وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳

اربعین حسینی و یادی از قصیده یا مرثیه سوزناک و شعر بی نظیر مرحوم حاج میرزا آقاسی:

تصویر هوایی عظیم ترین پیاده روی مذهبی تاریخ؛ یا راهپیمایی بسوی کربلا

تصویر هوایی عظیم ترین پیاده روی مذهبی تاریخ؛ یا راهپیمایی بسوی کربلا

آنقدر تکمیل این مقاله، به تعویق افتاد؛ تا از ماه رمضان به ماه صفر و اربعین 1436ق (آذرماه 1393ش) رسیدیم. شرمندۀ درگاه خدا و اهلبیت عصمت(علیهم السّلام) و بعد، شرمندۀ روح مرحوم حاجّ میرزا آقاسی شدم، که کثرت مشاغل (غم نان) به من اجازه نداد که فرصتی کافی برای این کار داشته باشم. تا بالاخره به لطف حضرت سیّدالشّهداء و عنایت حضرت ابوالفضل عباس (علیهِمَا السّلام) رخصتی در این شب اربعین حسینی، حاصل شد تا دوباره قلم بدست بشوم.

در نسخه ای از "دیوان اشعار فخری" (که تخلّص مرحوم حاجی میرزا آقاسی است) و در اختیار مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی (مدرّس و دبیر فقید دبیرستان مروی تهران) بود و در ایّام نوجوانی، پس از کسب اجازه از محضر آن مرحوم، یادداشت برداری هایی از آن دیوان خطی منحصر بفرد کردم، در بخش مراثی اهل بیت پیامبر(صلوات الله علیهم) این قصیده یا مرثیه تکاندهنده و سوزآور، جلب توجّه حقیر را کرد؛ از خوانندگان گرامی خواهشمندم قبل از خواندن آن، فاتحه ای نصیب روح حاجی آقاسی و استاد اعتمادی کنند:

- حاجی آقاسی میگوید:

((قطعه ایست در سوگ ماتم حضرت رقیّه، از سوز ستم و رذالت بنی امیّه؛ که چون در مجلس همایونی... (محمدشاه قاجار) به استماع نوحه جاودانی، بر مصیبت همگانی کربلا، به عادت جـِبـِلّیّه (طبیعی) خود مبتلا، آنقدر گریستم که از هوش رفتم؛ سلطان عالیشأن... سبب این حالت و باعث این عادت را از حقیر سراپا تقصیر (حاج میرزا آقاسی) جویا شدند؛ یاد آن مصائب افتادم که در ایّام جوانی و تحصیل در کربلای مُعَلاّی روحانی، بر سر استادم و دیگر شیعه مقیم آن تربت مقدّسه آمد، از فتنۀ فرقۀ ضالّۀ مُضِلَّۀ (گمراه و گمراهگر) وهّابیّه – أسکـَنـَهـُمُ اللهُ فِی دَرَکاتِ الهاویَةِ و أعماقِ الغاشیَة (خدا ایشان را در اعماق جهنم اِسکان دهد!) -  که از آن پس، مرا دیگر تاب شنیدن مصیبت سیّدالشّهداء(ع) و رنج و محنت اسراء کربلاء نبود و هرجا میشنیدم بدحال میشدم و بحدّ مرگ میگریستم:

ای نوگل سه ساله! چرا مویه میکنی؟!

ای محترم رقیّه! چرا گریه میکنی؟!

بر این سر بریده که صد افسرش فدا!

از سوز خون دل، تو بکِیْ نوحه میکنی؟!

در سوگ و سوز و ماتم سالار کربلا

بس کن ترا بخدا! چقــَدَر ناله میکنی؟!

خود گشته ای اسیر ستم؛ عمّه ات اسیر

در کشور یزید، کجا لانه می کنی؟!

بستر بکن خرابۀ شام و بُرون نیا!

تا کِیْ تو از فراق پدر ضجّه میکنی؟!

دل شد کباب و اشک دل و دیده شد روان

آشفته زآن، تنور "ستم پیشه" میکنی!

خواب یزید پست، چو از ناله ات گسست

نزد دَدِ پلید، چرا ندبه می کنی؟!

چون گفت تا نزد تو افتد سر پدر

آغوش این پدر، تو چه سان تکیه میکنی؟

از فــَرط نالۀ جانکاه و سوز و آه

خود، جان نازنین به پدر فِدیَه میکنی!

عرض سلام! یا رقیّه! ای دختر حسین!

خونین جگر مرا، تو جگرگوشه میکنی

از ظلم دَهْر پست، به ما شیعَتِ حسین

«فخری» دلش شکست؛ تو صد تکه میکنی!

ای چرخ رو سِیَه! غرضت شیعۀ علیست!

با اهل فضل و دین، تو چنین پنجه میکنی؟!

عبدالصّمد* فقیه خدا، شیعۀ حسین

در کربلا به تیغ جفا، رنجه میکنی!

قائم مقام** که بود همی بهترین وزیر

یک زن کـُشَد، تو نام مرا جلوه میکنی!

خـُلدْ آشیان*** و هم پسر: "عبّاس ِ میرزا"

دل خون، ز "قافِ قاز" و سَر ِ گنجه میکنی

«فخری»! دگر تو بیش مگو شرح ظلم دَهر

کز خون دل، به گور، قدم رنجه می کنی!))

توضیحات شعر:

* منظور، استادش ملا عبدالصّمد همدانی است، که حاج میرزا آقاسی در نوجوانی و در ایّام اقامت موقت استاد در همدان، شاگرد و مجذوب علم و اخلاق وی شد و آنقدر به او علاقه یافت که چون استاد از همدان دوباره عازم کربلای مُعَلّا شد، حاجی آقاسی نوجوان در مهاجرت همراه او شد و پیوسته ملازمت و همراهی استاد را اختیار کرد، تا آنکه در سال 1216ق، در جریان حمله و قتل و غارت وهّابی های تکفیری در کربلا، استاد بیچاره نیز، به جرم شیعه بودن، در روز عید غدیر (18 ذیحجه) با نیرنگ و حیلۀ وهّابیان، به بیرون خانه خوانده شد و به دست آنها بیرحمانه به شهادت رسید. خود نیز پیشگویی کرده بود و پیوسته  این سخن را بر زبان می آورد که: «مَحاسِنم (ریشم) به خونم رنگین خواهد شد!». و در آن فتنه، وهّابیان (لعنهم الله) به جان و مال و ناموس اهل کربلا، تعدّی فراوان نمودند... و حدود هفت هزار 7000 نفر را قتل عامّ کردند، که یکی از آنها همین مرحوم ملاّ عبدالصّمد همدانی، استاد حاجی آقاسی بود. و چون تکفیری های وهّابی، زنان شیعیان را بعنوان کنیز و بردۀ خود می ربودند، حاجی آقاسی برای دفاع از ناموس بی پناه استاد شهیدش، عیال استاد را تحت الحفظ خود از کربلا به ایران آورد و به همدان رساند و خود به آذربایجان رفت و در تبریز سکونت اختیار کرد و تدریس خود را آنجا آغاز نمود و از آن پس، به حاج ملا آقاسی یا حاج میرزا آقاسی، شهرت یافت. یک دوبیتی از اشعار مرحوم ملا عبدالصّمد همدانی، که در هجرت به کربلا سروده است:

از کنج عافیت، به ره کربلا شدم

فارغ ز رنج و محنت و کرب و بلا شدم

با عشق کربلا چو شدم عاقبت بخیر

شکر خدا! که عاقبتش، مبتلا شدم!

(رجال ایران، مهدی بامداد، 2/204؛ شهیدان راه فضیلت/ شهداء الفضیلة، مرحوم علامه امینی، نشر روزبه، تهران: 1363ش، شهدای قرن13ق، ش5، ص432 ببعد؛ دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "فقهاء شیعه").

** منظور، مرحوم قائم مقام فراهانی (میرزا ابوالقاسم، مقتول: 1251ق) وزیر محمدشاه قاجار است، که به دسیسۀ مَهدعُلیا (همسر نا اهل محمد شاه و مادر ناصرالدّین شاه)، کشته شد. همین زن سلیطه و شرور، بعدها سبب ساز عزل حاج میرزا آقاسی و هجرت او به کربلا نیز شد (ولی نتوانست نقشۀ قتل حاجی آقاسی را عملی سازد)؛ و سپس عامل قتل امیرکبیر هم شد؛ و با جعل فرمان قتل، شرّ آن را به گردن پسرش ناصرالدّین شاه انداخت؛ و چون ناصرالدّین شاه از نفوذ مادر نااهل خود در درباریان و اطرافیان، سخت بیمناک بود، نتوانست دَم برآورَد. و تاریخ، به خطا و بلکه به جفا، قتل قائم مقام را به گردن حاجی آقاسی و محمدشاه انداخت، و قتل امیرکبیر را نیز به گردن ناصرالدّین شاه افکند.

شاهد بر این مدّعا، یکی همین بیت شعر حاجی آقاسی در سوگ قائم مقام فراهانی، و اشاره اش به "یک زن" که قاتل او بوده ولی نام حاجی آقاسی را بد جلوه داده، میباشد؛ و دیگری، یادداشت های محرمانه و افشاگرانۀ مرحومه عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر و خواهر ناصرالدّین شاه است که پرده از سنگدلی و نااهلی مادرش مهدعلیا برداشته و مدح بسیار از حاجی آقاسی کرده و او را در جریان قتل مرحوم قائم مقام فراهانی، و نیز برادر خودش (ناصرالدّین شاه) را هم از دست داشتن در طرح قتل امیرکبیر، تبرئه کرده و کاملاً بی گناه دانسته است. (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزرای شیعه" - حاج میرزا آقاسی؛ با استناد به خاطرات و یادداشت های محرمانه بانو عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر).

*** منظور از خُلدآشیان (جای گرفته در بهشت جاودان)، مرحوم فتحعلیشاه قاجار است. و پسر او عبّاس میرزا بود، که حاجی آقاسی در این بیت، اشاره دارد به جریان دق مرگ شدن این پدر و پسر، در اثر اندوه از دست رفتن سرزمین "قفقاز"، شامل "گنجه" و دیگر شهرها... به سبب زورگویی روسیه به ایران، که حاجی آقاسی، در چند بیت قبل، به صنعت ادبی ایهام (دوپهلو گویی)، از تعبیر "ای چرخ رو سِیَه! غرضت شیعۀ علیست!" به کنایه، همان کشور "روسیّه" و "چرخ سیاست" امپراطوری تزار را قصد کرده که ایران شیعی را "هدف و غرض" تیر خود قرار داده اند. و در این بیت، منظورش از "قاف" همان ته و انتهای جهان است (همان "کوه قاف" مذکور در داستانها) و منظورش از "قاز" همان "غاز" (پرندۀ سفید شبیه به مرغابی با گردنی دراز، که به غین و قاف، هردو نوشته می شده) می باشد؛ و در تقابل با "قاف" (ته)، لفظ "سَر" را برای گنجه آورده است. و جمعاً اشاره به همان "هفده شهر قفقاز" دارد، که با دو عهدنامه گلستان و ترکمن چای، بر ایران تحمیل شد. و مرحوم فتحعلی شاه قاجار، و رجال دولت وی، ناچار از پذیرش و قبول آن شده بودند؛ و گرنه روسها، طبق وصیّت پِطر کبیر (پتر آلکسیویچ رومانوف) Peter Alekseyevich Romanov خیال داشتند تا "چکمه های سربازان خود را در آبهای گرم خلیج فارس از پا بیرون کنند" یعنی نیمه غربی ایران را از آذربایجان تا بندر بوشهر اشغال کنند. این شد که بر اثر زورگویی بلامُنازع روسیّه، و ناچاری ایران، این دو عهدنامه پذیرفته شد؛ ولی، اندوه و غصّۀ مداوم و دیرپای آن، سبب دقمرگ شدن عبّاس میرزا (نایب السّلطنه) و سپس پدرش فتحعلیشاه قاجار شد. که حاجی آقاسی هم در این بیت، اشاره به این ماجرا دارد. (با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم استاد دکتر سیّد ابراهیم مهدوی اصفهانی، مدخل "سلاطین شیعه").

مرحوم حاج میرزا آقاسی - صدراعظم دانشمند و خدمتگزار ناشناخته ی ایران

چاه حاج میرزای اصفهان،

خاطره ای تلخ و غم انگیز از قدرناشناسی ما مردم ایران:

آشنائی اِجمالی با این اثر تاریخی:
عادت دیرین و همیشگی ما ایرانیان، ریشخند و ناسپاسی و به مسخره گرفتن خدمات دانشمندان خودمان بوده است. "چاه حاج میرزا" در اصفهان (گوشه میدان نقش جهان)، که یک خدمت علمی و مهندسی (ریاضی فیزیکی) بوده، نیز به تمسخر و ریشخند مردم عوام، تبدیل به یک جوک و لطیفه شده است و کمتر کسی از حقیقت آن آگاهی دارد!! و اکنون در سایه بی تدبیری مسؤولین و ریشخند و تمسخر خود ما ایرانیان، تبدیل به خرابه ای شده است!!

عاقبت اندوهبار حاجّ میرزا آقاسی، طرّاح سیستم آبرسانی این چاه:
هرسال با آمدن ماه مبارک رمضان، یاد وزیر دانشمند و دلسوزی می افتیم که در مقابل خدماتش جز ریشخند و تمسخر از جامعه ایرانی، چیزی نصیبش نشد!
و اینست حکایت مرگ غریبانه وی در غربت:
12رمضان: وفات مرحوم حاج میرزا آقاسی (1265ق - کربلا) صدراعظم محمدشاه قاجار است، که مَهدعُلیا(زن شاه) قتل مرحوم قائم مقام فراهانی را که کارخود و اطرافیانش بود، با دسیسه بگردن او انداخت و رقیبان و دشمنان وی خدماتش در توپ سازی و قنات کشی و آبرسانی به همه جای ایران را همواره مسخره میکردند! آقاسی پس از فوت شاه، از ترس دشمنان و برای حفظ جانش، به حجره ای در حضرت عبدالعظیم(ع) در شهر ری تهران، پناه بُرد و در آنجا بست نشست؛ تا مرحوم امیرکبیر، بهمراهی شاه جوان، ناصرالدینشاه، برای تاجگذاری، از تبریز به تهران آمده و این وزیر پیر و ناتوان را به احترام فراوان، برای حفاظت از صدمات دشمنانش، به عتبات عالیات فرستادند. چون حاجی آقاسی به کربلا رسید، طبق خواهش خودش، او را در حجره ای در نزدیکی صحن مطهّر حسینی(ع) اِسکان دادند که در ایّام نوجوانی در همان حجره تحصیل میکرد... همینکه وارد حجره شد، ناگاه همان حصیر کهنه را که مربوط به حدود پنجاه سال قبل بود، دید و دستی روی آن کوبید که گرد و غبارش بلند شد و گفت:
«حاجی! عجب خواب خوش و طول و درازی دیدی! این بود عاقبت خدمت به مردم ایران! بخواب که الهی دیگر برنخیزی و روی مردم نبینی تا صبح قیامت!»
و سپس بر همان حصیر کهنه و پرخاطره خوابید...
و اینگونه حاج میرزا آقاسی، در کربلا غریبانه درگذشت...
(دایرةالمعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزرای شیعه" - حاج میرزا آقاسی؛ با استناد به خاطرات و یادداشتهای محرمانه بانو عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر).

 وفات غریبانۀ مرحوم حاجی میرزا آقاسی در کربلا - 12 رمضان 1265ق. قالَ رسولُ الله(ص) مَن ماتَ غریباً مات شهیداً - مَوتُ الغریبِ شهادَةٌ

طرزکار چاههای حاج میرزا، در نقاط مختلف ایران:
سرای حاج میرزای اصفهان، مربوط به دو دوره صفوی و قاجار است و در میدان نقش جهان، بازار لوّاف ها (= زیلوبافها، جوال بافها)، کوچه چاه حاج میرزا واقع شده است.
احداث این چاه در اصفهان - بسان چاه های دیگر، در شهرها و نقاط دیگر ایران که آنها هم به "چاه حاج میرزا" شهرت یافته اند - اگرچه به دوره صفویه بازمیگردد؛ ولی در عهد قاجار، و در زمان صدارت مرحوم حاج میرزا آقاسی (صدر اعظم محمدشاه، پدر ناصرالدینشاه قاجار) طبق دانش ریاضی و مهندسی این وزیر دانشمند و خدمتکار، سیستم استخراج آب از این چاهها بگونه ای جالب طراحی شده بود که آب کشیدن از چاه را بسیار سریعتر امکان پذیر میساخت.
حاج محمد باقر خاتونی از هنرمندان پیشکِسوَت قلمزنی و از شاعران اصفهان، گوید:
«چاه حاج میرزا، چاه آبی بود که با گاو از آب آن می کشیدند و دو دَلو (سطل) داشت. وقتی یکی از دلوها در ته چاه پر از آب میشد دیگری بالای چاه تخلیه میشد؛ هر کدام از دلو‌ها پنج یا شش لیتر گنجایش داشت.»
(رک: خبرگزاری ایمنا؛ اطلاع رسانی زنده رود، ش24، گفتگو با یک اصفهان شناس: حکایتی از چاه حاج میرزا و میدانی کهن).

سبب مشهور شدن چاه حاج میرزا در اصفهان:
به گزارش سایت نصف جهان و نیز اطلاعات بدست آمده از کسبه و اهالی محلّ و بیش از همه، متولّی کنونی این چاه متروکه (که اصل آن، قبل از بکارگیری سیستم آبکشی حاج میرزا آقاسی در عهد قاجار، مربوط به دوره صفویه بوده و متولّی حاضر نیز گویا از نسل ایشان باشد): کمی پایین تر از این چاه، کاروانسرای زیبایی وجود داشته که محلی برای اتراق مسافرانی بود که از راه‌ دور به اصفهان میرسیدند و اولین جایی که برای استراحت انتخاب میکردند، همین کاروانسرا بود؛ چرا که در کنار این بنا، چاه حاج میرزا قرار داشت؛ چاه آبی که با گاو از آن آب میکشیدند. این چاه، دو دلو داشت که وقتی یکی از این دلوها، در ته چاه پر از آب میشد، دیگری بالای چاه تخلیه میشد. این چاه فواید بسیاری برای آن کاروانسرا داشت چرا که آب مورد نیاز کاروانسرا از طریق این چاه، بسرعت برآورده میشد.
بعد از وفات حاجی آقاسی و محمدشاه قاجار، برای روشنائی فضای داخلی چاه حاج میرزا، از چراغ‌های پیه سوز، لامپا، گردسوز و فانوس زنبوری یا توری استفاده میکردند؛ اما پس از احداث کارخانه برق در زمان مرحوم مظفرالدّین شاه، برای روشن نگه‌داشتن فضای داخلی چاه از چراغ استفاده میشد.
در سال 1320ش (در عهد رضاشاه پهلوی) که بخشهائی از میدان نقش جهان اصفهان، محلّ تجمّع و توقّف درشکه چیان بود؛ قسمتهائی از چاه حاج میرزا را نیز برای آبرسانی به این مکان اتراق آنها در نظر گرفتند؛ و این محل همچنان کاربری خود را حفظ کرده‌ بود؛ بطوری که سطل‌های آب از طریق دو گاو به بیرون کشیده میشد و از همین رو، نیاز بسیاری از مسافران تشنه و درشکه چی ها را برطرف میکرد.
این بود خلاصه تاریخچه چاهی که روزگاری از آب آن برای استفاده عموم بازاریان، درشکه چیان و مسافرانی که از راه‌های دور میرسیدند، استفاده میشد؛ اما اکنون دیگر با پرکردن این چاه از سیمان و آهک و گذاشتن درب چوبی بر روی آن، و تبدیل آن به یک خرابه، کمتر کسی را میتوان یافت که از وجود چنین چاهی در اصفهان، در کنار این بنای تاریخی، مطّلع باشد!!

ریشه یابی شایعات توهین آمیز علیه مرحوم حاج میرزا آقاسی:
این بود منشأ شایعه و طنز مردم بیسواد و نویسندگان مزدور و حق ناشناس، که برای ریشخند و تمسخر، دو ضرب المثل «گاومیش حاج میرزا آقاسی» و «دَلو حاج میرزا آقاسی» را شایع کرده اند... و ما نیز، هنوز به غفلت یا خیانت، این دو مثال را در حقّ آن وزیر خدمتگزار و مظلوم بکار میبریم... و جای بسی تأسّف است که استاد علی اکبر دهخدا - که خود از سردمداران فرهنگ و ادب ایران است - از عوامل شیوع و انتشار این شایعات زشت و غیرمنصفانه بوده و در چندجا از کتاب "امثال و حِکَم" خود (چاپ امیرکبیر: ج1/ص4؛ مقدّمه ج2/ص823؛ ج3/ص1263و1436و1476) جهت خوشامد خوانندگان عوامّ صفت، چنین مُهمَلاتی را گزارش نموده؛ بی آنکه به نادرستی آنها اشاره ای بکند! افسوس، که آب از سرچشمه گل آلود است؛ و وقتی کسانی چون دهخدا - که مروِّج فرهنگ در ایران بوده اند - به چنین شایعات بی اساسی دامن بزنند، دیگر چه انتظاری از نویسندگان مزدور و یا بی تخصص و ژورنالیست (روزنامه نگار و هوچی) و مردم عوامّ و بی اطلاع، میتوان داشت؟!(سیّد احمد سجّادی)

 

تصویر قدیمی میدان نقش جهان اصفهان - از جهانگرد و سیّاح هلندی قرن هجدهم کـُرنِی لُ برون Corneille Le Brun  یا کـُرنلیس دُ برُوین Cornelis de Bruijn

تصویر قدیمی میدان نقش جهان اصفهان - از جهانگرد و سیّاح هلندی قرن هجدهم کـُرنِی لُ برون Corneille Le Brun  یا کـُرنلیس دُ برُوین Cornelis de Bruijn

4- پوشاندن چاه سیمجور یا دجّال در اصفهان:

چاه سیمجور یا دجّال، از عجایب ناشناختۀ شهر اصفهان، عمیقترین و هولناک ترین چاه ایران، و گزارشهای تاریخی پیرامون آن:
مرحومه بانو عزّت الدّوله (همسر مرحوم امیرکبیر) در یادداشتها و خاطرات خود، در بخش مربوط به خدمات مرحوم حاج میرزا آقاسی (صدر اعظم و وزیر دانشمند محمدشاه قاجار) مینویسد:
((... و دیگر از خدمات پر برکات حاجی مرحوم، پر کردن دهانۀ چاه سیمجور اصفهان بود؛ که سالانه خلق بیگناه بسیار به سقوط در اعماق آن گرفتار میشدند و هیچ اثر یا خبر از ایشان و اجسادشان بدست نمی آمد؛ پس حاجی آقاسی هنگام احداث قناتی در آن نواحی(؟) دستور فرمود که دهانۀ آن چاه هولناک را که اَفاعی (افعی ها) بسیار نیز داشت، به شفته و آهک و ساروج، محکم بسته و آن را تا محدوده ای وسیعتر از دهانه، پوشاندند و خلق بیگناه را از گرفتاری در دام آن چاه، نجات بخشید... پس جمعی به حاجی آقاسی به طعنه گفتند: گویند این چاه همان چاهست که دجّال بوقت ظهور از اصفهان، از آن سر برآورَد؛ حیفست چنین آیت بر وجود دجّال را بستی! حاجی مغفور فرمود: لعنت بر آنکس که ایمانش به حقایق غیب، در بند چاهیست اینچنین پر ظلمت و عیب...)) (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزراء شیعه" - حاج میرزا آقاسی).
مرحوم علامه مجلسی نیز در رساله "اختیارات" (چاپ اسلامیه، ص99؛ فصل21 در ذکر چاهها) میفرماید:
(("چاه اصفهان" بسیار عمیق است. در وقت حکومت اسحاق سیمجور (از اُمَرا یا وزرای سلسلۀ سیمجوریان خراسان، از وابستگان سامانیان، در قرن چهارم هجری قمری) کودکی در آن چاه افتاد؛ مادر او جَزَع (آه و ناله و بی تابی) میکرد؛ پس مردی که مستوجب قتل (اعدام) بوده را در زنبیلی کرده، در آنچاه کردند که کودک را زنده یا مرده بیرون آورَد... و آنشخص سنگریزه ای چند داشت، در چاه می انداخت و "کو" (بانگ) میداد، امّا آوازی (پژواک یا انعکاس صدایی) نمی شنید که سنگها به قعر چاه رسیده باشند! و عاقبت او را بالا کشیدن و باز پرسیدند؛ گفت: غیر از ظلمت چاه (چیزی بر من) معلوم نشد! و گویند دجّال از این چاه بیرون خواهد آمد)).
بهرحال، از گزارش مرحومه بانو عزّت الدّوله بر می آید که این چاه تا زمان قاجاریّه موجود و شناخته شده بوده، و سپس به دستور مرحوم حاج میرزا آقاسی دهانه اش را بسته اند. افسوس که بانو عزّت الدّوله محلّ چاه را در اصفهان مشخص نکرده است. و بنده نیز هرچه در کتب تاریخی جستجو کردم، مکان دقیق و حتی تقریبی این چاه را نتوانستم بیابم. شاید خوانندگان گرامی بتوانند کمکی در حلّ این معمّای مجهول تاریخی بکنند.

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :