وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱

انتقاد مرجع عالیقدر، آیت الله صافی گلپایگانی - مُدّ ظِلـّـُهُ العالی - از کارهای خِلاف شرع دولت و مسخره بازی های اخیر برخی افراد (در جشن استقبال از نوروز) به اسم اسلام و تشیّع:

((چرا باید در مقابل این همه خلاف شرع سکوت کرد؟ آیا هنوز هم جای توجیه باقی مانده است؟
مگر می‌شود کسی بگوید که من منتظر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستم و یا قرآن را قبول دارم ولی در مقابل این همه فساد و بی‌ بندوباری ساکت باشد؟
وظیفه‌ی همه‌ی دوستداران اهل بیت علیهم السلام این است که از اَعمال خلاف شرع که اخیراً اتفاق افتاده است ابراز انزجار و تنفر نمایند.
امر به معروف و نهی از منکر وظیفه‌ی یکایک مسلمانان می‌باشد. وظیفه‌ی رسانه‌ی ملی، روزنامه‌ها و سایت‌های اسلامی این است که مردم را به وظایف دینی در مقابل مُنکَرات آشنا نمایند.
نباید وضعیت طوری شود که معروف، منکر و منکر، معروف جلوه داده شود...

مگر می‌شود جشن استقبال از نوروز را اسلامی خواند؟ آیا موسیقی‌ها و رقص‌ها و بی‌بند و باری‌هایی که در این جشن اتفاق افتاده، خلاف شرع مقدّس اسلام نیست؟
خدا شاهد است من غصه‌دار و ناراحت هستم. احکام اسلام را مسخره می‌کنند و هتک حرمت می‌نمایند. این همه مخارج و هزینه‌های زیاد و ولخرجی از بیت المال جواب دارد.
در مملکتی که این همه بیکار و فقیر وجود دارد و بسیاری از مردم در تأمین معاش اولیه خود مشکل دارند و گرانی و تورّم بیداد می‌کند، چرا باید باز هم این همه اسراف باشد؟...)).

منبع: سایت دفتر آیت الله صافی گلپایگانی:

http://www.saafi.org/fa/node/7262

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱

 

گزارش یک معجزه، از زبان یک پیرزن ارمنی:

عزاداری برادران ارامنه برای شهادت امام حسین(ع) نوۀ مظلوم حضرت محمد(ص)، سبب دوّمین درخشش تاریخی گریگور لوساووریچ(گریگور درخشان یا روشنگر یا منوّر) و آشکار شدن اسراری ناگفته از زندگانی دردناک وی و پیامبر بودن او، و شهید شدن وی به دست آتش پرستان آذربایجان (اصحاب رَسّ) با استناد به روایات موجود در کتب علاّمۀ مجلسی شیعه مذهب شد. و این درخشش دوّم همزمان شد با علامت آسمانی درخشش شگفت انگیز شهابسنگ منفجر شده در روسیّه، که به گفتۀ این پیرزن ارمنی، سبب ترس و وحشت کافران(کمونیستها) و شادی دینداران جهان شده است...

 

ابتدا تحقیقات علمی و تاریخی و کاملاً مستند این مقاله را بخوانید، که با استفاده از تواریخ اسلامی و کتب حدیث شیعه امامیه، و نیز تواریخ و روایات برادران ارامنه، ثابت میکند که جناب گریگور لوساووریچ، پیامبری الهی بوده که او را گبرهای آذربایجان شهید کرده اند...؛ سپس پیشگویی آن پیرزن ارمنی، در اواخر مقاله را بخوانید، که پس از تصویر شهاب سنگ درخشان (با نوشته عنوان زردرنگ)، توأم با شرح و توضیح کامل این جانب آمده است...

 

الف- شواهدی بر یکی بودن شخصیت گریگور لوساووریچ و حنظلة بن صفوان پیامبر:

ابتدا، وقتی به نام مبارک ایشان نظر می کنیم، متوجه شباهتی جالب می شویم میان معنای لقب "لوساووریچ" Լուսավորիչ به معنای "منوّر" یا "روشنگر"، و کـُنیَۀ "ابن صَفوان" به مثل همین معنی؛ زیرا در فرهنگ عربی "لسان العرب" ابن منظور (14/462) آمده است: "یومٌ صَفْوانُ: إذا کان صَافِیَ الشَّمْسِ لا غَیْمَ فیهِ و لا کَدَرَ...= روز صفوان: روزی است که خورشید در آن صاف و روشن بتابد و ابر و غبار و تیرگی در آن نباشد...".

و اما از جهت تاریخی:

- بنا به گفتۀ لسان المُلک سپهر، در ناسخ التواریخ:

“حنظلة بن صَفوان علیه السّلام... مأمور شد که اصحاب رَسّ را به دین عیسى علیه السلام دعوت کند؛ و آنان مردمى بودند که در کنار رودخانه ارس آذربایجان سکونت داشتند و درختان صنوبر را پرستش مى ‏کردند و براى درختان، قربانى مى‏ کردند. زنانشان به مساحقه و مردانشان به لِواط عادت داشتند. و چون حنظله علیه السّلام را شهید کردند، به خشم الهی دچار شده، به بادی تند و آتشی که از آسمان بارید نابود شدند”.

(حُجّة التفاسیر، سید عبدالحجّة بلاغی، انتشارات حکمت - قم:1386، ج2‏، مقدمه، ص 891).

البته، تاریخ و نسَبی که مرحوم سپهر برای حنظله(ع) نقل کرده، با آنچه ارامنه در مورد گریگور لوساووریچ مقدّس نقل میکنند، تفاوت دارد؛ ولی چنانکه مشاهده میشود، اصل روایت و جریان تاریخی، یکی است.

- ابوالفتوح رازی (مفسر شیعه در قرن 6ق، که قبر وی در نزدیکی ابن بابوَیه شهرری است) نیز در تفسیر خود، پیرامون اصحاب رَسّ گوید:

“. . . ایشان را رودی بود که آن را رسّ (ارس) می خواندند، و در میان ایشان پیامبران بسیاری بودند، و هیچ پیغامبر در میان ایشان برنخاست الاّ اینکه او را کشتند. و این رود، میان آذربایجان و ارمینیه (ارمنستان) بود، مردم آن جانب که سمت آذربایجان بود آتش پرست بودند. . . خداى تعالى در یک ماه سى پیامبر به ایشان فرستاد، هر روز یکى، اما ایشان همه را کشتند! . . .”.

(رَوضُ الجِنان و رَوحُ الجَنان فی تفسیرالقرآن، یا تفسیر ابوالفتوح رازی، ناشر: آستان قدس رضوى، مشهد: 1408 ق، ج‏14، ص 227).

- باید توجه داشت: حبس اوّل حضرت حنظلة بن صفوان(ع) پیش از حبس آخر آن بزرگوار است(که منجرّ به شهادت او شد) و شباهت بسیار وجود دارد میان روایات مورّخین اسلامی و مورّخین ارمنی در اینکه، درجریان حبس اوّل، "حنظلة بن صفوان" و"گریگور لوساووریچ" Գրիգոր Լուսավորիչ (بمعنی: گریگور منوّر) هردو پس از مدّتی حبس، آزاد می شوند؛ و نیز، یک غلام (در روایت اسلامی) و یک پیرزن (در روایت ارمنی) به ایشان مخفیانه از روزنه ای به "سیاهچال"، غذا می رسانده تا زنده بمانند.

غیاث الدین خواند میر (فوت:942ق) در تاریخ "حبیب السِّیَر"(چاپ خیام، تهران:1380ش) در فصل مربوط به ذکر احوال اصحاب رَسّ (1/39) می نویسد:

« خدای تعالى پیغمبرى را که نامش حنظله بود و بروایتى یس(؟) نام داشت بهدایت ایشان مبعوث گردانید و آنگروه بیعاقبت تکذیب پیغمبر خود کرده او را در چاه(یا سیاهچالی) حبس نمودند و بسنگى عظیم که جمعى از برداشتن آن عاجز بوده سر آن چاه را استوار ساختند و غلامى سیاه فام - که بآن پیغمبر عالیمقام ایمان آورده بود - به پشت خود هیزم کشیده و فروخته، از بهاى آن طعام میخرید و از شکاف آن حجره در چاه می انداخت تا موجب سدّ رمق (نیرو یافتن و رفع گرسنگی) حنظله میشد و چون مدت دو سال (و بنابر روایات ارامنه: 13 یا 15 سال) حال برین منوال بگذشت، منتقم جبار(خداوند) آن کفار را هلاک گردانید و فرشته ارسال داشت تا سنگ را از سر چاه برگرفته حنظله را بیرون آورد و باو وحى فرستاد که آنغلام سیاه رفیق تو در بهشت خواهد بود... ».

توضیح: هلاکت این گروه که آن پیامبر بزرگوار را در سیاهچال حبس کردند، تناقض یا منافاتی ندارد با آنچه که در روایات متواتره و معتبرۀ شیعه آمده که هلاکت اصحاب رَسّ پس از شهید کردن آن بزرگمرد در سیاهچال بود. زیرا، دانستیم که از جمع میان روایات - چه در تواریخ اسلام و چه در تواریخ ارامنه - چنین حاصل می شود که حبس این بزرگوار، دو یا چند مرتبه بوده، و چه بسا خداوند در نوبت اوّل حبس، گروهی از اصحاب رَسّ (گبرهای آذربایجان) را هلاک فرموده باشد؛ چنانکه پس از حبس آخر که منجرّ به شهادت این پیامبر مظلوم شده نیز، مابقی آن قوم جنایتکار لعین را هلاک فرموده باشد.

علامه محمد باقر مجلسی أعلی الله مقامَه در "حیاة القلوب" می نویسد:

“به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام منقول است که: شخصى از اشراف قبیله بنى تمیم که او را عمرو می ‏گفتند به خدمت حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه آمد (سه روز پیش از شهادت آن حضرت) و گفت: یا امیرَ المؤمنین! مرا خبر ده از قصه اصحاب رس که در کدام عصر بوده‏اند؟ و منزل هاى ایشان کجا بوده و پادشاه ایشان چه کسی بوده است؟ و آیا خدا پیغمبرى بر ایشان مبعوث گردانیده بود یا نه؟ و به چه چیز هلاک شدند؟ زیرا که من در کتاب خدا ذکر ایشان را مى ‏بینم (سورۀ قاف، آیۀ 12؛ و سورۀ فرقان، آیۀ 38) و خبر ایشان را نمى ‏بینم!

... پس حضرت اشاره به سینه مبارک خود نمود و فرمود که:

« در اینجا علم بی ‏پایان هست و لیکن طالبانش کمند! و در این زودى پشیمان خواهند شد در وقتى که مرا نیابند! »

... ایشان را به اعتبار آن نهر(ارس)، اصحاب رس مى‏ گفتند، و در آن زمان، در زمین نهرى از آن پرآبتر و شیرینتر نبود، و شهرى بزرگتر و معمورتر از شهرهاى ایشان نبود، و نام شهرهاى ایشان اینها بود (دوازده ماه شمسی): فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندارمَذ.

بزرگترین شهرهای ایشان اسفندارمَذ بود که پایتخت پادشاهشان بود؛ و پادشاه ایشان “ترکوذ” (همان تیرداد سوم اشکانی معاصر گریگور لوساووریچ) بود...

و در هر ماهى از ماههاى سال در یک شهر از آن شهرها یک روز را عید می گرفتند؛ به این نحو که اهل آن شهر همگی نزد آن صنوبرى که در آن شهر بود حاضر مى‏ شدند، و بر روى آن صنوبر پرده‏ هایی از حریر مى‏ کشیدند، که انواع صورتها در آن پرده بود، پس گوسفندها و گاوهایی می ‏آوردند و براى آن درخت قربانى کرده و هیزم جمع می کردند و آتش در آن قربانیها مى ‏انداختند، چون دود و بخار آن قربانیها در هوا بلند مى ‏شد و میان ایشان و آسمان حایل می گشت همه از براى درخت به سجده مى ‏افتادند و مى‏ گریستند و بسوى آن درخت تضرع مى‏ کردند تا از ایشان خشنود گردد!! پس شیطان مى‏ ‏آمد و شاخه‏ هاى آن درخت را به حرکت در مى‏ آورد و از ساق درخت مانند صداى طفلى فریاد مى‏ ‏کرد که:

“اى بندگان من! از شما راضى شدم، پس خاطرهاى شما شاد و دیده‏هاى شما روشن باد!”

پس در آن وقت سر از سجده بر مى ‏داشتند و شراب مى ‏خوردند و دَف و سنج و انواع سازها (و آلات موسیقی) را به نغمه در مى ‏آوردند، و در آن روز و شب پیوسته مشغول عیش و طرب بودند، و روز دیگر به جاهاى خود بر مى‏ گشتند.

به این سبب، و به اعتبار نام آن شهرها، عجم (= مجوس، گبرها، زرتشتیان) ماههاى خود را به این نامها مسمّا گردانیدند، چنانچه آبان ماه و آذر ماه مى‏ ‏گویند، و چون هر ماهى که عید شهرى بود، میگفتند: این عید ماه فلان شهر است، پس این ماهها به نام آن شهرها مشهور شد.

چون عید شهر بزرگ ایشان (اسفندارمَذ) مى‏شد، صغیر و کبیر ایشان به آن شهر آمده و نزد صنوبر بزرگ و چشمه اصلی حاضر میشدند، و سراپردۀ رفیعى از دیبا که به انواع صورتها آن را زینت داده بودند بر سر آن درخت مى ‏زدند و از براى آن سراپرده دوازده درگاه مقرّر کرده بودند که هر درگاهى مخصوص اهل یکى از آن شهرها بود، پس از بیرون آن سراپرده براى آن صنوبر سجده مى کردند، و براى آن درخت چندین برابر قربانی هایی که از براى درختان دیگر مى ‏آوردند، قربانى مى ‏کردند.

پس باز ابلیس لعین مى ‏آمد و آن درخت را حرکت شدیدى میداد و از میان آن درخت به آواز بلندى با ایشان سخن مى ‏گفت و ایشان را وعده‏ ها و امیدواری ها میداد به چندین برابر آنچه شیاطین دیگر، از درختان دیگر، ایشانرا امیدوار میکردند. پس سرها از سجده بر میداشتند، و چندان به پرخوری و شراب خواری و طرب و شادى و ساز (و آواز و موسیقی) و لهو و لعب مشغول میشدند که مدهوش (از خود بیخود) مى‏ گشتند.

آنها در این عید بزرگ، دوازده شبانه روز به عدد تمام عیدهاى (ماههای دوازدهگانه) سال، مشغول این حالت بودند (و این برابر با همان “عید نوروز” است که در اصل، در اسفندماه بوده و دوازده روز از اسفندارمَذ را جشن گرفته و سیزده را نحس می دانستند). آنگاه پس از انجام مراسم جشن، به جاهاى خود بر مى ‏گشتند.

چون کفر و پرستش غیر خدا توسط ایشان بسیار به طول انجامید، حق تعالى پیغمبرى بر ایشان مبعوث گردانید (که به قرینه دیگر روایات، همان حنظلة بن صفوان یا گریگور لوساووریچ معروف است)؛ پس این پیامبر، مدت مدیدى در میان ایشان ماند و آنها را به سوى معرفت خدا و عبادت او و شناختن پروردگارى او دعوت نمود، اما ایشان پیروى او نکردند. پس آن پیامبر دید که آنها بسیار در گمراهى و ضلالت فرو رفته اند و به نصایح او از خواب گران غفلت بیدار نمیشوند و به جانب رشد و صلاح خود ملتفت نمی گردند؛ هنگام عید شهر بزرگشان (نوروز – اسفندارمَذ) شد؛ پیامبر مذکور با خداوند تعالی مناجات کرد و گفت:

« پروردگارا! این بندگانت بغیر از تکذیب من و کافر شدن به تو، امرى را اختیار نمى ‏کنند و درختى را مى ‏پرستند که از آن نفعى و ضررى نمى ‏یابند! پس همه درختان ایشان را که میپرستند خشک کن و قدرت و سلطنت خود را به ایشان بنما! ».

پس صبح روز بعد دیدند که جمیع درختان ایشان خشکیده است، در این حالت متعجب و ترسان شدند و دو فرقه گردیدند:

گروهى از ایشان گفتند: این مرد که دعوى پیغمبرى خداى آسمان و زمین میکند براى خدایان شما (یعنی همان ایزدهای آیین مهر و زرتشت و امثال آن) جادو کرده، تا روى شما را از جانب خداهاى شما بسوى خداى خود بگرداند!

و گروهى دیگر گفتند: نه، بلکه خدایان شما غضب و خشم کرده اند بر شما براى آنکه این مرد عیب ایشان را مى‏گوید و مَذَمّت ایشان را مى‏کند و شما او را منع نمی کنید! پس به این سبب، خدایان، حسن و طراوت خود را از شما پنهان کرده اند تا شما از براى ایشان غضب کنید و انتقام از این مرد بکشید!

پس همه اتفاق کردند بر قتل آن حضرت، و چند اُنبوبه (یعنی لوله) گشاده و طولانى از سرب ساختند و آنها را به یکدیگر پیوند دادند تا به قدر عمق آن چشمه بزرگ که نزد درخت بزرگ ایشان بود، شد. پس آنرا در میان چشمه گذاشتند و متصل به کف چشمه کردند و دهانه اش را از آب بیرون گذاشتند. سپس آب میان آن را خالى کرده، در میان آن اُنبوبه رفتند و چاه عمیقى در میان آن چشمه کندند (مانند سیاهچال) و پیغمبر خود را در میان آن چاه انداختند و سنگ بزرگى بر دهان آن چاه افکندند و بیرون آمدند. آنگاه، آن انبوبه ‏ها را از میان آب بیرون آوردند تا آب روى آن چاه را پوشانید، پس گفتند: الحال امید داریم که خداهاى ما از ما راضى شوند که دیدند ما کشتیم آن کس را که ناسزا به ایشان مى ‏گفت و او را در زیر بزرگ ایشان دفن کردیم، شاید که طراوت آنها براى ما برگردد!

پس در تمام آن روز صداى ناله پیغمبر خود را میشنیدند که با پروردگار خود مناجات میکرد و میگفت:

«اى سیّد من! مى‏ بینى تنگى جا و شدت غم و اندوه مرا! پس رحم کن بر بى ‏کسى و بیچارگى من! و زود من را قبض روح کن! و تأخیر مکن اجابت دعاى مرا! »

تا آنکه به رحمت الهى واصل شد، صَلواتُ اللّهِ عَلَیه.

پس حق تعالى به جبرئیل وحى نمود که:

« اى جبرئیل! این بندگان من که مغرور گشته اند به حِلم (بردباری) من و ایمن گردیده اند از عذاب من، و غیر مرا می‏پرستند و پیغمبر مرا میکشند، آیا گمان میکنند که با غضب من مقابله میتوانند کرد؟! یا از مُلک و پادشاهى من بیرون میتوانند رفت؟! و حال آنکه من انتقام‏ گیرنده ام از هرکس که معصیت من کند و از عِقاب من نترسد! به عزت خود سوگند میخورم که ایشان را عبرتى و پندى گردانم براى عالـَمیان! ».

پس ایشان مشغول عید خود بودند که ناگاه باد تند سرخى بر ایشان وزید که حیران شدند و ترسیدند و به یکدیگر چسبیدند، پس زمین زیر ایشان را خدا چون گوگردی افروخته کرد، و ابرى سیاه بر بالاى سر ایشان آمد و آتش بر ایشان بارید تا آنکه بدن هاى ایشان گداخت و ذوب شد چنانچه سرب در آتش ذوب می ‏شود! پس پناه مى ‏بریم به خدا از غضب او؛ «لا حَولَ و لا قوّةَ اِلاّ باللّهِ العلىِّ العظیم»...

(شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا(ع)، باب 16، و نیز: علل الشرایع، باب 38، این روایت را از امام رضا(ع)، از پدران گرامی اش، از حضرت امام حسین(ع) نقل کرده است).

... و امام موسی کاظم علیه السّلام فرموده اند:

اصحاب رَسّ، که حق تعالى در قرآن ایشان را یاد فرموده، گروهى بودند که نهرى داشتند که آن را رَسّ (ارس) میگفتند... و کم روزى بود که در میان ایشان پیغمبرى به دعوت الهى قیام نماید و او را نکشند! و آن نهر در مُنتهاى آذربایجان بود، ما بین آذربایجان و ارمنیه...

پس حق تعالى در یک ماه، سى پیغمبر بر ایشان مبعوث گردانید، همه را کشتند، پس خدا پیغمبر دیگر بر ایشان مبعوث گردانید و او را به نصرت خود مُؤیَّد گردانید و با او ولیّى نیز مبعوث گردانید که یاور او باشد.

پس آن ولىّ، جهاد کرد با ایشان در راه خدا چنانکه حقّ جهاد است، و چون با او در مقام مدافعه برآمدند، حق تعالى میکائیل را در وقت بذر افشاندن ایشان فرستاد، که از همه وقت بیشتر احتیاج به آب داشتند، و نهر ایشان را به دریا متصل کرد که آب نهر ایشان به دریا رفت و چشمه‏ هاى آن نهر همه را سدّ کرد و پانصد هزار مَلَک (در روایت دیگر: پانصد ملک) با میکائیل آمدند و آبهایى که در نهر مانده بود خالى کردند، پس حق تعالى جبرئیل را فرستاد که هر چشمه و نهرى که در مُلک ایشان بود خشک کرد و مَلَک المَوت(عزرائیل) را فرستاد که جمیع حیوانات ایشان را کشت، و بادهای شَمال و جَنوب و صبا (باد مشرق) و دَبور (باد مغرب) را امر فرمود که جمیع جامه‏ ها و متاع هاى ایشان را پراکنده کرده، به سر کوهها و دریاها افکند، و زمین را امر فرمود که طلا و نقره و زیورها و ظروف ایشان را فرو بَرَد. و آن گنجها در زیر زمین خواهند بود تا قائم آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلم (حضرت مهدی(عج) همراه با حضرت عیسی مسیح -ع) ظاهر گردد، و براى او از زمین بیرون خواهند آمد.

چون صبح بیدار شدند دیدند که نه آب دارند و نه طعام و نه گوسفند و نه گاو و نه لباس و نه فرش و نه ظرف و نه مال، پس قلیلى از ایشان به خدا ایمان آوردند و خدا ایشان را هدایت کرد به غارى که در کوهى بود که راهى بسوى ایشان داشت؛ و به آن غار پناه بردند و نجات یافتند، و ایشان بیست و یک مرد بودند و چهار زن و دو پسر؛ و آنها که بر کفر خود ماندند ششصد هزار کس بودند و همه از تشنگى و گرسنگى مردند و احدى از ایشان باقى نماند. پس آن جمع قلیلى که ایمان آورده بودند به خانه‏ هاى خود برگشته، دیدند که همه ویران و سرنگون شده است و اهلش همه مرده اند.

پس از روى اخلاص به درگاه خدای بخشنده تضرّع و استغاثه کردند که حق تعالى زراعت و آب و چارپایان به ایشان کرامت فرماید - به قدر حاجت ایشان - و زیاده ندهد که باعث طغیان ایشان گردد، و سوگند یاد کردند که اگر پیغمبرى بسوى ایشان مبعوث گردد او را یارى کنند و به او ایمان بیاورند. پس چون حق تعالى صدق نیّت ایشان را می ‏دانست بر ایشان ترحم فرمود و نهر ایشان را جارى گردانید و زیاده از آنچه سؤال کردند به ایشان عطا فرمود، و آنها پیوسته به ظاهر و باطن در مقام اطاعت و بندگى بودند تا آنکه منقرض شدند و از نسل ایشان گروهى بهم رسیدند که به ظاهر اطاعت مى‏کردند و در باطن منافق بودند، پس خدا ایشان را مهلت داد تا آنکه معصیت خدا بسیار کردند و مخالفت دوستان الهى کردند، پس حق تعالى دشمن ایشان را بر ایشان مسلط گردانید که بسیارى از آنها را کشت، و بر آن قلیلى که ماندند طاعون فرستاد که احدى از ایشان باقى نماند؛ و نهرها و منازل آنها در عرض دویست سال بى ‏صاحب و خراب افتاده بود.

پس حق تعالى گروه دیگر را برانگیخت که در منازل ایشان ساکن شدند و سالها به صلاح و سَداد (درستی) بودند. ولی بعد از آن مرتکب فواحش شدند و دختران و خواهران و زنان خود را به عنوان صله و هدیه به همسایه و یار و دوست خود می ‏دادند که با آنان زنا کنند، و این را صله و احسان میشمردند (همانند آیین مزدک مجوسی و کمونیست های امروزی)؛ تا آنکه عملى از این بدتر مرتکب شدند: مردان با مردان مشغول لِواط شده، زنان را ترک کردند! و چون شهوت بر زنان غالب شد، “دِلهاث” (به معنی: پُررو، چابک و تند و تیز) دختر ابلیس، که با خواهر خود “شیصار” (احتمالاً: شِیصاء یا صِیصاء، به معنی: زن یا درخت خرمایی که لقاح نپذیرد و نطفه یا هسته در خود نپرورد! - تاج العروس، ج1، ص190)، از یک تخم بیرون آمده بود، به صورت زنى به نزد زنان ایشان آمد و به ایشان تعلیم کرد که شما نیز با یکدیگر (مانند ما دو خواهر) مساحقه کنید، چنانچه مردان شما با یکدیگر لواط مى‏ کنند! و به ایشان آموخت که چگونه این عمل قبیح را انجام دهند! پس اصل این عمل (مساحقۀ زنان یا دختران) از “دِلهاث” بهم رسید، پس حق تعالى بر ایشان مسلط گردانید صاعقه را در اول شب، به زمین فرو رفتن را در آخر شب، و صداى عظیم و مهیبى را در وقت طلوع آفتاب، که احدى از ایشان باقى نماندند...».

پایان گفتار علامه مجلسی در "حیات القلوب"، چاپ انتشارات سرور- قم، ج‏2، ص1017-1027، باب 24: در بیان قصه حنظله علیه السّلام و اصحاب رسّ.

در “تاریخ گزیده” حکایت اصحاب رس و حنظله علیه السلام بدین طریق مسطور است که:

“ایشان (گبران آذربایجان) را پادشاهی بود موسوم به “رَسّ”، و او در اوایل حال به پرستش معبود حقیقی قیام می نمود و چون زمان سلطنتش به طول انجامید عُجب و غرور به خود راه داده دعوی خدایی کرد. و مردان آن قوم لِواط می کردند و با چهارپایان نزدیکی می نمودند؛ و زنان ایشان نیز با هم مساحقه լեսբիանիսմ = Lesbianism میکردند... (چنانکه متأسفانه اکنون نیز، ترکهای ترکیه و آذربایجان، یکی از بزرگترین گروه ها یا احزاب همجنس بازان زن: Sevicilik یا همان عنوان بین المللی Lezbiyenlik را در آسیا دارند و به عمل غیر انسانی، ضدّ دینی وضدّ اخلاقی همجنس بازی، تحت عنوان "آزادی" افتخار هم می کنند!!)... و چون جرایم و گناهان ایشان از حدّ تجاوز کرد، خدای متعال حنظلة بن صَفوان (یا همان گریگور لوساووریچ) علیه السّلام را به دعوت ایشان مبعوث گردانید و حنظله مدتی به هدایت آن گمراهان پرداخته، فایده ای بر آن مترتب نشد؛ پس هلاکت آن قوم را از خدا مسألت نمود و تیر دعای او به هدف اجابت رسیده، باریتعالی آب باران را از ایشان بازگرفت و رسّ (پادشاه) و اتباع او از قحطی به تنگ آمده و این گرفتاری را از جانب خود حنظله (گریگور) دانسته، او را تیرباران کردند؛ اما بر حَسَب تقدیر، تیر، بازگشته بر خود تیرانداز فرود میآمد و این گونه اکثر لشکرش کشته شد. پادشاه به قلعه رفت و قابض ارواح (عزرائیل) به تعقیب او، به آنجا شتافت، ولی او یک سال امان طلبید تا ایمان بیاوَرَد. پس مَلَک المَوت (عزرائیل) به اذن الهی، پادشاه را ایمن گردانیده (و مهلت داد)؛ پس او در آن اوقات به مرتفع سازی(تشیید) بروج مُشیَّده(بلند، استوار و برافراشته) از جنس آهن و روی و ارزیز قیام نمود؛ لیکن بر طبق این آیه کریمه:

«اَینَما تَکُونوا یُدرِککُمُ المَوتُ وَلو کُنتُم فی بُرُوج ٍمُشیَّدَةٍ»

«هرکجا باشید، مرگ شما را دریابد؛ اگرچه در برج ها و قلعه های مرتفع و استوار باشید!»

(سورۀ نساء، آیۀ 78)

نتیجه ای بر آن مترتّب نشد و بعد از انقضای مدت مذکور (مهلت یک سال)، آن پادشاه بدعاقبت، بجانب جهنم شتافت...”.

(نقل توأم با ویرایش و تصرّف، از: تاریخ حبیب السِّیَر، غیاث الدین خواند میر (فوت 942 ق)، نشر خیام‏ - تهران‏: 1380ش، ج1، ص39؛ نیز رجوع شود به: تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی (فوت 750 ق)، ‏تحقیق و تصحیح: عبد الحسین نوایى‏، انتشارات امیرکبیر- تهران: 1364ش، صص27-28).

 گریگور لوساووریچ = منوّر، روشنگر  Saint Gregory the Illuminator Գրիգոր Լուսավորիչ

«گریگور لوساووریچ (منوّر، روشنگر)»

“Saint Gregory the Illuminator”

Գրիգոր Լուսավորիչ

گریگور لوساووریچ مقدس، طبق روایات ارامنه؛ و تطبیق او با حضرت حنظلة بن صفوان:

این مبلّغ بزرگ، به سبب ارادتی که به دین مسیح داشت، از تیرداد سوم اشکانی رنج و آزار بسیار دید و به فرمان او سیزده یا پانزده سال در سیاهچالی هراسناک، زندانی شد. (تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، نشر نائیری، تهران:1380ش، بندهای 122و124؛ تاریخ تارون، هوُهان مامیکونیان، تصحیح وارتان وارتانیان، ایروان:1989م، ص34: پانزده سال؛ تاریخ سرزمین آغوانک، مُوسِس کاقانکاتواتسی، تصحیح: واراگ آراکلیان، ایروان، ص24؛ تاریخ ارمنیان، هوهانس دراسخاناگردتسی، ‌به کوشش: گ. توسونیان، ایروان: 1996م، ص 43: پانزده سال).

آنچه که موجب خشم تیرداد سوم اشکانی بر گریگور شد مراسمی بود که در معبد الهۀ آناهیتا (الهه یا مادر مهرپرستی) بر پا شد و تیرداد در آنجا از گریگور خواست تا به این الهه ادای احترام کند؛ ولی گریگور به علت اعتقادش به مسیحیت (که مانند دین ما اسلام، فقط خدای یگانه را مستحقّ تعظیم و سجده می دانست) از این کار سر باز زد...

مردم این نواحی، قبل از گرایش به مسیحیت، به تبعیّت از گبرها، بت پرست بوده و بتهای بیشماری را می پرستیدند که مهمترین آنها آرامازد، آناهید (آناهیتا)، آستقیک و واهاگن بودند.

پس از چند سال که از زندانی شدن گریگور می گذشت دادن غذا و آب را به او قطع کردند و به گمان همگان، او دیگر مرده بود؛ ولی از عجایب روزگار، پیرزنی هر روز قرصی نان و مقداری آب از سوراخ آن دخمه (سیاهچال) به درون می فرستاد و بدون آنکه از زنده یا مرده بودن گریگور آگاهی داشته باشد این کار را تا زمان آزادی وی از زندان ادامه داد.

دقت شود: این پیرزن در روایت ارمنی (که به گریگور لوساووریچ غذا می رسانده)، تطبیق می کند با آن غلام در روایت اسلامی فوق (که به حنظلة بن صفوان، غذا می رساند).

(جهت مطالعۀ بیشتر در رابطه با این مسائل و جریان سیاهچال "خور ویراب" رجوع شود به: ارمنستان، انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، انتشارات وزارت خارجه، چاپ اول 1388؛ تاریخ کلیسای ارمنی، ادیک باغداساریان، ناشر: مؤلّف- تهران).

خور ویراب Խոր Վիրապ و دشت و کوه آرارات Արարատ  

«دخمه یا سیاهچال «خور ویراب» در ارمنستان، محلّ احتمالی حبس حنظلة بن صفوان و نزد ارامنه: گریگور لوساووریچ. دشت و کوه آرارات Արարատ در زمینۀ عکس های این بنای تاریخی قابل مشاهده است.

گبرهای آذربایجان، خداپرستان را دراینجا حبس و شکنجه میکردند؛

که پس از شکست آنها از ارامنه، تبدیل به کلیسا شد».

(خور ویراپ Խոր Վիրապ در زبان ارمنی،

به معنی گودال یا چاه یا سیاهچال عمیق است)

خور ویراپ Խոր Վիրապ

پس از آزادی گریگور مقدس، پادشاه(تیرداد سوم اشکانی) و بزرگان از وی به عجز خواستند تا از گناه ایشان درگذرد، و ازخدایی که وی باورش دارد، بهر ایشان طلب بخشایش کند. آنگاه گریگور مقدس، موعظه آغاز کرد و از رحمت پروردگار سخن راند و مردم را به شناخت خداوند خواند و گفت:

‹‹اینک او را بشناسید! کسی که شما را از تاریکی به روشنایی پرتو شکوهمند خویش فراخواند. به عرش مواهب او نزدیک شوید و از او بخشایش جویید و از آلودگی و بدی و کفر زدوده شوید! جسم خود را با آب زندگی شستشو دهید و سزاوار پوشیدن جامهٔ درخشان افتخار گردید!››

(تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، انتشارات نائیری، تهران:1380ش، بندهای221، 225و232؛ تاریخ سرزمین آغوانک، مُوسِس کاقانکاتواتسی، تصحیح واراگ آراکلیان، ایروان، ص25).

گریگور مقدس مردمان را این گونه به قبول خدای یکتا فرا خواند و ایشان را دیانت آموخت.

‹‹او با این سخنان، دل مردمان را روشن ساخت و آن را با مِهر و محبت خدایی سرشت (و آنها) با فروگذاشتن آیین یاوهٔ بت پرستی (که آتش پرستی گبران نواحی ارس آذربایجان نیز شاخه ای از آن بود)، به راه پرستش خدای بنده نواز باز آمدند.›› (آگاتانگقوس، بند771).

بخش فوق از تاریخ ارامنه، تا حدّ زیادی قابل تطبیق با حدیث شریف مفصّل ذکر شده در حیات القلوب علامه مجلسی، از امام موسی کاظم(علیه السلام) است، که توبۀ گروهی از اصحاب رَسّ (گبرهای آذربایجان) را در مراحلی از بعثت پیامبر الهی به سوی ایشان، پس از آزار دادن آن پیامبر بازگو میکند؛ که شاید بتوان آن را با توبه کردن تیرداد سوم اشکانی (که مسلّماً گبر و پیرو آیین مهر بوده، که نوعی آتش پرستی توأم با بت پرستی بود) و پذیرش دین حقّ آن زمان (مسیحیت) تطبیق داد.

مردمان پاکدل ارامنه خود را از گبرهای(اصحاب رَسّ) آذربایجان جدا نمودند و به خدای یکتا ایمان آوردند و در نتیجه سرزمین ارمنستان در راه مسیحیت (که دین حقّ خداوند در آن زمان بود) گام نهاد و در سال 301 م آن را بعنوان تنها دین رسمی خود پذیرفت. (دانشنامهٔ بزرگ ارمنی، جلد13، ص102).

در رابطه با "مقام پیامبری" گریگور لوساووریچ - که مؤیّد یکی بودن او با پیامبر شهید، حنظلة بن صفوان است – در تواریخ ارامنه نیز شواهدی بچشم می خورد؛ از آن جمله نقل می کنند که فرشتهٔ خداوند به خواب گریگور آمد و او را گفت که این فرمان الهی (وحی) است و او باید آن را بپذیرد. گریگور چون این را شنید، پذیرفت و گفت: ‹‹باشد تا حکم خداوند اجرا شود!›› (آگاتانگقوس، بندهای792ـ794؛ کاقانکاتواتسی، ص26؛ تاریخ تارون، هوُهان مامیکونیان، تصحیح وارتان وارتانیان، ایروان:1989م، ص34).

در احادیث یاد شده در کتب علامه مجلسی و دیگر بزرگان شیعه، مبارزات حنظلة بن صفوان با بت پرستی و آتش پرستی اصحاب رَسّ، مکرّر گزارش شده است؛ چنانکه در تواریخ ارامنه نیز آمده که: گریگور کاتولیکوس (جاثلیق) به هر جا که می رسید، پرستشگاه ها و بتخانه ها را ویران می کرد. او پرستشگاه بت های کهن آن دیار، از جمله پرستشگاه واهاگن و آستغیک را به یاری سپاه ارمنستان که به او ایمان آورده بودند، تخریب کرد. (آگاتانگقوس، بند809؛ مامیکونیان، ص37).

 

ب- شواهدی بر یکی بودن شخصیت گریگور و جرجیس پیامبر:

علامه مجلسی در باب 33 "حیات القلوب"، در بیان قصه حضرت جرجیس (ع)، می نویسد‏:

« ابن بابَوَیه و قطب راوندى رَحِمَهُمَا اللّه به سند خود روایت کرده‏اند از ابن عباس که: حق تعالى حضرت جرجیس علیه السّلام را پیغمبر گردانید و فرستاد او را بسوى پادشاهى که در شام ‏بود که او را «داذانه» میگفتند و بت میپرستید (همان "تیرداد" سوّم اشکانی، که برخی به اشتباه، بخاطر تشابه اسمی، در اینجا او را "دقیانوس" پنداشته اند). پس به او گفت:

اى پادشاه! قبول کن نصیحت مرا، سزاوار نیست خلق را که عبادت کنند غیر خدا را و رغبت نمایند در حاجات خود بسوى غیر او!

پس پادشاه به آن حضرت گفت: از اهل کدام سرزمینى؟

فرمود: من از اهل روم هستم و اهل فلسطین مى ‏باشم. پس امر کرد که آن حضرت را حبس کردند و بدن مبارکش را به شانه ‏هاى آهنین مجروح کردند تا گوشتهاى او ریخت و سرکه بر بدنش میریختند و پلاسهاى درشت(جامه های زبر و خشن) بر آن بدن مجروح میمالیدند، پس امر کرد که سیخهاى آهن را سرخ کنند و بدنش را به آنها داغ کنند.

چون دید که به اینها کشته نشد، امر کرد میخ هاى آهن بر رانها و زانوها و کف پاهاى او کوبیدند. باز،چون دید به اینها نیز کشته نشد، امر کرد میخهاى بلند از آهن ساختند و بر سرش فرو بردند که مغز سرش روان شد، و فرمود سرب را آب کردند و بر بدنش ریختند و ستونى از آهن در زندان بود - که کمتر از هیجده نفر آنرا نقل نمى‏توانستند نمود - حکم کرد که آن را بر روى شکم او بگذارند! چون شب تاریک شد، مردم از او پراکنده شدند، اهل زندان دیدند مَلَکى(فرشته ای) به نزد آن حضرت آمد و گفت:

"اى جرجیس! حق تعالى می‏فرماید: صبر کن و شاد باش و مترس، که خدا با تو است و تو را از ایشان خلاصى خواهد داد و ایشان تو را چهار مرتبه خواهند کشت و من اَلـَم(درد) و آزار را از تو دفع میکنم!"

چون صبح شد آن پادشاه گمراه، آن مقرّب درگاه اله را طلبید و حکم نمود که تازیانه ‏اى بسیار بر پشت و شکم آن حضرت زدند و باز گفت که او را به زندان برگردانیدند و به اهل‏ مملکت خود فرمانها نوشت که هر ساحر و جادوگرى که در مملکت او باشد به نزد او بفرستند. پس فرستادند ساحرى را که از همه ساحران ماهرتر بود؛ او هر جادوئى که توانست کرد ولی در آن حضرت تأثیر نکرد، پس زهر کشنده ‏اى آورد و به آن حضرت خورانید... پس هیچ ضرر به آن حضرت نرسانید، پس آن ساحر گفت:

"اگر من این زهر را بجمیع اهل زمین میخوراندم ...احشاى ایشان را مى‏ ریخت... دیده‏هاى ایشان را کور مى ‏کرد! پس اى جرجیس! توئى «نور و روشنى ‏بخش راه هدایت و چراغ ظلمات اهل ضلالت» (که این معادل همان لقب لوساووریچ Լուսավորիչ = روشنگر، منوّر ارمنی است) و تو بر حق هستی، و شهادت مى ‏دهم که خداوند تو بر حقّ است و هر چه غیر اوست باطل است، به او ایمان آوردم و تصدیق کردم به پیغمبران او و توبه مى‏ کنم بسوى او از آنچه مرتکب شدم!"

پس پادشاه آن ساحر تائب را کشت، و باز آن حضرت را به زندان فرستاد و او را به انواع عذاب(شکنجه) معذّب گردانید و دستور داد او را پاره پاره کرده در چاهى افکندند و مجلسى آراست و مشغول شد به شراب و طعام. پس حق تعالى امر فرمود باد را که ابر سیاهى برانگیخت و صاعقه‏ هاى عظیم حادث شد (که نظیر همین قضیه در روایت مربوط به شهادت حنظلة بن صفوان و نزول بلا بر اصحاب رَسّ آمده است)، و زمین و کوهها بلرزیدند و مردم همه ترسیدند که هلاک خواهند شد. پس خدا میکائیل را امر فرمود تا بر سر چاه آمد و گفت:

« برخیز اى جرجیس! بقوّت خداوندى که تو را آفرید و مُستوِى الخلقه (متناسب) گردانید! »

پس آن حضرت زنده و صحیح برخاست، و میکائیل او را از چاه بیرون آورد و گفت:

« صبر کن و بشارت باد تو را به ثواب هاى الهى! »

(که نظیر همین زنده شدن آن بزرگوار، در "حبیب السِّیَر" دربارۀ حضرت حنظله آمده است).

پس جرجیس علیه السّلام باز رفت به نزد پادشاه و فرمود:

« حق تعالى مرا بسوى تو فرستاده است که به من، حجت بر تو تمام کند! »

پس سپهسالار لشکر او گفت: "ایمان آوردم به خداى تو که تو را بعد از مردن زنده گردانید و گواهى مى ‏دهم که او حقّ است و هر خدائى غیر او هست همه باطلند!" و چهار هزار کس مُتابَعت او کردند و ایمان آوردند و تصدیق آن حضرت نمودند؛ پس پادشاه همه را به شمشیر قهر هلاک کرد و امر نمود لوحى از مس ساختند و آتش بر روى آن افروختند تا سرخ شد و آن حضرت را بروى آن خوابانیدند و سرب گداخته در گلوى او ریختند و میخهاى آهن بر دیده‏ها و سر مبارکش دوختند، پس میخها را کشیدند و سرب گداخته به جاى آنها ریختند! پس چون دید که باز به اینها کشته نشد امر کرد آتش بر آن حضرت افروختند تا سوخت و خاکستر شد و امر کرد تا خاکسترش را به باد دادند.

پس خدا امر فرمود حضرت میکائیل علیه السّلام را که حضرت جرجیس علیه السّلام را ندا کرد و زنده شد و ایستاد به امر خدا و رفت به نزد پادشاه در وقتى که در مجلس عام نشسته بود و باز تبلیغ رسالت الهى به او نمود، پس شخصى از اصحاب آن پادشاه گمراه برخاست و گفت:

"در زیر ما چهارده منبر هست ودرپیش ما خوانى هست و چوبهاى اینها از درختهاى متفرّقند که بعضى میوه دهنده و بعضى غیر میوه؛ اگر سؤال کنى از پروردگار خود که هر یک از اینها را درختى گرداند و پوست و برگ بهم رسانند و میوه بدهند من تصدیق تو میکنم!"

پس آنحضرت به دو زانو درآمد و دعا کرد، درهمان ساعت همه درخت شدند و برگ و میوه بهم رسانیدند، پس پادشاه امر کرد آن حضرت را در میان دو چوب گذاشتند و آن چوبها را با آن حضرت با ارّه به دو نیم کردند؛ پس دیگ بزرگى حاضر کردند، زِفت(قیر) و گوگرد و سرب درآن دیگ ریختند وجسد شریف آن حضرت را در آن دیگ گذاشتند وآتش افروختند در زیر آن دیگ، تا جسد آن حضرت با آنها بهم آمیخته شد! پس زمین تاریک شد، و حق تعالى حضرت اسرافیل (از فرشتگان چهارگانۀ مقرّب) را فرستاد، نعره‏ اى بر ایشان زد که همه برو در افتادند و دیگ را سرنگون کرده گفت:

« برخیز اى جرجیس به اذن خدا! »

پس به قدرت حقتعالى آنحضرت صحیح و سالم ایستاد و رفت به نزد آن پادشاه ملعون گمراه، و باز تبلیغ رسالت نمود.

چون مردم او را دیدند تعجب کردند، پس زنى آمد و به آن حضرت عرض کرد:

"اى بنده شایسته خدا! ما گاوى داشتیم که به شیر آن تعیّش(زندگانی) میکردیم و اکنون مرده است. از تو میخواهیم که آن را زنده گردانى!"

آن حضرت فرمود:

«عصاى مرا بگیر، ببر و بر سر گاو خود بگذار و بگو:

جرجیس میگوید:

برخیز به اذن خدا!»

چون چنین کرد گاو زنده شد، و آن زن ایمان آورد.

پس پادشاه گفت: "اگر من این ساحر را بگذارم، قوم مرا هلاک خواهد کرد!"

پس همه اجتماع کردند بر قتل آن حضرت، پس امر کرد که آن حضرت را بیرون برند و گردن بزنند، پس چون آن حضرت را بیرون بردند عرض کرد:

«خداوندا! اگر بت‏ پرستان (یعنی گبرهای آتش پرست یا مهرپرست) را هلاک خواهى کرد، از تو سؤال مى ‏کنم که مرا و یاد مرا سبب شکیبائى گردانى براى هر که تقرّب جوید بسوى تو به صبر کردن در نزد هر هولى و بلائى!»

پس باز آن حضرت را گردن زدند و برگشتند، همه به یک‏ دفعه به عذاب الهى هلاک شدند.

(حیاة القلوب، علامه مجلسی، انتشارات سرور- قم، ج‏2، ص1291-1296).

چنانکه در روایت مربوط به حضرت حنظله(ع) نیز آمده که پس از شهادت آن بزرگوار، بلائی نازل شد که اصحاب رَسّ را نابود ساخت.

شهادت حضرت جرجیس یا همان جورج قدّیس წმინდა გიორგის گرجی؛ و همان حنظلة بن صفوان عربی، یا گریگور لوساووریچ ارمنی Գրիգոր Լուսավորիչ

شهادت حضرت جرجیس

یا همان جورج قدّیس წმინდა გიორგის گرجی؛

و همان حنظلة بن صفوان عربی،

یا گریگور لوساووریچ ارمنی Գրիգոր Լուսավորիչ

اگر کسی اشکال کند که: ولیکن، در آن روایت، چنین آمده که حضرت حنظله در سیاهچال یا چاهی در وسط رود ارس (یا یکی از شاخه های پر آب آن)، حبس و شهید شد؛ در جواب اشکال وی گوئیم:

اوّلاً، اصل شهادت این پیامبر برای ما بشر بهانه جو و گناهکار مهمّ است، که پند و عبرت بگیریم و از خشم و بلای الهی در امان نباشیم!

ثانیاً، یک روایت و داستان حقیقی، در نقل و بازگو کردن راویان و مورّخین بسیار از ملل و اقوام مختلف، با زبانهای گوناگون، ممکن است دچار تغییر و دگرگونی شود؛ ولی اصل واقعه را نباید زیر سؤال برد.

ثالثاً، جمع بین این روایات، پس از اندیشیدن، همگی به نحوی امکان پذیر است؛ مثلاً در این مورد، چنین جمع می توان کرد که: شاید حبس حضرت حنظله یا همان حضرت جرجیس (و همان گریگور لوساووریچ ارمنی، و جورج مقدّس گرجی و اروپایی) در سیاهچال یا چاه رود ارس(یا یکی از شاخه های پر آب آن)، در مرحلۀ آخر و پایانی – که قضای الهی بر شهادت وی تعلق گرفت – به تنهایی سبب شهادت آن بزرگوار نبوده، بلکه گبرها (اصحاب رَسّ) پس از شنیدن صدای نالۀ آن پیامبر مظلوم در چاه یا سیاهچال، دوباره وارد آنجا شده و گردن آن حضرت را در همان محبس زده باشند و سپس آن بلای فراگیر آمده و اصحاب رَسّ را نابود ساخته باشد...

تعمید ارامنه توسط گریگور در فرات، شاهدی دیگر بر اتحاد گریگور و جرجیس:

شیخ فخرالدّین طُرَیحی، در لغتنامه "مجمع البحرین" (چاپ مرتضوی – تهران، ج4 ص57) میگوید: "جرجیس" اسم پیامبری بود که پس از حضرت مسیح(ع) خدا وی را به سوی پادشاه موصل (شمال عراق) فرستاد.

در تواریخ ارمنی نیز شواهدی بر این یافت میشود که گریگور لوساووریچ مقدس در سرزمین عراق نیز تبلیغ مسیحیت می نموده است. از آن جمله می خوانیم:

«او پس از بازگشت به ارمنستان بر مسند رهبری کلیسا نشست و بهر آموزش و گسترش مسیحیت کار و کوشش را آغاز کرد. وی نخست، پادشاه، شهبانو، و بزرگان و دیگر مردم را در کنار "رود فرات"، غسل تعمید داد». (تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، نشر نائیری، تهران:1380ش، بند832).

و میدانیم که مرزهای جغرافیائی قدیم ارمنستان، خیلی وسیعتر از امروز بوده (از سرچشمه های فرات در مرکز ترکیه، و زمانی نیز از لبنان و معظم سوریه و شمال فلسطین و شمال عراق، تا دریاچه ارومیه در ایران، تا دریای خزر) و با موصل عراق نیز تداخل داشته است؛ و یا آنکه محدوده و قلمرو تبلیغ مذهبی آن پیامبر بزرگوار، تا آنجا نیز پیشروی داشته است.

Հայաստանի քարտեզը , Հին եւ նոր نقشه جامع تغییرات تاریخی و جغرافیایی قلمرو ارمنستان قدیم تا ارمنستان جدید

«نقشه جامع تغییرات تاریخی و جغرافیایی

قلمرو ارمنستان قدیم تا ارمنستان جدید»

“Հայաստանի քարտեզը , Հին եւ նոր”

و در تواریخ ارمنی نیز آمده که تیرداد، ‌دستور داد تا گریگور لوساووریچ مقدّس را شکنجه کنند. او را به سخت‏ترین شکل شکنجه کردند، به این شکل که هفت روز از بام کاخ آویختند و سپس وی را نزد پادشاه آوردند. پادشاه از اینکه او توانسته بود این ‏همه شکنجه را تحمل کند، متعجب شده و از وی خواست از دین خویش دست بردارد؛ اما دوباره جواب گذشته را از گریگور باز شنید. پس دوباره گریگور را برده و این‏ بار وی را به مدت هفت روز از یک پا و به صورت واژگون آویختند و به سختی شکنجه‏ اش کردند؛ اما او در طول این مدت به مناجات با خدا می پرداخت. (تاریخ ارمنیان، آگاتانگغوس، ترجمه‏ گارون سارکسیان، انتشارات نائیری:1380 ش، ص 41 – 58).

این داستان، ‌ادامه یافت و چندین بار دیگر گریگور بزرگوار را آزار و اذیت کردند و شکنجه‏ هایی طاقت فرسا بر وی روا داشتند. یکبار میخ‏ های بلند آهنین بر کف پای وی زده و به اجبار او را به گام ‏زدن واداشتند. بار دیگر، سرش را در کیسه‏ ای پر از خاکستر کرده و شش روز در این حالت وا گذاردند. دیگربار با پتک بر زانوان او کوبیدند که زانوانش خرد شد. همچنین شکنجه‏ های مختلف دیگری نیز بر این بزرگوار روا داشتند...

در آخربار نیز سرب را گداخته و بر تن مطهّر گریگور ریختند و سراسر بدنش را سوزاندند؛ اما او نمرد! پادشاه که از زنده ماندن وی پس از این همه شکنجه (که گبرها در حقّ وی به عمل آوردند) متعجب شده بود، دستور داد تا او را در سیاهچالی مخوف و عمیق، زندانی سازند؛ سیاهچالی که بیرون ‏آمدن از آن، غیر ممکن بود.(همان منبع، ص 35 – 38).

مشاهده می شود، که جز اختلافات اندک و ناچیز، داستان شکنجه و زندان گریگور، همان داستان شکنجه و زندان جرجیس و حنظله است.

 

روایت شهادت گریگور لوساووریچ مقدس، در لغتنامه دهخدا:

در لغتنامه دهخدا (چاپ دانشگاه تهران: 1377ش، ج12ص19129؛ ج15 ص23050 ذیل دو مدخل "وادنه آ" Vädnéa و "گریگوار" (گرگوار ایلومیناتور= Grégoire l’illuminateur = گریگور درخشان) چنین آمده است:

"مبلّغ دین مسیح(ع) در ارمنستان... مرگ او بدین شکل بود که (در زمان سان سان، پادشاه گبر اشکانی، که گریگور برای هدایت وی و قومش، به اردوی او رفته بود) گریگوار را به دُم یک اسب وحشی بسته، آن را در کنار دریای شمالی (ماوراء قفقاز)، در جلگه ای موسوم به "وادنه آ" Vädnéa رها کردند، تا [شهید] شد... – رجوع شود به: "ایران باستان"، حسن پیرنیا، ج3، صفحات 2615 و 2619 و 2622".

که این گزارش یا نقل نیز شباهت بسیار با طرز شکنجه یا شهید کردن حضرت جرجیس دارد. وچنانکه گذشت، ممکنست همگی این وقایع در شکنجه و شهادت گریگور لوساووریچ بزرگوار، رخ داده باشند؛ پس تناقض یا تعارضی با روایت حبس و شهادت حضرت حنظله در سیاهچال، و روایات دیگر در کیفیّت شهادت حضرت جرجیس یا همان جورج قدّیس، ندارد؛ و هر چهار تن، یک نفر بیش نبوده اند، که درود خدا بر روح این پیامبر مظلوم باد...

 

یکی بودن دوران حیات و وفات، شاهدی دیگر:

مورّخان تقریباً اتفاق نظر دارند که دوران رسالت جورج مقدّس و نیز گریگور لوساووریچ، در نیمۀ دوم قرن سوم میلادی بوده و وفات ایشان در نیمۀ اول قرن چهارم میلادی رخ داده است. و این هم – اضافه بر سایر شواهد - خود شاهدی دیگر بر یک نفر بودن آنها میباشد.

 

ذُکران یا یادبود تاریخی:

روز 30 سپتامبر، ذُکران (یادبود) گریگور لوساووریچ، نزد برادران ارامنه است. و نیز روز 23 نوامبر، در گرجستان، بعنوان روز جُرج مقدس Saint George (به زبان گرجی) : წმინდა გიორგის tsminda giorgis و گیورگوبا Giorgoba გიორგობა و 23 آوریل در انگلستان (با عنوان "قدّیس شهید حامی سربازان فداکار") روز تجلیل از این پیامبر بزرگ است. (رجوع شود به: دایرة المعارف مُصاحَب، ج1، ص771؛ ج2، ص2384).

 

نتیجه علمی مباحث گذشته، در یک کلام:

از تحقیق مشکل و پیچیدۀ فوق، چنین نتیجه میگیریم که: این چهار شخص(حنظلة بن صفوان، گریگور لوساووریچ، جرجیس، و جورج مقدّس)، در حقیقت، یک نفر بوده اند، با نقل های متفاوت، توسط راویان و مورّخین مختلف. ولی او یقیناً پیامبر الهی بوده و شهید شده است.

 

ستمگری دوبارۀ گبرهای آتش پرست در حقّ ارامنۀ بی گناه و بی پناه:

در اواسط قرن پنجم میلادی، ‌یزدگرد دوم ساسانی تصمیم گرفت تا مسیحیت را در ارمنستان براندازد و آیین زرتشتی را به زور جایگزین مسیحیت گرداند. وی در سال 450 میلادی جنگ با ارمنستان را آغاز کرد. گبرهای ایران با کمک زرتشتیان ارمنستان، بسیاری از رهبران و بزرگان بی گناه مسیحی را به قتل رساندند. در نهایت و پس از گذشت کمتر از دو قرن از استقرار مسیحیت در این کشور (که یگانه دین حقّ آن زمان بود)، مسیحیت به دین اقلیتی ناچیز تقلیل یافت و اکثر مسیحیان از ترس جان خود، به آیین زرتشتی گرویدند. با این حال، این وضعیت (چون خلاف خواست باطنی ارمنیان بود) دوام نیافت و چندین سال بعد، در سال 481 میلادی، مسیحیان قیام کردند و نهایتاً طی مصالحه ای که با گبرهای مجوسی ایران کردند، ‌قرار گردید که تمامی آتشکده های زرتشتیان خراب گشته و ارامنه در گرویدن به مسیحیت آزاد باشند (تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، ویلیام میلر، ترجمه علی نخستین، انتشارات اساطیر:1382ش، ص297). چنین شد که ‌دوباره مسیحیت به عنوان دین اول و رسمی ارمنستان شناخته شد و کلیساها بازگشایی گردید. اشخاصی هم که از مسیحیت به جبر و زور گبرها، یا از ترس تهدید و آزار و اذیت آنها، بازگشته بودند، توبه کرده و دوباره مسیحیت را پذیرفتند (همان منبع، ص298)؛ و این گونه، با شکست گبران از ارامنه (که دین حقّ زمان نزد ایشان بود) پس از شهدای بسیاری که ارامنه در راه دفاع از دین خدا دادند، وعدۀ الهی – در یاری کردن دین حقّ در هر زمان - تحقق یافت، که به قول علامه مجلسی رضوان الله علیه:

« بسند معتبر از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت است که: خالى نبوده است زمین از روزى که آفریده شده، از حجت عالِمى که زنده گرداند آنچه را ایشان بمیرانند از حق؛ پس حضرت این آیه را خواندند:

«یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون‏!» (سورۀ صفّ، آیه 8)

«کافران مى ‏خواهند که خاموش کنند و فرونشانند نور خدا را با دهانهاى خود! ولی خدا تمام کنندۀ نور خود است هر چند خوش ندارند کافران!"...» (حیاة القلوب، ج‏5، ص46).

انفجار شهاب سنگ درخشان در مسکو، یادآور لوساووریچ 

انفجار شهابسنگ درخشده 2013 در روسیه، معجزه درخشش دوم گریگور لوساووریچ مقدس، به سبب عزاداری ارامنه برای امام حسین ع 

انفجار شهابسنگ درخشده 2013 در روسیه، معجزه درخشش دوم گریگور لوساووریچ مقدس، به سبب عزاداری ارامنه برای امام حسین (ع) :

تجربۀ اینجانب، و ظهور معجزه ای عجیب، از سوی این پیامبر بزرگوار و اهل بیت پیامبر اکرم (صلوات الله علیهم اجمعین) در حال نگارش این تحقیق بی سابقه:

تردید داشتم که در خاتمۀ این تحقیق سخت و پیچیدۀ علمی، رخدادی شگفت را بنویسم؛ از بیم آنکه ممکن است برخی سنگدلان، بنده را مسخره کنند و تمام تحقیقات علمی و تاریخی و روائی فوق را نیز به استهزاء بگیرند؛ ولی با توکّل به خدا می نویسم و تصریح می کنم که این مطلب، جدا از تحقیق علمی فوق است؛ لطفاً آن را خلط نکنید! و آن اینکه: هرچند در دین مبین اسلام و شرع مقدّس، نهی شده از رفتن نزد فالگیران و از اعتماد به گفتار ایشان، ولی در برخی روایات نقل شده که خداوند، حقیقتی را از زبان یک فالگیر یا کاهن ویا حتی ساحر، بیرون فرستاده، تا آیت و نشانه ای باشد برای مردمانی که پند نمی گیرند.

روزی، در جلفای اصفهان، پس از قرار ملاقاتی با برخی برادران و خواهران ارامنه، یک پیرزن فالگیر که بساط خود را کنار پارکی پهن کرده بود، بنده را به اسم صدا زد! تعجب کردم و ناچار ایستادم. گفت: "من فالگیری ارمنی هستم". گفتم: "بنده اعتقاد به فال ندارم، جز آنچه که از طریق معتبر توسط بزرگانی چون شیخ بهائی نقل و تجربه شده باشد". ولی شکستگی و خمیدگی کمر و آثار پیری در چهرۀ این پیرزن ارمنی، بنده را شرمندۀ خدا ساخته و مرا به مهربانی در حقّ وی واداشت و مبلغی بعنوان صدقه به او دادم. نگاهی به من کرد و گفت: "الهی خیر ببینی جوان! اکنون که این کار نیک را در حق من کردی، بگذار من هم بگویم: فال شیخ بهائی را من هم می دانم! عدد ابجدی اسم کامل تو برابر است با عدد اسم مقدس "گریگور" و پس از ظهور شهابی در آسمان که افق را درخشان می کند و کافران را می ترساند، زندگی تو نیز مثل "گریگور"، درخشان و پرنور میشود! چون کاری می کنی که روح گریگور، شادمان شده و برای تو دعا می کند!".

بنده دیگر نایستادم و با خوشرویی از آن پیرزن ارمنی خداحافظی کردم، تا اینکه چند روز پیش، هنگام اوّلین تحقیقات خود در رابطه با جناب گریگور لوساووریچ و یکی بودن وی با جورج قدّیس و جرجیس و حنظلة بن صفوان، خبر ظهور و انفجار شهابسنگ سوزان و نورانی عجیبی در روسیه (به تاریخ جمعه ۲۷ بهمن 1391ش/ ۱۵ فوریه 2013م) و ترس و هراس کمونیست های بی دین از این واقعه، بنده را به تأمّل و اندیشه در مورد پیشگویی آن پیرزن ارمنی واداشت. پس عدد اسم کامل خود را (به اضافۀ اسم مستعار "امیر" که در منزل، به آن خوانده میشدم) به ابجد حساب کردم: س ی د، ا م ی ر، ا ح م د، س ج ا د ی=456 و دقیقاً برابر با عدد "گ ر ی گ و ر" شد، و متوجه شدم که آن پیرزن درست گفته بود. ولی بسیار تعجب کردم که اسم کامل و بلکه اسم مستعار من را از کجا میدانسته و با چه سرعتی بدون ماشین حساب، آن را در ذهن خود حساب کرده است؟!

تذکر می دهم که نقل این واقعۀ عجیب، دلیل بر مشروعیّت فالگیری و یا درست بودن چنین اعمالی نزد حقیر نیست. شرع مقدّس، مراجعه به فالگیران را تحریم فرموده، هرچند درست و دقیق پیشگویی کنند. زیرا چه بسا خداوند، صلاح بندگانش را در ندانستن اسراری می داند...

شواهدی از علم جَفر:

هرچند، علم جفر و دیگر علوم غریبه مشروعه، نزد علماء و فقهاء بزرگوار شیعه، شرعاً حجّت نیستند و از نظر مورّخین و محققین نیز، دلیل و برهان محسوب نمیشوند؛ لیکن میتوانند لااقل، شاهدی و یا قرینه ای بر صدق یک واقعه و مدّعا باشند. سخنی که آن پیرزن فالگیر ارمنی به بنده گفت، مرا به این واداشت که از راه علوم غریبۀ مشروعه، نظری در این مدّعا بیافکنم. نتیجه، بسیار جالب بود: عدد ابجدی عبارت «گریگور- لوساووریچ - ارمنستان» (1580) برابر است با عدد ابجدی عبارت «حنظلة بن صفوان – بأرمنیّة» (توضیح: ب، در عربی، بمعنی "در" است؛ بأرمنیّة، یا: بإرمینیّة، هردو یعنی: در ارمنستان) (1580) :

گ(20) ر(200) ی(10) گ(20) و(6) ر(200) = 456

ل(30) و(6) س(60) ا(1) و(6) و(6) ر(200) ی(10) چ(3) = 322

ا(1) ر(200) م(40) ن(50) س(60) ت(400) ا(1) ن(50) = 802

456 + 322 + 802 = 1580

ح(8) ن(50) ظ(900) ل(30) ة(5) = 993

ب(2) ن(50) = 52

ص(90) ف(80) و(6) ا(1) ن(50) = 227

ب = 2

أ(1) ر(200) م(40) ن(50) ی(10) ة(5) = 306

993 + 52 + 227 + 2 + 306 = 1580

که شاهدی است از علوم غریبه، بر یکی بودن گریگور لوساووریچ با حنظلة بن صفوان.

چند شب قبل نیز، خوابی عجیب در همین رابطه دیدم، که ابتدا صلاح نمیدیدم آنرا اینجا بازگو کنم. ولی چون اهمیت فراوانی دارد و اِن شاء الله از رؤیاهای صادقه و راستین است، نقل آن نیکو به نظر حقیر عاصی رسید:

شب 14 فوریه (روز ولنتاین یا والنتینوس شهید – روز ازدواج آسان) که مقالۀ کوتاه قبلی را در رابطه با تبلیغ سنت حسنۀ «ازدواج آسان» در اسلام و مسیحیت، به یادبود کشیش والنتاین شهید، طرّاحی و تنظیم کردم، همزمان مشغول تحقیق حاضر (دربارۀ شخصیت گریگور لوساووریچ مقدس) بودم و به ارواح پیامبر اکرم و ائمّۀ اطهار(صلوات الله علیهم) برای حلّ این معمّای تاریخی بزرگ – که قرنها است کسی از آن آگاه نبوده - متوسّل شده بودم.

نزدیک اذان صبح در خواب دیدم که تپه ای بزرگ و پوشیده از برف، در مکانی متروکه و ساکت، پیش چشمانم نمایان شد. کلیسایی کهن و قدیمی در آنجا مشاهده کردم که بانگ ناقوس قدیمی آن در فضای آرام آن منطقه، طنین می افکند و مرا بیاد فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) در تفسیر صدای ناقوس می انداخت (که در همین وبلاگ، در یک پست جداگانه به توضیح آن حدیث شریف، پرداخته ام).

در حالی که به سمت آنجا می رفتم، کشیشی را در آستانۀ درب ورودی دیدم؛ از وی سؤال کردم که آیا می توان داخل این مکان را دید؟ گفت: آری! و چون برگشت به من نگاه کند، دیدم گریبان و سینۀ او پر از خون جاری و تازۀ زخمی عمیق است - که نیمی از گلو و گردن او را بریده بودند – و من سخت از دیدن این صحنه ترسیدم؛ اما وقتی دست مرا گرفت که به داخل ببرد، آرام گرفتم؛ چون داخل حیاط شدیم، شادروان آقای "شیرام عیسائی" (پدر آقای "آوریل عیسایی" سابق الذکر از برادران ارامنه، که 24 سال است برای امام حسین(ع) عزاداری میکند) را مشاهده کردم که شاداب و در سنین میانسالی بود و حیاط را آب و جارو میزد؛ سلام کردم و ایشان هم جواب داد. به کشیش خون آلود گفتم: من این آقا را می شناسم! ایشان آقای "شیرام عیسائی" نیست؟! گفت: «چرا؛ خودشان هستند و ایشان اکنون سردسته و رئیس خادمان اینجا هستند و اینجا "مقام گریگور مقدّس" است!». با خود گفتم: وقتی بیرون آمدم، نزد ایشان میروم و احوالپرسی می کنم و اگر خبری یا حرفی برای پسرشان آقای آوریل عیسائی داشتند، بعداً به ایشان خبر میدهم (ولی متأسفانه آقای شیرام عیسائی دیگر از نظرم محو شد و هرچه دنبالشان گشتم، کسی را ندیدم!).

کشیش خون آلود، من را به کتابخانه ای کهن و قدیمی برد که بسیار متروکه، مخوف و ترسناک بنظر می آمد و انبوهی خاک و غبار روی کتب قدیمی و نسخه های کهن خطّی آن کتابخانه نشسته بود. بنده چون سابق، کتابدار و مسؤول فهرست نویسی کتب خطی مدارس تابعۀ مدرسه مرحوم خان مروی (در تهران) بودم، با وجود ترس، اشتیاق داشتم آنجا را ببینم. کشیش خون آلود بنده را به مخزن کتابخانه برد. چند کتاب نشان من داد و غبار ضخیم روی آنها را تکاند و گفت: "اینها به خطّ خود گریگور لوساووریچ است که برای هدایت گبرهای آذربایجان نوشته بود ولی نپذیرفتند و آنها را سوزاندند و خودش را هم شهید کردند!"؛ من از کشیش خون آلود پرسیدم: "مگر گریگور مقدس، به مرگ طبیعی نمرده اند؟!"؛ گفت: "نه! گفتم که او را شهید کرده اند و بد جور هم شهیدش کردند! آیا قبرش را نمی بینی که کف آن رودخانه است؟!". از پنجرۀ کتابخانۀ کلیسا به بیرون نگاه کردم؛ پایین عمارت، رودی با آب زلال جاری بود (کسی به من فهماند که آن رودخانه، همان رود ارس است) و سنگ قبری کهن و قدیمی با نوشته های ارمنی کهن در بستر رود دیدم و درخواب همه را خواندم و فهمیدم! کشیش گفت: "این کتابها را هم نگاهی بیاندازید؛ که قرنها است روح گریگور مقدّس انتظار میکشد کسی آنها را بخواند!"؛ بنده با آنکه چندان در خواندن ارمنی قوی نیستم، در خواب، بسرعت میخواندم و میفهمیدم (اما پس از خواب هیچ بیاد نیاوردم که چه نوشته بود!).

ناگهان متوجه شدم که کشیش خون آلود، بر اثر خونریزی شدید از ناحیۀ گردن و گلوی تا نیمه بریده اش، دارد از حال میرود و می افتد؛ وی را گرفتم و نشاندم و گفتم: "اینجا طبیب یا پرستاری نیست که به داد شما با این وضع برسد؟!". گفت: "مهم نیست! این زخم باید بماند تا نشان بدهم!" (و نگفت نشان چه کسی بدهد!) و دوباره ایستاد و بازهم بر ترس من از وی افزوده شد. پرسیدم: "کدام بی انصافی با شما این کار را کرده؛ آیا شما را هم شهید کرده اند؟!"؛ ناگهان چین و چروکی از یادآوری درد کشته شدن، بر چهره اش ظاهر شد و گفت: "آری! همان گبرها که گریگور را شهید کردند!"؛ گفتم: "خدا لعنتشان کند!".

کشیش خونین درون اطاقی رفت و با جعبه ای سرخ رنگ بیرون آمد و گفت اینجا اطاق گریگور مقدّس است و این هدیه برای شماست... و بار دیگر داشت از حال میرفت که او را گرفتم و گفتم: "کدام هدیه؟! من که هدیه ای نخواسته بودم! برای چه؟!". گفت: "قرنها بود کسی راز این کتابهای متروکه و غبارخورده را نمی دانست! شما خواندی و فهمیدی و روح گریگور را پس از قرنها شادمان ساختی!"؛ و درب جعبه را باز کرد، دیدم مرواریدی زیبا و درشت (که وسط آن سوراخ نخ گردنبند را داشت) درون آن بود و گفت: "این یک مروارید از گردنبند دختر گریگور است؛ آیا دوست داری داماد گریگور بشوی؟!". من با تعجب نگاه میکردم و با ناباوری گفتم: "چه افتخاری از این بالاتر؟!... ولی من وضع مالی خوبی ندارم که داماد ایشان بشوم!...". کشیش گفت: "این قطعه جواهر، زندگی شما را درخشان و روشن می سازد؛ امیدوار باش!". پس جعبه را گرفتم و بار دیگر باز کردم؛ با کمال شگفتی دیدم مروارید تبدیل به الماسی درخشان شده، و چون آنرا مقابل نور آفتاب گرفتم، تصویر حضرت مریم(ع) (با حجاب کامل) در آن نمایان می شد... ناگهان متوجه شدم کشیش خون آلود، دیگر نیست و من در آن مکان هولناک و متروکه تنها هستم؛ هرچه صدا زدم او را نیافتم. به سمت آن اطاق که می گفت اطاق مخصوص گریگور لوساووریچ است دویدم؛ دیدم در آستانۀ درب، خون بسیاری بر زمین جاری است و چون در را باز کردم، کف اطاق نیز خون ریخته شده بود... پس با دیدن این صحنۀ اندوهبار و ترسناک، ناگاه از خواب برخاستم و هنوز نمی دانم که رمز و راز این خواب چه بوده و آن کشیش خون آلود که بود که خود را معرفی نکرد؟!

- خواب را برای برادر ارمنی عزیز، آقای آوریل عیسائی (چون پدرشان هم در خواب بودند) نقل کردم. ایشان گفتند: باید بپرسم و بعداً به شما بگویم که چه بوده است. یکی از دوستان ارامنه در جلفای اصفهان نیز گفت: شاید کشیش خون آلود، رهبر شهید ارامنه "وارتان (وارطان) مامیکونیان" Վարդան Մամիկոնյան بوده، که در دفاع مقابل لشکر متجاوز گبرهای آتش پرست (سپاه یزدگرد دوم ساسانی) در سال 451م با جمع کثیری از ارامنه (در دفاع از دین حق آن زمان: مسیحیت) به شهادت رسیده اند. و دیگری گفت: شاید همان قدّیس یا راهب شهید رومی، والنتاین (ولنتاین Valentine) یا والنتینوس بوده، که روز عشق یا "ازدواج آسان" (14 فوریه) منسوب به او است (شهادت: حدود 270م). این احتمالات هیچکدام بر حقیر ثابت نشد و هنوز نمیدانم آن کشیش خونین چه کسی بود و آنجا چه میکرد!

معجزه ای که شب بعد، در بیداری رخ داد:

شب مشغول ادامۀ تحقیق و تفکر در حلّ معمّای شخصیت گریگور لوساووریچ مقدس بودم. در آثار مرحوم علامه مجلسی (رضوان الله علیه) مطالعه میکردم. به زندگانی حضرت جرجیس(ع) – پیامبری که ثابت شد با حنظلة بن صفوان یا گریگور مقدس یکی بوده است -  رسیدم و روایات را می خواندم. شیطان لعین در فکرم وسوسه کرد که: "چگونه این روایات را میتوان باور کرد؟! مگر میشود یک انسان اینهمه بلای جانی ببیند و باز زنده بماند؟!".

هرچند بر شیطان لعنت کردم، باز این وسوسه در دلم می آمد؛ تا آنکه ناگهان رویدادی تلخ رخ داد؛ خانوادۀ یکی از دوستان بسیار عزیز که کارتهای تقدیرنامه از برادران ارمنی (بخاطر برگزاری عزاداری و پذیرایی از عزاداران امام حسین ع) مزیّن به هنر خطاطی زیبای ایشان است (که تقدیم آقای عیسائی و پسر و برادرزادۀ ایشان کردیم)، زنگ زدند و با ناراحتی و گریه گفتند ایشان از پشت بام آپارتمان چهارطبقه (که برای تعمیر نورگیر، شبانه بالا رفته بودند) به درون حیاط خلوت (با کف سرامیک) سقوط کرده و پایین افتاده اند و دارند ایشان را به بیمارستان کاشانی(اصفهان) می برند. پس از قطع تماس، بنده سخت گریستم و گفتم: "ایشان از دست رفت! مگر میشود کسی از چهار طبقه روی زمین سفت بیفتد و زنده بماند؟!". ساعتی بعد که به بخش اورژانس بیمارستان کاشانی رفتیم، همسر ایشان را دیدیم که شادمان و شگفتزده میگفتند: "خدا ایشان را دوباره بما داده! واقعاً معجزه شده است! فقط شکستگی لگن دارند و سرشان کمی زخم شده و بدنشان ضرب دیده و دکترها میگویند: خطر رفع شده و ایشان زنده می ماند و خوب می شود! حتی دست و پای خود را نیز به راحتی حرکت میدهند و شکر خدا نخاع ایشان ضربه ندیده که فلج شوند!". اینجا بود که یاد آن وسوسه افتادم که شیطان لعین می گفت: "مگر میشود انسان پس از آن همه صدمه زنده بماند؟!" و دانستم که این معجزه ای از جانب حضرت جرجیس (همان: گریگور لوساووریچ، و همان حنظلة بن صفوان) و امام حسین و اهل بیت پیامبر اکرم (صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) بوده است؛ زیرا تمام این جریانات، زنجیروار، بهم مرتبط هستند! و خداوند خواسته است تا به این وسیله، آیت قدرت خود را به بندگان ضعیف خود نشان دهد؛ هرچند، اکثر مردم از اندیشیدن در آیات الهی غافل و بی خبر هستند!

و همانا در سرگذشت دردناک و عبرت آور چنین پیامبران بزرگوار مظلوم و ستمدیده ای، برای مظلومان و ستمدیدگانی چون برادران ارامنه (که همواره در تاریخ، ستم دیده و مظلوم واقع شده اند؛ خصوصاً در واقعۀ اندوهبار و جانگداز "کشتار یا قتل عامّ یا نسل کشی ارامنه" Հայոց Ցեղասպանություն یا همان "جنایت بزرگ" 1915م Մեծ Եղեռն توسط ترکان قسیّ القلب و سنگدل عثمانی ترکیه) و نیز برای مظلومان و ستمدیدگانی امثال خود این حقیر(سید احمد سجادی) - که خاک قدمهای آن بزرگواران نیز نیستیم - عبرت فراوان است...

در اینجا، من نیز یاد آخرین دعای این پیامبر بزرگوار، قبل از شهادتش، می افتم که گفت:

« خداوندا! از تو سؤال مى ‏کنم که مرا و یاد مرا، سبب شکیبائى گردانى براى هر که تقرّب جوید بسوى تو به صبر کردن در نزد هر هولى و بلائى!»

که هرچند، پیکر روح زخمی، خسته و بی قرار این حقیر نیز، در طول زندگی، پر از زخم خرده شیشه های آزار و اذیّت، ظلم و ستم، عداوت و حسادت حسودان هموطن(!) خودم، بوده است... با خواندن و نوشتن سرگذشت این بزرگواران، همواره خدا را شکر می گویم که در صبر بر مظلومیّت و تحمّل رنج محرومیّت، تابع مادر سادات: فاطمۀ زهرا(ع) و پدر سادات: امیرالمؤمنین علی(ع)، بوده ام و به چنین مظلومیتی افتخار می کرده ام... وَ الحَمدُ للهِ.

در خاتمه می گویم: همۀ مظلومیتهای پیامبران بزرگوار و پیروان ایشان را خواندیم و شنیدیم، ولی به فرمودۀ امام حسن مجتبی(ع) خِطاب به برادر گرامی خود، امام حسین(ع) که برادران ارامنه نیز ارادت فراوان به ایشان داشته و دارند:

«...وَلَکِنْ لَا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه‏...»

«...ولیکن، روزی اندوه بارتر نیست از روز عاشورای تو، ای اباعبدالله...».

(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج45، ص218، حدیث44).

و بزرگواری حضرت امام حسین(ع) سبب آشنایی من با برادران عزادار ارامنه شد؛ و این آشنایی سبب تحقیق بنده در رابطه با مقام جناب گریگور لوساووریچ مقدّس و فاش شدن راز پیامبر بودن و شهادت دردناک وی، از لابلای اسناد فراموش شدۀ تاریخ بود، که در خواب دیده بودم. و همۀ اینها را مدیون آقای "آوریل عیسایی" عزیز(از ارامنۀ عزادار امام حسین ع) هستم. همانگونه که روح پدر گرامی ایشان (شادروان شیرام عیسائی) را در خواب دیدم که به سبب عزاداری پسر عزیزشان برای امام حسین(علیه السلام)، آن پدر گرامی، مقام ریاست خادمان گریگور مقدس را یافت.روحش شاد که سبب این درخشش و روشنگری شد...

خاکستر وجود مرا گـر دهند باد

از اشتیاق، رو بسوی کربلا کند

Ով Հոսեյն ... یا حسین

پایان نگارش: روز ولادت امام حسن عسکری علیه الصّلاة و السّلام

هشتم ربیع الثانی 1434 ق/ اول اسفند 1391ش/ 19 فوریه 2013م

اصفهان - ایران - سید احمد سجادی

(ویراستار سابق دایرة المعارف تشیّع)

دانلود صوت زیبای آقای علی فانی،

در یادآوری کتب آسمانی و وحی الهی:

http://62.220.120.107/qom/vijeh/1391/audio/be-taha-be-yasin.mp3

شنیدن آنلاین این صوت دلنشین،

عبرت انگیز و یادآور رنجهای اولیاء خدا:

http://farhangi.um.ac.ir/portal/?q=node/17815

سبلان، مکان احتمالی دیگر، در مورد محلّ شهادت و دفن جناب گریگور لوساووریچ:

در تکمیل تحقیقی که سابق، در همین وبلاگ، پیرامون اثبات یکی بودن شخصیت این بزرگوار با دو پیامبر در مدارک شیعی و اسلامی، به عمل آوردم، اکنون تحقیق تکمیلی جدیدی را به برادران و خواهران ارامنه و مسلمان اهدا میکنم تا برایم دعا بفرمایند.

به مناسبت 23 نوامبر (در گرجستان: یادبود پیامبر شهید، حنظلة بن صفوان، یا: جرجیس اسلامی= گریگور ارمنی = گیورگوبا – گرجی = Saint-George جورج مقدس - انگلیس).

سبلان، در اصل، ساوالان بوده است؛ "ساو" در ترکی یعنی "صحبت/ وحی"؛ و "آلان" یعنی "گیرنده". سبلان یعنی "گیرندۀ وحی/ مطیع امرخدا".

"این کوه در تاریخ، مظهر خشم خدا و نزول بلا بر آذربایجان بوده و چهرۀ آدمی را دارد که سر به بالا نگاه می کند". دوعکس عجیب آن:

چهره یا قیافه یک آدم در قله کوه سبلان نمایان است

چهره یا قیافه یک انسان در قله کوه سبلان نمایان است

برخی پیرمردان نواحی سبلان (به ارتفاع 4811 متر/ غرب اردبیل) هنوز با ترس به این آتشفشان آرام، ولی ترسناک، می نگرند و معتقدند: وقتی آتش پرستان آذربایجان (اصحاب رس = ارس) آن پیامبر را شکنجه و شهید کردند، سبلان مأمور شد تا گدازه بر سر ایشان ببارد. نیز آب شدن برف قلۀ همیشه برفی آن را علامت بلا و خشم خدا، و یا علامت آخرالزمان یا قیامت می دانند...

استاد دهخدا چنین می نویسد:

((سبلان، کوهی است عظیم و به شرافت مشهور... بسیاری از اهل الله (اولیاء خدا) در آن، عبادت (و خلوت و سکونت) گزیده اند... از 50فرسنگی (حدود300کیلومتری) دیده می شود! ... در عجایب المخلوقات (تألیف: زکریا قزوینی - قرن7) از رسول خدا(ص) مروی است که... پرسیدند: سبلان چیست؟!

پیامبر اکرم(ص) فرمودند:

"...سبلان کوهیست بین ارمنیه (ارمنستان قدیم) و آذربایجان؛ بر آن چشمه ایست از چشمه های بهشت و در آن (کوه یا در زیر آب آن چشمه) قبری است از قبور انبیاء"...)) (لغتنامه دهخدا، 9 / 13419).

(شاید: همان قبر حضرت جرجیس (گریگور ارمنی) باشد که برای تبلیغ دین حقّ آن زمان، آنجا رفته باشد و آنگاه گبران، آنجا او را حبس، شکنجه و شهید کرده اند).

چشمه قله کوه سبلان

متن عربی این حدیث شریف را علامه مجلسی (رضوان الله علیه) چنین روایت کرده است:

((...قِیلَ: وَ مَا السَّبَلَانُ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ (صَلّی اللهُ علَیهِ وَ آلِهِ):

جَبَلٌ بِأَرْمَنِیَّةَ وَ آذَرْبَِیجَانَ؛ عَلَیْهِ عَیْنٌ مِنْ عُیُونِ الْجَنَّةِ وَ فِیهِ قَبْرٌ مِنْ قُبُورِ الْأَنْبِیَاءِ)).

(بحارالأنوار، ج‏57، ص122)

دقت نظر پیامبر بزرگوار اسلام (ص) را در نقشه قدیم ارمنستان و آذربایجان بنگرید:

نقشه ارمنستان قدیم و آذربایجان و اردبیل و سبلان

در نقشۀ فوق، اردبیل را با مربع قرمز و کوه سبلان را با مثلث قرمز نشان داده ایم.

پس دور نیست که قبر پیامبر شهید مظلوم، حضرت جرجیس یا گریگور لوساووریچ یا حنظلة بن صفوان (علیه السّلام) در همین کوه پر رمز و راز سبلان باشد.

آخرین خشم سبلان:

برخی پیرمردان اردبیل نقل می کنند:

((حدود سال1330ش، که به "سال فاجعه طوفان" شهرت یافت، چون عشایر نواحی سبلان، سگهای گله شان را به جان چند فقیر غریبه انداختند، خشم سبلان یا "اولدورِن یل" öldüren yel (طوفان مرگبار) هزاران قربانی گرفت...)).

برخی چون استاد میثاق امیرفجر (رمان"اشراق"، صفحات281-287) اشاراتی به این فاجعه بزرگ و عواقب آن کرده اند؛ البته، ایشان، جلوتر(ص263)، بنقل از برخی اهالی آن سامان، و به خطا، اولین خشم سبلان را به عهد حضرت لوط(ع) رسانده اند؛ و سبب این اشتباه، تشابه برخی اعمال زشت و نیز سرنوشت اصحاب رَسّ (ارس) و قوم لوط، به هم است.

نتیجه:

از مجموع این نقل قول های محلّی، که ریشه در تاریخ دارند، به قرینۀ آنکه طبق مدارک تاریخی فراوان، می دانیم که یقیناً سرزمین قوم لوط، در اردبیل و نواحی سبلان نبوده است؛ و نیز به قرینۀ اینکه از جمله مواردی که در این نواحی (اطراف رود ارس، و در حدّ فاصل سرزمین ارمنستان قدیم و آذربایجان) مشابه با قوم لوط بوده، مساحقه کردن زنان و دختران اصحاب رس (همجنس بازی زنانه) بوده که در قوم لوط نیز شیوع داشته است؛ می توانیم به این نتیجه برسیم که شاید کوه آتشفشانی سبلان، مأمور شده باشد تا آتش و گدازه خود را بر سر گبران آذربایجان (اصحاب رس) بباراند، پس از آنکه (شاید) حضرت حنظلة بن صفوان یا گریگور لوساووریچ یا حضرت جرجیس (علیه السّلام) را در چشمه بزرگ آبی که در قله سبلان و در دهانه این آتشفشان واقع است، با شکنجه شهید کرده باشند. و استبعادی ندارد که کوه سبلان، آتشفشانی کند، و خداوند تعالیٰ جسد مبارک این پیامبر مظلوم را در همان چشمه از آسیب مصون بدارد؛ به نحوی که هنوز (و طبق حدیث مذکور از پیامبر گرامی اسلام ص) قبر این پیامبر شهید، در آنجا – و زیر آن آبها - منشأ تبرّک برای مؤمنان و مظهر بلا و غضب بر گنهکاران و ستمگران آن نواحی بوده باشد.

و در خاتمه این گفتار، هیچ توقع یا چشمداشتی از روح این پیامبر شهید ندارم؛ جز اینکه میگویم:

((ای بزرگوار، آیا میشد جایی در آن کوهستان سرد و آرام، برای این بنده حقیر (سید احمد سجادی) که سیّدی از دودمان پیامبر بزرگوار آخرالزمان (صلّی الله علیه و آله) هستم، نیز پیدا میکردی، تا در آنجا، بتوانم چهرۀ "هم وطنان" این زمان را نبینم و آرام پنهان بشوم و بخوابم؟! روحت شاد ای گریگور لوساووریچ، ای حنظلة بن صفوان، ای جرجیس شهید!)).

تصویری از سبلان و طبیعت رؤیائی، زیبا و آرام اطراف آن

و در این مقام، اِنشاد یک شعر زیبا درباره سبلان،

سبب تزیین این مقال،چون نگینی درخشان است:

کودکی گفت ز درد دل خود با سبلان:

زچه رو، خشم گرفتی تو بأهل ایران؟

کوهِ خاموش،بناله زِدرون سرزد وگفت

چون خدا کرد مرا مظهر مهر پدران ؛

"چشمه گرم"بجوشاند ز من از دل برف

"عسلم"ساخت شِفای یرقان و سرطان

میفشاندم بشما برکت و خیر و نعمت

تا بکردید شما جور و جفا بر دگران

سنگ باریدم بشما از دل خود، با آتش

چون بکشتید چو جرجیس، نبیّ رحمان

چو خود آزار بکردید، یکی بر دگری

آن همه خلق بکشتم به "بلای طوفان"!

www.shahab-hedayat.persianblog.ir

سید احمد سجادی - اصفهان

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :