وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠

مختار نامه - اوّلین سی دی تحقیقی، با اسامی حرکت گذاری شده پیرامون مختار


*** شعر عبرت آموز مرحوم آقا صادق تفرشی (مُتَوفّای 1180 قمری):

 

تا چه کند با سر تو روزگار ؟

 

توضیح: در کنار مسجد کوفه خرابه ‌های ساختمان عظیم دارالاِمارَه (قصر حکومتی) کوفه هنوز باقی است. این خرابه‌ها با پی‌های محکم پر پهنا، بسیار دیدنی است؛ ظاهراً در همین دارالاماره بود که «حضرت امیر المؤمنین» علیه‌السلام فرمان می‌راند. در همین جا بود که «عُبَیدالله بن زیاد» فرمان قتل جَناب مُسلِم(ع) را داد، و بعد سر مبارک حضرت امام حسین علیه‌السلام را در مُحرّم 61 هجری در برابر او در همین دارالاماره قرار دادند.

در 64 هجری بود که «مختار ثقفی» به کمک مردم کوفه خروج کرد و به همراهی بیست هزار تن ایرانی، 48 هزار تن از مُسَبِّبین حادثۀ کربلا را کشت؛ فرمانهای مختار هم در همین دارالاماره صادر و اجرا می‌شده است. سه سال بعد «مُصعَب بن زبیر» از مکه به کوفه آمد و مختار را مغلوب ساخت و او و همه اطرافیانش را کشت، و در 67 هجری بر همین دارالاماره مُستولی گشت. 5 سال بعد (72 هجری) «عبدالملک مروان» خود به کوفه آمد و شرّ مُصعَب را در همین جا کَند. بدین ترتیب ظرف ده سال این دارالاماره ناظر آشفته‌ترین اوضاع روزگار بوده است. ‌گویند وقتی عبدالملک بر تخت کوفه نشسته بود و سر مصعب را بر سپری در مقابلش نهاده بودند، پیرمردی (گویا: عبدالملک عَمرو لَیثی) نزد عبدالملک مروان آمد و شعری بعربی خواند که عبرت‌ عبدالملک باشد؛ این شعر را بعدها یک شاعر ایرانی (آقا صادق تفرشی) بدینصورت ترجمه کرد:

 

نادره پیری ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملک از روی پند:

 

زیر همین قُبَّه و این بارگاه

نزد همین مَسنَد و این تکیه گاه

 

بودم و دیدم که ز ابن زیاد

دیده چه ها دید؟! که چشمم مباد!

 

بر سپری چون سپر آسمان

طلعت خورشید، سری خون چکان

 

سَر؟! که هزارش سر و افسر* فدا!

صاحِب دَستارِ* رسول خدا!

 

[*افسر: تاج؛ *دستار: عِمامَه و سربند]

 

کار به مختار چو چندی فتاد

دستخوشش شد سر ابن زیاد

 

از پس چندی، سر آن خیره ‌سر*

بُد بَرِ مختار به روی سپر!

 

[*خیره سر: ظالم سرسخت و لجوج]

 

باز چو مصعب سر و سردار شد

دستخوش او سر مختار شد!

 

وین سر مصعب بُوَد ای نامدار!

تا چه کند با سر تو روزگار؟!!

 

حیف که یک دیدۀ بیدار نیست!

هیچ کس از کار خبردار نیست!

 

نَه فلک از گردش خود سیر شد

نه خُمِ این طاق سرازیر شد!

 

مات همینم که درین بند و بست

این چه طلسمی است که نتوان شکست؟!

 

پس عبدالملک مروان وحشت کرد و دستور داد تا کاخ را سریعاً تخلیه و آنرا خراب کردند، تا خود او دچار این پیش گوئی شاعر  نکته سنج نشود!!


گردآورنده و محقق این اثر: علی بشیری لمجیری

(عضو کانون و از نویسندگان دایرة المعارف تشیّع)


وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :