وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳

صورت فلکی مُمسِکُ الاَعِنـَّة (ارابه ران) و ستاره درخشان عَیّوق (نگاهبان = سروش) در شمال آسمان

با آرزوی قبولی عزاداری های همشهریان عزیز اصفهانی و بلکه تمامی مردم خوب استان پهناور اصفهان، گلچینی از اشعار زیبای شاعر استان خودمان، مرحوم محتشم کاشانی (شاعر عهد مرحوم شاه طهماسب صفوی) را تقدیم شما عزیزان می کنیم:
ابتدا دو لینک صوتی (شنیدن آنلاین) و نیز دانلود رایگان همخوانی نوجوانان خوش صدا را (که دسته جمعی بخشهایی از ترکیب بند محتشم را در هیئت عزاداری خوانده اند) اینجا میگذاریم تا علاقه مندان، به راحتی آنرا دانلود کنند و لذت ببرند و اشک بریزند... (و ما را هم به دعا یاد کنند)
- لینک صوتی برای شنیدن آنلاین:
http://dl.shia-leaders.com/madahi/mokhtalef/baz_in_che_shooresh_ast_abadeh%5Bshia-leaders.com%5D.mp3
- و لینک دانلود:
http://www.shia-leaders.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/
- حکایتی جالب در شرح جریان شگفت سرودن این شعر:
در مقدمه دیوان محتشم کاشانی (چاپ کتابفروشی محمودی تهران) که توسط "مهرعلی گرکانی" نوشته شده، حکایت شگفت انگیزی آمده است که ذکر آن خالی از لطف نیست:
«موقعی که محتشم در سوگ برادر نوحه گری می کرد، شبی در عالم رؤیا، امیر المؤمنین(ع) را دید که به او می فرماید:
چرا برای فرزندم حسین(ع) مرثیه نمی گویی؟
گفت: یا علی از کدام مصیبت او شروع کنم؟
امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
بگو:
" باز این چه شورش است که در خلق عالم است"
و اینگونه، اوّلین مصراع این قصیده، به محتشم الهام گردید و این ترکیب بند (دوازده بندی) در 96 بیت سروده شد...
- نیز، مرحوم آیت الله دستغیب، در یکی از سخنرانی های خود، حکایتی بدین مضمون نقل فرمودند:
یکی از علماء، در رؤیای صادقه، مشاهده کرد که روح "محتشم کاشانی" در عالم برزخ و بهشت برزخی، صدرنشین محفل شعراء است و مقام و جایگاهی بالاتر از سایر شاعران دارد. چون سبب را پرسید، گفتند: بخاطر آن دوازده بند مرثیه (ترکیب بند) است که سروده و چون اثری جاوید از او در سوگ حضرت سیّد الشّهداء و خاندان مطهّر و یاران باوفایش(علیهم السّلام) به یادگار مانده و هرسال محرّم، افراد بسیاری را می گریاند...

- و اینک، گلچینی از زیباترین اشعار این ترکیب بند:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟!
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟!...

گویا طلوع می کند از مغرب، آفتاب
کآشوب در تمامی ذرّات عالم است!

گر خوانمش "قیامت دنیا" بعید نیست
این رستخیز عام، که نامش "محرّم" است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست -
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جنّ و مَلَک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است...

کشتی شکست خوردهٔ طوفان
در خاک و خون طپیدهٔ میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او فاش میگریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا...

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا!...

زان تشنگان هنوز به عَیّوق می رسد
فریاد "العطش!" ز بیابان کربلا...

کاش آن زمان سُرادِق گردون، نگون شدی
وین خرگه "بلند ستون"، بی ستون شدی!

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه -
سیل سیه؛ که روی زمین قیرگون شدی!...

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی!

کاش آن زمان که کشتی آل نبی(ص) شکست
عالـَم، تمام، غرقۀ دریای خون شدی!...

آل نبی(ص) چو دست تـَظـَـلـّـُم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند!...

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر دَر ِ حرم کبریا زنند...

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذ ُروَۀ عرش برین رسید...

نخل بلند او، چو، خسان، بر زمین زدند
طوفان، به آسمان، ز غبار زمین رسید...

آه از دمی که با کفن خونچکان، ز خاک -
آل علی (ع) چو شعلهٔ آتش، عــَلــَم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن، به عرصهٔ محشر قدم زنند...

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار!

موجی به جنبش آمد و برخاست، کوه، کوه!
ابری به بارش آمد و بگریست، زار، زار!...

با آن که سر زد این عمل از امّت نبی(ص)
روح‌الامین ز روح نبی(ص) گشت شرمسار!...

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد...

ناگاه چشم دختر زهرا(ع) در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد!

بی اختیار، نعرهٔ "هذا حسین" ازو -
سر زد، چنانکه آتش ازو در جهان فتاد!

پس با زبان پُرگله، آن بضعۀ رسول -
رو در مدینه کرد که: یا ایّهَا الرّسول!

این کشتهٔ فتاده به هامون، حسین توست!
وین صید دست وپا زده درخون حسین توست!

این نخل تر، کز آتش جانسوز تشنگی -
دود از زمین رسانده به گردون، حسین توست!

این ماهی فتاده به دریای خون که هست -
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست!...

این "خشک لب"ِ فتاده به دور از "لب" فرات
کز خون او زمین شده جیحون، حسین توست!...

این پیکر طپان که چنین مانده بر زمین
شاهِ شهیدِ "ناشده مدفون"، حسین توست!

پس روی در بقیع، به زهرا(ع) خِطاب کرد
اهل زمین و مرغ هوا را کباب کرد:

کِای مونس شکسته دلان! حال ما ببین!
ما را غریب و بی ‌کس و بی ‌آشنا ببین!

اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در پنجهٔ خصومتِ اهل جفا ببین!...

تن های کشتگان، همه در خاک و خون نگر!
سرهای سَروَران همه بر نیزه ها ببین!

آن سَر که بود بر سَر دوش نبی، مُدام
بر نیزه اش، ز دوش مطهّر جدا ببین!

آن تن که بود پَروَرشَش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهٔ کربلا ببین!...

خاموش محتشم! که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد!

خاموش محتشم! که از این آه سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد!

خاموش محتشم! که از این شعر خونچکان
در دیده، اشک مُستمِعان، خون ناب شد!

خاموش محتشم! که از این نظم "گریه خیز"
روی زمین به اشک جگرگون خضاب شد!

خاموش محتشم! که فلک، بس که خون گریست
دریا - هزار مرتبه - "گلگون حباب" شد!

خاموش محتشم! که به سوز تو، آفتاب -
از آه سردِ ماتم دل، ماهتاب شد!...

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ ای!
وز کین، چه ها درین"ستم آباد" کرده‌ ای!

در طعنت این بس است که با عترت رسول -
بیداد کرده خصم و تو اِمداد کرده‌ ای!!

ای زادهٔ زیاد! نکردَه ‌ست هیچ گه -
نمرود این گنه که تو شدّاد کرده‌ ای!

کام یزید داده ای از کشتن حسین(ع)
بنگر، که را، به قتل ِکه، دلشاد کرده ای؟!...

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو-
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای!

حلقی که سوده لعل لب خود، نبی(ص) بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای!

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو، دود، به محشر درآورند!!

اصفهان، قطب عزاداری ایران... اصفهان، قلب عزادارن جهان... شعر: ((هر دم از سوز جفای خنجر شمر لعین)) ((اصفهان، نالان، چو قلب و حنجر ایران زمین))

اصفهان، قطب عزاداری ایران...

اصفهان، قلب عزادارن جهان...

و بیت شعری از سید احمد سجادی:

((هر دم از سوز جفای خنجر شمر لعین))

((اصفهان، نالان، چو قلب و حنجر ایران زمین))

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :