وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

رواج فرهنگ هوچی گری و نقد مغرضانه از آثار نویسندگان، به جای فرهنگ ادب و نقد شرافت‌مندانه، از بیان رمان‌نویس برجسته، داستان‌پرداز بی نظیر و ادیب معاصر، استاد میثاق امیرفجر:

 استاد میثاق امیرفجر، برترین رمان نویس و داستان پرداز فارسی در دورۀ معاصر

هرچند تصمیم اینجانب (سید احمد سجادی) بر آن بود تا دیگر، در پاسخ به نقد کنندگان به دایرة المعارف تشیع و به شخص خودم، چیزی ننویسم (زیرا نوعی تبلیغ برای این افراد خواهد بود)؛ ولی در ملاقات با ادیب بزرگوار، استاد میثاق امیرفجر (ساکن تهران) پس از مطرح شدن درد دل‌های مشترک... ایشان فرمودند که در بخش‌هایی از کتاب اشراق خودشان، به همین "مسأله نقد" و نبود فرهنگ صحیح آن در ایران امروز ما نیز پرداخته اند.

متأسفانه باید گفت که دبیرخانه دایرة المعارف تشیع، تحت تأثیر وساوس افراد تفرقه افکن (دو بهمزن = دشمنان در لباس دوست!) قرار گرفت که هدف اصلیشان فروپاشی دایرة المعارف تشیّع بود و همین افراد، بارها خود من و دوستانم را نیز به پیگیری حقوق مالی ادا نشده و مطالبۀ آن از دبیرخانۀ دایرة المعارف تشیع، وسوسه کرده بودند؛ ولی ما با فراست دریافتیم که هدف این افراد جز ایجاد درگیری و نزاع بین ما و دبیرخانه - و در نتیجه از هم پاشیدن این مجموعۀ ارزشمند شیعی - نبوده و نیست. آنگاه چون دریافتند که نمیتوانند بنده و دوستانم را علیه دبیرخانه بشورانند، بنحو معکوس عمل کرده و از طریق القاء شبهه در اذهان دبیرخانه، ایشان را علیه ما شوراندند. بعلاوه، با نفوذ در این مجموعه، جوّ کاری و شغلی را بنحوی مهندسی و طرّاحی کردند، که من خود، و با اختیار خودم، نتوانم دیگر آنجا فعّالیّتی داشته باشم و مجبور به استعفا شوم. متأسّفم که دبیرخانۀ دایرة المعارف تشیّع، تحت تأثیر این دسایس تفرقه افکنانه (دو بهم زنانه) واقع شد. خیلی حیف شد...

در مصاحبت با استاد میثاق امیرفجر، آرامشی معنوی در وجود ایشان یافتم و این یکی از ملاقات‌های بیاد ماندنی زندگی من بود. خانه و زندگی این نویسنده خوش قلم و محقق ادبی ارجمند، ساده و به دور از تشریفات و تجمّلات بود (چیزی که اغلب "محقق نمایان" جامعۀ امروز ما غرق در آن هستند!). ایشان کتاب اشراق را به بنده و برخی دیگر از دوستان و همکارانم اهداء فرمودند. با مطالعۀ اثر استاد امیرفجر، بخوبی دریافتم که راز گمنام ماندن این‌همه آثار ارزشمند ایشان، فقط در تنگ‌نظری و حسادت معاصرین است...

آشنایی با کتاب اشراق و بیانات دل‌نشین و ادبیات سِحرآمیز استاد میثاق امیرفجر، عِنان اختیار را از دلم ربود و حیف دانستم تا چند مطلب ارزشمند از این کتاب را، که به درد جامعۀ "بی عار و درد" امروز ما میخورد، و هیچ کجا مطرح نشده، بطور خلاصه و برگزیده، بنحو گزارش‌وار ننویسم. گفته های ایشان، گویا حرف های دل خود من است:

* اشراق: ج2/ ص849-850:

«... مدتی بود در روزنامه ای کثیرالانتشار... ضمن نقد صفحۀ ادب و فرهنگ، بگونه ای تلویحی (غیر مستقیم) آثار او را می کوبیدند... و به گونه ای مخدوش و مُثله شده (گزینشی و بدون درج قبل و بعد عبارات)، شرح و جَرح (بی اعتبار) میکردند. آثاری که در این جرّاحی زیرکانه (و گزینشی)، دیگر هرگز آثار او نبود... اما بخاطر چهارچوب اندیشه و طرح کلی (سبک قلم و اسلوب نگارش) ازآنِ او مینمود.

هرکس اهل درایت و دانایی و آگاه به مسائل ادب بود، "چاقوی تحریف و تضعیف" را در این کالبدشکافی ستمگر[انه] میدید و درک میکرد! اما بر خوانندۀ ناآگاه، که خود، متن نویسنده را(کامل) نخوانده بود و نسبت به اساس نظریّات و چارچوب کلی تفکر وی آگاهی نداشت، تأثیری شوم، القاگر و شبهه انگیز برجا میگذاشت...

تا اینکه بخشی از همان روزنامه، وی را به مصاحبه ای دعوت کرد...

چنین مینمود که از خاموشی او به فغان(ناله) آمده اند!...

در حالیکه او بخاطر مردم و به عشق ادب مینوشت... گوشه ای در آرامش خود، کارکردن و بیزار بودن از "جهنم ستوه آوری" که اغلب (نقد کنندگان هوچی) به عشق شهرت و "نام و نان" می افروزند و [با اهل اندیشه] می ستیزند...

بهرحال، [بسیاری از] وسایل تبلیغی و ابزار چاپ و رسانه ها [و شبکه های اجتماعی] در اختیار ایشان (نقد کنندگان) بود... هرچند که [با پاسخ به آن نقدها] حقایق خود را برایشان اثبات و تحلیل میکردی، درست روز نوبت چاپ جوابیّه و پاسخ‌هایت، مطلب دیگری را چاپ میکردند! یا نیمی از مطالبت را – آن‌هم مُثله شده (بریده و گزینشی) چاپ میکردند و سپس نیمی دیگر از آنرا – ضمن آنکه در دو سه نوبت [دیگر، بازهم] مطالبی علیه همان نوبت اوّلین [جوابیّه نویسنده] نوشته بودند – در چندین جای روزنامه [یا سایت خودشان] به گونه ای پراکنده و پرت، و در حالی که ربط مسائل از دست رفته (یعنی: رشتۀ کلام از هم گسسته) بود، چاپ میکردند و با تمهیدات فنی می کوشیدند از حروف چاپی اغلب سوسه دار (کرم خورده؛ دارای پریدگی یا ناخوانا!) و شکسته و محو استفاده کنند، تا حتی بدینگونه نیز خـَلط معنایی در مفاهیم صوری(ظاهری) نوشته های نویسنده القاء کنند!...»

* اشراق، ج2/ صص686-689:

«... مدّتی نگذشت که از اینجا و آنجا حمله های ناجوانمردانه و نقدهایی نامنصفانه و نامربوط نسبت به همین آخرین نوشته: "سرنوشت انسان" در جراید (مطبوعات) بازتاب یافت...

براستی جای آن داشت که آدمی از غم و مصیبت جامعۀ "جهل زده" ای که در آن میزیست بمیرد و از مرگ خود خرسند باشد!

جامعه ای که "منتقدان" آن چنین موجودات بی فرهنگ، نادادگر(ناعادل)، و بدکنشی بودند که حتی گویی در همۀ عمر کنجکاوی ادیبانۀ خود(!) کتاب دینی و ایمانی مردم خویش (قرآن کریم) را یکبار هم از رو نخوانده بودند و با کلمات (و دستورات اخلاقی و فرهنگی) آن آشنایی نداشتند!...

حتی به نظر میرسید در آن "نقد یک‌جانبه"شان (بازهم) از تأثیر متن (نویسنده) بر خواننده و بازگویی آن نیز وحشت داشته اند!...

گویی هراس داشتند که اگر کسی آنها را بخواند، تحت تأثیر آن، به تفکر و اندیشه فرو رود و احتمالاً در زندگی خود، لحظه ای دچار "تأمّل و آگاهی" شود!

فقط، در یکی دوجا (از آن نقدها) دو سه جمله مخدوش و آن‌هم نامشخص را – در حالی که اوّل و آخر آن را زده بودند – آورده بودند؛ و سپس بگونه ای که دلسوزانه مینمود و غم ترقی بشریّت را داشت(!)... از این‌گونه اندیشه ها تأسف خورده، به "کلّی گویی" و "عیب‌جویی" پرداخته بودند...

با این‌همه، آن ناقدان (خودشان) بیش از هر کس دیگری میدانستند آنچه که نوشته اند فاقد کمترین ارزش است! و میدانستند آنچه که کرده اند، سرانجام در ترازوی "نقد اصیل عالمانه" و معیار سنجش دادگرانه ای – که بهرحال پس از مرور زمان و فرونشستن گرد و غبار حِقد و حسدها، نصیب هر نوشتۀ ارزشمندی میشود – در کارنامۀ آنان (منتقدان) جز تباهی و سیاهی (در پیشگاه تاریخ) چیزی بجا نخواهد گذاشت.

امّا آن زمان، احتمالاً پس از ایشان (در بستر تاریخ) فرا میرسید و تا آن موقع، آنان کار خود را کرده و "نان امروز" خود را پخته بودند!!...»

* اشراق، ج2/ صص701-705:

«...درست مقارن دریافت این‌گونه نامه ها بود، که کتابی به دست نویسنده [رسید] به نام "یک قرن نقد اندیشه و قصه!!". در آن کتاب، جز دو سه جملۀ نامنصفانه و موذی‌[گرانه] دربارۀ خود و دیگران نیافت؛ اما به وفور، در تحسین نوشته های بی مایه... مطالبی مکرّر یافت!

... اما آن نوشته ها و "نقدهای دروغین" که با تیراژهای بسیار منتشر میشدند، بهرحال اثر شوم خود را بر اذهان آشفته و گیج نسل جوان و کم [سن و] سال، بجا میگذاشتند...

زیرا بهرحال، نقادان مشهوری که نامشان به تکرار، در جراید (مطبوعات) و اینجا و آنجا ذکر میشد آن "نقدها" را نوشته بودند!!

[البته هرچند] احتمال آن می رفت که [برخی افراد کم‌سواد] در بادی امر (در آغاز کار) و سنین ناپختگی و بی تَجرِبگی، [تحت تأثیر] آن نقدها قرار گیرند؛ اما [بالأخره و] به مرور، در سنین پختگی و کمال و مقایسۀ بیشتر، یکسره نسبت به آن‌گونه [نقدها] ناباور و بی اعتماد میشدند...

ازکجا که آن ناقدان اتفاقاً برای مسموم کردن چشمه های زلال دست به قلم (نقد) نمیبردند؟!

تودۀ بداندیش و آن منتقد حَقود (کینه توز) که خود استعدادی ندارد، [داشتن] استعداد را بر صاحبان این ذوقها نمیبخشاید! و [بلکه] آن را بیش از یک "جنایت"... قابل دشمنی میبیند!

... گویی از او دزدیده و استعداد او را به تاراج برده است!!

چنین موجود معاندی که همه عمر در آرزوی استعداد میسوزد – و اغلب گمان میکند آن را بی تلاش، میتواند بیابد – با خود می اندیشد: حال که خود چیزی را ندارد که دیگری به دست آورده، [پس] باید با همۀ قدرت در مخدوش کردن گوهر یافتۀ [دیگری] کوشش کند!

از این رو، قلم بدست میگیرد و برای آلودن چهره ای ارزشی، عمر خود را تلف میکند...

دردا و دریغا!

چشمه ای زلال پیش روی او میجوشد... کافیست دیگران ببینندش تا تشنگیشان را فرو بنشاند. [امّا]نه! او(منتقد) نمیگذارد که چنین شود! باید به جنگ آن چشمه برود! باید آن را مسموم [و گل آلود] کند، از مسیر خارج سازد، و در نابودیش بکوشد!

حتی اگر ویرانی کامل آن [چشمه] امکان‌ناپذیر بود، تا آنجا که از دستش بر می آید، نشانه های برجسته و خجسته اش را نادیده بگیرد و در عوض، اگر[آن نویسنده] خطا و اشتباهی دارد – که هیچ انسانی از آن بریّ نیست – همان (خطا) را تا حدّ امکان برجسته و بزرگ بنمایاند!...

شگفتا!

در این کشور که همه گونه آثار، در تبلیغ بی ایمانی، بی اخلاقی، و پوچ‌گرایی و انواع و اقسام قصه ها (رمان ها و نمایش‌نامه ها) به روش الحادی (ضدّ دینی و ضدّ ارزشی) و... نوشته میشوند، همین منتقدان، آن نوشته ها را تبلیغ و تحسین میکنند...

آیا آنان اجازه و آزادی رواج ادبیّات سیاه و بی ضابطۀ خویش را دارند و او ندارد؟!

چگونه است که... روز روشن به آرمان‌ها و معنویّت این مردم حمله میشود، اما هیچ سنگی نباید به پاسخ‌گویی ایشان از دستی رها شود؟!...

... همان منتقد (پیشین، که خود ضدّ دین است) در صفحه ای بعد، به نقل قول از منتقدی دیگر- منتقدی قشری و خشک دِماغ (خشک مغز) که این روزها کم نیستند، از همان‌ها که به انگیزۀ واهی دفاع از اخلاق و مذهب نوع خاصّ (افراطی) خودشان، [نویسندگان و] متفکرین را همواره میکوبند – چنین می آورد:

"چنانکه دیگران نیز میگویند، این نویسنده... میکوشد تا خواننده را به ورطه های مُهوِّع (تهوّع آور) و کانون‌های رسوایی و اعماق هرزآب‌ها (لجنزارها) بکشاند!!... باید بهوش بود و فریب این نویسنده را نخورد!!... [نوشته های او] جز یک دام فریب، بیش نیست!!"

... بیچاره نویسنده! در میان این دو موج عجیب و دو عقیدۀ متناقض، که از [نقد] یک کتاب او بر می آمد، فرومانده بود! (یک منتقد، ضدّ دین و ارزش و اخلاق؛ و دیگری مثلاً از روی درد دین، ولی ریاکارانه و افراط گرایانه!!) هریک از آن دو گروه، نویسنده را به داشتن [قصد] چیزی متهم میکرد، که گروه دیگر کاملاً نقیضش را اثبات مینمود! و شگفت‌تر آنکه: هر دو گروه با این دو دیدگاه کاملاً متفاوت و متضادّ، با هم در کوبیدن و تخطئۀ او موافق بودند!!» (چون منافع مشترک در این حمله یا "نقد نویسی" داشتند!!)

* اشراق، ج2/ ص671-674:

«... اینان (منتقدان متضادّ)... نه تنها با آنچه نویسندگان دیگر مینویسند، مخالفت مینمایند؛ بلکه همه یک‌صدا، آن صدای تنها و صادقانه ای را به باد تمسخر میگیرند که مشتاقان را هشدار میدهد و به این عمرهای پنج‌روزه، معرفت مسؤولانه (و شناخت ارزش) زندگی را گوشزد میکند.

آری؛ تا آنجا که در توان دارند از رواج [اثر آن نویسنده] ممانعت بعمل می آورند؛ و اگر کمترین توجّه عامّ و اقبالی بدان یابند، با ترفندهای گوناگون و سپس، انکار صریح، نه تنها آنرا نفی میکنند بلکه با تمام قدرت (در قالب نقد) تحریف و تقبیحش می نمایند.

اما... سرانجام، زبان صادق و گویا، گوش شائق(مشتاق) و شنوای خود را خواهد یافت و بذر فکر در خاک بکر خواهد نشست و بتدریج برگ و بار خواهد داد...

در نقد و توجه محافل ادبی روز و آیینۀ "مطبوعات خلاف اندیش" معاصر... بجای آثار گران‌سنگ، عظیم و مسؤولانه... تا بخواهی بازار ابتذال همه گیر، رواج کلی داشت!

روزی نبود که هر روزه تقریظ (ستایش) و تمجیدی از این‌گونه آثار بی ارج، بعمل نیاید!

آری؛ [بازار] روز، بازار خَزَف (کاسه گِلی) و خرمهره بود! و "گوهر شب‌چراغ" چندان مشتری نداشت!... نویسنده این‌همه را میدید و در نهادش خون میریخت!...

بدین‌سان میدید... از معاصرینش "آثاری بازاری" اما فاقد کمترین ارزش‌های (تحقیقی) اوّلیّه، عَرضه میشود... اما شگفت آنکه، چنین آثار بی محتوایی را در صفحات مجله ها و روزنامه ها... با زبان‌های بس مُزوّرانه و دروغین... زبانی که بهرحال میکوشید در لفافۀ (پوشش) نوعی "نقد بی طرف"(!) اما مسموم، اثر (بازاری و تبلیغی) خود را بر خواننده تحمیل کند، به ستایش و ترویج آن آثار می پرداختند!...

دریغا! کوچک‌ترین معیار و ضابطه ای در دست نبود!...

آری؛ آن سکوت رذیلانه(پَست) در برابر حق، و این"حق کشی" نامنصفانه وناجوانمردانه در تبلیغ باطل، از جایی ناشی میشد!...

اُسکار وایلد، نویسنده انگلیسی، گفته است:

"در جهان چیزی به نام "نقد ادبی" واقعیت ندارد!"

وی معتقد است در این مسأله(نقد)، حسّ خودخواهی و عواطف(احساسات)، سودجویی و سایر مَطامِع بشری، "نقد" را که باید قضاوتی حقانی باشد، دستخوش اغراض نفسانی کرده است...

کجایند آن روشنفکران طریقۀ راستی و داد(عدل) که "نقد" را به چشم "بدِه بستان‌های حساب‌گرانه" نمی نگرند؟!... ادیبان پیر ما، در حالیکه اغلب، آگاهی و دانایی "نقد" را دارند، شهامت نقد را ندارند؛ ولی جوانان، اغلب، صلاحیت و علم آن را!...»

* اشراق، ج3/ ص1057:

«... این دیگر به هیچ وجه قابل چشم‌پوشی نبود. اینکه آدمی نسبت به اندیشه و اثر رقیبان خود حسادت کند، جای تأمّل(اندیشه) داشت؛ اما اینکه آدمی با همۀ نیرو و توان خود بکوشد تا هر روزنۀ حیات و نبوغ و میوۀ معرفت را (در دیگری) با دسیسه های مرگبار از میان بردارد، و حتی در مشی ادبی (نگارش) خود، از هیچ‌گونه تمهید (بسترسازی) که به نابودی دیگران بیانجامد اِبا نداشته باشد، هرگز قابل تحمل نبود!

...[منتقد]، نوشته های[نویسنده] را جز مشتی آثار بیهوده و فاقد کمترین ارزش، هیچ چیز دیگری نمی دانست!!...»

* اشراق، ج3/ ص959:

«... این هیاهو کنندگان بسیار برای هیچ، جویبارهایی کم عمق، گل آلود، پر سروصدا و در سطح اند... و همۀ سروصدایشان هم به همین خاطر است که میدانند در سطح اند!... هیچ دشت و کشتزار و سرزمین تشنه ای را آبیاری نمیکنند... دو سه تابش خورشید بخارشان میکند و به باد فناشان میسپارد...

در واقع، این‌همه تبلیغ دروغین، این‌همه فریاد و غوغا (به اسم نقد) برای تثبیت بیهودۀ خودشان است. فریاد میزنند که "ما را بخاطر داشته باشید!"...».

 استاد حسن نراقی - پژوهشگر و جامعه شناس نقّاد معاصر

* در اینجا به مناسبت، نقل قولی هم از نویسنده و جامعه شناس معاصر (حسن نراقی) در کتاب "جامعه شناسی خودمانی" میکنم؛ ولی بازهم با تأکید بر این نکته که:

نقل قول از یک نویسنده، دلیل بر آن نیست که تمامی آن کتاب یا تمامی اندیشه ها و نوشته های او مورد تأیید نقل کننده باشد؛ بلکه در نظر حقیر (سید احمد سجادی) هر نویسنده مثل یک درخت میوه است و هر انسانی در جامعه حق دارد که به فراخور حال و نیاز خود، از ثمرات این درخت، هراندازه که خود میخواهد و از هر شاخ و برگی که خود میپسندد، بچیند و بهره مند گردد. ولی نباید به سوی آن درخت سنگ پرتاب کند. نباید برای دیگر عابرانی که حقّ استفاده از ثمرات آن درخت را دارند، مزاحمت و ممانعتی ایجاد کند.  نباید با نقل قول مخدوش و مغرضانه، شاخ و برگ آن درخت را بشکند. و نباید ثمرات و میوه های آن درخت را با گام‌های تکبّر و خودخواهی و حِقد و کینه و حسد، لگدمال کند...

* حسن نراقی در بخش‌هایی از کتاب "جامعه شناسی خودمانی"، روش نادرست "نقد" در ایران را به چالش کشیده است. از آن‌جمله در فصلی با عنوان "ایرانیان و توهّم دائمی توطئه!!" (ص99) میگوید:

«... تا [نویسندگی] شروع شد، اوّلین کاری که میکنیم: همین چند نفر [نویسنده] را "متهم" میکنیم. [چرا؟] چون صدایشان از جمع بالاتر است! چون حرف‌هایشان در چارچوب‌های متداول (البته برساختۀ ذهن خود ما؛ نه بر اساس حقایق دینی و اعتقادی اصیل) نمی گنجد! پس بهتر که زود خودمان را از رنج "فکر کردن" برَهانیم! یک "مارک" به او بزنیم! و خودمان را راحت کنیم!!...» (درست مثل "اسماعیل رائین" که با هرکس اندک خرده حسابی داشته، یا از هر شخصیتی که بدش می آمده، نام او را در "لیست فراماسون‌ها" گنجانده است!!)

* و در پایان همان فصل (ص100) میگوید:

«... تاریخ را، کتاب به کتاب، ورق به ورق، سطر به سطر، بجویید و بخوانید!

ببینید آن‌قدر که "ایرانی" از خودش و یا هموطنش ضربه خورده و [از دستش] کشیده، آیا از حملۀ دشمن خارجی، این‌همه آسیب دیده است؟!!...».

* نیز، همو در همان کتاب، در فصل "حسادت و حسدورزی ما" (ص123) میگوید:

«... و این نیست مگر این واقعیّت که اگر هرکس در این اجتماع، به اصطلاح "گـُل میکند" (شکوفا میشود) مخصوصاً اگر خودش با هنر و دانش و استحقاق خود، گـُل کرده (و شکفته) باشد، در سطوح مختلف، مورد حسد قرار میگیرد و چندی نمیگذرد که با آمادگی ضمنی عوامّ، ولی ظاهراً بدست تعدادی از خواصّ، با سر به زمین زده میشود!!

و این چقدر دردناک است: وقتی یک نفر پیدا شود که بتواند اثرگذار بر روند رشد مثبت کشور باشد، صِرفاً بخاطر وجود همین "حسّ حسادت"، یک جامعه از خدماتش محروم شود! ولی در مقابل، یک نفر که استعداد چندانی ندارد و به تبَع آن، از استقلال (شخصیّت) هم بی بهره است، سال‌های سال، آرام و بیصدا، در یکجا، در یک مسند، و در یک پُستِ مشخص (با حقوق و مزایای کلان و راننده و...) میماند... و هیچ‌کس هم (در قالب نقد یا انتقاد) با او کاری ندارد! چون جلوه ای ندارد که مورد حسادت قرار بگیرد...»

* و در خاتمۀ کتاب، در فصل "سخن آخر" (ص154) میگوید:

«...و بهترین راه ادامۀ کارمان هم در اینست که برای بهتر جلوه گر شدن قدّمان، هرکس بلند‌قد‌تر از خودمان دیدیم، یا "فراریش بدهیم" یا به همان اندازه از قدّش کم کنیم!...».

 سعدی شیرین سخن، استاد شعر و ادب فارسی

* اکنون اینجانب (سید احمد سجادی) اختتام کلام را به پندی از استاد سخن، سعدی، آراسته میسازم، که در اواخر باب7 بوستان (در آموزش "تربیت") چنین سروده است:

کس از دست جور زبان‌ها نرَست

اگر خودنمای است و گر حق پرست

اگر چون فرشته رَود آسمان

به دامن در آویزدَش "بد گمان!"

به کوشش توان دجله را پیش بست

نشاید "زبان بداندیش" بست!

چو راضی شد از بنده یزدان پاک

گر اینها نگردند راضی چه باک؟

دو کس بر حدیثی گمارند گوش

یکی بس خموش و دگر پر خروش

یکی پند گیرد ؛ دگر ناپسند

نپردازد از جنگ و غوغا، به پند

بد اندیش بیچاره آگاه نیست:

ز غوغای باطل به حق راه نیست

از آن، ره به بالا نیاورده است

که بر آب، پی را بنا کرده است

فرومانده در کنج "تاریکْ جای"

چه دریابد از جام گیتی نمای؟!...

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :