وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠

 

اسرار انگشترها و نگین ها - توأم با عکسهای زیبا و شفاف رنگی

* چند داستان و واقعۀ جالب از سنگها:

- در تکمیل فرمایشات مرحوم علاّمۀ مجلسی، این چند حکایت افزوده میشود:

* مرحوم محدّث قمی(ره) در مُنتهَی الآمال، در «خاتمه» احوال امام حسین(ع) می نویسد:

در (مجموعۀ شیخ شهید) و (کشکول) [از شیخ بهائی ره] و (زَهْرُ الرّبیع) [=شکوفه بهار – از مرحوم سیّد نعمة الله جزائری ره] و غیره مذکور است که: عقیقى سرخ یافته شد که مکتوب بود بر آن [این شعر]:

 

اَنَا دُرّ ٌمِنَ السَّمـٰآءِ نَـثَـَــرُوُنی

یَـومَ تَزْویج ِ وٰالِــدِ السِّـبْطـَیْنِ

کُنْتُ اَنْقـىٰ مِنَ اللـُّجَیْنِ وَ لکِنْ

صَبَـغـُونی بِـدَمِ نَـحْـر ِالحُسَیـْنِ

[= من دُرّی سفید بودم که مرا از آسمان فرو ریخته بودند – در روز تزویج (حضرت علی – ع) پدر دو سِبط (نوه) پیامبر ص (= حَسَنَین ع) با فاطمۀ زهرا (س).

رنگ من از نقره نیز سفیدتر و روشنتر بود؛ ولیکن، مرا رنگ آمیزی (برنگ سرخ) کردند، با خون حسین(ع)].


[نیز] سیّد جزائرى در (زَهْرُ الرَّبیع) فرموده که: یافتم در شهر شوشتر سنگ کوچک زردى که حفـّاران از زمین بر آورده بودند و بر آن سنگ مکتوب بود:

بِسمِ اللّهِ الرَّحمن ِ الرَّحیم ِ

لاٰ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ عَلِىّ ٌوَلِىّ ُاللّهِ

لَـمّاٰ قـُتِــــلَ الْحُسَیـنُ بْـنُ عَلِـیِّ بْنِ اَبـی طالِـبٍ

 عَلَیهِ السَّلاٰمُ کتِـبَ بـِدَمِـهِ عَلىٰ اَرضٍ حَصْباٰءَ

وَ سَیَـعْــلَـمُ الذِّینَ ظَلَمُـوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبــوُنَ

[= به نام خداوند بخشاینده مهربان؛ خدائی جز خدای یکتا نیست؛ محمّد(ص) فرستاده اوست؛ علی(ع) ولیّ اوست؛ چون کشته شد حسین بن علیّ بن ابیطالب (ع) نوشته شد بخون او بر زمینی ریگزار: "و بزودی خواهند دانست آنانکه ظلم کرده اند، که به چه بازگشتگاه بدی باز میگردند!" [سوره شعراء/ آیه 227].


* مُحَدِّث نوری (ره) نیز در نجمُ الثـّاقِب (2/659) پس از نقل این ماجرا، مینویسد:

عالم جلیل، میر محمّد حسین [خاتون آبادی – عالِم عهد مرحوم شاه سلطان حسین صفویِّ شهید]، سِبط [= نوۀ دختری] علاّمۀ مجلسی و امام جمعۀ اصفهان نقل کردند که آن سنگ را آوردند بجهت [پادشاه] مغفور [= آمرزیده] شاه سلیمان [صفوی – رضوانُ اللهِ عَلَیهِ]. پس اهل صنایع [دستی] از هر قسم را حاضر کرد و بر همه عَرضه داشت. پس از تأمُّل [= نگریستن دقیق] و تدبُّر [= اندیشیدن]، همه تصدیق کردند که [این سنگ و نوشتۀ آن] از صنعت بشر بیرون [است] و جُز خالق بی چون [= بی مانند]، کسی را آن قدرت نیست که نقشی چنین در این سنگ ظاهر نماید!

پس سلطان [شاه سلیمان صفوی] آن سنگ را به انواع زیب و زیور آراست و از حُلِِیّ [= زیور] و حِرز [= مایۀ پناه] بازوی خود قرار داد...

*محدِّث نوری(ره) در همین کتاب، قبل از نقل این ماجرا، شعر پیشین را نیز نقل فرموده و  جریان دو شعر زیبای دیگر را نیز اینگونه نقل میکند: ... و بر دُرّ زرد نجفی دیده شده:

صُفْرَةُ لَوْنی یُنَبِّئُکَ عَنْ حُزْنی

لِسَـیِّـدِ الأوْصِیاٰءِ أَبِی الْحَــسَـنِ

 

  [= زردی رنگ من ترا خبر میدهد از اندوه من برای آقا و سَروَر اَوصِیاءِ پیامبران(ع) اَبِی الحسن، علیّ بن ابی طالب(ع)].

و بر نگین سیاهی دیده شده:

 

لَسْـتُ مِنَ الْحِجـاٰرَةِ بَــــلْ جَوْهَـرَ الصَّدَفِ

حاٰلَ لَوْنی لِفَرْطِ حُزْنی عَلیٰ ساٰکِنِ النَّجَفِ

[= من نبودم از جنس سنگ؛ بلکه از جنس گوهر مُروارید صدفی بودم؛ پس رنگ من دگرگون شد از شدّت اندوه من بر ساکن نجف اشرف] [یعنی: هنگامیکه حضرت علی – ع –  به شهادت رسیدند، رنگ من - از فَرط اندوه- سیاه شد].

... در طهران، الآن [در عهد مرحوم ناصرالدّین شاه قاجار] در نزد یکی از اَعیان [= بزرگان] رجال دولت عِلِّیَّۀ ایران، الماس کوچکی است بقدر یک عدس، که در باطن آن منقوش است:

عـلے

با یاءِ معکوس؛ و کَلِمَۀ دیگری که احتمال می رود (یاٰ ) باشد [یعنی درون آن نوشته شده است: یا علی!].

گردآورنده و محقق این اثر: سیّد احمد سجّادی

(عضو کانون و از نویسندگان دایرة المعارف تشیّع)

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :