وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤

((عاقبت زیبایی های دنیا))

((عاقبت بزم های پر چراغانی ما))

((پاکی بزرگترین هنر است؛ هنر را به گناه آلوده نسازیم!))

((نقد نیز نوعی ادب است؛ ادب را با "بی ادبی" نیامیزیم!))

"بزم خاموش!" (شاهکار مهدی سهیلی)

شادروان مهدی سهیلی - شاعر معاصر و گوینده سابق رادیو ایران - سَرایندۀ طلوع محمد(ص) و بزم خاموش

شرح و نقدی بر گزینش و گلچینی از قطعه مثنوی زیبا، دلکش، بی نظیر و آموزندۀ "بزم خاموش"، سروده شاعر دلسوخته، ادیب قدرناشناخته، گوینده سابق رادیو ایران، شادروان استاد مهدی سهیلی (وفات: 1366ش).

 

شرح حال اجمالی استاد مهدی سهیلی (تولد: ۷ تیر ۱۳۰۳- وفات: ۱۸ مرداد ۱۳۶۶) :

مهدی سهیلی، هفتم تیرماه 1303ش در خیابان مولوی تهران در خانواده ‌ای مذهبی به دنیا آمد، پدرش غلامرضا از نوادگان حاج اکبر سمنانی (از شاعران بزرگ معاصر) و نیای مادرش اصفهانی بود. مادر مهدی سهیلی به کودکان و نوجوانان قرآن تدریس میکرد. مهدی سهیلی پس از پایان تحصیل در مکتب و سپس فراگرفتن برخی علوم حوزوی همچون صرف و نحو عربی، منطق و معانی نزد اساتید فن، دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد. سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد. در سال 1322ش نام خانوادگی خود را از "حاجی علی اکبری سمنانی" به سهیلی تغییر داد. او مدت دو سال برای امرار معاش خانواده به عنوان حسابدار در حجره یکی از تجار بازار تهران حسابداری میکرد. سهیلی به زبان عربی تسلط داشت و با زبان انگلیسی نیز آشنا بود. مهدی سهیلی از حدود سال 1325 صبحها در رادیو، قرآن میخواند و پس از آن در سال 1335 به دعوت مدیر کل وقت اداره کل انتشارات و تبلیغات برای همکاری به رادیو دعوت شد. مهمترین برنامه ‌ای که مهدی سهیلی در آن شرکت داشت برنامه «مشاعره» بود که سالها از رادیو ایران پخش ‌میشد. این برنامه بنا به پیشنهاد شخص مهدی سهیلی طراحی و راه اندازی شده بود، زیرا او اعتقاد داشت که مشاعره و یادآوری اشعار ناب و پرمحتوای بزرگانی چون سعدی، میتواند یادآور فرهنگ و هویّت ملّی، دینی و اخلاقی از دست رفتۀ ما، برای نسل جوان و غافل امروزی باشد. آثار و اشعار دلنشین مهدی سهیلی بزودی در میان مردم پایگاهی بس عظیم و ارجمند یافت و حتی چند اثر وی در سال 1957 میلادی در شوروی (مسکو) ترجمه و منتشر شد. مهدی سهیلی اعتقادات دینی قوی داشت و شاهد آن – گذشته از برخی سروده های دلکش او چون "طلوع محمّد(ص)" که مدیحۀ رسول اکرم(ص) در قالب "شعر نو" است، و اضافه بر مندرجات لابلای برنامه ها و آثارش چون «بزم شاعران» که گهگاه بمناسبت ولادت ائمّه اطهار(ع) سخنانی بلیغ در مدح ایشان، در آغاز برنامه یا پیش از ارائه قطعه شعر مورد نظر، بر زبان یا قلم رانده - برنامه مذهبی «دریچه‌ ای به جهان روشنایی» بود که با پیشنهاد و طراحی او، در ماه مبارک رمضان سال 1355ش از رادیو ایران پخش میشد. سهیلی حدود سی سال در رادیو ایران به نمایشنامه ‌نویسی و اجرای کارشناسانۀ برنامه‌ های ادبی همچون «شعر و زندگی» و «بزم شاعران» اشتغال داشت. او در برابر ناملایمات دوران زندگی، و اذیّت و آزار حسودان و دشمنان، همواره حلیم و صبور، و همچنان شکرگزار درگاه الهی بود. از خصوصیات بارز شخصیت او، صراحت در گفتار بود. سهیلی معتقد بود: «حق گفتن و دشمن برای خود تراشیدن بسی بهترست از ناحق شنیدن و دوست یافتن». وی افراد معتقد به خضوع و فروتنی بی قید و شرط (و به اصطلاح امروزیها: همرنگ جماعت) را هرگز نمی پذیرفت. این گفتار ارزشمند از مهدی سهیلی معروف است که خِطاب به دشمنان و بدخواهان خود میگفت: «مرا بسیار دوست صمیمی و دشمن قدیمی است. دوستان در پی تهییج من اند، و دشمنان در پی ترویج من؛ که خداوند بر عمر یکایکشان بیافزاید!». مهدی سهیلی سرانجام در 16مرداد 1366ش در 63سالگی، بر اثر سکته مغزی، دار فانی را وداع گفت. قبر این شاعر دلسوخته و ادیب قدرناشناخته، کنار کفشداری زنانه صحن امامزاده طاهر (در بخش شمال شرقی صحن حضرت شاه عبد العظیم حسنی علیه السّلام) واقع است. روح دردمندش شاد، و خاک پاکش پر نور باد...[1]

مزار حضرت شاه عبدالعظیم حسنی(ع) و امامزاده طاهر(ع) در شهر ری، جنوب تهران

وصیّت شادروان استاد مهدی سهیلی:

دل چو بی یاد خدا شد، نیست دل، گوریست سرد!

ای عزیزان! این شما را واپسین پند است و بس

هر کجا باشید دل را با خدا دارید خوش

نورباران دل از یاد خداوند است و بس

(اشک مهتاب، مهدی سهیلی، بخش "وصیت"، ص87)

 

* آتش فرهنگ "نقد وحشیانه" امروزی دامن مرحوم استاد مهدی سهیلی را نیز گرفت:

پاسخ محمد پیمان در "مردی برتر"، به دشمنان و حسودان مرحوم استاد مهدی سهیلی:

استاد محمد پیمان، در تقریظ یا ستایش‌نامه ای که در خرداد 1350ش، بر چاپ پنجم کتاب "اشک مهتاب" مهدی سهیلی نوشته - با عنوان "مردی برتر" - از جمله چنین میگوید:

«... افتخاریست بزرگ، و مباهاتیست شکوهمند، برای من، برای تو و برای تمامی آنانکه سخن راستین و شامِخ (بلند) را میستایند و به شاعر صادق و هنرمند - هرکه باشد - مهر میورزند... آنگاه که با چهرۀ اصیل و صادقانۀ شاعری همانند "مهدی سهیلی" روبرو میشوند. و اینک تمام اعتقادم اینست که هیچ عاملی جز صداقت و صمیمیت در اندیشه... باعث انتشار بیست هزار نسخه (تیراژ) از مجموعه (اشعار) "اشک مهتاب" (از مهدی سهیلی) در پنج چاپ، آنهم در مدّتی بسیار کوتاه، نبوده است...

لکن، با اینهمه، اظهار این واقعیت مایۀ بسی تأسّف است که نشر این کتاب موفق، تنها مُوجـِد (ایجاد کنندۀ) چند مورد فحاشی و ناسزاگویی (نقد!!) "انتقاد نما" از سوی بیخرَدانِ ناکام بود! که علتی جز حسادت و کینه ورزی ها و حسابهای خصوصی (تصفیه حساب شخصی) نداشت! و جامعۀ اُدَبای راستین و همچنین "ادیب نمایان" کژاندیش [نیز] عکس العملی از خود نشان ندادند، و پیوسته خواستند با توطئۀ سکوت، ظهور یک "شاعر برتر" را نادیده بگیرند!

بهرحال، استقبال بی نظیر خلق، یعنی این تودۀ عظیم بیطرف... روشنگر این حقیقت است که سهیلی موفق ترین شاعر روزگار مااست...

اصولاً مخالفین "اشک مهتاب" و دو مجموعۀ دیگر سهیلی... از دو گروه تجاوز نمیکنند:

گروه اول، کسانی که... با ناسزاگویی به شاعران موفق و آثار ارزشمند دیگران، به ارائۀ موجودیّت و شخصیت خویش مبادرت میورزند؛ که البته... چیزی جز سکّۀ "بی آبرویی" و "فرومایگی" به کاسۀ "نام‌جویی" آنان نخواهد افتاد!

و اما گروه دوم، این عده نیز کسانی هستند که... عمری را با فرسودن قلم و سیاه کردن کاغذ، تباه کرده اند، و آخِرالأمر، جز ناکامی، نامُرادی، تنفر و انزجار طبقۀ شعردوست، بهره ای نیافته اند!

طبیعیست با چنان زمینه ها و با چنین نتایج تأسف انگیزی، چیزی جز عِناد و کینه نسبت به مردان موفق، از فکر علیل و بیمارگونۀ آنان تراوش نخواهد کرد!

... و [همیشه] همۀ کسانی که منافع مادّی و معنوی (اعتباری) خویش را در برابر حقیقتی، در معرض انهدام (نابودی) دیده اند، از آن بعنوان "سخن تلخ" یاد کرده اند...»

(اشک مهتاب، خاتمه با عنوان "مردی برتر" از: محمد پیمان، ص238-243).

 

نمای سردر ورودی قبرستان ظهیرالدوله (تجریش - شمال تهران) 

((بزم خاموش))

- استاد مهدی سهیلی در مقدمه مثنوی "بزم خاموش" چنین میگوید:

« یک روز غم انگیز پاییز در گورستان ظهیرالدّوله (تجریش - شمال تهران) به سلام مردگان رفتم.

... شاعران، بی گفتار بودند! و سَروْ قـَدّان، بی رفتار!

... و من چون "عمر خیّام" بر این عقیدت نیستم که اینان از خاک برآمدند و برباد (فنا) شدند! بلکه برین ایمانم که "از خاک برآمدند و در خاک رفتند و به فرمان خداوند، دیگر روز، از خاک برکشیده خواهند شد".[2]

و سرانجام این قامت‌ها را قیامتی ست و این جمجمه ها را همهمه یی!

ای دوست!

من و تو نیز مسافر آن دیاریم!

همان بـِهْ، که توشه ای برداریم!

و یاد و یادگاری نیکو از خود برجا گذاریم!

با خود گفتم:

کجا رفتند آن "عاشقان دروغین" که در پای این "گل اندامان" بخاک خفته، سَر میسودند؟!

چه شد آن شورها و نشاطها؟!

آن نازها و نیازها؟!

دست افشانیها (رقص و پایکوبی ها) چه شد؟!

اینک دختران بزم آفرین و سیه چشمان آشوبگر را حجله ای جز مَغاک (گودال قبر) و آغوش خاک نیست!»

***

گذر کردم به گورستان یاران

بخاک نغزگویان، گـُل عِذاران[3]

همه: آتش بیان و نغمه پرداز

دریغا! در گلوشان مرده آواز

عجب بزمی! که آهنگش خموشیست

نه جای باده و نه باده نوشی ست!

نهی گر گوش دل را بر سر سنگ

برآری ناگهان "آه" از دل تنگ

گل اندامان به زیر سنگ خفته

درآغوش خموشی تنگ خفته

بسی بلبل که در گِل نغمه خوانست

قفس‌هاشان ز جنس استخوان است

همه سیمین تنان، شیرین سخنها

به زیر سنگ و گِل، تنهای تنها!

کجا رفتند آن افسانه سازان؟

چه شد آهنگ مهر دل نوازان؟

کجا رفتند مرغان چمن ها؟

چه شد آن بزمها؟ آن انجمنها؟

دل شاد و لب خندان کجا رفت؟

هنرهای هنرمندان کجا رفت؟

نه آوایی! نه فریادی! نه سازیست

به پیش پایشان راه درازیست

(یعنی: قبر و برزخ تا حشر و قیامت)

صدای سازشان آوای مرگست

نثار خاکشان خشکیده برگست!

(یعنی: بجای نـُقل و گـُل و سکّه، که در جشنها و بزمها نثار یکدیگر میکردند - یعنی بر سر و روی هم میریختند - اینک برگهای خشک پاییزی بر قبرشان میریزد!)

قبرستان ظهیرالدوله در پاییز و فصل برگریزان

[هنری که آتش مجالس عیش و عشرت شد، و نعمتی که صرف گناه و معصیت شد]:

مرا بر گور غمگینی گذر بود

که روی سنگ آن نام "قمر" بود

قمر روزیکه در کشور "قمر" بود

کجا او را ازین "منزل" خبر بود؟

(اشاره به منازل نجومی قمر)

دگر اکنون قمر افسرده جان است

درین ویرانه خاکش در دهان است

نه آوایی! نه بانگی! نه سروری!

دو مشت استخوان در خاک گوری!

درین وادی که إقلیمی مَخوف[4] است

قمر تا روز محشر در خسوف است


گورستان یا آرامگاه ظهیرالدوله (تجریش - شمال تهران)

[توضیح: قمرالملوک وزیری (مرگ 1338ش) اولین زن خواننده ای بود که بیحجاب روی صحنه رفت (1303ش – گراندهتل – خیابان لاله زار تهران) و چون در آن زمان، رضاشاه پهلوی هنوز تاجگذاری نکرده و مخالفت علنی خود را با حجاب آشکار نساخته بود، نظمیّه (شهربانی/ کلانتری) دستور بازداشت قمرالملوک را صادر کرد و از او تعهد گرفت که دیگر در ملأ عام، بیحجاب ظاهر نشود. قمر، خود معترف بود که صدای زیبا را از مادربزرگش که روضه خوان حرم زنانۀ ناصرالدّین شاه قاجار بوده، به ارث برده و این نعمت خدادادی را که مادربزرگش صرف مدح اهل بیت و ذکر مصائب ایشان - فقط برای زنان و آنهم بدون صوت لهوی موسیقی و غِناء - میکرده، صرف گرم کردن مجالس عیش و عشرت و بزم های گناه و معصیت - آن هم در حضور مردان نامحرم، توأم با لهو و موسیقی و غِناء - کرده است. سرانجام، قمر نیز به مکافات تضییع نعمت پروردگار، گرفتار شد؛ زیبایی چهره و صدا را از دست داد و در54 سالگی بر اثر سکته مُرد].

 

[به یاد "صبحی" قصه گوی ظهرجمعه]:

به یکسو صبحی افسانه گو بود

که سنگ کهنه ای بر گور او بود

صدا زد: بندی[5] این خانه مائیم!

چه شد افسانه ها؟ افسانه مائیم!

تو هم از این حکایت قصه سرکن

رفیقان را ازین منزل خبر کن!

صبحی - قصه گوی ظهر جمعه

[توضیح: فضل الله مُهتدی[6] صبحی (درگذشت: 1341ش) داستان‌سرای کودکان، قصه گوی رادیو و بنیانگذار برنامه جذّاب، پرمخاطب و پرخاطرۀ "قصه ظهر جمعه". ابتدا بهایی بود، سپس مسلمان و شیعه شد و کتاب خاطرات خود را در ردّ بهائیت و افشاگری مفاسد، حیله ها و دروغ‌های بهائیان نوشت. لذا بهایی ها با وی دشمن شدند و در سال 1307ش حکم تکفیر وی توسط محفل بهائیت صادر شد. صبحی مردی تیزهوش و نکته سنج بود؛ و همین مسأله سبب شد تا پرده از روی هویّت واقعی و عوام فریب "صادق هدایت" نیز برداشت. او صادق هدایت را فردی رذل، فاسد، بی دین و بیسواد میدانست که خود را در اذهان مردم عوامّ، بعنوان نویسنده و ادیب جا زده بود...[7] روی قبر صبحی چنین نوشته:

"یا علی! قصه گوی شهر شما..."

 

[درد دل های ملک الشعراء بهار- وفات:1330ش]

میان صُفـّه ها[8] گور "بهار" است

فرامُشخانه ای در"لاله زار"* است

نوای "مُرغوا"یش[9] با دل تنگ

برآمد از دل خاک و دل سنگ

تو ای"مرغ سحر"*ها ناله سرکن

به بانگی، داغ ما را تازه تر کن!

اگر اکنون "ملک" افتاده در بند

بخوان بر یاد او شعر "دماوند"*

منم پاییزی و نامم "بهار" است

دلم بر رحمت پروردگار است

(*ستاره ها علامت اشعار مرحوم ملک الشّعرای بهار، در هَجْو جامعه امروزی است).

 مرحوم ملک الشعرای بهار

«مرحوم ملک الشعرای بهار»

 

[به یاد حسین مسرور اصفهانی "سخنیار" - فوت: 1347ش]:

ز سویی تربت مسرور دیدم

توانا شاعری در گور دیدم

سخن سنج و سخندان و"سخنیار"

ولی چون نقطه ای در خطّ پرگار

(یعنی: در گذر خطّ پرگار مرگ بر روی بندگان خدا، او با تمام شهرت و مهارتش، چون نقطه ای کوچک بر روی محیط این دایره است)

به پیری، خاطری بس شادمان داشت

به روز تلخ، شِکــَّـر در دهان داشت

بخوانم قطعه ای زآن "پیر استاد"

که با طبعی جوان، دادِ سخن داد

"... جوانی دوره ای از زندگی نیست

که چون بگذشت نوبت، گویدت: ایست!

جوانی در درون دل نهفته ست

جوانی در نشاط و شور خفته ست..."

 شادروان حسین مسرور اصفهانی - سخنیار

«حسین مسرور اصفهانی "سخن‌یار"»

 

[به یاد "رهی مُعیّری" شاعر همیشه تنها]:

درآنجا چون"رهی"را خفته دیدم

دلم را از غمش آشفته دیدم

به یاد آمد مرا روز جدایی

که رفت از شمع چشمش روشنایی

بخود گفتم چرا از این غزلساز

میان خفتگان بَرناید آواز؟!

برآمد ناله ای از پرده خاک

شنیدم از رهی این شعر غمناک:

"اَلا! ای رهگذر کز راه یاری

قدم بر تربت ما می گذاری!

درینجا شاعری غمناک خفته ست

رهی در سینۀ این خاک خفته ست

... سراغی کن ز جان دردناکی

برافکن پرتوی بر تیره خاکی"...

 شادروان رهی معیّری - شاعر همیشه تنها

«رهی معیّری - شاعر همیشه تنها»

 

‏‏- خاتمۀ "بزم خاموش" مرحوم مهدی سهیلی:

[پاکی بزرگترین هنر است؛ هنر را به گناه آلوده نسازیم!]

ایرج میرزا - نماد آمیزش هنر با رذالت

[تباهی ایرج میرزا - آمیزش هنر با رذالت!]

تماشا کن! که "ایرج" لال لال است!

خموش از آن خروش و قیل وقالست

شکسته دست یزدان خامه اش[10] را

ز دلها برده "عارفنامه" اش[11] را

کجا رفت آن سخن های بد آموز؟!

کجا شد آن چامه های[12] خانمانسوز؟!

کنون، ایرج! بگو آن ماحَضَر[13] کو؟!

نشان از آن زن و کِریاسِ دَر[14] کو؟!

دریغ از "ایرج" و طبع خدا داد

که در راه "پریشان‌گویی" افتاد

بدا بر ما! که تن در گِل بماند

به "دیوان"، گفتۀ باطل بماند

خوشا! هجرت از اینجا با دل پاک

که همچون گـُل‏ نهندت در دل خاک

خوشا آنکس که چون زین ره گذر کرد

به اِقــلــیــمِ[15] نــکــوکــاران سفـر کرد

خوشا! با عشق حق در خاک رفتن

بدا! "پاک" آمدن، "ناپاک" رفتن!

خوشا! هجرت از اینجا با دل پاک - که همچون گـُل‏ نهندت در دل خاک - بزم خاموش سرودۀ مهدی سهیلی

{پایان گلچین بزم خاموش}

(روحت شاد ای مهدی سهیلی)

- تکمیل بزم خاموش مهدی سهیلی، از مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی:

در ایّامی که سعادت شاگردی مرحوم استاد دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی (متوفای اواخر دهه هشتاد شمسی) را در شهرک غرب تهران (خیابان ایران زمین) داشتم، نوجوانی بیش نبودم و اشتغالات تحصیلی مانع آن بود که بتوانم از آن دریای خروشان علم و اندیشه، بیش از اینها جرعه ای بنوشم. یکی از دست‌نوشته های آن مرحوم، تکمله یا تکمیلی بود بر "بزم خاموش" مرحوم مهدی سهیلی، که فقط ابیات محدودی از آن را رونویسی کرده ام و اکنون حسرت میخورم که چرا از کلّ این اثر و دیگر آثار ارزشمند مرحوم استاد مهدوی، رونویسی یا کپی برداری نکردم!

شادروان دکتر ابراهیم مهدویسه عکس به ترتیب - دو تصویر از شادروان مهدی خالدی در کهنسالی و نوجوانی - دکتر ابراهیم مهدوی در جوانی - با نقل خاطره ای از سید احمد سجادیسه عکس به ترتیب - دو تصویر از شادروان مهدی خالدی در کهنسالی و نوجوانی - دکتر ابراهیم مهدوی در جوانی - با نقل خاطره ای از سید احمد سجادی

«سه عکس: دکتر ابراهیم مهدوی در جوانی، مهدی خالدی در کهنسالی و جوانی»

«نقل خاطره ای از: سید احمد سجادی»

پاییز 1369ش شانزده ساله بودم که خبر درگذشت شادروان مهدی خالدی (هنرمند) رسید. در کلاس خانگی مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی بودیم که ایشان گریسته و گفتند:

«خدایش رحمت کند! خالدی ده سالی از من بزرگتر بود. در جلسه ای فرهنگی ادبی، در اصفهان، به من که آن هنگام نوجوان بودم، گفت:

"ظرافت طبعت ستودنی است، شما استعداد موسیقی داری!"

من گفتم: "پدرم میگوید: استعداد اجتهاد! شما میگویید: استعداد موسیقی؟!"

چون خالدی عاشق مولا علی(ع) بود، بنا گذاشتیم که با کتاب "غـُرَرالحِکـَم" (کلمات قِصار حضرت علی علیه السّلام) استخاره کنیم! چون کتاب را گشودیم، با کمال شگفتی، این حدیث در جواب آمد:

«إن کـُنتـُم لِلنـَّجاةِ طالِبینَ فـَارفـُضُوا اللـَّهوَ و الزَمُوا الاِجتِهادَ»[16]

 (اگر طالب نجات هستید، لهو را ترک گویید، و اجتهاد را بگیرید!)

اشک در چشمان خالدی حلقه زد و سکوت کرد. و من با وجود اینکه، به حکم شرع مطهّر، موسیقی و آواز و خوانندگی (غِناء) را مطلقاً لهو و حرام میدانستم، روابط عاطفی دوجانبه و گرمی با مرحوم مهدی خالدی پیدا کردم. در ملاقاتی دیگر که در همایشی فرهنگی ادبی در خالدآباد نطنز با هم روبرو شدیم (خالدآباد یا خـُلدآباد [= شبیه بهشت خـُلد یا جاوید] شهری است خرّم در بخش امامزاده آقا علی عباس بادرود، از توابع شهرستان نطنز در استان اصفهان).[17] خالدی دستی از سر مهربانی بر شانه من کشید و با لبخند گفت:

"هنوز یاد شما، و خاطرۀ آن روز، گاهی مرا به فکر فرو می برَد!"

و مرا با اصرار، برای صرف شام و استراحت، به منزل خود در آنجا، یا منزل یکی از بستگانش (تردید از دکتر مهدوی) برد. من بنا نداشتم که شب را در هوای سرد خالدآباد نطنز به سر برم؛ ولی گرمی استقبال آن مرد فرشته آسا، پاکدل و مهمان نواز (مهدی خالدی) عِنان اختیار را از من سلب نمود. پس از صرف شام، چای آورد و با هم گرم صحبت شدیم و از هر دری سخنی به میان آوردیم. از آن جمله، خالدی با همان خوشرویی همیشگی به من گفت: "راستی، نگفتی چرا با موسیقی میانه ای نداری؟!"

من (دکتر ابراهیم مهدوی) گفتم:

"موسیقی ذهن انسان را از واقعیّت دور میکند و در خیالات سیر میدهد"

خالدی گفت:

"ولی این روزها بحث موسیقی درمانی و اثرات آن بر اعصاب و روان، مطرح است!"

گفتم: "چه اثری بر اعصاب و روان دارد؟!"

گفت: "آرامبخش است! نشاط آور و شادی بخش است!"

گفتم: "موادّ مخدّر (مثل تریاک و هرویین) نیز همین خواصّ را دارند!"

خالدی خندید و دستی به شوخی بر دوش من زد و گفت:

"نه تو نوازنده میشوی و نه من فقیه میشوم!"

هنگامی که دوباره برای ریختن چای برخاست؛ گفتم:

"اتفاقاً از اصفهان برای شما، تحفه ای آورده ام!"

با خنده گفت: "حتماً گز است!"

گفتم: "نه؛ کتابی است که یکی از دوستانم بنام آقای خوروَش نوشته و چند جلدی به من تقدیم کرده اند و چون به نطنز می آمدم به ذهنم خطور کرد که یکی را برای شما بیاورم که مربوط به کار شماست!"

خالدی گفت: "خوروَش کیست؟! آیا نوازنده است یا در باب موسیقی کتابی نوشته؟!"

گفتم: "خیر؛ ایشان حسین عبداللهی خوروَش، یک نویسنده دلسوز و اهل تحقیق است. و اتفاقاً کتابی در نقد موسیقی و اثبات مَضَرّات (ضررهای) آن نوشته است!"[18]

خالدی خندید و گفت: "آنوقت، شما برای من تحفه به نطنز آورده ای؟!"

خندیدم و گفتم: "آری! چون بکارتان می آید و نطنز خاستگاه و درخواستگاه تحفه هاست!"

خالدی کتاب را گرفت و گفت:

"بقول سعدی: «نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست!» و بقول خواجه: «از دوست هر آن چیز که آید نیکوست» من هم دل شما را نمی شکنم. تشکر!"

هرچند برخورد آن مرحوم آن شب کمی سبب رنجش من شد، ولی ماهها بعد وقتی در تهران با هم دوباره برخورد کردیم، به من گفت:

"سید جان! کتابی که به من دادی، کتاب خوبی بود! آن را کامل خوانده ام..."

در اینجا دانستم که مهدی خالدی مردی بسیار شرافتمند و باانصاف است، که باوجود اشتغال به موسیقی و عادت به نوازندگی، تحمّل خواندن آن کتاب انتقادی را داشته و انصاف را نیز زیر پا نگذاشته بود. براستی، این قبیل افراد، در جامعۀ ما انگشت شمارند!

آری؛ به ادامۀ خاطرۀ آن شب بیاد ماندنی در خالدآباد نطنز بازگردیم:

آن شب، سخن از اشعار "ایرج میرزا" هم به میان آمد؛ خالدی گفت:

"میانه ای با اشعار ایرج داری؟!"

من (دکتر ابراهیم مهدوی) گفتم: "ایرج میرزا، استعداد و مهارت خوبی در سرودن شعر داشت؛ ولی افسوس که به بطالت و رذالت کشیده شد..."

مهدی خالدی گفت: "میدانستی ایرج میرزا، در مدح مولاعلی(ع) و امام حسین(ع) و علی اکبر(ع) نیز اشعاری سروده است؟ احتمال نمیدهی عاقبت بخیر شده باشد؟"

گفتم: "اتفاقاً چندی پیش، شبی مشغول مطالعۀ دیوان ایرج میرزا و پیدا کردن همان تعداد اندک اشعار آموزنده و ارزشمند و اخلاقی بجا مانده وی بودم، که به مدایح اهل بیت(ع) که شما گفتید نیز برخورد کردم. همین فکر به ذهنم خطور کرد که آیا در برزخ و قیامت چه معامله با ایرج میرزا شده یا خواهد شد؟ شب از نیمه گذشته بود. چون شب قبل نیز بیداری کشیده بودم، خواب بر من غلبه کرد. در رؤیا دیدم که ایرج میرزا کنار درّه ای ژرف و تاریک ایستاده که شعله های آتش از عمق آن زبانه میکشید. شخصی که من او را نشناختم ولی ظاهراً مرد مؤمن وجیهی بود، با اشخاصی که اطراف ایرج میرزا ایستاده بودند، مشغول صحبت بود. احساس میکردم که این شخص ناشناس، مؤمنی است که میخواهد شفاعت و میانجی گری کند تا ایرج را در آن گودال نیاندازند. اصرار او به طول انجامید. ناگهان یکی از همان افراد ایستاده، گرزی آتشین بر سر ایرج میرزا کوفت که در اثر شدت آن ضربه، ایرج به قعر آن گودال یا درّه سقوط کرد. من در همان حال، با وحشت فراوان، سر کشیدم که ببینم ایرج کجا سقوط کرد و آنجا چه جاییست؟ فقط یک لحظه تابلویی دیدم که از اعماق آن گودال آتشین، نمایان بود و روی آن نوشته بود "سَقـَـر" (از پایین ترین طبقات جهنم)[19] و مارهایی همانند اژدها، آنجا دور طعمه های خود پیچیده و آنها را می بلعیدند. پس ایرج میرزا در دهان یکی از آنها فرو رفت. من (دکتر مهدوی) از فرط وحشت، و از شدّت صدای نالۀ ایرج که در خواب میشنیدم، از خواب پریدم و بدنم خیس عرق شده بود. لذا دانستم که آن اشعار هم نتوانسته ایرج میرزا را از عذاب برهاند."

 ایرج میرزا و عارفنامه و عارف قزوینی - مظاهر رذالت در شعر و ادب پارسی - رؤیای صادقه و تجلّی جایگاه ایرج میرزا در برزخ و گرفتاری و سقوط او در آتش سقر

در اینجا، شادروان مهدی خالدی گفت:

"عجب! پناه بر خدا! پس اگر مولاعلی(ع) هم شفاعت امثال ما را نکند چه خواهد شد؟"

چیز عجیبی که باز هم جلب توجّه مرا کرد این بود که هرگاه از مولای متقیان حضرت علی(ع) سخنی به میان می آمد و کمی شرح داده میشد، اشک در چشمان مهدی خالدی حلقه میزد و تمام لبخندها از چهره اش محو میشد. آن شب برای اوّلین بار به ایشان گفتم:

"گویا شما خیلی عاشق مولاعلی(ع) هستی! بارها شاهد حلقه زدن اشک در چشمانتان، هنگام یاد مولاعلی(ع) بوده ام! سبب این عشق عمیق چیست؟"

خالدی گفت: این مسأله خصوصی است.

چون باز من اصرار کردم که بدانم، فقط گفت:

"یکبار، وقتی از همه چیز و همه کس خسته و نا‌امید شده بودم و گرفتاری بزرگی دامنگیر زندگی من شد، فقط عشق مولاعلی(ع) به فریادم رسید"

خالدی دیگر توضیحی نداد، سر فرو افکند و قطره اشکی چون مروارید بر گونه اش غلتید و فروافتاد. سپس این جمله را گفت:

"آن جریان خصوصی، به اضافۀ مظلومیت تاریخی مولاعلی(ع) سبب شد که پس از آن، هروقت در مجلسی ذکر فضایل علی(ع) میشود، بی اختیار بمن حالت گریه دست میدهد!"

شنیدن چنین گفتاری از یک نوازنده موسیقی، برای من بسیار عجیب و باورنکردنی به نظر رسید. براستی مهدی خالدی، همیشه عاشق مولاعلی(ع) بود... خدا رحمتش کند و با مولایش علی(ع) محشور گرداند».

مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی، آخرین خاطرۀ خود را از مرحوم مهدی خالدی، چنین گفتند:

«چندی پس از بستری شدن مرحوم مهدی خالدی در بیمارستان مهر تهران، بسبب سرطان بدخیم حنجره، وقتی به عیادت او رفتم، آن مرد فرشته آسا و پاکدل، دیگر توان سخن گفتن نداشت. با اشاره از من خواست که گوشم را نزدیک دهانش آورم تا چیزی بگوید. با وجود درد جانکاه بیماری، گاهی شوخ طبعی هم داشت. با لبخندی دردمندانه و چشمانی بی فروغ، از روی مزاح با من گفت:

"آقا سید ابراهیم! من که نتوانستم تو را نوازنده کنم! تو هم نتوانستی من را مجتهد کنی!"

من هم خندیدم و ایشان را امیدوار کرده، دلداری داده و گفتم:

"اِن شاء الله خوب میشوید، بحقّ مولاعلی(ع) که دوستش دارید، آنوقت مجتهدتان میکنم!"

خالدی گفت: نه سیدجان! من دیگر خوب نمیشوم!

پس من گریه ام گرفت. او نیز پس از لبخند، گریست و گفت:

"یادت هست آن شب میهمانی در خالدآباد نطنز، برایم میگفتی در احادیث آمده که انسان قبل از مرگش مولاعلی(ع) را میبیند؟[20] از آن شب ببعد، در قلبم همیشه در آرزوی دیدن آن لحظه بودم. از دعا برایم کم نگذار! حالا، دوست دارم آن دوبیتی شیخ بهائی را در این باره، برایم ترنّم کنی تا بخواب بروم...".

ابتدا نمیخواستم بخوانم و برایش بازهم یادی از مرگ بکنم؛ ولی چون مهدی خالدی دو بار با دلخوری و ناراحتی در چشمانم نگاه کرد، ناچار من زمزمه کنان، برایش خواندم:

ای که گفتی تو: مَن یَمُت یَرَنی! [19]

جان فدای کلام دلجویت!

کاش روزی هزارمرتبه من -

مُردَمی تا بدیدمی رویت!

خالدی، رویش را از من برگرداند و به پنجره نگاه کرد و دوباره آرام از حال رفت...».

سپس، استاد فقید، مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی، صحبت تکمیل "بزم خاموش" شادروان مهدی سهیلی را پیش کشیده و گفتند که تصمیم دارند در سوگ مهدی خالدی، بخش دیگری بر آن تکمله بیافزایند. چند روز بعد، این قطعه شعر را بنده در یادداشت‌های دکتر مهدوی، روی میز ایشان دیدم، و پس از کسب اجازه، رونویسی کردم؛ روح هر دوشان شاد:

 

تکمیل "بزم خاموش" شادروان مهدی سهیلی - از استاد دکتر ابراهیم مهدوی:

یکی دیگر که "مهدی" نام آن شد

به شهرت "خالدی" و جاودان شد

جمال از چهرۀ او مُنجلی[21] بود

سرا پا، عاشق مولا علی بود

چو فرموده نبیّ نیک خویان:

بجو نیکی ز نزد نیک رویان

[توضیح: اشاره به حدیثی است که امام رضا(ع) از آباء گرامیشان نقل فرموده اند که پیامبراکرم(ص) فرمودند: «اُطلـُبُوا الْخَیْرَ عِنْدَ حِسَانِ الْوُجُوهِ، فَإِنَّ فِعَالَهُمْ أَحْرَیٰ أَنْ تَکُونَ حَسَناً» «خیر و نیکی را نزد افراد نیکرو و خوش سیما بجویید، چرا که کِردار ایشان نیز به نیک بودن تناسب بیشتری دارد»[22]].

بلی، هرچند دوران و زمانه

نمودش رهبر بزم رسانه

بدو گفتم که موسیقی هنر نیست

بجز افسردگی، آنرا ثمر نیست

چو از خوروَش کتابی پُر زِ رمزست

که لایق̊ تحفه ای بهر نطنز است[18]

ولیکن عادتی او را قرین بود -

که روزوشب برین عادت عجین بود

بشد حنجر مر او را خسته و زار

به بستر اوفتاد و شد گرفتار

چو رفتم نزد بالینش عیادت

ازآن عادت، دگر بودش فراغت

نوای روح و دل را چون نیوشید

به ضرب تار و موسیقی نکوشید

بمن گفتا که ای یار صمیمی!

به یادت آید آن عهد قدیمی؟

که بگشودی "غـُرَر" را نزد آن جمع

شدم از فرط خجلت، آب، چون شمع

کنون بشنو سخن ها از دل من

که نشنیده جوان و کودک و زن

تمام عمر خود را در تکاپو-

پی گمگشته ام گشتم چو آهو

که آن گمگشته معشوقم علی(ع) بود

به هر بن‌بست، رخسارش جلی[23] بود

ز "شهر علم" او بس دور ماندم[24]

تو خواندی درس فقه ومن نخواندم

در این بن‌بستِ سینه جان̊ نهانست

که مشتاق امیر مؤمنان(ع) است

شب اوّل که خوابم زیر آن سنگ

بنالم: ای خدا! زین گودی تنگ -

کبوتروار جویم عاشقانه -

ز درگاه علی، یک آشیانه!

خداوندا! ز بن‌بستم رها ساز

قفس را بازکن از بهر پرواز

رهید آن مرد دلخسته ز بن‌بست

مزارش نزد "ابن بابَوَیه"[25] است

نجف اشرف: یادی از شادروان مهدی خالدی: ((شب اوّل که خوابم زیر آن سنگ - بنالم: ای خدا! زین گودی تنگ - کبوتروار جویم عاشقانه - ز درگاه علی، یک آشیانه!)) 

- شادروان دکتر ابراهیم مهدوی، همچنین برای ما تعریف کردند که چندروزی پس از رسیدن خبر درگذشت مرحوم مهدی خالدی، شبی در عالم رؤیا وی را در خواب دیده اند که نه تنها دیگر از درد و رنج بیماری سرطان آسوده شده، بلکه بسان نوجوانی شانزده یا هفده ساله بنظر میرسد، که هنوز مو بر صورتش نروییده و شاداب و بانشاط در باغی سرسبز قدم میزند. دکتر مهدوی فرمودند: چون در ایّام تحصیل در نجف اشرف، برخی اساتید اهل معنیٰ، به ما فرموده بودند که هرگاه مرده ای را در خواب دیدید و خواستید از او سؤالی بپرسید، انگشت ابهام (شست) دست او را بگیرید تا غایب نشود. من نیز فوراً در خواب، انگشت شست مرحوم مهدی خالدی را گرفتم و گفتم: "چه خبر؟!"

فقط در پاسخ من گفت:

"سید جان!

دیدی بالاخره به عشقم رسیدم!

تمام بیماریها، دردها و ناکامیها را از جانم بیرون کشید، تا اینگونه نوجوان شدم!"

و روشن بود که منظور از "عشقش" همان مولاعلی(ع) است. ولی متأسفانه، ناخواسته از خواب پریدم و هرچه خوابیدم تا بقیۀ این خواب را ببینم، دیگر ندیدم! خداوند، ما را نیز پس از مرگ، به عشقمان مولاعلی(ع) برساند که تمامی ناکامیهای ما را به کام بَدَل سازد.

و طبق قواعد مسلّم علم تعبیرخواب، هرگاه شخص مُتوَفـّیٰ را در خواب ببینند که جوان شده، دلیل بر آنست که جایگاه برزخی خوبی دارد؛ یعنی در بهشت برزخی است (قبل از بهشت جسمانی اُخرَوی). چنانکه در حدیث متواتر نزد شیعه و سنی، از اهل بیت(ع) و رسول اکرم(ص) روایت شده که فرموده اند:

«إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ جُرْدٌ مُرْدٌ...»[26]

«اهل بهشت، اَجرَد (با بدن بدون موی زائد) و اَمرَد (با چهرۀ نوجوان بی ریش) هستند»

مزار ابن بابوَیه یا شیخ صدوق(ره)- شهرری، نزدیک حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع)

«مزار ابن بابوَیه یا شیخ صدوق(ره)- شهرری، نزدیک حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع)»

 

پاورقی ها:


[1]- با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "شعرای شیعه".

[2]- اشاره به این آیۀ کریمۀ قرآن مجید است:

«مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً اُخْرَی» (طه: 55)

[3]- عِذار: چهره، رخسار

[4]- مَخوف: ترسناک، وحشتناک

[5]- بندی: محبوس، دربند.

[6]- مُهتدی: هدایت یافته.

[7]- با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "هنرمندان شیعه".

[8]- صُفـَّه: ایوان، سایه بان، رُواق.

[9]- مرغوا = مرغ + آوا: بوم که در خرابه ها صدا میکند.

[10]- خامه: قلم.

[11]- مثنوی زشت ایرج میرزا، در وصف فساد اخلاقی خودش و عارف قزوینی!

[12]- چامه: غزل، شعر عاشقانه.

[13]- ماحَضَر: غذای حاضری. اشاره به شعر فاسد ایرج میرزا، در وصف همجنس بازی و لِواط!

[14]- کِریاس: آستانه، درگاهی در. اشاره به شعر فاسدی دیگر از ایرج میرزا در وصف زناکاری و خیانت به ناموس مردم! که در آن به زنان چادری و باحجاب، نیش و طعنه و کنایه زده است.

[15]- اِقلیم: سرزمین (معرَّب کلیما κλίμα یونانی)

[16]- غُرَرالحِکَم، حدیث ش5749

[17]- نطنز، در استان اصفهان، در مسیر کاشان، و در جهت شمال شرقی شهر اصفهان واقع است. از بزرگان نطنز، یکی: شیخ کمال الدین محمد بن حسن عاملی نطنزی اصفهانی (جدّ مادری علامه مجلسی اول - رضوان الله علیه) است. وی از شاگردان شهید ثانی(ره) و محقق کرَکی(ره)، و یکی از چهار دانشمند جبل عاملی بوده که در آغاز عهد صفوی به ایران مهاجرت کرد. او مردی زاهد بود و بیشتر همت خود را صرف گسترش احادیث شیعه کرد، تا جایی که علامه مجلسی دوم (رضوان الله علیه) در بعض اجازات خود، دربارۀ او گفته است: "اول کسیست که احادیث شیعه امامیه را در زمان دولت صفویه در اصفهان نشر داد". (اجازات الحدیث، سید احمد حسینی اشکوری، چاپ اول: صفحات 23 و88 و125 و142 و244 و303 بنقل از اجازات بحارالانوار و... ؛ رک: علامه مجلسی بزرگمرد علم و دین، علی دوانی، چاپ امیرکبیر: 1370ش، ص18-21.

[18]- منظور، این کتابست: "تاثیر موسیقی بر اعصاب و روان"، تالیف مرحوم استاد حسین عبداللهی خوروش (1299-1367ش)، که سابق با نام "موسیقی از نظر علم امروز" نیز چاپ می شد. پس از آنکه مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی، ما شاگردان خود را با نقل این خاطرات شیرین، از وجود این اثر ارزشمند مرحوم استاد خوروَش باخبر ساختند، بنده (سید احمد سجادی) پرسیدم: ایشان کجا بودند؟ استاد مهدوی فرمودند: "مغازه کتابفروشی ساده و کوچکی در خیابان چهارباغ پایین داشت" و عکسی از ایشان را با عینکی دارای فِرِی̊م (قاب) سیاه و قدیمی نشان ما داد. بنده (سجادی) همینکه عکس را دیدم، او را شناختم! زیرا در کودکی (که هنوز مقیم اصفهان نشده بودم) چندباری که به اصفهان برای مسافرت آمده بودم، بنا به مناسبتی، بستگان مرا همراه خود به حوالی خیابان چهارباغ برده بودند که چندباری من این مرد بزرگوار (استاد خوروَش) را در همان مغازه کوچک و محقر دیده بودم و هرگز گمان نمیکردم که یک دانشمند بزرگ باشد، زیرا چهره و رفتارش خیلی ساده و به دور از ژست‌های پوچ "دانشمند‌نما"های امروزی بود! افسوس، که از محضر آن بزرگوار محروم ماندم و پس از وفاتش وصفش را شنیدم. مرحوم دکتر مهدوی می فرمودند: مرحوم استاد خوروش آثار بسیاری نوشته بودند که بصورت دستنوشته باقی مانده و جامعۀ امروز از آن همه تحقیقات بی نظیر، بی بهره مانده است؛ زیرا استاد خوروش، اهل ریا، تظاهر و تبلیغ نبود (چنانکه خود مرحوم دکتر مهدوی نیز چنین نبود). آری؛ از این دانشمند گمنام و ناشناخته، آثار ارزشمند دیگری نیز لابلای حراجی ها و کتابخانه های قدیمی برجاست، که چه بسا چندی بعد، بر اثر جهل فراگیر جامعه فرهنگی امروز ما(!)، آنها هم به جمع اوراق پوسیده و کاغذهای باطله بپیوندند! از آن جمله، کتابی بس ارزشمند با عنوان "فرهنگ اسلام‌شناسان خارجی" (در دو مجلد) که حاوی شرح حال و بیانات و مقالات بیش از 2000 نفر از دانشمندان و اساتید دانشگاه های مهمّ جهان، پیرامون عظمت اسلام و بزرگمردی پیامبر اکرم(ص)، توأم با عکسهای قدیمی سیاه و سفید است (چاپ کتابخانه و مطبوعاتی مطهر، اصفهان: خرداد 1362ش)؛ که نسخۀ دست دوم و کهنۀ این کتاب را نیز به زحمت در یک حراجی یافتم. مرحوم استاد حسین عبداللهی خوروش، روی جلد ساده و بی تکلف آن نوشته: "محصول سی سال مطالعه و تحقیقات"؛ سخنی که به یقین، از روی صدق و اخلاص است؛ نه مانند اغلب "محقق نمایان" امروز، که دارای دهها پست و شغل و مقام هستند، و یک شبه کتابی چند صد صفحه ای(!) می نویسند (البته با "کپی پیست" کردن توسط کامپیوتر و نرم افزار! و با "سرقت علمی خاموش و بیصدا" از این و آن!). براستی محققان کجا رفتند؟ بخدا دیگر اثری از آنها نیست! دیگر همه چیز ما، ازجمله "تحقیق" و "محقق"، "دانش" و "دانشمند"، "پژوهش" و "پژوهشگر" ما، همگی "مصنوعی و ساختگی" است!!

[19]- حقیر (سید احمد سجادی) میگویم: شباهت عجیبی بین برخی جزئیّات رؤیای صادقۀ مرحوم استاد ما، دکتر سید ابراهیم مهدوی (رضوان الله علیه) با برخی از جزئیّات آیات کریمۀ قرآن مجید، در وصف "سقر" است و این خود قرینه ای بر صدق رؤیا است: «فِی جَنَّاتٍ یَتَساءَلُونَ * عَنِ الْمُجْرِمِینَ * ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ * قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ * وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ * وَ کُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ * وَ کُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ * حَتَّى أَتانَا الْیَقِینُ * فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِین‏» (مؤمنان در باغهای بهشت (متنعّمند و) سؤال میکنند * از احوال دوزخیان گنهکار * که: شما را چه عمل در آتش "سقر" دوزخ درافکند؟ * آنان جواب دهند که ما از نمازگزاران نبودیم * و مسکینان را طعام نمیدادیم * و با اهل باطل به بطالت میپرداختیم * و روز جزا را تکذیب میکردیم * تا آنکه یقین (ساعت مرگ) بر ما فرا رسید * پس شفاعت شفیعان در حق آنان دیگر هیچ سودی نبخشد) (سورة المدّثـّر: آیات 40- 48). چنانکه امام موسى کاظم(ع) ضمن روایت مفصلى که اسحق بن عمار از آن حضرت نقل کرده، میفرماید: «اى اسحاق! در دوزخ بیابانى است که آن را "سقر" گویند؛ از روزى که خدایش آفریده نفس نکشیده! اگر خداوند اجازه اش فرماید که به اندازه سوزنى نفس بکشد، آنچه را که در روى زمین است میسوزاند و دوزخیان از گرما و گند و کثافت این بیابان و عذابى که خداوند براى اهل آن بیابان آماده کرده پناه میجویند. و در آن بیابان کوهى است که همه مردم این بیابان از گرما و گند و کثافت آن کوه و آنچه خداوند براى اهل آن کوه آماده کرده پناه میجویند. و در آن کوه درّه‏ ایست که اهل آن کوه از حرارت و گند و کثافت آن دره و آنچه خداوند براى اهل آن آماده نموده است پناه میجویند. و در آن دره چاهیست که اهل آن دره از سوزش و گند و کثافت آن چاه و آنچه خداوند براى اهل آن آماده کرده پناهنده میشوند. و در آن چاه "مارى" است که همه اهل آن چاه از بدى و گند و کثافت آن مار و از زهرى که خداوند براى اهل آن چاه در دندانهاى آن مار آماده نموده، پناه میجویند...» (خِصال شیخ صدوق(ره)، ج2ص398، بخش خِصال سبعه یا خصلتهای هفتگانه، حدیث ش106).

[20]- فرمایش خود حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) به حارث اعوَر هَم̊دانی(ره) است: «... مَن یَمُت یَرَنی...» (هرکس بمیرد مرا می بیند...) - بحارالانوار، علامه مجلسی(ره)، ج6ص180ببعد؛ بنقل از: مجالس یا اَمالی شیخ مفید(ره)، ص7.

[21]- مُنجلی: جلوه گر، آشکار.

[22]- بحارالانوار، علامه مجلسی(ره)، ج74ص187؛ به نقل از: عیون الاخبار، شیخ صدوق(ره)، ج2ص74.

[23]- جلیّ: آشکار، روشن.

[24]- اشاره به فرمودۀ پیامبر اکرم(ص): «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ(ع) بَابُهَا» «من شهر علمم و علی(ع) دروازۀ آن شهر است» (تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی(ره)، 1/68) - و بقول فردوسی:

که من شهر علمم، علیّ ام دَر است

دُرُست این سخن گفتِ پیغمبر است

[25]- مزار ابن بابوَیه یا شیخ صدوق(ره) واقع در شهر‌ری، نزدیک حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع).

[26]- این حدیث شریف، در کتاب الاختصاص شیخ مفید(ره) (ص358، در باب صفة الجنة = وصف بهشت) به نقل از جابر جُعفی(ره) از امام محمد باقر(ع) روایت شده است. و جالب آنکه، شیخ طوسی(ره) (شیخ الطّائفه / اعلم فقهای شیعه) بر این حدیث شریف ادّعای اجماع امّت و تواتر نموده است (تلخیص الشّافی، 3/219) و می دانیم که شیخ طوسی(ره) بیهوده ادّعای اجماع بر مطلبی نمیکند و اهل تسامح و سهل انگاری در نقل اجماعیّات نیست. پس شکی در تواتر و صحّت صدور این حدیث ارزشمند و پر رمز و راز، نداریم.

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :