببخشید؛ من پشت در مانده ام و نمی دانم چرا هرچه در میزنم کسی جوابم را نمی دهد! گفت: شاید خانه نیستند!! جریان را مشروح گفتم... بدون اینکه به من تعارفی بکند که لااقلّ به منزل ما بیا! گفت: ببخشید آقای محمدی، سرم شلوغ است و دستم بند است؛ یک بار دیگر در بزنید، قطعاً جواب خواهند داد! و گوشی را قطع کرد.

یک ساعت تمام در خیابان آواره بودم؛ دوباره، سه باره، هرچه زنگ زدم و در زدم کسی در را بروی من باز نکرد... آخر فکری به ذهنم خطور کرد که به پسران نوجوان یکی از همسایه ها بگویم که از در بالا برود و آن را از داخل برایم باز کند. زنگ همسایه را زدم و گفتم: پشت در مانده ام؛ از ایشان خواهش کردم که اگر زحمتی نیست پسرتان را بفرستید تا در را برایم باز کند. آنها با کمال میل پذیرفتند و پسر (بی خبر از ماجرا) از درب خانه بالا رفت که ناگهان با صدای پرخاش و عربدۀ اهل منزل، وحشتزده پایین پرید و گفت: آقای محمّدی! خانم و بچه ها که داخل هستند! من تا آمدم جوابی بدهم، همان فرزند جوانم ... که بنا بود سوپ داغ برایم آماده کند تا برگردم و بخورم، بیشرمانه از پنجره فریاد زد: "پیرمرد! وقتی کسیرا از در راه نمیدهند از دیوار بالا نمیرود! برو خانۀ سالمندان! حقوق بازنشستگی که داری!! بگذار ما زندگیمان را بکنیم!!". خدایا! آیا این همان فرزند من ... بود که آن همه به من ابراز علاقه و مَحَبّت میکرد؟! باورم نمیشد!! آبرویم جلوی همسایه نیز روی زمین ریخت و خوار و خفیف و رسوا شدم...

یک ساعت و نیم بود که در خیابان سرگردان بودم و داروهایم را نیز همراه نیاورده بودم و از ضعف و سرما و فشار عصبی، چیزی نمانده بود سکته کنم و بیفتم!

بعنوان آخرین راه چاره، دوباره تلفن منزل دایی بچه ها را گرفتم؛ پس از سه بار بالاخره دوباره جواب داد؛ همینکه سلام کردم گفت: "آقای محمدی!! مگر من بشما نگفتم که دستم بند کار است و گرفتارم!! مگر نگفتم دیگر زنگ نزنید!! چرا مزاحم میشوید؟!" و گوشی را قطع کرد... گفتم بروم کلانتری شکایت کنم؛ ولی فایده نداشت! زیرا تمام خانه را به نام زن و فرزندانم کرده بودم و حال و حوصلۀ دادگاه را هم نداشتم. آن هم با دادگاه های این زمان که با استناد به فلان بند و فلان مادّه، می گویند: شما حقوق بازنشستگی داری! نفقۀ شما قانوناً بر عهدۀ کسی از افراد خانواده تان نیست!! (قوانینی کاملاً ضدّ شرع و اخلاق!)

این شد که پس از دوساعت و اندی سرگردانی در خیابان، عاقبت به یاد شما (استاد جلال الدّین اعتمادی) افتادم که پس از خدا، تنها روزنۀ امیدم بودید که در تاریکی درخشید...))

پس من (اعتمادی) به ایشان دلگرمی دادم و گفتم:

((آقای محمدی! دیگر درب آن خانه نروید و تماسّی با کسی در این رابطه نگیرید. آنها لایق این نیستند که سایۀ گرم پدری دلسوز، با معلومات و با تجربه، چون شما را بر سر خود حس کنند. روزگار درس خوبی به آنها خواهد داد. به قول یکی از خانم های پیری که دبیر سابق یک دبیرستان بود و یک روز گرم تابستان، با لبان تشنه و تن خسته، فرزندانش درب خانه را روی او نیز باز نکرده بودند و چندی پیش در خانۀ سالمندان غریبانه مُرد، که هروقت بی مهری آنها را به یاد می آور̊د به من (جلال الدین اعتمادی) که عیادتش میرفتم میگفت: "آقا جلال! ما دیگر به آنها نمیرسیم؛ ولی آنها روزی بما خواهند رسید!" (یعنی ما جوان نمیشویم ولی آنها بالاخره پیر خواهند شد - البته اگر "جوان‌مرگ" نشوند!) و هنگام خاکسپاری آن بانو، فقط من و چند تن از همکاران قدیمی حضور داشتیم...))

چون این را به مرحوم استاد محمدی گفتم، دوباره اشکش سرازیر شد و گفت:

((آقای اعتمادی! این گفتۀ آن پیرزن درمانده (که: "آنها بما خواهند رسید") داغی در دلم تازه کرد که اکنون حدس میزنم من هم "به آن شخص رسیده ام!"))

من (اعتمادی) با تعجّب گفتم:

((شما که اهل چنین کارهایی نبوده اید! منظورتان از "آن شخص" کیست؟!))

استاد محمدی گفت: استادم را میگویم! مرحوم ثقفی را که معلم دوران نوجوانی من بود!

گفتم: کدام استاد ثقفی؟ آیا من او را می شناسم؟!

گفت: شاگرد مرحوم استاد حبیب الله فضائلی بود و در هنر خطّاطی و خوشنویسی، نزد آن استاد فقید، سرآمد اهل زمان شده بود.

پس شناختم که را می گوید؛ مرحوم ثقفی دبیر و معلم آموزش و پرورش و نیز مسلط بر هنر خطاطی و خوشنویسی بود؛ مردی افتاده و فروتن ولی سرشار از دانش و تخصّص.

گفتم: جریان چه بود؟

محمدی گفت: ((کلاس خوشنویسی برایم گذاشته بود؛ بیچاره پولی هم نمیگرفت. یک روز بعد از ظهر، بنا بود که به منزلش بروم، زیر کرسی خوابیده بودم، ساعت که زنگ زد، بیدار شدم؛ ولی لِحاف گرم و نرم کرسی و سرمای شدید بیرون، ارادۀ مرا سست نمود و دوباره به آغوش گرم رختخواب پناه بردم. از منزل ما تا منزل استاد ثقفی، نیم ساعت پیاده راه بود؛ پس از فرورفتن به خواب عمیق، ناگهان با صدای درب منزل از جا برخاستم؛ از روزنۀ پنجره نگاه کردم، بیچاره استاد ثقفی بود، در آن برف و یخبندان آمده بود درب منزل ما! من با خود گفتم: "پیرمرد سمج!! عجب رویی دارد!! بگو وقتی من نیامدم حتماً عذری برایم پیش آمده که نتوانستم بیایم!". چند بار زنگ زد؛ در زد؛ به شیشه زد؛ جواب ندادم. کاغذی لای درب گذاشت؛ نوشته بود:

"آقای محمدی عزیز، چون دیدم برف می آید حدس زدم سختتان بوده که این راه را بیائید؛ و من هم راضی به زحمت شما نبودم؛ و چون دیدم دیر کرده اید با خود گفتم: ممکن است مشق خطّ امروزتان عقب بیفتد؛ چون استعداد درخشانی در شما می بینم که حیف است اِحیاء نشود. بهرحال، آمدم درب منزل، تا بلکه همینجا درستان بدهم، نبودید. به امید دیدار - ثقفی".

من تا کاغذ را خواندم، با بیرحمی تمام آن را مچاله کردم و گفتم: "یک طومار هم برایم خطاطی کرده و نامه نوشته است!!"

روز بعد، بجای پشیمانی از این کارهای زشت و نابخشودنی خودم، باز به کلاس نرفتم. چون سرما و یخبندان شدیدی بود و آن زمان تلفن هم نبود که خبری بدهم. باز پس از یک ساعت، استاد ثقفی آمد و دوباره زنگ زد؛ در زد؛ به شیشه زد... باز هم جواب ندادم... کاغذی داخل انداخت که در آن نوشته بود: "آقای محمدی نگران شدم! کجا هستید؟! آیا یادداشت دیروز مرا دیدید؟ - ثقفی"

باز وقتی نامه را دیدم، مچاله کردم و دور انداختم. مادرم گفت: این کیست که با تو کار دارد و اینقدر سمج است؟! گفتم: "نمیفهمد هوا سرد است! توقع بیجا دارد که من نیم ساعت پیاده روی کنم، یخ بزنم تا خطّاط و خوشنویس شوم!!"

مادرم به من گفت: "اگر این بار زنگ خانه را زد، به او اعتراض میکنم!"

روز سوم، دوباره برف شدیدی آمد که تا زانو زیر برف میرفت! پس باز به کلاس نرفتم؛ ولی خبری از ثقفی هم نشد.

روز چهارم، در پی سرما و یخبندان دو سه روزه، بازهم رفت و آمد سخت بود. باز در آغوش گرم لحاف کرسی خوابیده بودم، که ناگهان زنگ بصدا در آمد.

مادرم گفت: خودم میروم ببینم کیست. من از لای پنجره بیرون را نگاه میکردم؛ سوز سرما از همان لای پنجره واقعاً آزاردهنده بود. استاد ثقفی را دیدم. مادرم همینکه در را باز کرد، صدایش را شنیدم که گفت: آقا مگر شما برف و سرما را نمی فهمید که چند روز است پاشنۀ در را از جا کنده اید و زنگ میزنید و در میزنید و به پنجره میکوبید؟!

ثقفی با متانت و خونسردی گفت: خواهر من! اگر سرد است، من هم در سرما آمده ام! اگر برف است، من هم در برف آمده ام! آن هم فقط برای دلسوزی برای پسر شما! و اضافه بر اینها نگران حال پسرتان و بلکه خودتان بودم؛ چون جواب نمی داید.

مادرم بجای تشکر از آنهمه بزرگواری استاد ثقفی گفت: نمیخواهم دلسوز پسر من باشید. خودم دلسوزش هستم! ضمناً همان درسهای مدرسه را بخواند، کافیست! خطّ و خوشنویسی به چه دردش میخورد؟!

سپس با کمال بی ادبی، در را بروی آن استاد نجیب بست...

دیگر کلاس خطّ استاد ثقفی را نرفتم؛ تا یک روز، در خیابان با یکدیگر مواجه شدیم. نان سنگک دستش بود. لبخند تلخی زد و به من نگاه کرد و گفت: "آقای محمدی، ما که بشما نرسیدیم؛ خدا شما را بما برساند!" و رفت... ولی بانگ صدای دردمندش در گوشم ماند...

اکنون امروز، پس از دهها سال، وقتی این گفته از دهان شما (استاد اعتمادی) بیرون آمد، دانستم که خدا میخواهد به من اعلام کند که این همان گفتۀ استاد ثقفی در حقّ شاگردی چون تو بود، و این رفتار فرزندان نیز "مکافات عمل" خود من و مادرم، در نوجوانی، در حقّ آن مر دلسوز بود؛ من و مادرم، در آن سه چهار روز برفی سرد، درب خانه را بروی استاد ثقفی باز نکردیم و جواب در زدن و زنگ زدنش را ندادیم و آنگونه دور از ادب و نزاکت با او برخورد کردیم و در را روی او بستیم؛ پس خداوند هم زن و فرزندانی نصیب من (استاد محمدی) کرد که در این روز زمستانی سرد، مرا با فریب و نیرنگ، از خانۀ خودم بیرون انداختند و دیگر نه جواب در زدن و زنگ زدن مرا دادند که هیچ؛ آن گونه فرزند جوانم بی ادبانه جلوی همسایه فریاد کشید و بدور از ادب و نزاکت مرا راند))

مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی در خاتمه فرمودند:

((مرحوم استاد ... محمدی دوسالی را در خانۀ سالمندان ... در افسردگی و تنهایی گذراند تا یک روز صبح، مدیر آن خانه سالمندان که خود از فرهنگیان و دوستان ما هست، با من تماسّ گرفت و خبر مرگ غریبانۀ این دبیر زحمتکش درمانده و دلشکسته را به من داد...

هنگام دفن استاد محمدی نیز هیچکس جز ما همکارانش بالای سر جنازه نبود.

چند سال بعد از درگذشت وی، برخی افراد همین خانواده... که در حقّ پدر خود این کار زشت را کردند، در حین مسافرت، در تصادفی سهمگین جان باختند و آن افرادی هم که زنده ماندند اکنون دچار افسردگی و عذاب وجدان و انواع بیماری های جسمی و روحی هستند و شوک عصبی آن تصادف مرگبار، در وجود ایشان نیز مانده است...

اینجا بود که به حقانیّت این سخن پی بردم:

از مکافات عمل غافل مشو...

گندم از گندم بروید، جو ز جو

از مکافات عمل غافل مشو... گندم از گندم بروید، جو ز جو

نگارنده (سید احمد سجادی) در اینجا، در خاتمۀ این داستان، بمناسبت ذکر "جواب ندادن" تلفن؛ "جواب ندادن" زنگ و صدای در خانه؛ "جواب ندادن" سؤال یا حتی پیامک یک مسلمان؛ و امثال این "جواب ندادن"های زشت، که همگی از گناهانی هستند که در جامعۀ امروز ما شیوع یافته اند، و تا آنجا پیش رفته که برخی (مانند مورد مذکور در واقعۀ فوق) پدر و مادر خود را نیز از خانه بیرون میکنند و "جواب زنگ و درب و پیامک نمیدهند" تا آن پدر و مادر به خانۀ سالمندان بروند! احادیثی را از ائمّۀ اطهار(ع) تقدیم میکنم:

1) ابوحمزه گوید: به امام باقر(ع) عرض کردم:

«قربانت! چه فرمائى دربارۀ مسلمانى که براى دیدار یا براى حاجتى نزد مسلمانى برود و او جواب ندهد و از خانه هم بیرون نیاید؟ فرمود: اى ابا حمزه هر مسلمانى که براى دیدار یا خواستن حاجتى نزد مسلمانى برود و او در خانه باشد و او جواب ندهد یا بیرون نیاید، پیوسته در لعنت خدا باشد تا همدیگر را دیدار کنند! عرض کردم: قربانت! در لعنت خدا است تا همدیگر را دیدار کنند؟! فرمود: آرى اى اباحمزه.» (الکافی، ج2ص365 حدیث4)

2) مُفضَّل گوید: امام صادق(ع) فرمود: «هر مؤمنى که میان او ومؤمن دیگر حجابى باشد (یعنی بنحوی به او "کم محلّی" یا "سرسنگینی" کند) خداى عَزَّوَجَلّ میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار بلند بکشد (که نتواند بالا برود) و بین هر دو دیوار نیز هزار سال راه مسافت باشد!» (همان: حدیث3)

3) عبدالله بن سِنان گوید: امام صادق(ع) فرمودند:

«جواب نامه را دادن واجب است، همانند جواب سلام دادن...»

«رَدُّ جَوَابِ الْکِتَابِ وَاجِبٌ کَوُجُوبِ رَدِّ السَّلَامِ...» (همان: ج‏2ص670).

که از این حدیث شریف و امثال آن، وجوب شرعی جواب پیامک (اس ام اس) موبایل و امثال آن نیز ثابت می‌شود. چون لفظ "کِتاب" بمعنی نوشته، عامّ است و شامل هرگونه نوشته ای، اعمّ از یادداشت، نامه، پیامک، ایمیل و... هست.

هرچند، دیگر امیدی به ترک عادت زشت امروزی ما مردم ایران، یعنی "جواب ندادن"، نیست؛ پس بماند تا به حرف بنده نیز برسند...

فریدون مشیری - شعری در وصف مرگ انسانیت در دنیای امروز

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :