وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳

حکایتی شگفت، درباره اصفهان:
مرحوم شیخ بهائی در رسالة العِشرَة (آداب معاشرت) نوشته است:
« در سَنۀ (سال) یکهزار و بیست و پنج هجرت، پادشاه جَمجاه، شاه عباس... شبانه مرا احضار و در خلوت بمن فرمود:
((پادشاه رضوان آرامگاه، شاه طهماسب... رضوانُ اللهِ علیه، را بخواب دیدم بس اندوهناک؛ بمن فرمود:
«ایّام ما گذشت... حساب و کتاب سخت است؛ به رعیّت (مردم) بیشتر توجّه فرمایید؛ و به تعجیل (در اسرع وقت)، دارُ المُلک (پایتخت) خود را از اصفهان به شهری دیگر منتقل سازید؛ که مردم این شهر، عنقریبٍ (بزودی) به بلائی سخت گرفتار آیند، بسبب معاصی (گناهان) از شُرب خَمر (شرابخواری) و بدزبانی و فحّاشی به یکدیگر، و ظلم و آزار بالنّسبة به همسایگان و اهانت و استخفاف به کهنسالان و... که طلسمی که شیخ تو (شیخ بهائی) برای تحکیم دارالحکومه ات (اصفهان) در کوه صفه بنوشته بود، بی اثر شد بسبب این معاصی کثیره...»
پس من(شاه عباس) هراسان (از خواب) برخاستم و شما اینک فرموده باشید که چاره چیست و چه کنیم؟!)).
حقیر فقیر(شیخ بهائی) عرضه داشتم:
صلاح دانید؛ هوائی تازه سازیم و بیرون شهر برویم تا چه شود.
سلطان موافقت فرموده؛ چون به حوالی جبل (کوه) صفه، و محلّ طلسم تعبیه گشته برای اصفهان رسیدیم، وقت سحر بود و لیالی قدر؛ از آن فراز، چراغهای شهر کورسو میزد که روشن گشته بود از برای اِحیاء شبانه و عبادت و مناجات. سلطان بسیار میگریست و ما هم میگریستیم. از قضا، سلطان را خواب در ربود و ما به زاری و مناجات مشغول شدیم؛ ساعتی بعد، سلطان عالیشأن... قریب به اذان از خواب، شادان برخاسته فرمود: بازگردیم!
عرض کردم: امر همایونی چه باشد؟!
فرمود: ((سلطان مغفور (شاه طهماسب) دوباره بخواب دیدم؛ فرمودند: به شیخت (شیخ بهائی) بگو: بازگردید که چندین هزار سجّاده در اصفهان میبینم که پهن شده و نماز شب میخوانند و شب قدر اِحیا میدارند؛ و این سبب ترحّم خداوند شده و مانع نزول عذاب؛ تا بعداً چه برای مردم این شهر پیش آید...)).
پس سلطان(شاه عباس) به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و پس از اداء صلاة (نماز) صبح و صلاة شکر، به شهر بازگشتیم...».

منظره زیبای اِحیای شب های قدر در اصفهان - از فراز کوه صفه - چراغهای روشن شهر از دور

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :