وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

وصف رودخانه زیبای زاینده رود، در متون کهن فارسی:


حسین بن محمّد بن ابی الرّضا آوی (قرن 8 ق) در "ترجَمه مَحاسِن اصفهان" مُفَضَّل بن سعد بن حسین مافرّوخی (ماه فرّخی) اصفهانی (قرن 5 ق)– که سال اتمام این ترجمه، 729ق بوده – در وصف زاینده رود سخنان و اشعاری مبالغه آمیز آورده، که برخی انصافاً نامعقول و غیر قابل قبول است؛ لیکن در میان این گفتارها و نوشتارها، میتوان چیزهای ارزشمندی نیز یافت. از آنجمله حدیثی از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نقل کرده که در کتب مشهورۀ حدیث، موجود نیست:
((...روایت است از حسن بن خوانسار جرباذ(؟)، مُعَنعَن (= خبری که با تعبیر "عَن فلان عَن فلان..." روایت شده، ولی نزد اهل حدیث، در حکم مُرسَل و مُنقطِع السّند است و سند آن کامل و تمام نیست – س) از امیر المؤمنین علی – عَلَیهِ السَّلامُ وَ الرِّضوانُ – که فرمود:
" تَداوَوْا بِماءِ زَندَرُوذ،َ فَاِنَّ فیهِ شِفاءَ کُلِّ داءٍ" [= تداوی یا مُداوا کنید بیماری خود را به آب رودخانه زنده رود (=زاینده رود)، که براستی در آن شِفای هر دردی است - س].
و نقلست از مُعتمَدان تواریخ، که فنّاخسرو عَضُدالدَّولَه [دیلمی – دوّمین پادشاه آل بویه فارس – شیعه مذهب، مُتوَفـّای 371 ق]، وقتیکه اصفهان را مُشرَّف فرمود بتشریف وصول، و غرض او زیارت پدرش رکن الدَّولَه، و تجدید عهد برادرانش مؤیّد الدّوله و فخرالدّوله بود... فرمود تا قَهارِمَة (جمع قهرمان = کهرَمان؛ یعنی: کارفرمایان = خزانه داران) و شاگردان، از بغداد، هرچه بِدان احتیاج خواست داشت، از مطعومات (= خوردنیها) و ملبوسات (= پوشیدنیها) و مشروبات (= نوشیدنیها)، ... بی قصور و نقصان، ترتیب کرده، با خود روانه گردانید. چون به شطّ (رودخانه) زندرود (= زنده رود = زاینده رود) رسید و نزول فرمود، و به آذینی هرچه شایسته تر، بارگاه برآورده، خیمه در خیمه و طناب در طناب کشیدند، و هردو گروه بهم رسیدند، و هردوجمع، ازصورتِ حال یکدیگر مشاهده کردند، عضد الدّوله استدعای آب کرده، قَدَحی (پیاله ای) آب فُرات (که از عِراق آورده بودند) فراگرفت، و بریخت و گفت: "با وجود زندرود (زنده رود)، فرات، شُرب را نشاید!"...


وقالَ الصّاحِبُ بنُ عَبّادٍ،رَحِمَهُ اللهُ:


یَااَیُّهَا الرّاکِبُ المُصغِی اِلیَ الْحَادِی
حُیِّیتَ مِن رَائِحٍ مِنّا وَ مِن غادٍ (ی)


اِنْ جِئتَ جَیْ،بِلادِی،اَوْ مَرَرْتَ بِهَا
فنَادِهَا قبلَ حَطِّ الرَّحْلِ وَ الزّادِ(ی)


وَقُلْ لَهَا:جِئتُ مِنْ جُرجَانَ، مُبتَدِرًا
اُوحِی اِلَیْکِ بِمَا قالَ ابْنُ عَبّادٍ(ی)


یَـا اَصْبَهانُ اَلاَّ حَیِیتِ مِن بَلَدٍ (ی)
یَا زَنَّه رُوذ ُاَلاَّ سُقِیتِ مِن وَادٍ(ی)


(مَحاسِن اصفهان، ص32- 36)

ترجمه:
[= صاحِب بن عَبّاد(ره) – وزیر ادیب سخنور و دانشمند بزرگ شیعه در عهد آل بویه – مُتوَفّای 385 ق، مدفون در محلّۀ طوقچی اصفهان – در عشق به این شهر و زاینده رود گوید:


«ای سواری که گوش فرا میدهی به بانگ ساربان! بر تو سلام و تحیّت باد از جانب ما؛ خواه در شبانگاهان سیر کنی یا در صبحگاهان! اگر به "جَیّ" (اصفهان) رسیدی - که شهر و دیار من است - یا آنکه گذر و مرور کردی به آن، پس ندا در دِه او را پیش از افکندن بار و بُنۀ سفرت؛ و مُبادَرَت کن (=تعجیل کن) در گفتن به او که: "من از جُرجان (گرگان) می آیم؛ و محرمانه سخن گویم ترا بدانچه که صاحِب بن عَبّاد گفته است" : «ای اصفهان، چگونه زنده و جاوید نباشد شهری چون تو؟! و اِی زنده رود، چگونه سیراب و پُرآب نگردد رودخانه ای همانند تو؟!» – ترجمه: سجّادی].
- در جای دیگر از کتاب "ترجمۀ محاسن اصفهان" آوی چنین میخوانیم:
((استاد فاضل، سعدالدّین سعید هروی [از شعراء دربار مغول- م723ق]، در وصف اصفهان، این قصیدۀ غَرّاء، نظم فرموده است: [که چون مبالغه آمیز و آمیخته به دروغ بود، فقط سه بیت جالب و عاری از اِفراط آن را می آوریم]:
... "آب حَیوان" است گوئی پیش "بُستان اِرَم" -
"زنده رودِ" او که دارد "باغ ِ کاران" بر کران!
مُلک ایران را که از اطراف عالَم خوشتر است
همچو"شخصی" دان که باشد از "هنر" اورا "روان"
"اصفهان" او را سر و "کرمان"و"شیرازش" دو پای
"ری" یکی دست است و دیگر دستش "آذربایجان"!!
(ترجمۀ محاسن اصفهان، صص 52-54).
- وبالاخره، در سروده ای مفصّل از صدرالدّین خُجَندی(م580ق) –  که باز، خرافه، مبالغه و دروغ، در آن بسیار بود – تنها این دو بیت شعر زیبا در وصف زاینده رود را گلچین کردیم:


ای چو سیم مُذاب ، زرّین رود!


اصفهان پُر نوا شده ز تو رود!


گشته ای عَین زندگی در"جَی"


فی مَجارِیکَ کُلّ ُ شَیءٍ حَـیّ !!


(محاسن اصفهان ، ص 138).

نگارش و تحقیق: سیّد احمد سجّادی

تصویری هوایی از رودخانه زاینده رود و سه پل آن: پل خواجو در جلو، پل چوبی(جوقی) در وسط و 33 پل در انتها

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

شاخص ظهر شرعی شیخ بهائی(ره) در مسجد جامع عبّاسی (مسجد شاه) اصفهان

شاخص ظهر شرعی "شیخ بهائی" (مِزوَلَة یا ساعت آفتابی ظِلّی = سایه ای) در مدرسه سلیمانیّه - واقع در زاویه جنوب غربی مسجد جامع عبّاسی (مسجد شاه عبّاس میدان نقش جهان اصفهان) - که هنگام اذان ظهر - در هر فصل از فصول سال - چون خورشید به نصف النّهار میرسد، دیگر سایه ای برای وَتَر مثلّث سنگی مورد اشاره در عکس، باقی نمی ماند؛ زیرا وَتَر این سنگ مثلّثی شکل، در امتداد خطّ نصف النّهار شهر اصفهان طرّاحی شده است. (توضیح، تنظیم و طرّاحی عکس از: سیّد احمد سجّادی).

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

شرح طلسم شیخ بهایی(ره) در کوه صُفّه، برای حفاظت اصفهان از بلایای طبیعی (مانند سیل و زلزله) و شرط تأثیر مثبت آن: نیکوکاری و صالح بودن شخص ساکن اصفهان؛ و در غیر اینصورت: خاصیّت این طلسم، رنج رساندن و ضرر زدن به اشخاص مردم آزار:

تصویر شیخ بهائی در جوانی - تابلوی چرمی دکتر مهدوی

«تصویر شیخ بهایی در جوانی - تابلوی چرمی»

شیخ بهاء الدّین محمّد عامِلی، مشهور و متخلّص به «بهائی» (که نباید آنرا با لقب پیروان گمراه فرقۀ پلید و کثیف بهائیّت، اشتباه گرفت؛ و آنها هیچ ارتباط زمانی و مکانی با آن بزرگوار نداشته اند)، در اوائل ترجمۀ فارسی کتاب"کشکول"(المَشمُولُ فی ترجَمَةِ الکشکولِ، ص22تا24 از رونوشت نسخۀ اصل فارسی و عاری از تحریف، بخطّ خود شیخ بهائی، غیر مطبوع (چاپ نشده، لندن) چنین نوشته است:

(پس از دیباچه ای در مدح شاه عبّاس صفوی - ره) :

((... وَ لَنِعمَ ما قالَ شَیخُ الشّـُعَراءِ السَّعدیّ ُ:

"پادشَه" سایۀ "خدا" باشد

سایه با رحمت، آشنا باشد

نشوَد نفْسِ خَلق،قابل خیر

گر نه شمشیر پادشا باشـد

هر صلاحی که در جهان باشد

اثــر "شـــاهِ" "با خـــدا" باشـد

- وَ اَقولُ:

ای "بهائی" زِ صَفوَتِ صَفوی

"اصفهان" مصدر"صفا" باشد

"زنده رود" و "کوه صُفّۀ" او

بَهرِ شَه، جملـه، در دعا باشـد

باغ "نقش جهان" زشاه عبّاس

گلشن "جاه" و "کِبریا" باشـد!

و مُناسِبَست این مَقامرا ذکر عظَمَت اصفهان، و آنچه از این حقیر (=شیخ بهایی) به مِنَصَّۀ (موقعیّت) ظهور پیوسته درآن، بهنگام قُدُوم مَوکِب (کاروان) همایونی از دارالمؤمنین قزوین، بدارالأعیانِ وَالإیمانِ اصفهان، در سَنَۀ هزار و ششم (1006ق) هجرت نبویّه – عَلیٰ هاجِرِها وَ آلِهِ الصَّلوٰةُ وَالسَّلامُ – و آن گویاست در صورت طلسمی از "شَرَف شمس" – به وِفق سِتَّة (مُندرِج در جدول ششگانه) – و حروف نام "اصفهان" (6حرف) و مادر مُخَدَّرۀ (=محترمۀ) حضرت موسیٰ(ع) – که نام نامی او رمز گشایش هر قفل و گره است، و اَظهَر و اَصَحّ آنستکه "یُوخابِد" باشد (6حرف) – و در اطراف این مربّع، دو سورۀ مبارکۀ کَوثر و نَصر نوشتیم، که قِرائت و کتابتِ هریک از آندو کریمه، راز غلبه بر خصم و حاسِدان است. و نیمروزی وقت ما در صعود از "کوه صفه" و یافتن مکانی درخور آن، که پنهان از چشم دزدان و دشمنان باشد و نصب آن سنگ در آنجا ممکن، صرف گشت؛ تا در این صُعودِ مسعود، بهترین مَوقِع (=موقعیّت) بر بالای صخره ای صَعبُ العبور انتخاب شد، که خود نتوانستیم بپیمائیم؛ بل، فرّاشان (=خادمان و همراهان) سلطانی، چون پلنگ خروشان، برآنجا جَسته و سنگ طلسم را به سارُوج (= ترکیب آهک و خاکستر و سفیده تخم مرغ) چنان محکم نصب ساختند که تا قیامت کس نتواند – جز خدای قهّار – آنرا از جای برکنار نماید! وهرکه قصد آن کند، از کوه صُفّه واژگون فروافتد و هلاک شود! و این در سال دهم جلوس شاه عبّاس کبیر- خلَّدَ اللهُ مُلکَهُ (=جاوید سازد خدا، پادشاهی او را) – شد؛ و طِلـَسم اینست:

 طلسم شیخ بهایی - عکسبرداری از نسخۀ رونوشت دستخطّ اصلی

«طلسم شیخ بهایی - عکسبرداری از نسخۀ رونوشت دستخطّ اصلی»

و چُنان نصب شد که مُشرِف باشد بر شهر اصفهان، از آن نقطۀ کوه که تمام شهر دیده شود. و قِطعَۀ زیر بدین مُناسَبَت سروده شد، لِمُؤَلِّفِهِ الحَقیرِ (یعنی: قطعه شعر، ازخود شیخ است) :

چون "صَفاهان" شده از لطف "سِکَندَر" بُنیان

"صَفَویّه" زده بر"خاتَمِ"آن "نقشِ جَهان"(1)

اَمر ِ"عبّاس کبیر" ش ، به "بهاء الدّین" است

تــا کـــــنـــد چـــــارۀ آســــــودگی مــــــردم آن

به "طلسم جَبَل صُفّه" ، نـــمـــودم آنـــــــــرا–

زِ "بلایای سماوات و زمین"، امـــن و امــان!

هر کِه "صالِح" بُــوَد و "نیک" ، بیابَد ثمرَش

هر که "آزار دهد کس" ، رَسَدَش رنج و زیان!

بَهر ِ تاریخ ِ ورودِ "تختِ عبّاس"، بـــگــــو:

«شده از مَیل زمانه،اصفهان نصف جهان»(2)

--------------------------------------------------

1- شیخ بهائی(ره) در این بیت اشاره به این دارد که اصفهان (یا سپاهان) همان "اسکندریّه ایران" بوده و ساخت این شهر یا پایگاه فرهنگی – چنانکه اِبن رُسته (جغرافیدان و مورّخ اصفهانی قرن سوّم هجری قمری) در "الاَعلاقُ النفیسَة" (= مطالب دلپسند و ارزشمند)، و دیگر مورّخان گفته اند – از خدمات فرهنگی "اسکندر مقدونی" بوده است (اَعلاق نفیسه، ترجمه: دکتر حسین قره چانلو، چاپ امیرکبیر، 189).

توضیح: در مصراع دوّم، لفظ "نقش جهان"، دارای ایهام است؛ یعنی: یک معنای آن، همان "نقش زدن" شکل "جهان" بر روی "خاتم" (نگین) پادشاهی اصفهان است؛ و دیگری، همان باغ یا میدان "نقش جهان" معروف است، که از عهد صفویّه تا کنون، هنر یا صنایع دستی "خاتم کاری" در اطراف آن و در عِمارات آن، رایج بوده و به چشم می خورده است.

2- جمع ابجدی مصراع آخِر، که مادّه تاریخ انتقال پایتخت صفویّه از قزوین به اصفهان باشد، برابر است با: 1006 هجری قمری. سیّد احمد سجّادی.

وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :