وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

* تسلیت به مناسبت فرارسیدن محرّم؛ ماه عزا و ماتم:


شعری از کمال الدّین اسماعیل اصفهانی - شاعر کشته شده به دست مغول (در سال 635ق) که مقبره اش در محلّۀ جوبارۀ اصفهان است؛ و اکنون خیابان بزرگی هم به نام اوست:


چون محرّم رسید و عاشورا/
خنده بر لب، حــرام باید کرد/
در پی ماتـم حسینِ عـلی(ع)/
گــریــه از ابر، وام باید کرد/
لـعـنتِ دشمـنانـْـش بایـد گفت/
دوسـْـتـْداری، تمـام بایـد کرد/

- نیز همین شاعر در جای دیگر گوید:


در قیامت نرسـد "شعر" به فریاد کـسی/
وَر سراسر سخنت حکمت یونان گردد!/
جاودان رَستی اگر"حُبّ رسول و آلش"/
بر سر ِ "نامۀ اعمال تو"، عنوان گردد!/


(نقل از: دایرة المعارف تشیّع، جلد14، ص178و179).


خدایا عاقبت من و دوستانم را نیز چنین قرار بده؛ که بالاخره تاریکی شب اوّل قبر و ورود به عالـَم برزخ، وحشت آور است و امید ما فقط به اهل بیت اطهار(ع) است. و نه دوست و نه خانواده و نه همکار، هیچکس نمی تواند ما را در آن تنهایی، مونس و انیس باشد. ما می مانیم و نتیجۀ برزخی اعمال خودمان؛ که چه کرده ایم و چه گفته ایم و چه اندیشیده ایم... همه حساب وکتاب میشود - با تشکـّر از نوجوانان و جوانان عزادار استان اصفهان:


 پسر سیاه پوش مداح اهل بیت(ع) - خدایا نوجوانان و جوانان عزادار استان اصفهان را خیر و رحمت عنایت فرما و حاجاتشان برآورده ساز

خدایا نوجوانان و جوانان عزادار استان اصفهان را خیر و رحمت عنایت فرما

و حاجاتشان برآورده ساز


 
((مرحوم فتحعلی شاه قاجار، که از شاهان مُحِبّ اهل بیت(ع) و از ارادتمندان خَدوم این خاندان بوده، در یک «ترکیب بند» زیبا و شیوا، چنین می سَراید)) :

** ((در وصف محرّم، ماه ماتم و غم)) :

((مُحرَّم آمد و آغاز ماه ماتم شد
مهی که باروَر از وی نهال هر غم شد
مگر بچشم من از خون رسد دگر مددی
ز بس که دیدهِ من اشک ریخت بی نم شد
کجاست حضرت آدم که بیند از نسلش
چه جور و ظلم که بر بهترین عالم شد؟!
چرا که خم نشود قامتم ز غم؟ کِامروز-
ز بار محنت و غم، قدِّ آسمان خم شد!
به خالق دو جهان، بنده‌ای چنین، زیبد؛
که خواجگیِّ دو عالَم بِاُو مُسلَّم شد
برای ماتم آن شاه کربلا، «خاقان»!*
سِرِشکِ دیده‌ام از خونِ دل دَمادَم شد))

(*خاقان، تخلّص خود مرحوم فتحعلیشاه قاجار است)

**((در ماتم حسین شهید – ع )) :

((در حیرتم که چرخ چرا غرق خون نشد؟!
در ماتم حسین، زمین واژگون نشد!
چون آفتاب یَثرِب* و بَطحا* غروب کرد
رخسار آفتاب چرا قیرگون نشد؟!
چون فخر کائنات، نگون شد ز پشت زین
بنیاد کائنات* چرا سرنگون نشد؟!
جان جهان ز جسم جهان رفت؛ وین عجب:
کین جانِ سخت، از تن یاران برون نشد!
افتاد آسمان امامت چو بر زمین
ساکن، چرا سپهر، و زمین بی ‌سکون نشد؟!
آن تیره ‌شب دریغ که در دشت کربلا
بر رهنمای خلق کسی رَهنُمون نشد!
«خاقان» بماتم شهِ دین گفت با فَغان:
معدوم، از برای چه، این چرخِ دون نشد؟!
دردا که زندگی به دو عالَم حرام شد!
کین چرخ سِفلَه* دشمن دین را به کام شد!))

(*یَثرِب: نام قدیم مدینه؛ *بَطحاء: ریگزار وسیع، سرزمین حجاز؛ *کائنات: موجودات؛ سِفلَة: پَست و فرومایه - س)

** (( در اندوه و حُزن فاطمه (ع) بر حسین – ع )) :

((گردون بسوخت، ز آتش غم، جانِ فاطمه!
شرمی نکرد از دل سوزان فاطمه!
از تندباد کینهِ مَروانیان، دریغ!
پژمرده گشت نوگل بُستانِ فاطمه!
غَلطان به خاک مَعرَکه چون صَیدِ بِسمِل* است
((خ ل: دامانِ خاک گشت زِخونش چو کانِ لَعل*))
آن گوهری که بود به دامان فاطمه!
از تیرهای کاری شَستِ مخالفان
شد چاک‌ چاک، پیکر سلطان فاطمه!
دیدی که عاقبت چه رسید از سپهر دون،
از شَستِ اَهرِمَن* به سُلَیمان فاطمه؟!
از عرش، رَستخیزِ دگر گردد آشکار
در روز رستخیز، ز افغان* فاطمه!
«خاقان» به پای عرش برین گفت جَبرَئیل
واحَسرَتا ز دیدهِ گریان فاطمه!
از تند باد حادثه چون نخل دین شکست،
از آن «شکست»، پشت رسول امین شکست!))

(*صَیدِ بِسمِل: قربانی، صیدی که او را ذبح کرده و هنگام قتل او(بسم الله) بزبان آورند؛ *کانِ لَعل: مَعدِن گوهر سرخ و درخشان لَعل؛ *اَهرِمَن: اهریمن،دیو، شیطان؛ *افغان: ناله).

** ((سَرِ شاه دین(ع)، بر نیزۀ کفر و کین)) :

((کردند بر سِنان* سَرِ سلطان دین، دریغ!
افتاد آسمانِ شرَف بر زمین، دریغ!
بر پیکر امام زمان، زادۀ زیاد-
بِگشاد صدهزار کمان از کمین، دریغ!
در آسمان، بماتمِ سلطان دین، حسین
تا حشر، ذِکرِ عیسیِ گردون نشین:«دریغ!»
چون آفتابِ آلِ نبی(ص) بر زمین فُتاد،
گردش زِ آسمان و سکون از زمین، دریغ!
تا جان به او سپارد و جان گیرد از عَدُوش-*
«خاقان» نبود، در صفِ آن دشتِ کین، دریغ!*
واحَسرَتا که خانهِ ایمان خراب شد!
دلها ز تابِ آتش حسرت، کباب شد!))

(*سِنان: سرنیزه؛ *عَدُو: عَدُوّ، دشمن؛ *در عبارت، قلب مکانی صورت گرفته؛ یعنی مصراع دوّم در حقیقت، قبل از مصراع اوّل است، از جِهَت معنی - س)

** ((نالۀ جانکاه مصطفی - ص)) :

((پنهان بخاکِ تیره چو شد ماهِ مصطفی
رخسار ماه، تیره شد از آهِ مصطفی!
شد سرنگون زگردشِ این چرخِ واژگون
از تندباد حادثه، خَرگاهِ* مصطفی
از بهر ماتم شهِ دین، فخرِ اَوصِیاء
بودند انبیاء، همه همراه مصطفی
دل خون شود زِ دیده گریان فاطمه!
واحسرتا ز نالهِ جانکاهِ مصطفی!
«خاقان» ز سَیل حادثه، دین را خراب دید!
زآن ظلمها که شافِع یَوم الحساب* دید!))

(*خَرگاه: بارگاه، سراپرده، خیمه بزرگ و جای وسیع؛ *شافع یوم الحساب: شفیع و شَفاعَت کننده شیعیان در روز حساب قیامت؛ امام حسین(ع) – س)

** ((در وفاداری و پایداری حسین – ع)) :

((بفشُرد  پای در رهِ صبر و رضا حسین
با حق نمود وعدهِ خود را وفا حسین
بادا فِدای ِ خاک رهش صد هزار جان
چون کرد جان به اُمّتِ عاصی، فِدا، حسین
در روزگار، زینتِ آغوش مصطفی(ص)
در روز حشر، پیش رُوِِ اَوصیا، حسین
خاکم بسر که از ستم روزگار گشت
غلطان بخاکِ مَعرَکهِ کربلا، حسین
فریاد از آن دمی که بصحرای کربلا
شد بر بلای دشمنِ دین، مبتلا، حسین
آه از دمی که شَکوَه کند پیش دادگر
در روز رستخیز، سَرِ از تن جدا حسین
نزد شفیع روز جزا از جزای شمر
آید بِشَکوَه هَمرَهِ خَیر النِّسا* حسین
«خاقان»! در این معامله خاکم بسر شود!
چون «داد خواهِ» روز جزا «دادگر» شود))

(خَیرُ النِّساء: بهترین و برترین بانوان جهان؛ حضرت فاطمه زهراء(ع) – س)

** ((در اندوه و سوگ علی(ع) بر حسین – ع)) :

(( از دود ظلم، تیره رخ آفتاب شد
بنیاد دین ز سَیلِ حوادث خراب شد
از تند باد حادثه  در  خاک کربلا
از آتش جگر، دل  آن  شه  کباب شد
از بیم‌ این‌ خطا که ‌سر از چرخ‌ سِفلَه ‌زد
عرشِ بَرین ز واهمه در اضطراب شد
آن زادهِ زیاد، نه! آن زادهِ زنا!
اندر حجاب و آل نبی(ص) بی حجاب شد!
در دشتِ ‌ماتم، ‌اشک ‌یتیمان ‌چو بَحر گشت   
در بَحر غم، سُرادِقِ* عصمت، حُباب شد*
«خاقان»! ‌ز آب کوثرش* آتش‌ به ‌دل فُتاد               
تا  با  خبر  ز  تشنگیش «بو  تُراب»* شد
شیرخدا کجاست که در دشت کربلا
از چنگ گرگ، یُوسُفِ‌ خود را کند رها؟))

(*سُرادِق: سراپرده؛ *یعنی مثل حبابی که آب دریای غم آنرا احاطه کرده باشد؛ *ضمیر(ش) در کوثرش، راجعست به «بوتراب» در مصراع بعد، به قلب مکانی؛ یعنی: «ابو تراب»(حضرت علی ع) - ساقی آب حوض بهشتی کوثر - را آتش اندوه و سوز به دل افتاد، چون با خبر از تشنگی فرزند دلبندش امام حسین(ع) شد؛ *ابوتراب(= پدر خاک؛ انسان خاکی و بی آلایش) : کُنیَةِ حضرت علی(ع) است که چون گاه بر روی خاک میخوابید، به آن مُفتَخِر شد – س)

** (( نالۀ ساکنان عرش بر حسین- ع )) :

((ای ساکنان عرش، ز دل ناله برکشید!
این  داوری  ز شمر، بر دادگر کشید
آن ناله‌ای که ‌در غم یحیی کشیده‌اید            
در ماتم حسینِ ‌علی بیشتر کشید!
آتش بجان ‌ز حسرت‌ خَیرالنِّسا زنید
از دل  فَغان  به  یاری  خَیرالبَشر کشید
در ماتم  و عزای  شهیدان  کربلا
((خ ل: سِبطِ * نبی(ص) چو طائرِ در خون طپیده است))
ای طایران قدس، ز خون، بال ‌و پر کشید!
بر سینهِ زمانه ز ماتم زنید چنگ
در دیدهِ سپهر، ز غم، میل* دَر کشید!
لب تشنه، چاک کرد جگرگاه، شاه دین!
ساغَر ز آبِ دیده و خون جگر کشید!
ای‌ ساکنان ‌خاک‌ چو «خاقان» ‌درین ‌عزا
افغان  ز دل  به  گنبد  افلاک  بر کشید!
در ماتم حسین به تن جا‌مه ها دَرید!
فریاد   «اَلاَمان»  به  دَرِ کبریا  برید!))

(*سِبط: نوه دختری؛ میل: وسیله ای که بِدان سرمه در چشمان خود دَر کشند – س)

** ((در سوگ کشتگان دشت کربلا)) :

((هر سو، دِلا! به نیزه سرِ سَروَری ببین!
غلطان به خاک و خون ز جفا پیکری ببین!
گریان به دردِ داغ ِ پدر ، کودکی نگر!
دل ریش از فِراقِ پسر ، مادری ببین!
در ماتم برادر و از شدّت عَطَش،
مویه کُنان و موی کَنان ، خواهری ببین!
شور و نُشُورِ روز قیامت شد آشکار!
فریادِ «وٰاحُسَین» به هر کشوری ببین!
آن حنجری که بوسه گهِ مصطفی بُدی
از جورِ روزگار، بر او خنجری ببین!
بر خَرمَنِ حیاتِ جوانان ِ هاشمی
از کینۀ یزیدِ لعین اخگری* ببین!
بر کُشتِگان ِ آل نبی(ص) از جفای شمر
«خاقان»! به دشتِ کرب و بلا محشری ببین!
روزی که بر سِنان* سرِ آن سروران زدند
آتش به  پیکرِ همهِ اِنس و جانّ زدند!))

(اخگر: شعلهِ آتش؛ سِنان: سرنیزه - س)

** ((سِرِشکِ مژۀ تر بر نور چشم پَیَمبَر- ص)) :

((دردا! که نور چشم پَیَمبَر(ص) شهید شد!
دَورانِ چرخِ سِفلَه* بکامِ یزید شد!
از بختِ خویش و هستیِ خود، وامُصیبتا!
کُامّیدوار، این شد و آن نا امید شد!!
صبح امید آل نبی(ص) تیره شد چو شام!
بر اهل «شام»، آه! که چون صبح عید شد!!
از دودِ آه و گریهِ ماتم درین عزا،
گردون، سیاه، و دیدهِ اَنجُم* سپید شد!
حاصل مباد کام تو تا حشر، ای فلک!
حاصل، چو از تو کامِ یزید پلید شد!!
«خاقان» به ماتَمَش مژه تر کن! که روز حشر،
درهای خُلد* را مژهِ تر کلید شد!
آل نبی(ص) زِ جَورِ فلک در بِدَر شدند!
در هر خرابه، ناله کنان نوحه گر شدند!))

(*سِفله: پَست و شوم؛ اَنجُم: ستارگان، جمع نجم؛ خُلد: بهشت جاوید – س)

** ((در یاد از تشنگی حسین(ع) و امیدواری به شَفاعت او)) :

((یا رَبّ! همیشه‌ دیده‌ خورشید، تار باد!
تا  روز  حشر،  سینه  گردون  فَگار* باد!
داد ! از زمین ‌و چرخ ! که بیداد کرده‌اند
این  بی ‌مدار باشد و آن  بیقرار  باد!*
شهباز، بظلم کرکس دون، لاله گون بخُفت*
نسرین چرخ* چرخِ بلا* را شکار باد!
پیوسته ‌چشم ‌زالِ* ‌فلک ‌از خَدَنگِ* غم
تاریک   همچو   دیدهِ   اسفندیار  باد!
بر باد داد خرمنِ هستیِّ شاه دین!
در خَرمَنِ  فلک  ز حوادث  شَرار*  باد!
((خ ل: از آهِ ما بخرمنِ گردون، شَرار باد!))
شد تشنه‌کام‌ کشته، چو سلطان ‌دین ‌حسین،
در کام، آبِ زندگیَم ناگوار باد!
چون از پی ‌شفاعت ما جان ‌نثار کرد
«خاقان» بمرقد شه دین، «جان نثار» باد!
منت خدای را که ‌فلک ‌هست چاکرم
شاهنشه جهان، چو درویش این درم!))

(*فَگار: رنجور؛ *یعنی: زمین از مدار گردش خود خارج باد و فلک گردون بیقرار و لرزان باد(این بیت از نقطه نظر علمی – تاریخی، گواهی دیگر تواند بود بر فضل و دانش فتحعلی شاه قاجار – علیهِ الرّحمة – چه در آن اشارت است به حرکت انتقالی زمین به دور خورشید و سکون خورشید در مرکز منظومه شمسیّه؛ که در آن عهد، اکثر علماء ایران – تحت تأثیر توهّمات فلاسفه – با آن مخالف بودند؛ حال آنکه از اثبات آن توسّط کوپرنیک و گالیله، مدّتها گذشته بود)؛ *یعنی: امام حسین(ع) به ظلم یزید پلید و ابن زیاد – علیهِمَا اللَّعنَة – مانند لاله ای، سرخ و خونین و پژمرده بر زمین افتاد؛ *نسرین چرخ: چرخ گردون، فلک، که استعاره است از چرخی شکل بودن و پُر بودن آن؛ *چرخ بلا: استعاره است از پی در پی بودن حوادث روزگار، که همچون چرخی در حال گردش هستند؛ *زال: پیرزن زشت؛ *خَدَنگ: تیر بلند و نافِذ؛ *شَرار: آتش پاره - س).

**((در سوگ نوگل بوستان آل طه(ع)علیّ اصغر- ع)) :

((بُلبُل به نوحه گفت بمن، دوش در چمن:
«گُل شد ز گُلْسِتان و گُلِستان خراب شد!»
هر بلبلی بماتم گل گریه میکند
از سوز نغمه اش دل عالَم کباب شد!
پژمرده گشت برگ درختان چو بَختِ دَهر*
آمد زمان پیری و عهد شَباب* شد*
دانی چه وقت، اینهمه غم، یکزمان رسید؟!
«اصغر» چو جان، ز قلب حسین(ع) و رَباب شد!*
«خاقان»! زِ بَسکه بلبل بیدِل ز غم گریست،
نُه آسمان بِبَحرِ سِرِشکش، حُباب شد!*))

(*دهر: روزگار؛ *شَباب: جوانی؛ *شد: رفت؛ *«شد» در اینجا دوباره بمعنای «رفت» استعمال شده است؛ *یعنی: نُه آسمان، در دریای اشک او چون حُباب کوچکی شد- س)

** ((در غوغاءِ دشت کربلاء و سوگ آل عباء(ع) و گریه بر حال زار اُسَراء)) :

((*این نیز یک مرثیه دیگر از مرحوم فتحعلیشاه قاجار است؛ با وزن و سبکی دیگر)) :

((ای فلک باز چه کردی بجهان ظلم عیان؟!
کز ثَریٰ * تا به ثریّا* همه در آه و فَغان!
این چه غوغاست که برخاسته از جنّ و بشر؟!
این چه شورست که رۀافته در کَون و مکان؟!*
این چه بیداد؟! که آشوبِ زمان است و زمین!
وین چه آشوب؟! که بیدادِ زمین است و زمان؟!
این چه زخم است که هرگز نَسِتانَد مرهم؟!
وین چه درد است که هرگز نپذیرد درمان؟!
ماتمِ سِبطِ رسول ثَقَلَین*(ص) است مگر؟!
که بُوَد در ثَقَلَین* اینهمه آشوب و فَغان؟!
شَهِ فرخنده نَسَب، فخر عجم، میر عرب
تشنهِ دشتِ ستم ، کُشتهِ تیغِ عُدوان *
آه از آنشب که زگمراهی دوران دورَنگ،
راه، گم گشت بر آن راهنمای دو جهان
آه از آنروز که دست فلکِ بی سر و پای
شهسواران را در«مارِیَة»* بگرفت عِنان*
آه از آنساعت کز کینِ بنی سُفیان گشت
نوجوانان بنی هاشم ، در خاک ، طپان ! *
آه ازآنلحظه که سربرکف،وجان بر لب،شد-
بسوی دشت بلا آن شهِ لب تشنه روان!
جز کمان هیچ سؤالیـش نه از هیچ دَهَن؛*
جز سِنان هیچ جوابیـش نه از هیچ زبان!*
«لبِ» پیکانِ ضَلالَت به «لبی» یافت قرار
که مَکیدیش همی ختمِ رسالت(ص) بِدَهان!
آه از آن سر که بِدامان نبی(ص) داشت مُقام*
آهِ آن تن که در آغوشِ علی(ع) داشت مکان
از جفـا گـشت مُقامَـش به دلِ تیـرهِ خـاک!
از ستـم گـشت مکانـش به سرِ نُوکِ  سِنان!
شد* بتاراجِ حوادث، ز جفا آن خَـرگاه-*
کز شـَرَف، قُبَّـهِ آن* بـود فَـرازِ کیـوان*
دخترانی که ندیدی رُخِشان مِهر* بخواب!
مو پریشان، و خراشان رُخ، و با آه و فَغان-
وارد شـام شـدند آن حَشَـمِ * نالـه و آه
«واحُسَینا» همه را ذکرِ لـب و وِردِ زبان!
آل مروان بِه نَشاط از غمِ آلِ یاسین(ص)!
آل یاسین(ص) به غم از شادی آل مروان!
لب فروبند،که در«شام» بر ایشان چه گذشت؟!
که کسی را نبُوَد طاقتِ آن ، ای «خاقان»!))
(*ثَریٰ: خاک زمین؛ *ثُرَیّا: خوشه پروین، یکی از صُوَر فلکی ستارگان دوردست؛ *کَون و مکان: عالَم موجودات؛ *ثَقَلَین: دو چیز گرانبار و در کنار هم؛ که در مصراع اوّل، منظور، همان قرآن کریم و اهل بَیت پیامبر(ص) است و در مصراع ثانی، منظور، جنّ و بشر؛ *عُدوان: دشمنی؛ *مارِیَة: بمعنای محلّ افروخته شدن آتش جنگ، بر وزن مَفعِلَة،  از وَریٰ یَرِی – یا: أریٰ یَأرِی(= افروخته شدن)؛ و در اینجا مراد دشت کربلا است؛ *عِنان: افسار و مِهار؛ *طپان: طپنده، غوطه ور، غلطان، غَلطنده؛ *یعنی: بجای آنکه آن اَشقِیاء، دهانهای خود را بگشایند و از او سؤال کنند طریق هدایت را، دهانه های کمانهای خویش را بسوی او گشودند تا او را هدف تیر قرار دهند!؛ *یعنی: و بجای اینکه جواب او را با زبانهای خود بدهند، زبانه های سرنیزه های خود را متوجّه او ساختند؛ *مُقام: اقامت، جایگاه اقامت؛ *شد: رفت؛ *خَرگاه: بارگاه، مکان رفیع و وسیع؛ *قُبَّة: سقف گنبدی؛ * کیوان: زُحَل، که قبل از کشف اورانوس و نپتون و پلوتون، دورترین سیّارات منظومه شمسیّه بوده است؛ یعنی: شَرَف(= خانۀا درجهِ بالای نجومی) این بارگاه کبریائی، مافوق خانه و درجهِ شَرَفِ زُحَل بوده است؛ *مهر:خورشید؛ *حَشَم: سپاهیان) - س.

** ((حکایتی عبرت آور، پیرامون ارزش مرثیه سَرائی برای امام حسین-ع)) :

((مرحوم حاجّ ملا علی کنی – فقیه طهران در عهد قاجار - روح فتحعلی شاه قاجار را پس از مردن او، در بیداری در حرم امام حسین دیدند)) :

تصویر چهره مرحوم فتحعلیشاه قاجار - رضوانُ اللهِ تعالی عَلَیهَ

((مرحوم شیخ محمود بن جعفر میثمی عِراقی در کتاب «دارالسّلام»(در احوال حضرت مهدی علیه السّلام) فرموده اند که این قضیه را فقیه بزرگوار حاج ملا علی کنی طهرانی به خط شریفشان (چنین) مرقوم داشتند:
اینجانب در سالهایی که در کربلای مُعَلّیٰ به تحصیل علم اشتغال داشتم، هرگاه در مسئله ای دچار تَحَیُّر و اشکال می‏شدم، در هنگام خلوت بودن حرم سیدالشهداء علیه السّلام، مانند دو سه ساعت به ظهر، به آنجا مُشرَّف می‏شدم و نزدیک ضریح مطهّر می‏نشستم و پس از دعا کردن و طلب کمک از حضرت امام حسین علیه السلام، در آن مسئله‏ِ مورد نظر، تأمّل و تفکر زیادی می‏کردم و خداوند متعال به باطن آن حضرت و آل او علیهِمُ ‏السّلام اِفاضهِ فیض می‏کرد وبر رفع اشکال راهنمایی مینمود. فَحَمداً ثُمَّ حَمداً لَهُ.
روزی اتفاقاً در آن ساعت، حرم مطهر بسیار خلوت بود و اینجانب نزدیک بالای سر مقدس نشسته بودم. ناگهان دیدم خاقان مغفور فتحعلی شاه(اَلبَسَهُ اللهُ حُلَلَ النُّورِ) (= که خدا بپوشاند او را از لباسهای فاخِر نورانی) از در کوچکی که از کنار قبر حبیب بن مُظاهَر علیه ‏السلام به حرم محترم باز می‏شود، وارد حرم شدند؛ مانند آن زمانی که من در مدرسه‏ خان مروی (در طهران، خیابان ناصریّه/ ناصر خسرو) بودم و مرحوم فتحعلی شاه برای دیدن مرحوم مبرور آخوند ملا عبدالله مدرّس، به آن مدرسه تشریف می‏آوردند و من مکرّراً ایشان را (در مدرسه مروی) دیده و شناخته بودم. لکن در آن زمان هر چه ایشان را دیده بودم، با لباس متعارفی بودند. ولی این بار که ایشان را در حرم دیدم، با همان لباسی که عکسهای بزرگ ایشان را می‏کشیدند(یعنی لباس پادشاهانه و مُجَلَّل)، مُلبَّس بودند. اطراف دامنهای قبای بلندشان مروارید دوزی شده بود و در هر دو بازو، بازوبندهای جواهر بر روی قبا بسته بودند! با این هیئت و با همان ریش بلند همیشگی، از آن در کوچک وارد حرم شدند و به طرف بالای سر مقدس آمدند و خود را به ضریح مقدس چسباندند و با دستها دعا و زیارتی خواندند و من نشنیدم که چه چیزی خواندند.
سپس بلافاصله به سمت پشت سر مطهر آمدند، تا زیارت حضرت علی اکبر علیه ‏السلام و سایر شهداء علیهِمُ ‏السَّلام را بخوانند، به گونه ای که از کنار اینجانب گذشتند و گمان می ‏کنم دامن قبایشان به زانوی من (که نشسته بودم) برخورد کرد.
پس از آنکه فتحعلی شاه از جلو اینجانب گذشتند، من ملتفت شدم و به خود آمدم و باز خود گفتم: یعنی چه؟ این چه حکایتی است؟ پادشاه ایران، بر خلاف همیشه، بی‏ خبر و بی ‏سر و صدا به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام آمده است؟ نه های و هویی! نه استقبالی! نه جمعیتی؟! من متعجب شدم و برخاستم و با خود گفتم: اکنون می‏روم و با ایشان سؤال و جواب می ‏کنم.
هنوز لحظه ای نگذشته بود و به اندازۀ خواندن زیارت حضرت علی اکبر علیه ‏السلام وقت نگذشته بود، که نزد پایین پای مقدس رفتم، اما فتحعلی شاه را ندیدم! در نزدیک پنجرۀ مقام شهدا نیز ایشان را ندیدم. از حرم بیرون رفتم، در رُواقی که از ایوان طلا بر آن وارد می‏شوند، دو سه نفر خادم را دیدم که آنها مرا می ‏شناختند. ترسیدم که اگر از آنها سؤال کنم که فتحعلی شاه را دیدید که کجا رفت یا نه؟ فکرهای دیگری درباره‏ من کنند. بنابراین از آنها سؤال کردم: شخصی ایرانی با ریش بلند و قبای بلند، که اکنون از حرم بیرون آمد، دیدید؟ خُدّام گفتند: ندیدیم! باز نزد کفشدارهای سمت شرقی آمدم و سؤال کردم. خلاصه از همۀ کفشدارهای دیگر نیز سؤال کردم، اما همه می‏گفتند: چنین شخصی را ندیده ایم!
اینجانب(= ملاّ علی کنی) زمان این واقعه را به خاطر ندارم، اما همینقدر می‏دانم که این واقعه پس از وفات ایشان(= فتحعلی شاه) واقع شده است! ولی هنوز خبر وفاتشان به کربلا نرسیده بود.
هنگامی که به طهران آمدم، مرحوم حاج ملا محمد نوری که خیلی مقدس بود، نیز (تأیید کرد و گفت که او نیز روح) فتحعلی شاه را در عالَم بیداری دیده و تاریخ آن را ثبت کرده، و آن تاریخ مطابق بود با تاریخ وفات مرحوم فتحعلی شاه؛ غَفَرَ اللهُ لَهُ وَ لَنا بِالحُسَینِ و آبائِهِ و اَبنائِهِ عَلَیهِمُ ‏السَّلامُ - دارالسّلام عِراقی، خاتمه، حکایت ش 11.
لازم به ذکر است که مرحوم عراقی، ذیل داستان فوق، در همین کتاب، رؤیایی نیز از ملا ابوالحسن مازندرانی قُدِّسَ سِرُّهُ نقل می‏کند که در آن رؤیا فتحعلی شاه می‏گوید: میرزای قمی(صاحب قوانین الاصول- ره) مرا شفاعت کرد، زیرا وی عهد نامه ای بجهت شفاعت، از میرزای قمی گرفته بود(قبر میرزای قمی در قبرستان شیخان قم، مزار اهل معنی است، و قبر مرحوم فتحعلی شاه قاجار نیز در حجره ای مقابل ایوان طلای حضرت معصومه علَیهَاالسَّلام، واقع شده است).

** ((حکایتی دیگر در رابطه با ارزش مرثیه سَرائی برای امام حسین – ع )) :

((مَحَبَّت ناصرالدین شاه قاجار به امام حسین- ع )) :

تصویر چهره شاه شهید، اوّلین قربانی فتنه ی ننگین مشروطیّت، ناصرالدّین شاه قاجار - رضوانُ اللهِ عَلَیه

((مرحوم میرزا محمّد علی مدرّس تبریزی در «رَیحانةُ الأدَب»(6/107-109)، ضمن احوال ناصرالدّین شاه، این حکایت جالب را نقل میکند)) :

((...در سال 1287(ق) به عَتَبه بوسی (= آستانه بوسی) ائمّهِ عِراق(ع) رفت و مخارج کلانی محض اِحیاءِ مذهب، مصروف نمود... در حین ورود به کربلا، بعد از غسل زیارت، تَشَرُّف بحرم حضرت ابوالفضل را تصمیم داد؛ پس اطرافیان بعرض رساندند که معمولاً تشرّف بحرم حسینی را مقدَّم میدارند؛ در جواب گفت که: «این دستگاه سلطنت است و بِاُصولِ آن من آشناتر از شما هستم. کسی که بخواهد بحضور شاهنشاه برود، اول باید نخست وزیر دربار را دیده و اِستِجازَة نماید».
در حرم مطهر حسینی(ع) نیز که خلوت کرده بودند خواستار روضه خوانی شد؛ فوراً سیّد حبیب روضه خوان عرب، حاضر شد و در پیش روی قبر مطهر ایستاده، عرض کرد: «ای جدّ مظلوم، ناصرالدین عرض میکند: فراموش نمی کنم آن ساعتی را که در عرصه کربلا یکّه و تنها پشت به نیزه کرده و هَل مِن ناصِرٍ میگفتی؛ اینک آمدم، ولی افسوس بعد از وقت آمدم!» ؛ پس شاه از کثرت بی تابی غش کرد و بی حال شد؛ به رُواق مطهّرش آوردند...)).
پس معروف است که بعد از این صحنه، ناصرالدّین شاه بهوش آمده و تحت تأثیر و گداختگی و التهاب آن جذّابیّت و گیرائی رَوضه و مَرثیه و نام مبارک امام حسین(ع) قرار گرفته، در آن فضای روح بخش و روحانی حرم حسینی، با سوز و گداز این رُباعی را خود خِطاب به حضرت سَیِّد الشُّهَداء(ع) عرض کرد:

گر دعوت دوست میشنودم آن روز
من گوی مراد، می رُبودم آن روز
آن روز که بود روز «هَل مِن ناصِر»
ای کاش که «ناصِرِ» تو بودم آن روز! )).

** ((روز عاشورا، میدان مشق عشق)) :

((در اینجا چند نمونه از اشعار زیبای مرحوم ناصرالدّین شاه قاجار، که در مرثیه سَرائی ها و نوحه خوانی ها بسیار شنیده میشوند، از دیوان او نقل میشود)) :

((روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق:
باراِلٰها ! این سرم این پیکرم!
این علمدار رشید، این اکبرم!
این سُکَینَه، این رُقَیَّه، این رَباب!
این عروس دست و پا در خون خِضاب
این من و این ساربان، این شمرِ دون!
این تن عریان میان خاک و خون!
این من و این ذکر یارَبّ یارَبَم!
این من و این ناله های زینبم!
پس خِطاب آمد ز حقّ، کِای شاه عشق!
ای حسین! ای یِکّه تاز راه عشق!
هر چه بودت داده ای در راه ما
مَرحَبا ! صد مَرحَبا ! خودهم بیا!
لیک خود تنها نَیا در بزم یار!
خود بیا و اصغرت را هم بیار!
خوش بُوَد در بزم یاران بلبلی!
خاصه در منقار او برگ گلی!
خود، تو، بُلبُل! گُل، علیِّ اصغرت!
زودتر بِشتاب سویِ داوَرَت!))

** ((رَشک کوثر بر دیدۀ پُر اشک)) :

((نیز، اشعار زیررا هنگام تشرّف به آستان مقدّس حسینی(ع) سروده،که نقل مجالس است)) :

خُرّم دلی که منبع اَنهارِ کَوثَر است!
کوثر، کجا ز دیدهِ پُر اشک بهتر است؟!
نام حسین و «کرب و بلا» هر دو دلرُباست!
نام «علیّ اکبر» از آن دلرباتر است!
رفتم به کربلا به سَرِ قبر هر شهید
دیدم که تربت شهدا مُشک و عَنبَر است!
هر یک، مزار و مرقدشان، چار گوشه داشت
شش گوشه، یک ضریح، در آن هفت کشور است!
پرسیدم از کسی سببش را؛ به گریه گفت:
پائین پای قبر حسین(ع)، قبر اکبر است
پائین پای قبر علی اکبر جوان
هفتاد و یک شهید، چو خورشیدِ اَنوَر است
بر دستِ راستِ قبر، یکی پیر جلوه کرد
زان گوشهِ رُواق* که نزدیکیِ دَر است
پرسیدم از مَخادِمِ آن*، کاین مزارِ کیست؟
گفتا: حبیب، نور دوچَشمِ مُظاهَر است!
نزدیک نهر عَلقَمه دیدم یکی شهید
گفتم: چرا جدا ز شهیدان دیگر است؟!
گفتا: خَموش باش! که عباس نامدار
منظور او ادب به جَنابِ برادر است
رفتم به خیمه گاه، شنیدم بگوش دل
آنجا فَغانِ زَینَب و کُلثومِ اَطهَر است
رفتم به سوی خیمهِ بیمارِ کربلا *
دیدم که با دوصد غم و مِحنَت برابر است
((سپس در مورد سفر به نجف اشرف گوید:))
رفتم ز کربلا به سَرِ تُربَتِ علی(ع)
دیدم که بارگاه علی، عرش اکبر است!
وارد شدم به صحن و سَرایَش بصد امید
دیدم که چلچراغ علی سَروِ کوثر است!
برگشتم از رُواق؛ شدم وارد حَرَم
دیدم که چشم نوح نبی جای حَیدَر(ع) است*
((پُر نور، چَشمِ نوح نبی(ع) از علی(ع) بُوَد
این نکته هم ز کاتِبِ از خاک کمتر است))
شاها، توئی که(ناصرِ دین) باد چاکرت!
منظورِ او * به اِذنِ جَنابِ مطهّر است
«ناصر» چو بر نجف بِرَسید و بگریه گفت:
هر صبح و شام، چشم امیدش بدین در است!))

(*رُواق: سقف ایوان؛ مَخادِم: خادمان، نوکران؛ *بیمار کربلا: اشاره به امام سجّاد(ع) که موقّتاً و جهت مصلحت الهی در کربلا بیمار بودند، تا حفظ جان ایشان بشود؛ * چشم نوح نبی(ع) : اشارتی است به این روایت تاریخی که بدن مطهّر بعض انبیاء عِظام(ع) از جمله حضرت نوح(ع) در نجف اشرف مدفون است و قدّ حضرت نوح(ع) بقدری بلند بوده که در مکان چشمان او بدن مبارک حضرت علی(ع) دفن شده است؛ و ثابت شده که نسل بشر در حال تحلیل رفتن و ضعیفتر و کوچکتر شدن است تا قیامت، و این امری طبیعی و اقتضای استهلاک تدریجی طبیعت و موجودات آن است؛ *منظور: نظر و خواهش)- س.

** ((خنجر شمر  و حنجر حسین – ع)) :

((این اشعار زیبا که همواره مایهِ گرمی و سوز مجالس عزا شده، نیز از اوست)) :

خنجر شمر بخون شه خوبان تشنه!
حنجر شه بدم خنجر بُرّان تشنه!
من چو خِضرَم و فُراتست اگر آب حیات
خِضر کی مانده به سرچشمه حَیوان* تشنه؟!
آه از آن لحظه که اصغر به سر دوش پدر
داد حنجر به دَمِ غنچهِ پیکان ، تشنه!
کودکانم که همه شهد و شکر میخوردند
حال، طوطی صفت، اندر شکرستان، تشنه!
گفت شاه شهدا(ع) با پسر سعد لعین:
آب در کوزه روا داری و مهمان تشنه؟!
مَهرِ زهرا بُوَد این آب و همه اولادش
کشته گشتند و فُتادَند به میدان تشنه!
دیو و دَد جمله از این آب همه سیرابند!
کس ندیده است لب آب، سُلَیمان(ع) تشنه!
گبر و ترسا و نَصارٰی* همه زین آب خورَند!
به لب نهر، جگر گوشهِ عِمران * تشنه!
اکبرم کشته شد از تیغ شما در میدان
رفت در خُلدِ بَرین* شاه جوانان تشنه!
دستها از تن عباس فِکَندَند به خاک!
کس ندیده است که سَقّا سپُرَد جان تشنه!
«ناصر» ار آب خوری یاد کن از شاه شهید
زانکه شد کشته شهنشاهِ شهیدان، تشنه!))

(*سرچشمه حَیوان: آب حَیات، که حضرت خضر(ع) و اسکندر(ع) در طلب آن بودند، چشمه زندگانی که هر که از آن خورَد نمیرد؛ * گبر و ترسا و نَصارٰی: زرتشتیان و اهل کنیسه و مسیحیان؛ *عِمران: نام جَناب ابو طالب پدر حضرت علی(ع)، که از آوردن آن در شعر، به ایماء و ایهام، قصد اسم پدر حضرت موسی(ع) را نیز داشته: ایراد یک لفظ و ارادهِ دو معنی؛ *خُلد برین: بهشت جاوید والامقام) - س

** ((در سوگ نوجوان بنی هاشم، حضرت قاسم – ع)) :

چو اَعدا* دید قاسم را که در گردن کفن دارد
همه گفت از ره تحسین: عجب وجهِ حسَن دارد!
رُخَش چون پرتوافکن شد در آن وادی، فلک گفتا:
خوشا حال زمین را، کو مَهی در پیرَهَن دارد!
لبش پژمرده، همچون گل ز سوز تشنگی، امّا:
تو گویی چشمهِ کوثر دراین شیرین دهن دارد!
چو بلبل شور انگیزد در آوازِ رَجَزخوانی*
به شوق نوگلی کو در میانِ آن چمن دارد!
کشیده تیغ خون‌افشان ز ابرو در صف هَیجا*
تو گویی ذوالفقار اندر کفِ خود، چون حَسَن(ع) دارد!
چنان آشوب افکند اندر آن صحرا ز خون‌ریزی
پس از حَیدَر(ع)، نه در خاطر، دگر، چرخ کهن دارد!
چه بی ‌انصاف بودی آن جفاجویان سنگین ‌دل!
چه جای نیزه و خنجر در آن سیمین بدن* دارد؟!
زِ هَر سو لشکر عُدوان هجوم آوَرْد چون ظلمت
به صید شاهبازی، جمله گو: زاغ و زَغَن، دارد!*
فکندند از سَریرِ* زین، سلیمان ‌وار آن شه را
بلی اندر کمین، دائم، سلیمان(ع)، اَهرِمَن دارد!
چو سَروِ قدِّ او، زینت، گلستانِ بلا را شد
بگفتا: تابِ سُمّ اسب، کِی همچون بدن دارد؟!
مرا دریاب یا عَمّا ! ز روی مَرْحَمَت اکنون!
که مرغ روح، شوق دیدن بابَم حسن(ع) دارد!
خَموش ای «ناصرالدّین شه»! یقینم شد که هر زهری
به جام آل حَیدَر(ع) سازد این چرخ کهن دارد!))

(*اعداء:دشمنان، جمع عَدُوّ؛ *یعنی: رَجَز خوانی حضرت قاسم(ع) در هنگام رویارویی با دشمنان، بسان بلبلی شیرین سخن و خوش آواز بود که گلی را در چمن دیده باشد؛ *هَیجاء: جنگ و کارزار؛ *سیمین بدن: دارای پوست نقره ای و درخشان و ظریف؛ *زاغ و زَغَن: کلاغهای هرزه و کوچک و خوار؛ یعنی: گویی آنها همگی چنین بودند و قصد شکار شهبازی چون حضرت قاسم(ع) را داشتند؛ *سریر: تخت) - س.

-  ((تمام شد اشعار و مراثی مُنتخَب فتحعلی شاه و ناصرالدّین شاه، عَلَیهِما آلافُ رَحمةِ اللهِ)). از تمامی عزاداران حسینی(ع) التماس دعا دارم - سیّد احمد سجّادی.

اربعین حسینی و یادی از قصیده یا مرثیه سوزناک و شعر بی نظیر مرحوم حاج میرزا آقاسی:

تصویر هوایی عظیم ترین پیاده روی مذهبی تاریخ؛ یا راهپیمایی بسوی کربلا

تصویر هوایی عظیم ترین پیاده روی مذهبی تاریخ؛ یا راهپیمایی بسوی کربلا

آنقدر تکمیل این مقاله، به تعویق افتاد؛ تا از ماه رمضان به ماه صفر و اربعین 1436ق (آذرماه 1393ش) رسیدیم. شرمندۀ درگاه خدا و اهلبیت عصمت(علیهم السّلام) و بعد، شرمندۀ روح مرحوم حاجّ میرزا آقاسی شدم، که کثرت مشاغل (غم نان) به من اجازه نداد که فرصتی کافی برای این کار داشته باشم. تا بالاخره به لطف حضرت سیّدالشّهداء و عنایت حضرت ابوالفضل عباس (علیهِمَا السّلام) رخصتی در این شب اربعین حسینی، حاصل شد تا دوباره قلم بدست بشوم.

در نسخه ای از "دیوان اشعار فخری" (که تخلّص مرحوم حاجی میرزا آقاسی است) و در اختیار مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی (مدرّس و دبیر فقید دبیرستان مروی تهران) بود و در ایّام نوجوانی، پس از کسب اجازه از محضر آن مرحوم، یادداشت برداری هایی از آن دیوان خطی منحصر بفرد کردم، در بخش مراثی اهل بیت پیامبر(صلوات الله علیهم) این قصیده یا مرثیه تکاندهنده و سوزآور، جلب توجّه حقیر را کرد؛ از خوانندگان گرامی خواهشمندم قبل از خواندن آن، فاتحه ای نصیب روح حاجی آقاسی و استاد اعتمادی کنند:

- حاجی آقاسی میگوید:

((قطعه ایست در سوگ ماتم حضرت رقیّه، از سوز ستم و رذالت بنی امیّه؛ که چون در مجلس همایونی... (محمدشاه قاجار) به استماع نوحه جاودانی، بر مصیبت همگانی کربلا، به عادت جـِبـِلّیّه (طبیعی) خود مبتلا، آنقدر گریستم که از هوش رفتم؛ سلطان عالیشأن... سبب این حالت و باعث این عادت را از حقیر سراپا تقصیر (حاج میرزا آقاسی) جویا شدند؛ یاد آن مصائب افتادم که در ایّام جوانی و تحصیل در کربلای مُعَلاّی روحانی، بر سر استادم و دیگر شیعه مقیم آن تربت مقدّسه آمد، از فتنۀ فرقۀ ضالّۀ مُضِلَّۀ (گمراه و گمراهگر) وهّابیّه – أسکـَنـَهـُمُ اللهُ فِی دَرَکاتِ الهاویَةِ و أعماقِ الغاشیَة (خدا ایشان را در اعماق جهنم اِسکان دهد!) -  که از آن پس، مرا دیگر تاب شنیدن مصیبت سیّدالشّهداء(ع) و رنج و محنت اسراء کربلاء نبود و هرجا میشنیدم بدحال میشدم و بحدّ مرگ میگریستم:

ای نوگل سه ساله! چرا مویه میکنی؟!

ای محترم رقیّه! چرا گریه میکنی؟!

بر این سر بریده که صد افسرش فدا!

از سوز خون دل، تو بکِیْ نوحه میکنی؟!

در سوگ و سوز و ماتم سالار کربلا

بس کن ترا بخدا! چقــَدَر ناله میکنی؟!

خود گشته ای اسیر ستم؛ عمّه ات اسیر

در کشور یزید، کجا لانه می کنی؟!

بستر بکن خرابۀ شام و بُرون نیا!

تا کِیْ تو از فراق پدر ضجّه میکنی؟!

دل شد کباب و اشک دل و دیده شد روان

آشفته زآن، تنور "ستم پیشه" میکنی!

خواب یزید پست، چو از ناله ات گسست

نزد دَدِ پلید، چرا ندبه می کنی؟!

چون گفت تا نزد تو افتد سر پدر

آغوش این پدر، تو چه سان تکیه میکنی؟

از فــَرط نالۀ جانکاه و سوز و آه

خود، جان نازنین به پدر فِدیَه میکنی!

عرض سلام! یا رقیّه! ای دختر حسین!

خونین جگر مرا، تو جگرگوشه میکنی

از ظلم دَهْر پست، به ما شیعَتِ حسین

«فخری» دلش شکست؛ تو صد تکه میکنی!

ای چرخ رو سِیَه! غرضت شیعۀ علیست!

با اهل فضل و دین، تو چنین پنجه میکنی؟!

عبدالصّمد* فقیه خدا، شیعۀ حسین

در کربلا به تیغ جفا، رنجه میکنی!

قائم مقام** که بود همی بهترین وزیر

یک زن کـُشَد، تو نام مرا جلوه میکنی!

خـُلدْ آشیان*** و هم پسر: "عبّاس ِ میرزا"

دل خون، ز "قافِ قاز" و سَر ِ گنجه میکنی

«فخری»! دگر تو بیش مگو شرح ظلم دَهر

کز خون دل، به گور، قدم رنجه می کنی!))

توضیحات شعر:

* منظور، استادش ملا عبدالصّمد همدانی است، که حاج میرزا آقاسی در نوجوانی و در ایّام اقامت موقت استاد در همدان، شاگرد و مجذوب علم و اخلاق وی شد و آنقدر به او علاقه یافت که چون استاد از همدان دوباره عازم کربلای مُعَلّا شد، حاجی آقاسی نوجوان در مهاجرت همراه او شد و پیوسته ملازمت و همراهی استاد را اختیار کرد، تا آنکه در سال 1216ق، در جریان حمله و قتل و غارت وهّابی های تکفیری در کربلا، استاد بیچاره نیز، به جرم شیعه بودن، در روز عید غدیر (18 ذیحجه) با نیرنگ و حیلۀ وهّابیان، به بیرون خانه خوانده شد و به دست آنها بیرحمانه به شهادت رسید. خود نیز پیشگویی کرده بود و پیوسته  این سخن را بر زبان می آورد که: «مَحاسِنم (ریشم) به خونم رنگین خواهد شد!». و در آن فتنه، وهّابیان (لعنهم الله) به جان و مال و ناموس اهل کربلا، تعدّی فراوان نمودند... و حدود هفت هزار 7000 نفر را قتل عامّ کردند، که یکی از آنها همین مرحوم ملاّ عبدالصّمد همدانی، استاد حاجی آقاسی بود. و چون تکفیری های وهّابی، زنان شیعیان را بعنوان کنیز و بردۀ خود می ربودند، حاجی آقاسی برای دفاع از ناموس بی پناه استاد شهیدش، عیال استاد را تحت الحفظ خود از کربلا به ایران آورد و به همدان رساند و خود به آذربایجان رفت و در تبریز سکونت اختیار کرد و تدریس خود را آنجا آغاز نمود و از آن پس، به حاج ملا آقاسی یا حاج میرزا آقاسی، شهرت یافت. یک دوبیتی از اشعار مرحوم ملا عبدالصّمد همدانی، که در هجرت به کربلا سروده است:

از کنج عافیت، به ره کربلا شدم

فارغ ز رنج و محنت و کرب و بلا شدم

با عشق کربلا چو شدم عاقبت بخیر

شکر خدا! که عاقبتش، مبتلا شدم!

(رجال ایران، مهدی بامداد، 2/204؛ شهیدان راه فضیلت/ شهداء الفضیلة، مرحوم علامه امینی، نشر روزبه، تهران: 1363ش، شهدای قرن13ق، ش5، ص432 ببعد؛ دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "فقهاء شیعه").

** منظور، مرحوم قائم مقام فراهانی (میرزا ابوالقاسم، مقتول: 1251ق) وزیر محمدشاه قاجار است، که به دسیسۀ مَهدعُلیا (همسر نا اهل محمد شاه و مادر ناصرالدّین شاه)، کشته شد. همین زن سلیطه و شرور، بعدها سبب ساز عزل حاج میرزا آقاسی و هجرت او به کربلا نیز شد (ولی نتوانست نقشۀ قتل حاجی آقاسی را عملی سازد)؛ و سپس عامل قتل امیرکبیر هم شد؛ و با جعل فرمان قتل، شرّ آن را به گردن پسرش ناصرالدّین شاه انداخت؛ و چون ناصرالدّین شاه از نفوذ مادر نااهل خود در درباریان و اطرافیان، سخت بیمناک بود، نتوانست دَم برآورَد. و تاریخ، به خطا و بلکه به جفا، قتل قائم مقام را به گردن حاجی آقاسی و محمدشاه انداخت، و قتل امیرکبیر را نیز به گردن ناصرالدّین شاه افکند.

شاهد بر این مدّعا، یکی همین بیت شعر حاجی آقاسی در سوگ قائم مقام فراهانی، و اشاره اش به "یک زن" که قاتل او بوده ولی نام حاجی آقاسی را بد جلوه داده، میباشد؛ و دیگری، یادداشت های محرمانه و افشاگرانۀ مرحومه عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر و خواهر ناصرالدّین شاه است که پرده از سنگدلی و نااهلی مادرش مهدعلیا برداشته و مدح بسیار از حاجی آقاسی کرده و او را در جریان قتل مرحوم قائم مقام فراهانی، و نیز برادر خودش (ناصرالدّین شاه) را هم از دست داشتن در طرح قتل امیرکبیر، تبرئه کرده و کاملاً بی گناه دانسته است. (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزرای شیعه" - حاج میرزا آقاسی؛ با استناد به خاطرات و یادداشت های محرمانه بانو عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر).

*** منظور از خُلدآشیان (جای گرفته در بهشت جاودان)، مرحوم فتحعلیشاه قاجار است. و پسر او عبّاس میرزا بود، که حاجی آقاسی در این بیت، اشاره دارد به جریان دق مرگ شدن این پدر و پسر، در اثر اندوه از دست رفتن سرزمین "قفقاز"، شامل "گنجه" و دیگر شهرها... به سبب زورگویی روسیه به ایران، که حاجی آقاسی، در چند بیت قبل، به صنعت ادبی ایهام (دوپهلو گویی)، از تعبیر "ای چرخ رو سِیَه! غرضت شیعۀ علیست!" به کنایه، همان کشور "روسیّه" و "چرخ سیاست" امپراطوری تزار را قصد کرده که ایران شیعی را "هدف و غرض" تیر خود قرار داده اند. و در این بیت، منظورش از "قاف" همان ته و انتهای جهان است (همان "کوه قاف" مذکور در داستانها) و منظورش از "قاز" همان "غاز" (پرندۀ سفید شبیه به مرغابی با گردنی دراز، که به غین و قاف، هردو نوشته می شده) می باشد؛ و در تقابل با "قاف" (ته)، لفظ "سَر" را برای گنجه آورده است. و جمعاً اشاره به همان "هفده شهر قفقاز" دارد، که با دو عهدنامه گلستان و ترکمن چای، بر ایران تحمیل شد. و مرحوم فتحعلی شاه قاجار، و رجال دولت وی، ناچار از پذیرش و قبول آن شده بودند؛ و گرنه روسها، طبق وصیّت پِطر کبیر (پتر آلکسیویچ رومانوف) Peter Alekseyevich Romanov خیال داشتند تا "چکمه های سربازان خود را در آبهای گرم خلیج فارس از پا بیرون کنند" یعنی نیمه غربی ایران را از آذربایجان تا بندر بوشهر اشغال کنند. این شد که بر اثر زورگویی بلامُنازع روسیّه، و ناچاری ایران، این دو عهدنامه پذیرفته شد؛ ولی، اندوه و غصّۀ مداوم و دیرپای آن، سبب دقمرگ شدن عبّاس میرزا (نایب السّلطنه) و سپس پدرش فتحعلیشاه قاجار شد. که حاجی آقاسی هم در این بیت، اشاره به این ماجرا دارد. (با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم استاد دکتر سیّد ابراهیم مهدوی اصفهانی، مدخل "سلاطین شیعه").

مرحوم حاج میرزا آقاسی - صدراعظم دانشمند و خدمتگزار ناشناخته ی ایران

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :