وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥

🌷تسلیت:


استاد داوود رشیدی (یکی دیگر از هنرپیشگان ارزشی و اخلاقی ایران) به دیار باقی شتافت🌷


درگذشت و مجلس ختم استاد داود رشیدی (یکی دیگر از هنرپیشگان ارزشی و اخلاقی ما)


🎬سکانس کوتاه جالب و بی نظیر زیرین، برگرفته از سریال بسیار زیبا و تاریخی "هزار دستان" است:

 

http://www.4shared.com/video/K22qMd7vba/_online.html


👌در دقایق 1:25 تا 1:50 این سکانس، مفتش (بازجوی خان مظفر) که عادت داشت برای بازجویی از مردم، آنها را مورد ضرب و شتم و اذیت و آزار قرار دهد، نگاهش هنگام جان دادن به 🐍 "مارهای درون شیشه الکل" 🐍 می افتد و یاد ظلمها و ستمهایی که به مردم تحت بازجویی خود کرده می افتد... و سپس با ناراحتی از دیدن چهره ی این مارها و عاقبت بد خود در این دنیا (که به دستور همان خان ستمگری که برای او کار میکرد کشته شد؛ چون "چیزهایی از خان مظفر میدانست که نمی باید میدانست!!" ) چهره ی خود را با تاسف و اندوه از عمر از دست رفته ای که برای ظلم به مردم تباه کرده، از آن 🐍 مارهای زشت 🐍 🔥 ⚡️ که مفتش را به عقوبت و عذاب برزخ و قیامت نوید میدهند! 🔥 ⚡️ بر میگرداند، و از فرط خونریزی جان میدهد...


استاد رضا خوشنویس (جمشید مشایخی) نیز که به درون 💐اتومبیل گل کاری شده💐 برای جشن عروسی ناتمام مفتش ناکام و "نگون بخت" رفته و باز میگردد، او را مرده می یابد...


درسی که زنده یاد، استاد داود رشیدی در این سکانس به ما میدهد:

⚠️ عاقبت ظلم و مردم آزاری است ⚠️


پس اینگونه نباشیم...


روح استاد رشیدی شاد...🌷

و غریق رحمت الهی باد...💐

 

مراسم تشییع جنازه:

پیکر استاد داوود رشیدی ساعت  9صبح یکشنبه 7شهریور 1395ش، از مقابل تالار وحدت تهران، به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) تشییع و به خاک سپرده می‌شود.

مراسم و مجلس ختم استاد داود رشیدی نیز  روز سه شنبه، ساعت ۱۸ الی ۱۹/۳۰ در مسجد جامع شهرک غرب تهران برگزار خواهد شد.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥

⚠️تفاوت فرهنگ امروز با فرهنگ دیروز⚠️


💠فرهنگ دیروز: بچه بایدمؤدّب باشه🌷

🔴فرهنگ امروز: بچه باید رو داشته باشه😼


💠فرهنگ دیروز: با بزرگتر از خودت بحث نکن؛ حریمش رو حفظ کن🌷

🔴فرهنگ امروز: حاضرجواب باش! سر و زبون داشته باش! بزرگ و کوچیک نداره!!👹


💠فرهنگ دیروز: اگه دیدی معلمت ازت دلخوره ببین سبب دلخوریش چیه؟ شاید رفتار بدی ازت دیده! خودت رو اصلاح کن🌷

🔴فرهنگ امروز: معلمت غلط میکنه توی کارای تو فضولی کنه! بگو میام آبروشو توی مدرسه میبرم! وقتی ازت ایراد گرفت میخواستی بگی به تو مربوط نیست! خاک تو سرت که انقدر بچه ی بی سر و زبونی هستی!!👺


💠فرهنگ دیروز: احترام پدر و مادر یادت نره؛ راز موفقیت و سعادت آدم توی همینه🌷

🔴فرهنگ امروز: بگذارشون توی سرای سالمندان! مگه تو وظیفه داری که ازشون نگهداری کنی؟!! بذار زودتر بمیرن!!💀


💠فرهنگ دیروز: زن نباید به شوهرش خیانت کنه و با نامحرم طرح دوستی بریزه؛ دختر هم باید پاک و باعفت باشه🌷

🔴فرهنگ امروز: زن یا دختری که توی اینترنت و لاین و واتساپ و تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرمار... دست کم، چهارصدتا دوست پسر نداشته باشه، خیلی "عقب مونده" است! خاک عالَم به سرش!!🌏


💠فرهنگ دیروز: هر وقت اشتباهی در حق کسی کردی یا کسی رو اذیت کردی ازش معذرت خواهی کن و حتما از دلش در بیار🌷

🔴فرهنگ امروز: نمیخواد معذرت خواهی کنی! پُررو میشه! جهنم که دلش شکسته! خودش بره با چسب شیشه بچسبوندش!!😏


💠فرهنگ دیروز: ببخشید که بچه ی من در حق شما بی ادبی کرد🌷

🔴فرهنگ امروز: بچه ی من همینه که هست! اشکال حتما از خودتون بوده!!😏


💠فرهنگ دیروز: هرگز مردم آزاری نکن! عاقبت بخیر نمیشی!🌷

🔴فرهنگ امروز: اشکش رو در آوردی! کیف کردم! آفرین! وقتی فهمیدی کسی به چیزی حساسه از همون راه دوباره اذیتش کن!😄


💠فرهنگ دیروز: همسایه آزاری نکن!🌷

🔴فرهنگ امروز: چاردیواری! اختیاری!!

خیابون هم که مال شهرداریه!!

همسایه حق اعتراض بما رو نداره!!😇


💠فرهنگ دیروز: خنده ی زیاد یا بیجا و لوس بازی و لودگی نشونه ی حماقت و بی خانوادگی آدمه!🌷

🔴فرهنگ امروز: ما با همین خنده ها و مسخره بازی ها و لوس بازی ها زنده ایم!!

تو میتونی چشات رو ببندی تا نبینی و گوشات رو بگیری تا نشنوی!! مشکل از خودته!!😳


💠فرهنگ دیروز: وقتی دوستی محبت بهت کرد، قدرشو بدون و ازش تشکر کن🌷

🔴فرهنگ امروز: غلط میکنه انتظار تشکر داره!! وظیفشه!! منم تا بتونم ازش میککنم...😜


💠فرهنگ دیروز: آدم خوبیه؛ به من خیلی خوبی کرده؛ خدا خیرش بده🌷

🔴فرهنگ امروز: آدم احمقیه!! خوب میشه سرش شیره بمالی و ازش بککنی!! حققشه!!😏


💠فرهنگ دیروز: بیکاری و ولگردی عیبه!🌷

🔴فرهنگ امروز: انشالا بابام می میره و ارث بهم میرسه و میگذارم توی بانک تا پول رباش رو بخورم!! کار یعنی چی؟! خوش باش!!😸


💠فرهنگ دیروز: رباخواری حرومه! کلاه شرعی درست نکن!🌷

🔴فرهنگ امروز: نه! من قصدم مضاربه است!! این بهره و سود اسلامیه!!😏


💠فرهنگ دیروز: انسانیت داشته باش تا ارزش داشته باشی🌷

🔴فرهنگ امروز: سگ و گرگ باش و بقیه رو پاره کن... آدم باشی میخورنت!!😾


💠فرهنگ دیروز: یاد خدا و قیامت رو بکن؛ وظایف دینیت رو انجام بده...🌷

🔴فرهنگ امروز: دین کیلو چنده؟!! خدا و قیامت یعنی چی؟! کی رفته و کی دیده و کی اومده؟! اینا همش حرفه... هرکار دلت خواست بکن...😎


💠فرهنگ دیروز: چند سال میخوای زندگی کنی؟! شب اول قبر که تنها میشی یادت نره🌷

🔴فرهنگ امروز: چی بگم؟!... دست از سرم بردار!!... خستم کردی!!😖


💠فرهنگ دیروز: اونجاست که به حرفهای من میرسی... منتظر باش...🔥

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥

«تقدیم به روان پدربزرگ مادریم: سیّد مرتضیٰ سجّادی»

(چه سود؟! که تا زنده بود، کسی قدرش را ندانست!...)

تصویر قبر وی، در امامزاده سیّد محمّد (سده اصفهان)

تقدیم به روان پدربزرگ مادریم سیّد مرتضی سجّادی - تصویر قبر وی در امامزاده سید محمد(ع) سده اصفهان یا خمینی شهر 

شعر یا قصیده ای چهارده بیتی در رابطه با "مرده پرستی" ما ایرانیان:

این شعری است از شاعری ناشناخته و گمنام، که نمیدانم که بوده و کجاست؟! زنده است یا مرده؟! ولی بسیار زیبا سروده شده، جزآنکه دارای ایرادات و اشکالاتی از حیث وزن و قافیه بوده و بنده (سید احمد سجادی) حیف دیدم که آنرا اصلاح نکرده و در اینترنت منتشر نسازم. پس گمان نشود که سَرایندۀ این اشعار من هستم؛ بلکه بنده فقط شعر این شاعر محترم گمنام را حَکّ و اصلاح کرده، با فنون عَروض و قافیه، سازگار نموده و تقدیم خوانندگان عزیز میکنم:

 

بی خبر از یکدگر آسوده خوابیدن چه سود؟!

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟!

 

زنده را باید به فریادش رسید، آنگه که هست!

ورنه، بر قبر غریبش، آب پاشیدن چه سود؟!

 

با مَحَبّت، دست پیران را بگیر، ای نوجوان!

ورنه، بر سنگ مزارش، دست مالیدن چه سود؟!

 

از برای سالمندی، یک گـُل خوشبو ببَر!

تاج گلها، گِردِ قبرش، جمع آوردن چه سود؟!

 

زنده را تا زنده هست و شادمان، قدرش بدان!

ورنه، بر روی مزارش شاخ گـُل چیدن چه سود؟!

 

زنده را در زندگی، دستش بگیر و یار باش!

ورنه، مِشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟!

 

یک شبی، با "زنده ای" غمخوار باش و همنوا

ورنه، در سوگ فِراقش، آه و نالیدن چه سود؟!

 

تا زمانی زنده ایم، از یکدگر بیگانه ایم!!

در عزاها روی هم بوسیدن و دیدن، چه سود؟!

 

گر توانی، زنده ای را شاد کن، ای با مَرام!

در عزا، عطر و گلابِ ناب پاشیدن چه سود؟!

 

خود نرفتی خانه اش تا زنده بود و برقرار!

خانۀ "صاحِبْ عزا" خوردن و خوابیدن چه سود؟!

 

گر نپرسی حال من، تا زنده ام، ای آشنا!!

گریه و زاریّ و نالیدن پس از مردن چه سود؟!

 

سالها عید آمد و رفت و نَجُستی جای من!

جای خالیِّ مرا در خانه ام دیدن، چه سود؟!

 

گر نکردی یاد من - تا زنده ام - در قلب خود؛

سنگ مرمر، روی قبر مرده بنـْهادن چه سود؟!

 

"زنده دل" همدرد و همدم هست با هر "دردمند"!

"مرده دل" را "درد دل" گفتن و نشنیدن، چه سود؟!

 

* سابقاً روی بعضی از سنگ قبرها، یکی از این دو بیت شعر زیرین را نیز میدیدم، که برخی آن را به مرحوم استاد شهریار (شاعر نامدار ایرانی) نسبت میدادند:

 

تا هستم، "آشنا!" تو نگویی که کیستم؟!

روزی به دیدنم تو بیایی که نیستم؟!

- و یا:

تا هستم، ای رَفیق! ندانی که کیستم؟!

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم؟!

 

- و روی سنگ قبر دیگری این اشعار را چنین دیدم:

 

تا هستم، آشنا! تو نگویی که کیستم؟!

روزی به دیدنم تو بیایی که نیستم؟!

 

از بعد مرگ من، تو بگویی"چه حیف شد!"

حالا که نیستم، شدی آگه که کیستم؟!

 

دوران زندگیَم نگرفتی سراغ من!

اینک سراغ وقت من آیی که نیستم؟!

 

اکنون که خفته ام به تن اینجا بزیر خاک

دیگر مرو به خانه! که من خانه نیستم!!

 

محتاج خیر و دعایم و مهمان بَرزَخَش

چون "آشنای" اُویَم و "بیگانه" نیستم!!

 

بعد از وفات، خود بنگر خانه ام کجاست!

حالا مُجازِ گفتنِ آن خانه نیستم!

 

تصویر شبی در امامزاده سید محمد(ع) بر فراز بام اصفهان - سده (خمینی شهر)تصویر شبی در امامزاده سید محمد(ع) بر فراز بام اصفهان - از بالای کوه - سده (خمینی شهر)

* و امّا در مورد شعر دوبیتی یا رُباعی مشهوری که برخی آنرا به وحشی بافقی نسبت میدهند (ولی در چاپهای موجود از دیوان اشعار او دیده نشده است)، باید گفت:

اصل این شعر، نیز با اختلافاتی در وزن و قافیه، موجود است. مشهورترین آنها همین رُباعی است که بر وزن عَروضی رُباعیّات (لا حَولَ و لا قوَّةَ إلّا بالله = مَفعولُ مَفاعِلـُن مَفاعیلـُن فاع) میباشد. و آن شعر رُباعی، این است:

 

در حسرتم از مرام این مردم پست!!

- و به نقل صحیح تر:

در حَیرَتم از مرام این مردم پست!!

این طایفه ی زنده کش مرده پرست!

 

تا هست، به ذلّت بکُشَندَش به جفا!!

تا رفت، به عزّت ببَرَندش سر دست!

 

ولی روی برخی از سنگ قبرها، شبیه این شعر، به صورت دوبیتی زیر، با وزن عَروضی (فاعِلاتـُن فـَعَلاتـُن فـَعَلـُن) نیز مشاهده شده است:

 

مُردَم از حسرت این ملّت پست!

مَردُمِ زنده کُش و مُرده پرست!

 

تا که زندَه ست کُشندَش به جفا

تا که میرَد ببرندش سر دست!

 

- که گویا این دوبیت، جزئی از یک قصیده یا قِطعه شعر چند بیتی بوده که اکنون کامل آن در دسترس نیست؛ ولی یک بیت دیگر آن که بر جای مانده، این است، با همین وزن و قافیه:

قدر آئینه بدانیم چو هست!

نه در آنوقت که افتاد و شکست!

قدر آیینه بدانید چو هست - نه در آن وقت که افتاد و شکست

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥

آرزوی آزادی از قفس... در شعر زیبایی از ملک الشعراء بهار - من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید - قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید...

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥
  • 💠 تشیع راستین جعفری(ع) در بیانی زیبا از ابوریحان بیرونی(ره) مورخ و منجم و ریاضیدان شیعه در قرن پنجم هجری:

ابوریحان بیرونی و بیانات زیبای او در مورد امام صادق(ع) و شیعۀ راستین جعفری

🌷 ابوریحان در آثارالباقیه با القاب زیبای زیر از امام صادق(ع) یاد میکند:

💠افضل ﺍﻟﺄﺷﺮﺍﻑ ﻭ ﺍﻋﻠﻢ ﺍﻟﺄﺋﻤّﺔ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻰ ﺫﻛﺮﻫﻢ... الامام الوَرِع...💠

🔰برترین خاندان شرافتمند پیامبر(ص) و داناترین امامان(ع) که درود خدا بر یاد ایشان باد... امام پرهیزگار و پارسا...🔰

📚 الآثار الباقیة عن القرون الخالیة (آثار برجای مانده از دوره ها و قرنهای گذشته و از یاد رفته...)، ابوریحان بیرونی(ره)، متن عربی، چاپ میراث مکتوب، ص239


🔴انتقاد ابوریحان در آثارالباقیه (در بحث رویت هلال رمضان) از "شیعیان دروغین" و "امامان ساختگی" اسماعیلیه و زیدیه و... که مردم را دور خود جمع میکنند:

⚠️...و در شگفتم از سادات (پیشوایان اسماعیلیه که لقب امام برگزیدند) که خود از خاندان و عترت پیامبر(ص) هستند! چگونه به احادیثی جعلی که برایشان میسازند گوش فرا میدهند؟! و چگونه آنها را قبول میکنند؟! به این بهانه که تالیف قلوب (جذب دلهای) مردمانی را بکنند که به ریاکاری، خود را به "شیعه بودن" نسبت میدهند!!

و چرا این دسته از سادات، پیروی از جدشان امیرمومنان(ع) نمیکنند که پیوسته در روگردانی از جذب و دلجویی گمراهان لجوج و معاند بسوی خود، میفرمود:

🔴 ((وَمَا کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُدًا)) (کهف:51)

🔵 ((و من هرگز گمراه‌کنندگان را به یارى خود (برای تبلیغ) نمى‌گیرم))...

🔰 عبارت عربی ابوریحان در آثارالباقیه:

((...ﻭ ﺍﻟﻌﺠﺐ ﻣﻦ ﺳﺎﺩﺍﺗﻨﺎ ﻋﺘﺮﺓ ﺍﻟﺮﺳﻮﻝ - ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﻋﻠﻴﻬﻢ الصلاة و ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ - ﺃﻧّﻬﻢ ﺻﺎﺭﻭﺍ ﻳُﺼﻐُﻮﻥ ﺍﻟﻰ ﺫﻟﻚ، ﻭ ﻳَﻘﺒَﻠُﻮنه ﺗﺄﻟﻴﻔﺎ ﻟﻘﻠﻮﺏ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺍﻟﻤُﺘَﻮَﺳِّﻤﻴﻦ ﺑﺘﺸﻴّﻌﻬﻢ! ﻭ ﻟﺎ ﻳﻘﺘﻔﻮﻥ ﺃﺛﺮ ﺟﺪّﻫﻢ ﺃﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ - ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ - ﻓﻰ ﺇﻋﺮﺍﺿﻪ ﻋﻦ ﺍﺳﺘﻤﺎﻟﺔ ﺍﻟﻀﺎﻟّﻴﻦ ﺍﻟﻤﻌﺎﻧﺪﻳﻦ، ﺑﻘﻮﻟﻪ:

🔴«ﻣﺎ ﻛﻨﺖ ﻣﺘّﺨﺬ ﺍﻟﻤﻀﻠّﻴﻦ ﻋﻀﺪﺍ»...))

📚 الآثار الباقیة عن القرون الخالیة، همان چاپ، ص76

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

تقلید کورکورانه و عوامانه در اسلام ممنوع است استخاره و دعای عوامانه نیز همینطور

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥

مشکل جامعۀ ما و کلّاً "جهان سوّم" چیست؟!

چرا همیشه باید عقب‌مانده و عقب‌افتاده باشیم؟!

سیاست - ریاست - جهالت - تعصب - هلاکت

پاسخ را از زبان مرحوم مَلِک الشّعراءِ بهار بشنویم:

مشکل اصلی جوامع ما این است:

((عوام بازی!!)) یا ((عوام زدگی!!))...

ملک الشعراء بهار - عکس رنگی - شرح اشعار ملک الشعرا در مستزاد داد از دست عوام

شرح اشعار ملک الشعرا در مستزاد "داد از دست عوام!":

مرحوم ملک الشّعرای بهار، در یکی از اشعار مُستزاد[1] خود گوید:

 

از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام

داد از دست عوام!!

 

کار اسلام ز غوغای عوام است تمام!

داد از دست عوام!!

 

دل من خون شده در آرزوی فهم درست

ای‌ جگر! نوبت‌ توست‌!

 

جان به لب آمد و نشنید کَسَم جان کلام!

داد از دست عوام!!

 

غم دل با که بگویم که دلم خون نکند؟!

غمم افزون نکند!!

 

سر فرو بُرد به چاه و غم دل گفت‌ امام(ع)[2]

داد از دست عوام!!

 

سخنی پخته نگفتم؛ که نگفتند به من:

((چند از این خام سخن؟!))[3]

 

سوختم! سوختم! از سردی این مردم خام

داد از دست عوام!!

 

زانچه پیغامبر(ص) آورد و در او نیست شکی

- نپذیرند یکی!![4]

 

وحی مُنزَل شمُرَند آنچه شنیدند زِ "مام"![5]

داد از دست عوام!!

 

همگی خفته و آسوده ز نیکی و بدی![6]

خواب مرگ ابدی!!

 

چه توان کرد؟ علی(ع) گفت که «النّاسُ نِیام!»[7]

داد از دست عوام!!

 

در نُبُوّت نگرفتند رَهِ نوح نبی(ع)

داد ازین بی‌ادبی!!

 

در خدایی بنمودند به گوساله سلام!![8]

داد از دست عوام!!

 

به هوای نَفَسی جمله نمایند قُعُود[9]

آه از این قوم عَنُود!![10]

 

به طنین مگسی جمله نمایند قیام![11]

داد از دست عوام!!

 

پیش خَیلِ عُقَلا، زَابلهی و تیره دلی-

- شَرزَه شیرند![12] ولی:

 

پیش "سَیرِ عُقَلایی‌" حشراتند و هوامّ![13]

داد از دست عوام!!

 

عاقل ار بَسمَلَه خوانَد به هوایش نچَمَند[14]

همچو غولان برَمَند!!

 

غول اگر قصّه کند، جمع شوند از در و بام!

داد از دست عوام!!

 

سنت و شرع و کتاب نبوی(ص) مانده زکار!

"عقل̊"، برخاسته زار!

 

"جهل̊" بِن̊شَسته به سلطانیِ این خَیل لِئام[15]

داد از دست عوام!!

 

عاقل، آن به̊، که همه عمر، نیارَد به زبان-

- نام این بی‌ادبان!!

 

که دراین قوم نه عقلست و نه عارست و نه نام!!

داد از دست عوام!!

 

نه براین قوم نماید نَفَس عیسیٰ(ع) کار!

نه مقالات "بهار"!

 

نه نسیم سحری بگذرد از سنگ رُخام[16]

داد از دست عوام!!

 

پیش "جُهّال" ز "دانش" مَسَرایید سخن!

پند گیرید ز من!!

 

که حرام است! حرام است! حرام است! حرام!!

داد از دست عوام!!

 

پاورقی‌، شرح، توضیح، تصحیح و تحقیق - از سیّد احمد سجّادی:



[1]- مُستزاد نوعی وزن شعر است که پس از هر مصراع آن، مصراع کوتاهی (نیم مصراع) می‌آید.

 

[2]- منظور از امام(ع) حضرت علی(ع) است که سر خود را در چاه فرو می‌بردند و درد دل می‌کردند. چنانکه در حدیثی مفصّل، به نقل از میثم تمّار(ره) آمده؛ آنجا که میثم گوید:

«...فَوَجَدْتُهُ(ع) مُطَّلِعاً فِی الْبِئْرِ إِلَى نِصْفِهِ یُخَاطِبُ الْبِئْرَ...»

«پس یافتم آن حضرت را در حالی‌که سر خود را تا کمر به چاه فرو برده و با چاه درد‌دل می‌کرد...»

و پس از آنکه حضرت متوجّه حضور میثم می‌شود، به او در قالب شعری چنین می‌فرمایند:

«وَ فِی الصَّدْرِ لُبَانَاتٌ إِذَا ضَاقَ لَهَا صَدْرِی

نَکَتُّ الْأَرْضَ بِالْکَفِّ وَ أَبْدَیْتُ لَهَا سِرِّی...»

«در سینۀ من اندوههای و دردهایی است که هرگاه فضای سینه‌ام برای تحمّل آنها تنگ می‌شود، زمین را با چوب ضربه می‌زنم و خاک آنرا با دست خود می‌شکافم و راز و درددل خود را برای آن بازگو می‌کنم...». ( بِحارالانوار، علّامه مجلسی، ج40، ص199و200)

 

[3]- یعنی: سخن منطقی و معقولی بر زبان نیاوردم، جز آنکه این مردم عامّی، به من اعتراض کرده و گفتند: "چقدر سخن خام (حرف مفت!) می‌زنی؟!". حال آنکه خود این مردم، گِرد هر بی‌سوادی حلقه می‌زنند و سخنان احساسی و دور از عقل و منطق او را با جان و دل می‌پذیرند!

 

[4]- یعنی: حتی در یکی از آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر اکرم(ص) نمی‌اندیشند!

 

[5]- مام = مادر؛ اشاره به اینکه مردم عامّی، حرف پدر و مادر را بدون هیچ تحقیق و بررسی، بر همه چیز ترجیح می‌دهند!

 

[6]- یعنی: بی‌تفاوت نسبت به هر نیک و بدی که در جامعه رخ می‌دهد!

 

[7]- اشاره به حدیثی مشهور از حضرت علی(ع):

«النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا = مردم درخواب‌اند! و چون بمیرند بیدار خواهند شد!»

(خصائص الأئمَّة علَیهِمُ السّلام، یا: خصائصُ أمیرِ المؤمنین علیه السّلام، تألیف: سَیّد رضی، ص112).

 

[8]- اشاره به گوساله‌ای که سامری ساخت و عوامّ بنی‌اسرائیل به آن سجده می‌کردند...

 

[9]- قُعُود = نشستن؛ یعنی: به کوچکترین بهانه، و مثلاً برای یک نفس استراحت، از زیر بار مسؤولیّت شانه خالی می‌کنند!!

 

[10]- عَنود = لَجوج و سرسخت.

 

[11]- یعنی: با آواز ضعیف یک مگس (فرد باطل و احساساتی و پرحرف!!) ناگهان قیام می‌کنند...

 

[12]- یعنی: وحشیانه و ابلهانه، به خَیل (جماعت) عاقلان و اندیشمندان جامعه، حمله‌ور می‌شوند...

[13]- یعنی: در "سیر عاقلانه" و راهیابی توأم با عقل و اندیشه، مثل حشرات سرگردان و هَوامّ (جمع هامّة = حشرات موذی و زهردار) هستند و با هر بادی، تغییر مسیر می‌دهند...

 

[14]- یعنی: اگر عاقلی، نام خدا (بسم الله) را بر زبان آورَد، تمایلی به سوی او نشان نخواهند داد. بلکه، مثل غولها (اجنّه که از بسم الله می‌ترسند) از "سخن منطقی" یک فرد دلسوز نیز گریزان هستند...

 

[15]- خَیل لِئام = جماعت فرومایه (لِئام: جمع لئیم = انسان پست‌فطرت و بی‌تفاوت از بد و نیک).

 

[16]- رُخام = سنگ سخت.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥

عامل حادثه ی اتوبوس سربازان کیست؟

راننده؟

یا سربازان؟

یا آنانکه سالهاست اقتصاد ایران را ویران کرده و گردن هم می اندازند و علیه هم افشاگری میکنند و هیچکدام خود یا آنانرا که می پرستند را مقصر نمیدانند؟... تا یک راننده پیرمرد 70 ساله بجای استراحت، هنوز از درد فقر مجبور باشد کار کند؟...

شما را بخدا بگویید مقصر کیست؟

⚠️جواب را در نامه دختر این راننده زحمتکش و رنجدیده میخوانیم:

عامل اصلی حادثه تصادف و واژگونی اتوبوس سربازان در جاده نیریز - شیراز که بود؟

📝نامه عجیب دختر راننده اتوبوس سربازان📝

🌷خواب دیدم سربازان قربانی دور پدر شرمنده ام حلقه زده اند🌷

🌐خبرگزاری رکنا🌐  9 تیر 1395ش

💔دختر راننده اتوبوسی که باعث کشته شدن سربازان شده بود در نامه ای از مردم خواست تا پدرش را نفرین نکنند چون خود او نیز بازنده جامعه است.💔

💔اگر پدرمن بودی؟؟💔 همه جا صحبت از این است که تو باعث کشته شدن سربازان وطن شده ای! میگویند: سرعتت بالا بوده! میگویند: وقتی اعتراض کردند پرخاش کردی میگویند و میگویند و میگویند... نفرین میکنند! فحش میدهند! و لعنتت میکنند! هیچکس از اینکه خودت کجایی و در چه حالی؟! سراغی از تو نمیگیرد! همه نفرین و لعنت بر تو فرستادند... اما هیچکس نپرسید: ⁉️چرا یکمرد 70ساله باید در این سن کار کند؟؟ ⁉️چرا در حالی که بیشتر همسالانت در پارکها نرمش میکنند تو باید چنین شغل سختی را انتخاب کنی؟؟ ⁉️کسی نمیپرسد: تو چه مشکلاتی داشتی که هم تو و هم ما (خانواده ات) قبول کردیم که تو باز هم کار کنی... ⚠️نه !! قبول نه !! مجبور شدیم اجازه بدهیم تو کار کنی! هنوز هم با وجود پیری، در سفر باشی! ⚠️تمام کودکی هایم بی تو گذشت... 🏜🚌همیشه تو در جاده بودی و من در کابوسهای شبانه ام تصادف میدیدم.🆘💥🔥 بریدن فرمان، نگرفتن ترمز، دره و واژگونی... 👀 در رویاهایم... میدیدم که برگشته ای... اما از مدرسه که میرسیدم میدیدم تو در هال بیحال افتاده و خسته در خوابی... رویاها و کابوسهای من با همه فرق میکرد...چرا کسی نمیپرسد: چرا فریاد کشیدی؟؟چرا کسی نمیفهمد مردی در سن تو که شرافتش، جوانمردی اش و نیازش هنوز در جاده ها سرگردانش کرده، اهل خشونت نبود... سرعت، شاید! میدانم تو اهل سرعت بودی! همیشه مجبور بودی سریع باشی! چون روزها زود میگذشت... اگر سرعت نداشتی، اجاره خانه و قسط و هزینه درمان مادر و جهاز خواهرم از تو جلو میزدند و سبقت میگرفتند!!... باید سریعتر میرفتی، تا شاید یکساعت زودتر برسی به دردهایت... 💔پدر! ❓چرا هیچکس به ما تسلیت نگفت... ❓چرا کسی نگفت این درد و رنج بیش از تاب و طاقت تو هست... ⁉️مگر میشود بیادت بیاید و آتش نگیری؟؟ مگر میشود؟؟... 💔بابا! همیشه رویای من این بود که وقتی به خانه میرسم ببینم بازهم در هال بیحال و خسته خوابیده باشی... ❗️اما دیشب رویایم فرق میکرد... 👀 در رویا دیدم تو هم مرده ای! و اطرافت را همان سربازانی - که همه تو را مسبب مرگشان میدانند - گرفته اند... 😔تو سرت را با شرمندگی پایین انداخته بودی... اما آنها دستت را میگیرند، میبوسند و میگویند: پدر جان! چرا تو؟؟ چرا تو شرمنده ای؟؟ تو فقط بدنبال لقمه ای بودی که از دهانت گرفتند... همانهایی که در 70سالگی (پس از دهها سال کار و خدمت به جامعه ایران) بی هیچ بیمه و بازنشستگی رهایت کردند... تا اینکه بالاخره - وقتی لازم شد!! - گناه خطاهای خودشان را بر گردن تو بیاندازند... 💔پدر! ✋دستت را میبوسم! ✋همان دستی که شاید (بسبب سرعت) خطاکار باشد؛ اما گناهکار نیست... 🙌 همان دستهایی که تمام عمر در حسرت لمس دستان من و خواهرم بود... 💔سخن آخر با پدر💔 💔بابا! تا بحال شنیده ای فرزندی برای پدرش آرزوی مرگ بکند؟؟ پدر! جبران تمام فداکاریهایت... پدرانه هایت... خطاهایت... و راستی هایت... اکنون برای من، آرزوی مرگ توست... 💔بمیر پدر! 💔بمیر... تا سوز این رنج را - در دنیایی دیگر - دستان مهربان و پسرانه ی همان سربازان برای تو خاموش کنند...

⚠️سخت است... میفهمم؟! ️سخت است!! 💔ولی پدرم را لعنت نکنید... 💔پدرم هم یک قربانی بود... 💔قربانی ظلم و بیعدالتی !! 💔پدرم را لعنت نکنید...

🍂پوران ناظمی🍂

🍁دختر راننده اتوبوس🍁

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥

عباس کیارستمی پدر سینمای ارزشی و انسانی، در پاریس درگذشت...

♦️تولد: 1319- فوت: 1395ش♦️

سازنده فیلم پرخاطره:
❤️"خانه دوست کجاست"❤️ (1365شمسی)

⚠️ گفته ای بیاد ماندنی از آن هنرمند بزرگوار:

من تشنه انسانیت هستم نه سیاست!

Je suis affamé pour l'humanité, et non pas la politique

من تشنه انسانیت هستم نه سیاست! Je suis affamé pour l'humanité, et non pas la politique...

ای کاش ما نیز انسانیت را (که میراث فطرت الهی دوران کودکی‌مان بود) فراموش نمی‌کردیم... همان دوران باصفا و دور از "کینه و کدورت و شیطنت و سیاست" کودکی... همان "فداکاری و وفاداری" کودکی... که در داستان فیلم ❤️"خانه دوست کجاست"❤️ شاهد بودیم و امروزه دیگر از آن خبری نیست... که نیست...:

خلاصۀ فیلم:

((...یک بچه‌مدرسه‌ای متوجه می‌شود که دفتر دوستش را به اشتباه برداشته‌است. بنابراین از خانه بیرون می‌رود تا او را پیدا کند و دفتر را به او پس دهد، اما راهی دشوار و دراز در پیش است و فرصتی اندک...))

❤️خانه دوست کجاست؟ اکران این فیلم به فرانسه:

❤️Où est la maison de mon ami?❤️

Où est la maison de mon ami? خانه دوست کجاست؟ - اکران به فرانسه

 

❤️خانه دوست کجاست؟ اکران این فیلم به انگلیسی:

Where is the friend's home?❤️

Where is the friend's home?  خانه دوست کجاست؟ اکران این فیلم به انگلیسی

لینک دانلود رایگان فیلم خانه دوست کجاست؟

http://www.iranidata.com/4390

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤

((گناه دوبهم‌زنی و خبرچینی))

(دو گناه بزرگ، که بسیاری از مردم این زمان، بر آن اصرار و عادت دارند!!)

[خوانندگان گرامی؛ چون بنده همیشه، خود، قربانی این رفتار هموطنان شده‌ام، و بارها شاهد جدا شدن بی‌جهت برخی دوستان از خودم بوده‌ام، این متن را تقدیم به شما می‌کنم. باشد که عبرت بگیرید، و بی‌جهت یا به اندک بهانه‌ای دوستتان را از دست ندهید!]

 حدیث درباره قطع رابطه دوستی

((ریشۀ دوبهم‌زنی و خبرچینی را بخشکانیم!))

در آغاز، یک تذکّر بسیار مهمّ به خوانندگان گرامی:

((دوستی، یک رابطۀ دونفره و خصوصی است؛ پای غیر را به آن باز نکنید! تا شاهد حسادت اغیار و خبرچینی، و در نتیجه: دوبهم‌زنی آنها بین شما و دوستتان نباشید!))

***

ابتدا برای اثبات این نکته، دو حدیث در همین رابطه، ارائه می‌دهیم:

((حتّی المقدور، کسی را مشاور و واسطه قرار ندهید!

مشکلات را دو نفره، بین خودتان حلّ کنید!))

رسول اکرم(ص) می‌فرمایند:

«إذا أحبَبتَ رَجُلاً فَلا تُمارِهِ[1] و لا تُجارِهِ[2] و لا تُشارِهِ[3] و لا تَسأَل عَنهُ، فَعَسىٰ أن تُوافِیَ لَهُ عَدُوّاً فَیُخبِرَکَ بِما لَیسَ فیهِ، فَیُفَرِّقَ ما بَینَکَ و بَینَهُ!»[4]

«وقتى با کسى دوست شدى با او مجادله و رقابت مکن و بر او برترى مجو و از هیچ کس دربارۀ او چیزى نپرس، چون ممکن است به یکى از دشمنان او برخورى و او دربارۀ وى به تو سخنی (به خطا) گوید که در او نیست، و میان شما دو نفر را تفرقه اندازد!»

حضرت علی(ع) می‌فرمایند:

«لَیْسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَحْوَجَکَ إِلَى حَاکِمٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ.»[5]

«برادر واقعی تو نیست کسیکه ناچارت سازد به مشاور یا داور بین تو و خودش»

***

و امّا گناه دوبهم‌زنی و خبرچینی:

کسی که رابطۀ دو دوست را قطع کند، مثل زالو محشور می‌شود:

- پیامبر اکرم(ص) در حدیثی پیرامون مُسوخ (مسخ شدگان) می‌فرمایند:

«... و امّا دُعموص (نوعی زالوی لجنزار)، پس او شخص خبرچینی بود که بین دوستان جدائی می‌انداخت...» [زالو دو دهان در سر و ته خود دارد و با هر دو خون می‌مکد!]

«...وَ أَمَّا الدُّعْمُوصُ فَکَانَ نَمَّاماً یُفَرِّقُ [خ ل: یَقطَعُ] بَیْنَ الْأَحِبَّةِ...»[6]

 

دوبهم‌زن و خبرچین، بدترین مخلوقات خدا روی زمین:

پیامبر اکرم(ص) در حدیثی مفصّل، در وصیّت به اصحاب خود فرمودند:

«می‌خواهید بدترین شما را معرفى کنم؟ گفتند: آرى یا رسولَ الله! فرمود: سخن‌چینان و افرادی که بین دوستان جدایى افکنند و براى پاکان عیب جویند.»

«أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِشِرَارِکُمْ؟! قَالُوا: بَلَىٰ یَا رَسُولَ اللهِ! قَالَ(ص): الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ، الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ، الْبَاغُونَ لِلْبِرَاءِ الْعَیْبَ»[7]

 حدیث درباره گناه دو بهم زنی و خبر چینی

گناه دو بهم زنی و خبر چینی از جادوگری بیشتر است:

- امام صادق(ع) در حدیث مفصّلی می‌فرمایند:

«و بی‌شکّ از بزرگترین اقسام سحر و جادو "سخن‌چینى" است، که با آن بین دو دوست جدائی و تفرقه می‌اندازند، و دشمنى میان دو همدم باصفا مى‌‏افکنند، و با آن خونها بر زمین مى‏‌ریزند، و خانه‌‏ها خراب مى‌‏کنند، و پرده‏‌ها (از اسرار خصوصی) بر می‌دارند؛ و فرد "سخن‌چین" بدترین کسى است که روى زمین قدم می‌گذارد»

«...وَ إِنَّ مِنْ أَکْبَرِ السِّحْرِ النَّمِیمَةَ؛ یُفَرَّقُ بِهَا بَیْنَ الْمُتَحَابَّیْنِ، وَ یُجْلَبُ الْعَدَاوَةُ عَلَى الْمُتَصَافِیَیْنِ، وَ یُسْفَکُ بِهَا الدِّمَاءُ، وَ یُهْدَمُ بِهَا الدُّورُ، وَ یُکْشَفُ بِهَا السُّتُورُ؛ وَ النَّمَّامُ أَشَرُّ مَنْ وَطِئَ الْأَرْضَ بِقَدَمٍ...»[8]

سعدی نیز، در اینکه خبرچینی از جادو کارسازتر و خطرناکتر است، گوید:

به یک سال، با جادو، اهریمنی،

میان دو شخص افکنـَد دشمنی!

خبرچین ناجنس، در یک نَفـَس

خِلاف افکنـَد در میان دوکس![9]

 

سخن‎چین، اگر راست هم بگوید، باید طَرد شود:

«مردى به حضرت امام سجّاد (علیه السّلام) عرض کرد: فلانى دربارۀ شما چنین و چنان گفت! فرمود: بخدا قسم حفظ نکردى حق برادر خود را! زیرا او تو را امین (امانتدار و محرم اسرار) می‌دانست و [سخنى دربارۀ من پیش تو گفت؛ لیکن] تو خیانت به او نمودى، و هم حرمت مرا نگاه نداشتى! زیرا به من گفتى چیزى را که فائده و حاجتى به شنیدن آن نداشتم! مگر نمی‌دانى کسانی‌که سخن‌‏چینى و نمّامى می‌کنند سگهاى جهنم خواهند بود؟!...»

«قَالَ رَجُلٌ لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ(ع): إِنَّ فُلَاناً یَقُولُ فِیکَ وَ یَقُولُ! فَقَالَ(ع) لَهُ: وَاللهِ مَا حَفِظْتَ حَقَّ أَخِیکَ إِذَا خُنْتَهُ وَ قَدِ اسْتَأْمَنَکَ! وَ لَا حَفِظْتَ حُرْمَتَنَا إِذَا سَمَّعْتَنَا مَا لَمْ یَکُنْ لَنَا [حاجةٌ] بِسَمَاعِهِ! أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ نَقَلَةَ النَّمِیمَةِ هُمْ کِلَابُ النَّارِ؟!...»[10]

[تذکّر: البتّه فقهاء می‌فرمایند: اگر خطری، جان یا مال یا آبروی کسی را تهدید می‌کند، باید سخن دیگری را برای او گفت؛ ولی جایی که چنین خطری مُحتمَل نیست، نباید گفت].

 

دوبهم‌زن و خبرچین گرفتار عذاب و فشار قبر خواهد شد:

شیخ صدوق(ره) در رسالۀ اعتقادات (که بر مبنای روایات نوشته) گوید:

«بیشتر عذاب قبر، از خبرچینی، بد خُلقی، و بی‌مُبالاتی به (نَجاسَت) ادرار است»

«أکثَرُ ما یَکونُ عَذابُ القبرِ، مِنَ النَّمیمةِ وَ سُوءِ الخُلُقِ وَ الِاستِخفافِ بالبَولِ»[11]

 

عذاب قبر خبرچین و دو بهم زن، تا قیامت ادامه دارد:

ابن عبّاس گوید: پیامبر(ص) در آخرین خطبۀ خود در مدینه فرمودند:

«...کسى که در میان دو تن، به سخن‌چینى پردازد، خداوند در قبر، آتشى را بر او مسلّط کند که تا روز قیامت او را بسوزاند؛ و چون از گور برانگیخته شود، خداوند، مار بزرگی اژدهاگونه را بر او چیره سازد تا گوشت بدنش را بگزد، تا زمانى که وارد جهنّم گردد...»

«...مَنْ مَشَى فِی نَمِیمَةٍ بَیْنَ اثْنَیْنِ سَلَّطَ اللهُ عَلَیْهِ فِی قَبْرِهِ نَاراً تُحْرِقُهُ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ؛ وَ إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ سَلَّطَ اللهُ عَلَیْهِ شُجَاعاً تِنِّیناً أَسْوَدَ یَنْهَشُ لَحْمَهُ حَتَّى یَدْخُلَ النَّارَ...»[12]

 

رسوائی، سرنوشت اجتناب ناپذیر هر شخص دوبهم‌زن و سخن‌چین:

مرحوم ملّا احمد نراقی در معراج السّعادة (نردبان خوشبختی) می‌گوید:

«و علاوه بر همۀ این مفاسد، سخن‌چین بیچاره اکثر اوقات در بیم و اضطرابِ این است که مبادا رسوا شود! بیشتر وقتها خَجِل و شرمسار! و با وجود اینها در نزد آنها که سخن‌چینى کرده خفیف و بى‌وَقع (سبک، بی‌اعتبار و غیر قابل اعتماد)، و "دو بهم زن" و "خبیث" (بد دل و ناپاک) شناخته شده است، گو (هرچند) به روى او اظهار نکنند! [سعدی گوید:]

میان دو کس جنگ چون آتش است

سخن‌چین بدبخت هیزم‌کش است[13]

کنند این و آن خوش، دگرباره، دل

وى اندر میان، کوربخت و خَجِل‏!

مــیــان دو تــن ، آتــش افــروخــتــن -

نه عقل است و خود در میان سوختن[14]»[15]

 

دو حکایت عبرت‌آموز در عدم اعتماد به خبرچین، و خطر وی برای جامعه:

مرحوم آیت الله دستغیب(ره) در کتاب ارزشمند گناهان کبیره می‌نویسد:

«[شهید ثانی(ره)] در کتاب کَشفُ الرِّیبَةِ [فی أحکامِ الغِیبَة] مى‏فرماید:

دانشمندى را دوستى بود که روزى به زیارتش رفت، و ضمناً چیزى را که دیگرى دربارۀ آن دانشمند گفته بود، برایش نقل کرد.

پس آن دانشمند گفت: پس از مدتى که به ملاقات من آمدى، با سه خیانت آمدى:

1- یکى آنکه بین من و آن شخص ایجاد دشمنى کردى؛

2- دیگر آنکه، دل فارغ مرا مشغول به سخن او نمودى؛

3- و علاوه، خودت را هم نزد من متّهم به خیانت کردى.

و نیز فرموده: کسى که نزد تو از دیگرى سخن‏‌چینى کرد، البته از تو هم نزد دیگرى سخن‏‌چینى خواهد نمود؛ پس نباید به او اعتماد پیدا کنى! و باید از او سخت در حذر بود.

[و باز به قول سعدی:]

هرکه عیب دگران نزد تو آور̊د و شمُر̊د

بی‌گمان عیب تو نزد دگران خواهد بُرد![16]

 هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد - بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد - شعر سعدی

سپس این حکایت را نقل مى‏‌فرماید:

شخصى غلامى مى‏‌فروخت، مى‏‌گفت در او هیچ عیبی نیست جز آنکه نمّام (خبرچین و دوبهم‌زن) است. مشترى گفت: باکى نیست! و او را خرید. غلام به زنِ خواجه گفت:

"خواجه تو را دوست نمى‏‌دارد، مى‏‌خواهد کنیزکى بخرد! چون خوابید تیغ برگیر و چند مو از زیر گلویش به من بده تا جادو کنم که عاشق تو شود!"

و به خواجه هم گفت: "این زن عاشق کسى شده و تو را خواهد کشت! خود را به خواب بزن تا ببینى با تو چه خواهد کرد!"

مرد خود را به خواب زد، دید زن آمد و تیغى به دست دارد. چون رسید و ریش او را گرفت، مرد یقین کرد که او را خواهد کشت. جَست و زن را با همان تیغ کشت.

پس خویشان زن آمدند و مرد را کشتند. سپس خویشان مرد نیز [به خونخواهی او] آمدند و بین ایشان جنگ پیوست و خون بسیار ریخته شد.»[17]

 

سؤال: پس مُراد از عُیون (چشمان ناظر بر جامعه) در فرمایش امیرالمؤمنین(ع) چیست؟

حضرت علی(ع) در بخشی از فرمان یا عهدنامۀ خود به مالک اشتر(ره) هنگامی که او را بعنوان والی مصر از سوی خود منصوب فرمودند، می‌فرمایند:

«...پس در کارهایشان کاوِش و رسیدگى کن، و بازرَسهاى راستکار و وفادار بر آنان بگمار، زیرا خبرگیرى و بازرَسىِ پنهانىِ تو، کارهاى آنها را، سبب وادار نمودن ایشان است بر امانت دارى و مدارا نمودن و نرمى با رعیّت (هرگاه والى به کارهایشان نرسد آنها از راه عدل و دادگرى بیرون رفته‏ و به مردم ستم روا دارند)...».

«ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ؛ فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى ٱسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ...». [18]

جواب:

یقیناً آن حضرت نیز مانند پیامبر اکرم(ص)، و ائمّۀ اطهار(ع) که از اولاد ایشان هستند، از خبرچینان و سِعایَت کنندگان و جاسوسان بیزار و متنفّر بوده‌اند؛ و آنچه در این فرمایش آمده فقط ناظر به این است که حاکم جامعه، باید از روی دلسوزی بحال مردم، عُیون (چشمان ناظر، یا بازرَسانی) داشته باشد، تا مبادا از گرفتاری‌ها و مشکلات آنان بی‌خبر بماند. و این هیچ ربطی به خبرچینی و سِعایت و جاسوسی ندارد.

چنانکه ملا احمد نراقی(ره) در کتاب اخلاقی معراج السّعادة گوید:

«...و بدانکه: بدترین انواع سخن چینى، «سِعایَت» (جاسوسی) است. و آن عبارت است از: سخن‌چینى نزد کسى که از او بیم ضرر و اذیّت باشد؛ مانند سلاطین و امراء و حکام و رؤساء. از حضرت پیغمبر- صلّى الله علیه و آله - مروىّ است که:

«کسى که سِعایَت(جاسوسی) مردمان را کند حلال‌زاده نیست!»

و سلاطین عَدالت̊ گستر، و حُکّام رعیّت پرور، هرگز صاحِب این صفات را در نزد خود راه نمى‏دهند، و گوش به سخن ایشان نمى‏کنند، و مى‏دانند که ضرر ایشان بر رَعایا (مردم) و فقراء، از ضرر سگ گزنده و گرگ درنده بیشتر است!!».[19]

نتیجه آنکه: مراد از عَین، جاسوس نیست؛ بلکه بازرس است؛ آن هم نه نسبت به مردم، بلکه نسبت به مسؤولین و مدیران و صاحِبان پست و مقام، که حضرت می‌فرمایند باید بازرسانی داشته باشی تا آنها از پست و مقام خود سوء استفاده نکرده و یا به مردم و زبردستان خود ظلم و ستم روا ندارند.

و این کجا و جاسوس کجا؟! که برعکس عمل کرده و خبر مردم را نزد حُکّام و رؤساء و مدیران و صاحِبان قدرت میبرد تا آنها را در دام بیافکند! و خود در دام شیطان گرفتار شده و مشمول آن حدیث تکان دهنده است...


پاورقی‌ها و منابع:



[1]- مارَیٰ، یُمارِی، مُمَاراةً و مِرَاءً [مری‏] الرَّجُلَ: با او جدال و نزاع و لجبازى کرد. (المُنجِد الأبجدی)

[2]- جارَىٰ، یُجارِی، مُجَاراةً و جِرَاءً [جری‏] الرَّجُلَ: با او رفت‏... (المُنجِد الأبجدی)

[3]- شارَىٰ، یُشارِی، مُشَارَاةً و شِرَاءً [شری‏] الرَّجُلَ: با او مجادله و لجبازى کرد. (المُنجِد الأبجدی)

[4]- نَهجُ الفَصاحَة، ابوالقاسم پاینده(ره) حدیث ش141؛ حِلیة الأولیاء، ابونُعَیم اصفهانی، ج5، ص136

[5]- غُرَرُالحِکَم و دُرَرُ الکِلَم، عبد الواحد بن محمّد تمیمی آمِدی (متوفّای 550ق)، حدیث ش7505

[6]- الخِصال، شیخ صدوق(ره)، باب خصلت‌های سیزده‌گانه، حدیث دوّم، متن عربی: ج‏2، ص494؛ عِلَل الشّرائع، شیخ صدوق(ره)، باب239(عِلَل المُسُوخِ وَ أصنافها) حدیث2، متن عربی: ج‏2، ص486

[7]- مکارم الأخلاق، حسن بن فضل طبرسی(ره) ترجمه میرباقرى، ج‏2 ص412؛ متن عربی: ص445

[8]- الإحتجاجُ على أهل اللِّجاج، ابومنصور طبرسی(ره)، متن عربی: ج‏2، ص340

[9]- کلیّات سعدی، بخش مواعظ، مثنویّات، ش46

[10]- إرشاد القلوب، شیخ حسن بن ابى الحسن دیلمى (متوفّای 841ق‏)، ترجمه مُستَرحِمى، ج‏2، ص83؛ متن عربی: ج‏1، ص118 - انتهای باب 33 (عذاب غیبت و خبرچینی).

[11]- اعتقادات الإمامیّة، شیخ صدوق(ره) ترجمه محمّدعلی حسنى، ص69؛ عربی: ص58، باب17

[12]- ثواب الأعمال و عِقاب الأعمال، شیخ صدوق(ره)، متن عربی: ص284؛ پاداش نیکیها و کیفر گناهان / ترجمه ثواب الأعمال و عِقاب الأعمال، محمّدعلی مجاهدی، ص722

[13]- بوستان سعدی، باب هفتم، حکایت اندر نکوهش غمّازی (خبرچینی)...

[14]- بوستان سعدی، باب هفتم، حکایت فریدون و وزیر...

[15]- معراج السّعادة، ملّا احمد نراقی(ره)، انتشارات هجرت - قم: 1377ش، ص546 و547

[16]- گلستان سعدی، باب دوم، حکایت چهارم.

[17]- گناهان کبیره، آیت الله سیّد عبدالحسین دستغیب(ره)، جلد دوّم، انتهای مورد دوّم از "کبائر غیر منصوصه": "نَمیمَة" (خبرچینی).

[18]- نهج البلاغة، ترجمه و شرح مرحوم فیض الإسلام، ج‏5: ص1013 - بخش45 از قسمت11 نامه.

[19]- معراج السّعادة، نشر هجرت، ص548، باب4، انتهای صفت11 (سخن چینى ونمّامى ومفاسد آن‏).

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤

باران خون در روز عاشورا - إمطار السماء دما یوم عاشورا Blood-Raining on Ashura

پاسخ به شبهه افکنان در اَسناد تاریخی "باران خون" در روز عاشورا:

در کتاب تاریخ آنگلوساکسون (اجداد انگلیسی ها) چنین آمده است:

«سال685م: در این سال در بریتانیا باران خون بارید، و شیر و لبنیّات به خون تبدیل شد»

http://www.britannia.com/history/docs/676-99.html

می دانیم که نگارش اعداد اروپایی، از اعداد عربی گرفته شده؛ و هم در رسم الخطّ عربی و هم در رسم الخطّ گوتیکGothic (سبک سنتی اروپا) دو رقم صفر و پنج مشابه هستند.  و هر دو را به شکل دایره (در عربی):

 

یا بشکل حرف تِتا (θ یونانی، در گوتیک) نشان میدادند:

 

"England 1900's Old English"

http://www.callifonts.com/viewfontsbystyle/oldenglishgothic.html

که این سبب اشتباه شدن رقم 680 به 685 در نقل و روایت قدیمی از تاریخ انگلوساکسون شده و صحیح - به قرینۀ اسناد تواریخ اسلامی شیعه و سنی - همان 680م است، که سال میلادی وقوع حادثۀ جانسوز روز عاشورا (معادل سال 61 هجری قمری) بوده است.

 

الجَوابُ علیٰ المُشَکـِّکینَ فی وَثائقَ تاریخیّةٍ حَولَ "إمطارِ السَّماءِ دَماً" یَومَ عاشوراءَ:

فی کتاب التّواریخ الأنجَلوسَکسُونیّة (أسلاف الإنجلیزیّة) جاء هکذا:

«سَنةَ685م: فی هذهِ السَّنةِ أمطرَتِ السَّماءُ دماً فی البریطانیا و أصبَحَ الحَلیبُ و الألبانُ دَماً»

http://www.britannia.com/history/docs/676-99.html

نعلم أنّ تحریرَ الأرقامِ الأوروبیّةِ مأخوذٌ مِن الأرقامِ العربیّة، و فی کِلا رسمِ الخطّ العربیّ و رسمِ الخطِّ القوطیِّGothic (النّمَط الأوروبیّ القدیم) کانَ رَقمَا الصِّفرِ و الخَمسِ مُشابِهَینِ و کانوا یَعرِضونَ کِلَیهِما بالدّائرةِ (فِی العربیّةِ):

 

أو بالحَرفِ الیونانیّةِ θ (ثِتا) (فی القوطیّةِ):

 

"England 1900's Old English"

http://www.callifonts.com/viewfontsbystyle/oldenglishgothic.html

و صارَ هذا سبباً لالتِباسِ رقمِ 680 برقم 685 فی رِوایةِ تأریخ اَنجلوسَکسونَ و نقلِهِ القدیمِ؛ و الصّحیحُ بقرینةِ ما جاءَ فِی المَصادِرِ الإسلامیّةِ الشِّیعیّةِ و السّـُنـِّیَّةِ: 680م، و هِیَ نفسُ السَّنةِ المیلادیّةِ الـَّتی فیها وَقَعَتِ الحادثةُ المؤلِمَةُ یَومَ عاشوراءَ (المُتزامِنة مع 61 الهجریّة).

 

Reply to doubt-designers about the historical documents of "blood-raining" on Ashura Day:

"Anglo-Saxon Chronicles" said:

"685: In this year in Britain it rained blood, and milk and butter were turned into blood."

http://www.britannia.com/history/docs/676-99.html

Surely, we know the writing of European numbers is taken from Arabic numbers; and in both of the Gothic & Arabic calligraphies, the two figures five and zero were similar - like a circle (in Arabic):

 

Or like a Theta (θ of Greek, in Gothic):

 

"England 1900's Old English"

http://www.callifonts.com/viewfontsbystyle/oldenglishgothic.html

And it was the main cause of mistaking 685 for 680 in the old citation of "Anglo-Saxon Chronicles". So, the correct figure - according to the evidence of Islamic historical documents of Shiites & Sunnites - was the same year 680 that Heart-rending tragedy of Ashura occurred in; (coinciding with 61 A.H. of lunar calendar).

Anglo-Saxon Chronicles - Reply to doubt-designers about the historical documents of "blood-raining" on Ashura Day

Anglo-Saxon Chronicles - Reply to doubt-designers about the historical documents of "blood-raining" on Ashura Day 

بعض منابع شیعی:

Some Shiite Sources:

1- نقل علامه مجلسی(ره) و شیخ طبرسی(ره) - قول نَضرۀ اَزدیّه:

- عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِیَّةِ (أمّ موسیٰ)، قالَت̊:

«لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَیْنُ(ع) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً، فَأَصْبَحْتُ وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَماً»

- نضرۀ اَزدیّه (أمّ موسیٰ) گوید:

«وقتی حسین(ع) کشته شد، آسمان خون بارید، و همۀ ظرفهای ما پر از خون شد»

  • - إعلامُ الوَرىٰ بأعلامِ الهُدىٰ، الفضل بن الحسن الطَّبَرسی(ره)، ص220
  • - بِحارُ الأنوار، العلّامة المجلسی(ره)، ج‏45 ص216

2- نقل ابن شهرآشوب مازندرانی(ره) - قول نَضرۀ اَزدیّه (با اختلاف جزئی):

«لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ(ع) أَمْطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً وَ حِبَابُنَا وَ جِرَارُنَا صَارَتْ مَمْلُوءَةً دَماً»

«وقتی حسین(ع) کشته شد، آسمان خون بارید، و همۀ ظرفهای بزرگ و کوچک ما پر از خون شد» [حِباب: جمع حُبّ(کوزۀ بزرگ) و جِرار: جمع جَرَّة(کوزۀ سفالین) می‌باشد].

  • - مَناقبُ آلِ أبی طالبٍ علَیهِمُ السّلامُ، لِابنِ شَهرآشوبَ(ره)، ج‏4 ص54
  • - بِحارُ الأنوار، العلّامة المجلسی(ره)، ج‏45 ص215

3- نقل شیخ مفید(ره) و شیخ طوسی(ره) - قول زینب کبریٰ(ع) خِطاب به اهل کوفه:

«...أ فَعَجِبْتُمْ أَنْ قَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً؟!...»

«...آیا شگفت‌زده شُدید از اینکه آسمان خون بارید؟!...»

  • - الأمالی / المَجالِس، للشَّیخ المفید(ره)، المجلس38: ص323
  • - الأمالی / المَجالِس، للشَّیخ الطّوسی(ره)، المجلس3: ص93
  • - بِحار الأنوار، العلّامة المجلسی(ره) ج‏45ص165

4- و نقل شیخ صدوق(ره) - قول امام رضا(ع) خِطاب به رَیّان بن شَبیب:

«...لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ جَدِّی(ع) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً وَ تُرَاباً أَحْمَرَ...»

«...چون جدّم امام حسین(ع) شهید شد، آسمان خون و خاک سرخ بارید...»

  • - الأمالی / المَجالِس، للشَّیخ الصّدوق(ره)، المجلس27، الرّقم5: ص130
  • - عیون أخبار الرضا(ع)، للشَّیخ الصّدوق(ره)، ج1 ص299و300
  • - بحارالأنوار، العلّامة المجلسی(ره) ج‏44 ص286

Some Sunnite Sources:

بعض منابع سنّی:

  •  تاریخ الإسلام، شمس الدّین الذَّهَبی: ج5 ص16
  •  تذکِرَة الخواصّ، سِبط ابن‌الجَوزیّ: ص284
  •  تفسیر ابن‌کَثیرٍ: ج9 ص162
  •  تهذیب الکمال، جمال الدّین یُوسُف مِزّی: ج6ص433
  •  ذخائر العُقبیٰ، مُحبّ الدّین الطّبری: ص144و145
  •  الصّواعِقُ المُحرِقَة، ابن حَجَرٍ الهَیتَمیّ المکّی: ص116و192

تنظیم و تحقیق: سیّد احمد سجّادی

(اربعین 1437ق / 12 آذر 1394)

Compiled & researched on, by:

Sayyed Ahmad Sadjadi

December 3, 2015

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤

((احترام به استاد، معلّم، پدر و مادر، رسمی که قدیمی شد!!))

*داستانی تکان‌دهنده و پرعبرت از یک پیرمرد خانۀ سالمندان*

هر عمل از خیر و شر، کز آدمی سر میزند - آن عمل مزدش بزودی پشت در در میزند

نمیدانم شعر از کیست؛ ولی زیبا در وصف زمان ما گفته:

نـهـال دوستی برکن! که در عصــــــر اتــــم، دیگر

تـــوقـّع از رفــیــق و مونـس و همــــدم قدیمی شد!

نیــــاور بـــر زبــان نـام وفـــا! از خیــر آن بگذر!

وفــــــا، تنهـــا در اینجا نه؛ که در عالـَم قدیمی شد!

بــــــــه گِردِ شهر میگــردی کــــه تـا آدم کنی پیدا؟

بــــــه جان "حضرت آدم" کــــه آدم هم قدیمی شد!

بکـن تا می تـوانی بر ضعیفان ظلم و جور، امروز

که رســم "دستگیری از ضعیفان" هــم قدیمی شد!

به جای گریه در مرگ عزیزان، جشن و شادی کن

که رسم سوگ و ماتم هم در این عالــَــم قدیمی شد!

بگِری̊ ای دوست بروضع جهان تافرصتی باقیست

که می ترسم ببینی: گریه هم آخـــــر قدیمی شــــد!

و امّا اصل داستان:

بجاست تا دوباره یادی کنم از مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی (دبیر ادبیّات و تاریخ بازنشسته دبیرستان مروی تهران) (درگذشت: دی ماه 1390ش) که شبی پس از تصحیح چندصد ورقه امتحانی دانش آموزان، دچار خونریزی شبکیه چشم شده و هرچه مداوا کرد، نتیجه نداد و بالاخره نابینا شد و پس از مدّتی تحمّل رنج بیماری، بدرود حیات گفت! (که این هم در ایران ما، پاداش و عاقبت یک عمر زحمت معلّمان و رجال فرهنگی است!). ایشان سینه ای داشت مالامال از ناگفته های شنیدنی تاریخ... خانه اش در خیابان ایران (عین الدّوله سابق) بود و بنده (سید احمد سجادی) گاهی از محضر ایشان استفاده میکردم. هیچکدام از آثار دست‌نوشتۀ او (که با خطّ خوش و خوانا، آنها را خوشنویسی کرده بود)، چاپ نشد. بنده ناچار، از برخی آثار این دبیر و معلّم زحمتکش، یادداشت برداری کردم تا زحمات وی از یاد نرود. مجموعه ای نوشته بود با این عنوان: «جُنگ؛ از ادبیّات نغز فارسی» - گردآورنده: جلال الدّین اعتمادی (1363ش).

براستی که دعای این استاد فقید، همواره پشت و پناه بندۀ حقیر در زندگانی بود... زیرا هر وقت مشاهده میکرد که من با چه شوقی از نوشته های ناخواندۀ وی رونویسی میکنم تا نام او و آثار گمنام ارزشمندش را در تاریخ زنده نگه دارم، اشک شوق و رضایت در چشمان ناتوانش حلقه میزد و برایم دعا میکرد... روانش شاد و دعای روحش بدرقۀ زندگانیم باد...

حکایتی تکان‌دهنده که از خود ایشان شنیدم:

در دوران خدمت معلّمی، همکاری داشتم بنام آقای « ... محمدی» (که چون ممکن است بستگان ایشان در اینترنت این نام را ببینند و شرمنده شوند بنده ننوشتم!) دبیری کوشا و پرنشاط و با روحیّه بود... پس از سالها بازنشستگی و رسیدن به سنّ کهولت و پیری، یک روز سرد زمستانی دیدم درب خانۀ من (استاد اعتمادی) آمده است! خوشحال شدم و او را به داخل منزل آوردم تا از او پذیرایی کنم. پیرمرد در راهروی ساختمان، بغضش ترکید. تابحال، گریۀ او را ندیده بودم. آنقدر گریه کرد که لبهایش داشت کبود میشد و نفسش داشت بند می آمد. گفتم چه شده آقای محمدی؟! گفت: فرزندانم مرا دیگر به خانه راه نمیدهند!! من با آشفتگی و ناباوری گفتم: چرا؟! قبل از اینکه جوابی بدهد، او را درون اطاق مطالعه آوردم، تا گرم شود (چون دستانش یخ زده بود و دو ساعت در خیابان مانده بود).

پس از اینکه یک استکان چای به او دادم و قدری گرم شد، گفت:

((صبحها از ضعف، گاهی تا ساعت 10 صبح میخوابم؛ امروز یکی از فرزندانم... - که جوان رشیدی شده - آمد و مرا صدا زد و گفت:

پدر، اینقدر نخواب، برای سلامتی تو خوب نیست! بلند شو برو بیرون ببین چه هوای خوبی شده، نفست تازه میشود! ما هم تا برگردی، یک سوپ داغ برایت آماده میکنیم!

پس مرا با این حیله و ترفند از خانه بیرون کردند... بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی و هواخوری در این هوای سرد، به شوق خوردن یک سوپ داغ، راهی منزل شدم (منزلی که تمام شش دانگ آن را به نام زن و فرزندانم کرده ام تا راحت و آسوده از دنیا بروم). ولی با کمال ناباوری و تعجّب، هرچه در زدم... زنگ زدم... سنگریزه بطرف شیشه انداختم... دیگر هیچکس در را روی من باز نکرد! سر کوچه یک تلفن عمومی بود؛ رفتم و شمارۀ منزل را گرفتم، هیچکس برنداشت! گفتم شاید اتفاقی برای خانواده ام افتاده باشد! رفتم و گوش خود را روی در چسباندم تا ببینم آیا صدایی می آید یا نه؟ متأسفانه متوجّه شدم که صدای صحبت و حتی خنده و قهقهۀ زن و فرزندانم از درون خانه می آید! باورم نمی شد... آیا اینها این همه صدای زنگ و کوبیدن به در و پنجره را نمی شنوند؟ برایم حتم شد که با هم توافق کرده اند تا مرا بیرون کرده و در را روی من باز نکنند!

فشار سرما از یکسو، و سرگردانی و ناباوری از سوی دیگر، امان مرا برید؛ دفترچه تلفن را از جیب خود درآوردم و دوباره به باجۀ تلفن عمومی رفتم و شمارۀ برادرزنم (دایی بچه ها که منزلش نزدیک بود و روابطی صمیمی با من داشت) را گرفتم؛ چند بار گرفتم برنداشت! خدایا چه شده بود؟! آیا من خواب میبینم؟! چرا همه یکباره با من اینطور شدند؟ برای بار هفتم که گرفتم و بیش از ده زنگ خورد، شخصی گوشی را عمداً برداشت و گذاشت! عصبانی شدم و دوباره گرفتم؛ بالاخره برادرزنم گوشی را برداشت و گفت: بله؟! گفتم: آقای فلانی، من هستم شوهر خواهرتان! چرا جواب نمیدادید؟! با بی ادبی و گستاخی گفت: علم غیب نداشتم که شما باشی! (چون آن زمان دستگاه شماره گیر، که شماره ها را نشان میدهد نبود) گفتم: ببخشید؛ من پشت در مانده ام و نمی دانم چرا هرچه در میزنم کسی جوابم را نمی دهد! گفت: شاید خانه نیستند!! جریان را مشروح گفتم... بدون اینکه به من تعارفی بکند که لااقلّ به منزل ما بیا! گفت: ببخشید آقای محمدی، سرم شلوغ است و دستم بند است؛ یک بار دیگر در بزنید، قطعاً جواب خواهند داد! و گوشی را قطع کرد.

یک ساعت تمام در خیابان آواره بودم؛ دوباره، سه باره، هرچه زنگ زدم و در زدم کسی در را بروی من باز نکرد... آخر فکری به ذهنم خطور کرد که به پسران نوجوان یکی از همسایه ها بگویم که از در بالا برود و آن را از داخل برایم باز کند. زنگ همسایه را زدم و گفتم: پشت در مانده ام؛ از ایشان خواهش کردم که اگر زحمتی نیست پسرتان را بفرستید تا در را برایم باز کند. آنها با کمال میل پذیرفتند و پسر (بی خبر از ماجرا) از درب خانه بالا رفت که ناگهان با صدای پرخاش و عربدۀ اهل منزل، وحشتزده پایین پرید و گفت: آقای محمّدی! خانم و بچه ها که داخل هستند! من تا آمدم جوابی بدهم، همان فرزند جوانم ... که بنا بود سوپ داغ برایم آماده کند تا برگردم و بخورم، بیشرمانه از پنجره فریاد زد: "پیرمرد! وقتی کسیرا از در راه نمیدهند از دیوار بالا نمیرود! برو خانۀ سالمندان! حقوق بازنشستگی که داری!! بگذار ما زندگیمان را بکنیم!!". خدایا! آیا این همان فرزند من ... بود که آن همه به من ابراز علاقه و مَحَبّت میکرد؟! باورم نمیشد!! آبرویم جلوی همسایه نیز روی زمین ریخت و خوار و خفیف و رسوا شدم...

یک ساعت و نیم بود که در خیابان سرگردان بودم و داروهایم را نیز همراه نیاورده بودم و از ضعف و سرما و فشار عصبی، چیزی نمانده بود سکته کنم و بیفتم!

بعنوان آخرین راه چاره، دوباره تلفن منزل دایی بچه ها را گرفتم؛ پس از سه بار بالاخره دوباره جواب داد؛ همینکه سلام کردم گفت: "آقای محمدی!! مگر من بشما نگفتم که دستم بند کار است و گرفتارم!! مگر نگفتم دیگر زنگ نزنید!! چرا مزاحم میشوید؟!" و گوشی را قطع کرد... گفتم بروم کلانتری شکایت کنم؛ ولی فایده نداشت! زیرا تمام خانه را به نام زن و فرزندانم کرده بودم و حال و حوصلۀ دادگاه را هم نداشتم. آن هم با دادگاه های این زمان که با استناد به فلان بند و فلان مادّه، می گویند: شما حقوق بازنشستگی داری! نفقۀ شما قانوناً بر عهدۀ کسی از افراد خانواده تان نیست!! (قوانینی کاملاً ضدّ شرع و اخلاق!)

این شد که پس از دوساعت و اندی سرگردانی در خیابان، عاقبت به یاد شما (استاد جلال الدّین اعتمادی) افتادم که پس از خدا، تنها روزنۀ امیدم بودید که در تاریکی درخشید...))

پس من (اعتمادی) به ایشان دلگرمی دادم و گفتم:

((آقای محمدی! دیگر درب آن خانه نروید و تماسّی با کسی در این رابطه نگیرید. آنها لایق این نیستند که سایۀ گرم پدری دلسوز، با معلومات و با تجربه، چون شما را بر سر خود حس کنند. روزگار درس خوبی به آنها خواهد داد. به قول یکی از خانم های پیری که دبیر سابق یک دبیرستان بود و یک روز گرم تابستان، با لبان تشنه و تن خسته، فرزندانش درب خانه را روی او نیز باز نکرده بودند و چندی پیش در خانۀ سالمندان غریبانه مُرد، که هروقت بی مهری آنها را به یاد می آور̊د به من (جلال الدین اعتمادی) که عیادتش میرفتم میگفت: "آقا جلال! ما دیگر به آنها نمیرسیم؛ ولی آنها روزی بما خواهند رسید!" (یعنی ما جوان نمیشویم ولی آنها بالاخره پیر خواهند شد - البته اگر "جوان‌مرگ" نشوند!) و هنگام خاکسپاری آن بانو، فقط من و چند تن از همکاران قدیمی حضور داشتیم...))

چون این را به مرحوم استاد محمدی گفتم، دوباره اشکش سرازیر شد و گفت:

((آقای اعتمادی! این گفتۀ آن پیرزن درمانده (که: "آنها بما خواهند رسید") داغی در دلم تازه کرد که اکنون حدس میزنم من هم "به آن شخص رسیده ام!"))

من (اعتمادی) با تعجّب گفتم:

((شما که اهل چنین کارهایی نبوده اید! منظورتان از "آن شخص" کیست؟!))

استاد محمدی گفت: استادم را میگویم! مرحوم ثقفی را که معلم دوران نوجوانی من بود!

گفتم: کدام استاد ثقفی؟ آیا من او را می شناسم؟!

گفت: شاگرد مرحوم استاد حبیب الله فضائلی بود و در هنر خطّاطی و خوشنویسی، نزد آن استاد فقید، سرآمد اهل زمان شده بود.

پس شناختم که را می گوید؛ مرحوم ثقفی دبیر و معلم آموزش و پرورش و نیز مسلط بر هنر خطاطی و خوشنویسی بود؛ مردی افتاده و فروتن ولی سرشار از دانش و تخصّص.

گفتم: جریان چه بود؟

محمدی گفت: ((کلاس خوشنویسی برایم گذاشته بود؛ بیچاره پولی هم نمیگرفت. یک روز بعد از ظهر، بنا بود که به منزلش بروم، زیر کرسی خوابیده بودم، ساعت که زنگ زد، بیدار شدم؛ ولی لِحاف گرم و نرم کرسی و سرمای شدید بیرون، ارادۀ مرا سست نمود و دوباره به آغوش گرم رختخواب پناه بردم. از منزل ما تا منزل استاد ثقفی، نیم ساعت پیاده راه بود؛ پس از فرورفتن به خواب عمیق، ناگهان با صدای درب منزل از جا برخاستم؛ از روزنۀ پنجره نگاه کردم، بیچاره استاد ثقفی بود، در آن برف و یخبندان آمده بود درب منزل ما! من با خود گفتم: "پیرمرد سمج!! عجب رویی دارد!! بگو وقتی من نیامدم حتماً عذری برایم پیش آمده که نتوانستم بیایم!". چند بار زنگ زد؛ در زد؛ به شیشه زد؛ جواب ندادم. کاغذی لای درب گذاشت؛ نوشته بود:

"آقای محمدی عزیز، چون دیدم برف می آید حدس زدم سختتان بوده که این راه را بیائید؛ و من هم راضی به زحمت شما نبودم؛ و چون دیدم دیر کرده اید با خود گفتم: ممکن است مشق خطّ امروزتان عقب بیفتد؛ چون استعداد درخشانی در شما می بینم که حیف است اِحیاء نشود. بهرحال، آمدم درب منزل، تا بلکه همینجا درستان بدهم، نبودید. به امید دیدار - ثقفی".

من تا کاغذ را خواندم، با بیرحمی تمام آن را مچاله کردم و گفتم: "یک طومار هم برایم خطاطی کرده و نامه نوشته است!!"

روز بعد، بجای پشیمانی از این کارهای زشت و نابخشودنی خودم، باز به کلاس نرفتم. چون سرما و یخبندان شدیدی بود و آن زمان تلفن هم نبود که خبری بدهم. باز پس از یک ساعت، استاد ثقفی آمد و دوباره زنگ زد؛ در زد؛ به شیشه زد... باز هم جواب ندادم... کاغذی داخل انداخت که در آن نوشته بود: "آقای محمدی نگران شدم! کجا هستید؟! آیا یادداشت دیروز مرا دیدید؟ - ثقفی"

باز وقتی نامه را دیدم، مچاله کردم و دور انداختم. مادرم گفت: این کیست که با تو کار دارد و اینقدر سمج است؟! گفتم: "نمیفهمد هوا سرد است! توقع بیجا دارد که من نیم ساعت پیاده روی کنم، یخ بزنم تا خطّاط و خوشنویس شوم!!"

مادرم به من گفت: "اگر این بار زنگ خانه را زد، به او اعتراض میکنم!"

روز سوم، دوباره برف شدیدی آمد که تا زانو زیر برف میرفت! پس باز به کلاس نرفتم؛ ولی خبری از ثقفی هم نشد.

روز چهارم، در پی سرما و یخبندان دو سه روزه، بازهم رفت و آمد سخت بود. باز در آغوش گرم لحاف کرسی خوابیده بودم، که ناگهان زنگ بصدا در آمد.

مادرم گفت: خودم میروم ببینم کیست. من از لای پنجره بیرون را نگاه میکردم؛ سوز سرما از همان لای پنجره واقعاً آزاردهنده بود. استاد ثقفی را دیدم. مادرم همینکه در را باز کرد، صدایش را شنیدم که گفت: آقا مگر شما برف و سرما را نمی فهمید که چند روز است پاشنۀ در را از جا کنده اید و زنگ میزنید و در میزنید و به پنجره میکوبید؟!

ثقفی با متانت و خونسردی گفت: خواهر من! اگر سرد است، من هم در سرما آمده ام! اگر برف است، من هم در برف آمده ام! آن هم فقط برای دلسوزی برای پسر شما! و اضافه بر اینها نگران حال پسرتان و بلکه خودتان بودم؛ چون جواب نمی داید.

مادرم بجای تشکر از آنهمه بزرگواری استاد ثقفی گفت: نمیخواهم دلسوز پسر من باشید. خودم دلسوزش هستم! ضمناً همان درسهای مدرسه را بخواند، کافیست! خطّ و خوشنویسی به چه دردش میخورد؟!

سپس با کمال بی ادبی، در را بروی آن استاد نجیب بست...

دیگر کلاس خطّ استاد ثقفی را نرفتم؛ تا یک روز، در خیابان با یکدیگر مواجه شدیم. نان سنگک دستش بود. لبخند تلخی زد و به من نگاه کرد و گفت: "آقای محمدی، ما که بشما نرسیدیم؛ خدا شما را بما برساند!" و رفت... ولی بانگ صدای دردمندش در گوشم ماند...

اکنون امروز، پس از دهها سال، وقتی این گفته از دهان شما (استاد اعتمادی) بیرون آمد، دانستم که خدا میخواهد به من اعلام کند که این همان گفتۀ استاد ثقفی در حقّ شاگردی چون تو بود، و این رفتار فرزندان نیز "مکافات عمل" خود من و مادرم، در نوجوانی، در حقّ آن مر دلسوز بود؛ من و مادرم، در آن سه چهار روز برفی سرد، درب خانه را بروی استاد ثقفی باز نکردیم و جواب در زدن و زنگ زدنش را ندادیم و آنگونه دور از ادب و نزاکت با او برخورد کردیم و در را روی او بستیم؛ پس خداوند هم زن و فرزندانی نصیب من (استاد محمدی) کرد که در این روز زمستانی سرد، مرا با فریب و نیرنگ، از خانۀ خودم بیرون انداختند و دیگر نه جواب در زدن و زنگ زدن مرا دادند که هیچ؛ آن گونه فرزند جوانم بی ادبانه جلوی همسایه فریاد کشید و بدور از ادب و نزاکت مرا راند))

مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی در خاتمه فرمودند:

((مرحوم استاد ... محمدی دوسالی را در خانۀ سالمندان ... در افسردگی و تنهایی گذراند تا یک روز صبح، مدیر آن خانه سالمندان که خود از فرهنگیان و دوستان ما هست، با من تماسّ گرفت و خبر مرگ غریبانۀ این دبیر زحمتکش درمانده و دلشکسته را به من داد...

هنگام دفن استاد محمدی نیز هیچکس جز ما همکارانش بالای سر جنازه نبود.

چند سال بعد از درگذشت وی، برخی افراد همین خانواده... که در حقّ پدر خود این کار زشت را کردند، در حین مسافرت، در تصادفی سهمگین جان باختند و آن افرادی هم که زنده ماندند اکنون دچار افسردگی و عذاب وجدان و انواع بیماری های جسمی و روحی هستند و شوک عصبی آن تصادف مرگبار، در وجود ایشان نیز مانده است...

اینجا بود که به حقانیّت این سخن پی بردم:

از مکافات عمل غافل مشو...

گندم از گندم بروید، جو ز جو

از مکافات عمل غافل مشو... گندم از گندم بروید، جو ز جو

نگارنده (سید احمد سجادی) در اینجا، در خاتمۀ این داستان، بمناسبت ذکر "جواب ندادن" تلفن؛ "جواب ندادن" زنگ و صدای در خانه؛ "جواب ندادن" سؤال یا حتی پیامک یک مسلمان؛ و امثال این "جواب ندادن"های زشت، که همگی از گناهانی هستند که در جامعۀ امروز ما شیوع یافته اند، و تا آنجا پیش رفته که برخی (مانند مورد مذکور در واقعۀ فوق) پدر و مادر خود را نیز از خانه بیرون میکنند و "جواب زنگ و درب و پیامک نمیدهند" تا آن پدر و مادر به خانۀ سالمندان بروند! احادیثی را از ائمّۀ اطهار(ع) تقدیم میکنم:

1) ابوحمزه گوید: به امام باقر(ع) عرض کردم:

«قربانت! چه فرمائى دربارۀ مسلمانى که براى دیدار یا براى حاجتى نزد مسلمانى برود و او جواب ندهد و از خانه هم بیرون نیاید؟ فرمود: اى ابا حمزه هر مسلمانى که براى دیدار یا خواستن حاجتى نزد مسلمانى برود و او در خانه باشد و او جواب ندهد یا بیرون نیاید، پیوسته در لعنت خدا باشد تا همدیگر را دیدار کنند! عرض کردم: قربانت! در لعنت خدا است تا همدیگر را دیدار کنند؟! فرمود: آرى اى اباحمزه.» (الکافی، ج2ص365 حدیث4)

2) مُفضَّل گوید: امام صادق(ع) فرمود: «هر مؤمنى که میان او ومؤمن دیگر حجابى باشد (یعنی بنحوی به او "کم محلّی" یا "سرسنگینی" کند) خداى عَزَّوَجَلّ میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار بلند بکشد (که نتواند بالا برود) و بین هر دو دیوار نیز هزار سال راه مسافت باشد!» (همان: حدیث3)

3) عبدالله بن سِنان گوید: امام صادق(ع) فرمودند:

«جواب نامه را دادن واجب است، همانند جواب سلام دادن...»

«رَدُّ جَوَابِ الْکِتَابِ وَاجِبٌ کَوُجُوبِ رَدِّ السَّلَامِ...» (همان: ج‏2ص670).

که از این حدیث شریف و امثال آن، وجوب شرعی جواب پیامک (اس ام اس) موبایل و امثال آن نیز ثابت می‌شود. چون لفظ "کِتاب" بمعنی نوشته، عامّ است و شامل هرگونه نوشته ای، اعمّ از یادداشت، نامه، پیامک، ایمیل و... هست.

هرچند، دیگر امیدی به ترک عادت زشت امروزی ما مردم ایران، یعنی "جواب ندادن"، نیست؛ پس بماند تا به حرف بنده نیز برسند...

فریدون مشیری - شعری در وصف مرگ انسانیت در دنیای امروز

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤

«مناجات منظوم حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام)»

(30 بیت عربی)

«با ترجمۀ منظوم از مرحوم حاجّ میرزا آقاسی (فخری)»

(37 بیت فارسی)

 حاجی میرزا آقاسی - صدراعظم و وزیر دانشمند و قدرناشناختۀ ایران - ترجمه منظوم فارسی (مناجات نامه ای به صورت شعر) از مناجات منظوم امیرالمؤمنین علی علیه السّلام

مرحوم حاجی میرزا آقاسی (صدراعظم دانشمند و ترک زبان مظلوم تاریخ ایران) یکی از هزاران قربانی فرهنگ زشت طنز‌ پردازان و جوک سازان پس از مشروطه، در راستای هدف استعماری تمسخر به اهالی نژادها و شهرهای گوناگون - خصوصاً به هموطنان ترک آذری زبان، لر، کُرد، عرب، رشتی و دیگر عزیزان - بوده؛ که سرچشمۀ همه: عهد ننگین مشروطیّت و رواج ادبیّات استعماری مشروطه خواهان در سرزمین ایران است.

این فرهنگ تفرقه انگیز، و این ادبیّات رذالت آمیز، دیربازی است که توأم با بیانات افراد رذل و فرومایه ای چون ایرج میرزا و صادق هدایت و... در قالب شعر، نوشته، کتاب، داستان، طنز، جوک و... آسمان پاک ادبیّات زیبای فارسی را دودآلود و کثیف ساخته و هر روز در جامعۀ عاری از فرهنگ و تربیت امروزی ما، شایع تر و گسترده تر می شود!

از سوی دیگر، هم جهت با ترویج ادبیّات رذل مشروطه، مزدوران استعمار، دست به تحریف تاریخ نیز زده اند و چه بسا "سند سوزی ها" و "سند سازی ها" که نکرده اند!!

بلی؛ اوّلین سندسوزی تاریخ را قابیل کرد، آن هنگام که برادر خود، هابیل را بیرحمانه و از روی حسادت، کشت و جسد او را زیر خاک پنهان کرد (تا سند جرم خود را مخفی سازد!!) ولی خون ناحقّ هابیل، نزد خدا، از زمین به آسمان فریاد کشید... و سند مظلومیّت هابیل و بی گناهی او و ظالم بودن قابیل و ستمکاری او آشکار شد.

آری؛ باز از باب نمونه، یکی از متخصّصان "سندسازی" در دوران سیاه مشروطه، ناظم الاسلام کرمانی(مشروطه خواه بابی مذهب) است. وی در کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» (نامی فریبنده و اسمی بی مُسمّا!) (بخش اول، ص322) نامه ای جعلی به مرحوم شیخ فضل الله نوری (فقیه شهید بزرگوار) نسبت داده، که برخی قلم بدستان بیسواد امروز (به اسم مورّخ و محقق!!) آن را در کتب و آثار خود، بی هیچ دقتی، نقل کرده اند!! مثلاً، در بخشی از آن نامۀ جعلی چنین وانمود شده که شیخ فضل الله نوری با علومی همچون "فیزیک و شیمی" مخالف بوده است! ناظم الاسلام کرمانی غافل بوده از آنکه روزی ممکن است دروغ پردازی او روزی اینگونه فاش شود که مرحوم شیخ فضل الله نوری در حاشیۀ مکاسب شیخ انصاری(ره) در بحث واجبات کِفائی، صراحتاً فرموده که: «تحصیل علوم ضروری برای جامعه، همچون طب(پزشکی) و کیمیاء(شیمی) و ریاضیّات و نجوم و... بر عموم افراد جامعۀ اسلامی، واجب کِفایی است...». آیا این بدبختی نیست که در سرزمین اسلامی ما، آثار شیخ فضل الله نوری را هم باید فقط بصورت "نسخۀ خطّی" در قفسات کتابخانه های کهنه و قدیمی یافت؟! و آن وقت به نوشته های یک مشروطه چی بابی مذهب (مثل ناظم الاسلام کرمانی، دشمن فقهاء شیعه) استناد کرد؟! آیا یک محقق یا منتقد نداشته ایم که جواب ناظم الاسلام کرمانی را لا اقلّ اینگونه بدهند که: چطور امکان دارد مرحوم شیخ فضل الله نوری، با علم ارزشمند شیمی مخالف باشد؟ حال آنکه در کتبی چون "الذّریعة" مرحوم آقابزرگ تهرانی، اسامی و عناوین دهها اثر در علم کیمیا (شیمی) و دیگر علوم طبیعی و ریاضی، از علماء قدیم و جدید شیعه به ثبت رسیده است!

آری؛ ملک المتکلّمین (خطیب بابی مذهب مشروطه)، پسرش مهدی ملک‌زاده (نویسندۀ کتاب سراسر دروغ "تاریخ انقلاب مشروطیت ایران" ناظم الاسلام کرمانی و دیگر مشروطه خواهان، قابیل وار، خون آن فقیه بزرگوار را مکیدند و با سندسازی علیه آن فقیه بیگناه، او را منفور و مستحقّ اعدام جلوه دادند؛ غافل از آنکه، خون شیخ فضل الله نوری، چون خون هابیل، روزی مثل امروز از اعماق خاک به درگاه خدا فریاد می کشد و سند مظلومیّت خود و ظالم بودن قابیل و مشروطه خواهان را برملا می سازد...

اکنون، اینجانب نیز به یاری خدا، سند مظلومیّت دانشمندی ترک و آذری زبان را بر ملا میکنم که پس از گذشت دو قرن، فریاد مظلومیّت او به اوج آسمان می رسد... روزی نیست که در حفاری ها و شهرسازی ها، بقایای آثار خیریّۀ مرحوم حاجی میرزا آقاسی - در شبکۀ توزیع قنات ها، چاه ها و آبرسانی به اقصیٰ نِقاط سرزمین ایران - کشف و برملا نشود... و محقق منصفی نیست که وجود آثار مکتوب و نوشته های علمی و ارزشمند مرحوم حاجی میرزا آقاسی را - که در جایجای کتبی چون "الذّریعة" مرحوم آقابزرگ تهرانی آمده - انکار کند.

هرچند، بغض و کینۀ قابیلی مشروطه خواهان و استعمارگران و مزدوران آنها (خصوصاً شیخیّه و بابیّه و بهائیّه) نسبت به این مرد بزرگ، تاکنون مانع چاپ و انتشار آثار مرحوم حاج میرزا آقاسی شده است؛ ولی چنانکه گفتیم: مظلومیّت هابیلی او امروز از اعماق خاک قبرش فریاد می کشد... (هرچند معلوم نیست دقیقاً کجا در کربلا غریبانه درگذشته و قبرش کجاست؟). و اینگونه، به یاری خدا، بی اعتباری و دروغ بودن تمام جوک ها و لطیفه هایی که دشمنان و حسودان، علیه این بزرگوار و خدمات او ساخته و پرداخته اند، برملا می سازم...

و فقط خِطاب به علاقه مندان ادبیّات رذل پس از مشروطه می گویم، قرآن را بخوانید:

((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا!

لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ، عَسى‏ أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ!

وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ، عَسى‏ أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ!

وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ!

وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ!

بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ!

وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ، فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ!))

((اى کسانى که ایمان آورده اید!

نباید قومى قوم دیگر را ریشخند کند، شاید آنها از اینها بهتر باشند!

و نباید زنانى زنانِ دیگر را ریشخند کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند!

و از یکدیگر عیبجوئی مکنید!

و به یکدیگر لقبهاى زشت مدهید!

چه ناپسندیده است نام زشت پس از ایمان!

و کسانی که توبه نکنند، آنان خود ستمکارند!)) (سورۀ حُجُرات: آیۀ11)

هرچند می دانم که خواندن قرآن کریم برای کسی که گوش قلبش پر از اراجیف و مهملات کتاب "بیان" باب "اقدس و ایقان" بهاء و "شرح زیارت" شیخ احمد أحسائی و "شرح قصیده" کاظم رشتی، و اشعار سست قرّة العین بدکاره و عارف قزوینی و ایرج میرزای همه کاره، و دلنوشته های پوچ صادق هدایت و اراذل دیگر است، هیچ سودی ندارد...

پس قلم خود را از ذکر اسامی این افراد، دوباره تطهیر میکنم به شعری وزین و بی نظیر از مرحوم حاجی میرزا آقاسی، که بخشی از آن در حاشیۀ "مفتاح الجِنان" مرحوم علاّمۀ مجلسی(أعلَی اللهُ مقامَه)، با تصحیف و تحریف نسخه نویسان، بطور ناقص درج شده بود. و سپس به کتاب دعای دیگری با همان عنوان "مفتاح الجِنان" راه پیدا کرد - که متأسفانه تشابه اسمی سبب خَلط بین این کتاب ضعیف مجهول المؤلّف دعانویسان، با کتاب ارزشمند و معتبر جناب علامه مجلسی(ره) شده است؛ حال آنکه، کتاب "مفتاح الجِنان" مجلسی در پایان کتاب شریف "زاد المعاد" یا در حاشیۀ آن، به چاپ سنگی درج شده بود، و پیرامون تعقیبات نمازها و زیارات مختلفى در شأن ائمّه اطهار(ع) و آداب و اعمال مربوط به اماکن مشرّفۀ آنان، و دعاهایى که در دفع بعضى از امراض و آلام از اهل بیت(ع) به سند معتبر یا صحیح وارد شده، می باشد. پس، مفتاح الجِنان مرحوم جناب علامه مجلسی کجا و مِفتاح الجنان دعانویسان بیسواد کجا؟!

تا آنکه متن کامل "مناجاتنامه حاجی میرزا آقاسی" را در نسخه ای جامع از "دیوان فخری" (که تخلّص شعری خود او بوده) نزد مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی (دبیر فقید ادبیّات و تاریخ دبیرستان مروی تهران، که شبی بر اثر کثرت تصحیح اوراق امتحانی، دچار خونریزی شبکیّۀ چشم شد و نابینا گشت) یافتم، و کامل رونویسی کردم.

اکنون، پس از سالها، فرصت مناسبی دیدم، که به مناسبت لیالی قدر ماه مبارک رمضان و شبهای ضربت و شهادت مولای متقیان امیر مؤمنان حضرت علی (علیه السّلام) روح مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی و مرحوم حاجی میرزا آقاسی را با درج کامل این شعر امانتی و کمیاب یا نایاب، شاد سازم:

مرحوم حاجی میرزا آقاسی در رکاب مرحوم محمدشاه قاجار، عازم سفر یا اردوی سلطنتی

مَطلـَع:

کِلکِ(1) دل از طـُرَّۀ جانان چو گردد مبتلا

بر جبین حور، از جان می نگـــارد با طلا:

یک شبی چون با محمدشاه بودم همسخن

قلب شه، از غصّه دیدم غرق گرداب بلا

گفتمش ای شاه غازی* رو به خلوتگاه راز

خوش بُوَد گر اینزمان، یک نافله سازی ادا

در قنوت وَتـ̊ر، ما را در چهل مؤمن بخوان

زمزمه کن شعر مولا را به درگاه خدا!

خادم شرع منوّر، "مجلسی"، شاه حدیث

نزد "مِفتاحُ الجِنان‌" بس گنج کرده بَرمَلا

قائِدُ الغـُرِّالمُحَجَّل(2)شاه مَهرُویان علی(ع)

در مناجــاتش چنین فــرموده از بهـر دعا:

لَکَ الْحَمْدُ یَا ذَا الْجُودِ وَ الْمَجْدِ وَ الْعُلىٰ

تَبَارَکْتَ، تُعْطِی مَنْ تَشَاءُ وَ تَمْنَعُ‏

مَر ترا حَمدی که صاحِب جُودی و مَجد و عُلا

سَروَری! هر چیز را خواهی، کنی منع وعطا

إلَهِی وَ خَلَّاقِی وَ حِرْزِی وَ مَوْئِلِی

إلَیْکَ لَدَى الْإِعْسَارِ وَ الْیُسْرِ اَفْزَعُ‏

بـارالٰــهــا! خالق من! ای پــنــاه و مَلجَأم!

سوی تو، مینالم اندر عُسرَت و فقر و غِنا

إِلَهِی لَئِنْ جَلَّتْ وَ جَمَّتْ خَطِیئَتِی

فَعَفْوُکَ عَنْ ذَنْبِی أَجَلُّ وَ أَوْسَعُ‏

بارالها! گر چه می باشد گناهم بس عظیم

عفوَت افزونست و اَوسَع ازگناه و ازخطا

إِلَهِی لَئِنْ أَعْطَیْتُ نَفْسِی سُؤْلَهَا

فَهَا أَنَا فِی رَوْضِ النَّدَامَةِ اَرْتَعُ‏

بارالها! گرچه بخشیدم بنفس خود مراد

می کنم اکنون، به بُستان پشیمانی چَرا

إِلَهِی تَرَىٰ حَالِی وَ فَقْرِی وَ فَاقَتِی

وَ أَنْتَ مُنَاجَاتِیَ الْخَفِیَّةَ تَسْمَعُ‏

بارالها! حال من بینیّ و فقر و فاقه ام

هم مناجات نهان را بشنوی وقت دعا

إِلَهِی فَلَا تَقْطَعْ رَجَائِی، وَ لَا تُزِغْ -

فُؤَادِی، فَلِی فِی سَیْبِ جُودِکَ مَطْمَعُ‏ (3)

بار الها! قطع اُمّیدم مکـن! مـایـل مسـاز-

قلب من را؛ زانکه دارم درتو بس اُمّیدها

إِلَهِی لَئِنْ خَیَّبْتَنِی أَوْ طَرَدتَنِی

فَمَنْ ذَا الَّذِی أَرْجُو وَ مَنْ ذَا یُشَفـَّعُ؟

بارالها! گر کنی خوارم و گر رانی ز در

پس کجا آخر امید آرَم؟ شفیع آرَم که را؟

إِلَهِی أَجِرْنِی مِنْ عَذَابِکَ إِنَّنِی-

أَسِیرٌ ذَلِیلٌ خَائِفٌ، لَکَ أَخْضَعُ‏

بارالها! خود، پناهم ازعذابت ده، که من -

بنده ای بس خوار و ترسانم، خضوع آرَم ترا

إِلَهِی! فَآنِسْنِی بِتَلْقِینُ حُجَّتِی

إِذَا کَانَ لِی فِی الْقَبْرِ مَثْوًى وَمَضْجَعُ‏

بارالها! اُنس دِه تلقین حُجّت را به من

چونکه باشد بَهر من درقبر منزلگاه  وجا

إِلَهِی لَئِنْ عَذَّبْتَنِی أَلْفَ حِجَّةٍ

فَحَبْلُ رَجَائِی مِنْکَ لَا یَتَقَطَّعُ‏

بارالها! گر بسوزانی هزاران ساله ام

رشتۀ امّید من، از تو نمی گردد جدا

إِلَهِی أذِقْنِی طَعْمَ عَفْوِکَ یَوْمَ لَا-

بَنُونَ وَ لَا مَالٌ هُنَالِکَ یَنْفَعُ‏

بارالها! لذت عفوت چشان روزی که نه-

مال و نِی̊ فرزند آنجا نفع بخشد در جزا

إِلَهِی لَئِنْ لَمْ تَرْعَنِی کُنْتُ ضَائِعاً

وَ اِنْ کُنْتَ تَرْعَانِی فَلَسْتُ اُضَیَّعُ‏

بارالها! گر تو ننمایی رعایت، ضایعم

وَر̊ مراعاتم کنی، ضایع نگردم دائما

إِلَهِی إِذَا لَمْ تَعْفُ عَنْ غَیْرِ مُحْسِنٍ

فَمَنْ لِمُسِی‏ءٍ بِالْهَوَىٰ یَتَمَتَّعُ‏؟!

بارالها! گر نیامرزی بغیر از "نیک̊ کار"

کیست کآمرزد گناهِ صاحِب نفس و هوا؟!

إلَهِی لَئِنْ فَرَّطْتُ فِی طَلَبِ التـّـُقىٰ

فَهَا، أَنَا، إِثْرَ الْعَفْوِ أَقْفُو وَ أَتْبَعُ

بارالها! گرچه درتقویٰ نمودم کوتهی

بر نشانِ عفوت اکنون میروم راه هُدا

إِلَهِی لَئِنْ أَخْطَأْتُ جَهْلًا فَطَالَمَا

رَجَوْتُکَ حَتَّى قِیلَ هَا هُوَ یَجْزَعُ‏

[خ ل] [نسخه بدل این بیت]:

إِلَهِی لَئِنْ أَخْطَأْتُ جَهْلًا فَطَالَ مَا

رَجَوْتُکَ حَتَّى قِیلَ: ما هُوَ یَفزَعُ

بارالها! گرچه بد کردم، ولی دارم امید

تا بدان غایت که گویندم "نترسد ازخدا!"

إِلَهِی ذنُوبِی بَذَّتِ الطَّوْدَ وَ اعْتَلَتْ

وَ صَفْحُکَ عَنْ ذَنْبِی أَجَلُّ وَ أَرْفَعُ‏

بارالها! گر ذنوبم هست افزون‌تر ز کوه

عفوت افزونست و ارفع ازگناه و جرم ما

إِلَهِی یُنَحِّی ذِکْرُ طَوْلِکَ لَوْعَتِی (4)

وَ ذِکْرُ الْخَطَایَا الْعَیْنَ مِنِّی یُدَمِّعُ‏

بارالها! یاد الطافت تـَـسَـلـّی می دهد

یاد عِصیانها بریزاند زچشمم اشکها

إِلَهِی أَقِلْنِی عَثْرَتِی وَ امْحُ حَوْبَتِی

فَإِنِّی مُقِرٌّ خَائِفٌ مُتَضَرِّعُ‏

بارالها! عفو فرما لغزش و جرمم ببخش

من مُقِرَّم بر گناه خویش و ترسان در دعا

إِلَهِی أَنِلْنِی مِنْکَ رَوْحاً وَ رَاحَةً

فَلَسْتُ سِوَىٰ أَبْوَابِ فَضْلِکَ أَقْرَعُ‏

بارالها! بردل من رحمت و راحت رسان

چون نمی آرم به جز درگاه  لطفت اِلتِجا

إِلَهِی لَئِنْ أَقْصَیْتَنِی أَوْ أَهَنْتَنِی

فَمَا حِیلَتِی یَا رَبِّ أَمْ کَیْفَ أَصْنَعُ؟

بارالها! گر مرا دور افکنی، خوار و ذلیل

چاره ای کو بهر من یا رب! چه سازم دربلا؟

إِلَهِی حَلِیفُ الْحُبِّ فِی اللَّیْلِ سَاهِرٌ-

یُنَاجِی وَ یَدْعُو ؛ وَ الْمُغَفَّلُ یَهْجَعُ‏!

بارالها! دوستت شب زنده داری میکند-

در دعا؛ و غافل اَندَر خاک دارد مُتّکا!

إِلَهِی وَهَذَا الْخَلْقُ مَا بَیْنَ نَائِمٍ-

وَ مُنْتَبِهٍ ، فِی لَیْلِهِ یَتَضَرَّعُ‏

بارالها! خـَلق تو بعضی درین شب خفته اند

بعض دیگر در دل شب، غرق در سوز و ندا

وَ کُلُّهُمُ یَرْجُو نَوَالَکَ رَاجِیاً

لِرَحْمَتِکَ الْعُظْمَى وَ فِی الْخُلْدِ یَطْمَعُ‏

جمعشان هستند اندر نعمتت امّیدوار

درعظیمِ رحمتِ پاینده ات روز لِقا

إِلَهِی یُمَنِّینِی رَجَائِی سَلَامَةً

وَ قُبْحُ خَطِیئَاتِی عَلَیَّ یُشَنِّعُ‏

بار الها! آرزومندم  کند اُمّید ، لیک -

زشتی جرم و گناهم  میکند تشنیع ها

إِلَهِی فَإِنْ تَعْفُ فَعَفْوُکَ مُنْقِذِی

وَ إِلَّا فَبِالذَّنْبِ الْمُدَمِّرِ أُصْرَعُ‏ (5)

بارالها! گر ببخشایی تو عفوت یاور است

ور نه اندر معصیت ها خواهم افتادن ز پا

إِلَهِی بِحَقِّ الْهَاشِمِیِّ مُحَمَّدٍ(ص)

وَ حُرْمَةِ أطْهَارٍ هُمْ لَکَ خُضَّعُ‏

بار الها! حُرمَتِ پیغمبر و آل کِرام!

حرمت پاکان که ایشان بر تو آرند اِلتِجا

إِلَهِی بِحَقِّ الْمُصْطَفىٰ وَ ابْنِ عَمِّهِ

وَ حُرْمَةِ أَبْرَارٍ هُمْ لَکَ خُشَّعُ‏

پس بحقّ مصطفی و ابن عمّش، کو منم

حرمت نیکان خاشع نزد درگاه خدا

إلَهِی فَأَنْشِرْنِی عَلىٰ دِینِ أَحْمَدَ

مُنِیباً تَقِیّاً ، قَانِتاً لَکَ أخْضَعُ‏

بارالها! حشر فرمایم به شرع احمدی(ص)

پاک و پاکیزه، که باشم در دعا خاضع ترا

وَ لَا تَحْرِمْنِی یَا إِلَهِی وَ سَیِّدِی

شَفَاعَتَهُ الْکُبْرىٰ فَذَاکَ الْمُشَفَّعُ

ایخدای من! مکن محرومم ای مولای من-

از شفاعات بزرگ "شافع روز جزا" (6)

وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ مَا دَعَاکَ مُوَحِّدٌ

وَ نَاجَاکَ أَخْیَارٌ بِبَابِکَ رُکَّعُ (7)

بار الها! بر رسول و آل او رحمت فرست

تا به درگاهت رکوع است و دعای با صفا

حالِ"فخری"را کنون دریاب! کز خوف حساب

او بُوَد هر دم، به صد درد و غم دل، مبتلا!

 

* یک تذکّر ارزشمند:

استاد فقهای معاصر، مرحوم سیّد کاظم یزدی (أعلَی اللهُ مقامَه) در کتاب "العُروَة الوُثقیٰ" (دستاویز مستحکم) در مسأله دوّم از باب قنوت، چنین فتویٰ داده اند:

«یَجُوزُ قِراءَةُ الأشعارِ المُشتمِلَةِ عَلَى الدّعاءِ وَ المُناجاةِ= جایزست در قنوت نماز، قِرائت اشعار مُشتمِل بر دعا ومناجات».

پس می‌توان مناجات منظوم مولا علی(ع) را هم در قنوت نماز خواند.

 

توضیحات:

* شاه غازی: پادشاه جِهادگر، غَزو کننده با دشمنان. لقب محمّدشاه قاجار، پدر ناصرالدّین شاه، که مرحوم حاجی میرزا آقاسی صدراعظم و ندیم وی بوده است.

(1) کِلک: قلم نی.

(2) وصف حضرت علی(ع) و شیعیان او در احادیث و زیارات: «قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ» یعنی «پیشوای سپید‌چهرگان نورانی» که چون محشور شوند با اثر نور در مواضع وضو، خصوصاً پیشانی، سر، صورت، دستها و پاها، شناخته می شوند (مجمع البحرین، فخرالدّین طُرَیحی، ذیل دو مادّه "غرر" و "حجل").

(3) سَیب: عطا، بخشش، باران روان؛ جمع آن: سُیُوب (المنجد الأبجدی).

(4) در برخی نـُسَخ، یُنجّی (نجات داد) بجای یُنحّی (زائل و برطرف ساخت، دور نمود) آمده؛ ولی معنای آن چندان مناسب بنظر نمی رسد و احتمالاً تصحیفِ همان یُنحّی است. لَو̊عَة: سوزش دل از دوری محبوب (المنجد الأبجدی).

(5) مُدَمِّر: هلاک کننده، از: تدمیر. ضمناً در برخی نُسَخ، بجای "تَعفُ" که مجزوم به إن شرطیّه با حذف واو است، "تعفو" بدون حذف واو آمده، که در شعر، چنین کاری (یعنی اِشباع ضمّه) جهت کشیدگی بیشتر صدا، جایز است.

(6) مُشفـَّع: آنکه شفاعتش پذیرفته باشد؛ شافع روز جزا: لقبی است که هم می تواند بر رسول اکرم(ص) اطلاق شود و هم بر خود امیرالمؤمنین علی(ع). و اگر اشکال کنند که چگونه حضرت علی(ع) در مناجات منظوم مرویّ از ایشان، شفاعت خود را از خدا خواسته و در این چند بیت آخر، خدا را بحقّ حرمت خود نیز خِطاب قرار داده اند؟ گوئیم:

اوّلاً- چه بسا حضرت در مقام آموزش و تعلیم به شیعیان بوده اند، یعنی بما آموخته اند که: "شما نیز این‌گونه دعا کنید"؛

ثانیاً- در بلاغت، مطرح است که گاهی متکلّم با ضمیر غائب از خود یاد می کند، و چه اشکال دارد که حضرت علی(ع) نیز خداوند را به حقّ "پسرعمّ" پیامبر اکرم(ص) و ائمّۀ "اطهار" "ابرار"(ع) که خود آن حضرت و اولاد گرامی ایشان هستند، قسَم دهند؟

(7) منابع مورد استفاده در تحقیق و تصحیح ابیات عربی این مناجات نامه:

زاد المعاد و مِفتاح الجِنان، مرحوم علامه محمد باقر مجلسی، انتشارات اعلمی، بیروت: 1423ق، ص428-429؛ الصّحیفة العلویّة و التّحفة المرتضویّة، شیخ عبد الله بن صالح سَماهیجى بَحرانی اخباری (متوفای 1135ق‏)، ترجمه: سید هاشم رسولى محلاتی، انتشارات اسلامی، تهران: 1396ق،‏ ص169-171؛ دیوان اشعار امیر المؤمنین علی علیه السّلام، گردآوری: حسین بن معین الدین مَیبُدی یزدی (متوفای 911ق)، نشر دارُ نِداءِ الإسلام، قم: 1411ق، ص262.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤

((عاقبت زیبایی های دنیا))

((عاقبت بزم های پر چراغانی ما))

((پاکی بزرگترین هنر است؛ هنر را به گناه آلوده نسازیم!))

((نقد نیز نوعی ادب است؛ ادب را با "بی ادبی" نیامیزیم!))

"بزم خاموش!" (شاهکار مهدی سهیلی)

شادروان مهدی سهیلی - شاعر معاصر و گوینده سابق رادیو ایران - سَرایندۀ طلوع محمد(ص) و بزم خاموش

شرح و نقدی بر گزینش و گلچینی از قطعه مثنوی زیبا، دلکش، بی نظیر و آموزندۀ "بزم خاموش"، سروده شاعر دلسوخته، ادیب قدرناشناخته، گوینده سابق رادیو ایران، شادروان استاد مهدی سهیلی (وفات: 1366ش).

 

شرح حال اجمالی استاد مهدی سهیلی (تولد: ۷ تیر ۱۳۰۳- وفات: ۱۸ مرداد ۱۳۶۶) :

مهدی سهیلی، هفتم تیرماه 1303ش در خیابان مولوی تهران در خانواده ‌ای مذهبی به دنیا آمد، پدرش غلامرضا از نوادگان حاج اکبر سمنانی (از شاعران بزرگ معاصر) و نیای مادرش اصفهانی بود. مادر مهدی سهیلی به کودکان و نوجوانان قرآن تدریس میکرد. مهدی سهیلی پس از پایان تحصیل در مکتب و سپس فراگرفتن برخی علوم حوزوی همچون صرف و نحو عربی، منطق و معانی نزد اساتید فن، دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد. سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد. در سال 1322ش نام خانوادگی خود را از "حاجی علی اکبری سمنانی" به سهیلی تغییر داد. او مدت دو سال برای امرار معاش خانواده به عنوان حسابدار در حجره یکی از تجار بازار تهران حسابداری میکرد. سهیلی به زبان عربی تسلط داشت و با زبان انگلیسی نیز آشنا بود. مهدی سهیلی از حدود سال 1325 صبحها در رادیو، قرآن میخواند و پس از آن در سال 1335 به دعوت مدیر کل وقت اداره کل انتشارات و تبلیغات برای همکاری به رادیو دعوت شد. مهمترین برنامه ‌ای که مهدی سهیلی در آن شرکت داشت برنامه «مشاعره» بود که سالها از رادیو ایران پخش ‌میشد. این برنامه بنا به پیشنهاد شخص مهدی سهیلی طراحی و راه اندازی شده بود، زیرا او اعتقاد داشت که مشاعره و یادآوری اشعار ناب و پرمحتوای بزرگانی چون سعدی، میتواند یادآور فرهنگ و هویّت ملّی، دینی و اخلاقی از دست رفتۀ ما، برای نسل جوان و غافل امروزی باشد. آثار و اشعار دلنشین مهدی سهیلی بزودی در میان مردم پایگاهی بس عظیم و ارجمند یافت و حتی چند اثر وی در سال 1957 میلادی در شوروی (مسکو) ترجمه و منتشر شد. مهدی سهیلی اعتقادات دینی قوی داشت و شاهد آن – گذشته از برخی سروده های دلکش او چون "طلوع محمّد(ص)" که مدیحۀ رسول اکرم(ص) در قالب "شعر نو" است، و اضافه بر مندرجات لابلای برنامه ها و آثارش چون «بزم شاعران» که گهگاه بمناسبت ولادت ائمّه اطهار(ع) سخنانی بلیغ در مدح ایشان، در آغاز برنامه یا پیش از ارائه قطعه شعر مورد نظر، بر زبان یا قلم رانده - برنامه مذهبی «دریچه‌ ای به جهان روشنایی» بود که با پیشنهاد و طراحی او، در ماه مبارک رمضان سال 1355ش از رادیو ایران پخش میشد. سهیلی حدود سی سال در رادیو ایران به نمایشنامه ‌نویسی و اجرای کارشناسانۀ برنامه‌ های ادبی همچون «شعر و زندگی» و «بزم شاعران» اشتغال داشت. او در برابر ناملایمات دوران زندگی، و اذیّت و آزار حسودان و دشمنان، همواره حلیم و صبور، و همچنان شکرگزار درگاه الهی بود. از خصوصیات بارز شخصیت او، صراحت در گفتار بود. سهیلی معتقد بود: «حق گفتن و دشمن برای خود تراشیدن بسی بهترست از ناحق شنیدن و دوست یافتن». وی افراد معتقد به خضوع و فروتنی بی قید و شرط (و به اصطلاح امروزیها: همرنگ جماعت) را هرگز نمی پذیرفت. این گفتار ارزشمند از مهدی سهیلی معروف است که خِطاب به دشمنان و بدخواهان خود میگفت: «مرا بسیار دوست صمیمی و دشمن قدیمی است. دوستان در پی تهییج من اند، و دشمنان در پی ترویج من؛ که خداوند بر عمر یکایکشان بیافزاید!». مهدی سهیلی سرانجام در 16مرداد 1366ش در 63سالگی، بر اثر سکته مغزی، دار فانی را وداع گفت. قبر این شاعر دلسوخته و ادیب قدرناشناخته، کنار کفشداری زنانه صحن امامزاده طاهر (در بخش شمال شرقی صحن حضرت شاه عبد العظیم حسنی علیه السّلام) واقع است. روح دردمندش شاد، و خاک پاکش پر نور باد...[1]

مزار حضرت شاه عبدالعظیم حسنی(ع) و امامزاده طاهر(ع) در شهر ری، جنوب تهران

وصیّت شادروان استاد مهدی سهیلی:

دل چو بی یاد خدا شد، نیست دل، گوریست سرد!

ای عزیزان! این شما را واپسین پند است و بس

هر کجا باشید دل را با خدا دارید خوش

نورباران دل از یاد خداوند است و بس

(اشک مهتاب، مهدی سهیلی، بخش "وصیت"، ص87)

 

* آتش فرهنگ "نقد وحشیانه" امروزی دامن مرحوم استاد مهدی سهیلی را نیز گرفت:

پاسخ محمد پیمان در "مردی برتر"، به دشمنان و حسودان مرحوم استاد مهدی سهیلی:

استاد محمد پیمان، در تقریظ یا ستایش‌نامه ای که در خرداد 1350ش، بر چاپ پنجم کتاب "اشک مهتاب" مهدی سهیلی نوشته - با عنوان "مردی برتر" - از جمله چنین میگوید:

«... افتخاریست بزرگ، و مباهاتیست شکوهمند، برای من، برای تو و برای تمامی آنانکه سخن راستین و شامِخ (بلند) را میستایند و به شاعر صادق و هنرمند - هرکه باشد - مهر میورزند... آنگاه که با چهرۀ اصیل و صادقانۀ شاعری همانند "مهدی سهیلی" روبرو میشوند. و اینک تمام اعتقادم اینست که هیچ عاملی جز صداقت و صمیمیت در اندیشه... باعث انتشار بیست هزار نسخه (تیراژ) از مجموعه (اشعار) "اشک مهتاب" (از مهدی سهیلی) در پنج چاپ، آنهم در مدّتی بسیار کوتاه، نبوده است...

لکن، با اینهمه، اظهار این واقعیت مایۀ بسی تأسّف است که نشر این کتاب موفق، تنها مُوجـِد (ایجاد کنندۀ) چند مورد فحاشی و ناسزاگویی (نقد!!) "انتقاد نما" از سوی بیخرَدانِ ناکام بود! که علتی جز حسادت و کینه ورزی ها و حسابهای خصوصی (تصفیه حساب شخصی) نداشت! و جامعۀ اُدَبای راستین و همچنین "ادیب نمایان" کژاندیش [نیز] عکس العملی از خود نشان ندادند، و پیوسته خواستند با توطئۀ سکوت، ظهور یک "شاعر برتر" را نادیده بگیرند!

بهرحال، استقبال بی نظیر خلق، یعنی این تودۀ عظیم بیطرف... روشنگر این حقیقت است که سهیلی موفق ترین شاعر روزگار مااست...

اصولاً مخالفین "اشک مهتاب" و دو مجموعۀ دیگر سهیلی... از دو گروه تجاوز نمیکنند:

گروه اول، کسانی که... با ناسزاگویی به شاعران موفق و آثار ارزشمند دیگران، به ارائۀ موجودیّت و شخصیت خویش مبادرت میورزند؛ که البته... چیزی جز سکّۀ "بی آبرویی" و "فرومایگی" به کاسۀ "نام‌جویی" آنان نخواهد افتاد!

و اما گروه دوم، این عده نیز کسانی هستند که... عمری را با فرسودن قلم و سیاه کردن کاغذ، تباه کرده اند، و آخِرالأمر، جز ناکامی، نامُرادی، تنفر و انزجار طبقۀ شعردوست، بهره ای نیافته اند!

طبیعیست با چنان زمینه ها و با چنین نتایج تأسف انگیزی، چیزی جز عِناد و کینه نسبت به مردان موفق، از فکر علیل و بیمارگونۀ آنان تراوش نخواهد کرد!

... و [همیشه] همۀ کسانی که منافع مادّی و معنوی (اعتباری) خویش را در برابر حقیقتی، در معرض انهدام (نابودی) دیده اند، از آن بعنوان "سخن تلخ" یاد کرده اند...»

(اشک مهتاب، خاتمه با عنوان "مردی برتر" از: محمد پیمان، ص238-243).

 

نمای سردر ورودی قبرستان ظهیرالدوله (تجریش - شمال تهران) 

((بزم خاموش))

- استاد مهدی سهیلی در مقدمه مثنوی "بزم خاموش" چنین میگوید:

« یک روز غم انگیز پاییز در گورستان ظهیرالدّوله (تجریش - شمال تهران) به سلام مردگان رفتم.

... شاعران، بی گفتار بودند! و سَروْ قـَدّان، بی رفتار!

... و من چون "عمر خیّام" بر این عقیدت نیستم که اینان از خاک برآمدند و برباد (فنا) شدند! بلکه برین ایمانم که "از خاک برآمدند و در خاک رفتند و به فرمان خداوند، دیگر روز، از خاک برکشیده خواهند شد".[2]

و سرانجام این قامت‌ها را قیامتی ست و این جمجمه ها را همهمه یی!

ای دوست!

من و تو نیز مسافر آن دیاریم!

همان بـِهْ، که توشه ای برداریم!

و یاد و یادگاری نیکو از خود برجا گذاریم!

با خود گفتم:

کجا رفتند آن "عاشقان دروغین" که در پای این "گل اندامان" بخاک خفته، سَر میسودند؟!

چه شد آن شورها و نشاطها؟!

آن نازها و نیازها؟!

دست افشانیها (رقص و پایکوبی ها) چه شد؟!

اینک دختران بزم آفرین و سیه چشمان آشوبگر را حجله ای جز مَغاک (گودال قبر) و آغوش خاک نیست!»

***

گذر کردم به گورستان یاران

بخاک نغزگویان، گـُل عِذاران[3]

همه: آتش بیان و نغمه پرداز

دریغا! در گلوشان مرده آواز

عجب بزمی! که آهنگش خموشیست

نه جای باده و نه باده نوشی ست!

نهی گر گوش دل را بر سر سنگ

برآری ناگهان "آه" از دل تنگ

گل اندامان به زیر سنگ خفته

درآغوش خموشی تنگ خفته

بسی بلبل که در گِل نغمه خوانست

قفس‌هاشان ز جنس استخوان است

همه سیمین تنان، شیرین سخنها

به زیر سنگ و گِل، تنهای تنها!

کجا رفتند آن افسانه سازان؟

چه شد آهنگ مهر دل نوازان؟

کجا رفتند مرغان چمن ها؟

چه شد آن بزمها؟ آن انجمنها؟

دل شاد و لب خندان کجا رفت؟

هنرهای هنرمندان کجا رفت؟

نه آوایی! نه فریادی! نه سازیست

به پیش پایشان راه درازیست

(یعنی: قبر و برزخ تا حشر و قیامت)

صدای سازشان آوای مرگست

نثار خاکشان خشکیده برگست!

(یعنی: بجای نـُقل و گـُل و سکّه، که در جشنها و بزمها نثار یکدیگر میکردند - یعنی بر سر و روی هم میریختند - اینک برگهای خشک پاییزی بر قبرشان میریزد!)

قبرستان ظهیرالدوله در پاییز و فصل برگریزان

[هنری که آتش مجالس عیش و عشرت شد، و نعمتی که صرف گناه و معصیت شد]:

مرا بر گور غمگینی گذر بود

که روی سنگ آن نام "قمر" بود

قمر روزیکه در کشور "قمر" بود

کجا او را ازین "منزل" خبر بود؟

(اشاره به منازل نجومی قمر)

دگر اکنون قمر افسرده جان است

درین ویرانه خاکش در دهان است

نه آوایی! نه بانگی! نه سروری!

دو مشت استخوان در خاک گوری!

درین وادی که إقلیمی مَخوف[4] است

قمر تا روز محشر در خسوف است


گورستان یا آرامگاه ظهیرالدوله (تجریش - شمال تهران)

[توضیح: قمرالملوک وزیری (مرگ 1338ش) اولین زن خواننده ای بود که بیحجاب روی صحنه رفت (1303ش – گراندهتل – خیابان لاله زار تهران) و چون در آن زمان، رضاشاه پهلوی هنوز تاجگذاری نکرده و مخالفت علنی خود را با حجاب آشکار نساخته بود، نظمیّه (شهربانی/ کلانتری) دستور بازداشت قمرالملوک را صادر کرد و از او تعهد گرفت که دیگر در ملأ عام، بیحجاب ظاهر نشود. قمر، خود معترف بود که صدای زیبا را از مادربزرگش که روضه خوان حرم زنانۀ ناصرالدّین شاه قاجار بوده، به ارث برده و این نعمت خدادادی را که مادربزرگش صرف مدح اهل بیت و ذکر مصائب ایشان - فقط برای زنان و آنهم بدون صوت لهوی موسیقی و غِناء - میکرده، صرف گرم کردن مجالس عیش و عشرت و بزم های گناه و معصیت - آن هم در حضور مردان نامحرم، توأم با لهو و موسیقی و غِناء - کرده است. سرانجام، قمر نیز به مکافات تضییع نعمت پروردگار، گرفتار شد؛ زیبایی چهره و صدا را از دست داد و در54 سالگی بر اثر سکته مُرد].

 

[به یاد "صبحی" قصه گوی ظهرجمعه]:

به یکسو صبحی افسانه گو بود

که سنگ کهنه ای بر گور او بود

صدا زد: بندی[5] این خانه مائیم!

چه شد افسانه ها؟ افسانه مائیم!

تو هم از این حکایت قصه سرکن

رفیقان را ازین منزل خبر کن!

صبحی - قصه گوی ظهر جمعه

[توضیح: فضل الله مُهتدی[6] صبحی (درگذشت: 1341ش) داستان‌سرای کودکان، قصه گوی رادیو و بنیانگذار برنامه جذّاب، پرمخاطب و پرخاطرۀ "قصه ظهر جمعه". ابتدا بهایی بود، سپس مسلمان و شیعه شد و کتاب خاطرات خود را در ردّ بهائیت و افشاگری مفاسد، حیله ها و دروغ‌های بهائیان نوشت. لذا بهایی ها با وی دشمن شدند و در سال 1307ش حکم تکفیر وی توسط محفل بهائیت صادر شد. صبحی مردی تیزهوش و نکته سنج بود؛ و همین مسأله سبب شد تا پرده از روی هویّت واقعی و عوام فریب "صادق هدایت" نیز برداشت. او صادق هدایت را فردی رذل، فاسد، بی دین و بیسواد میدانست که خود را در اذهان مردم عوامّ، بعنوان نویسنده و ادیب جا زده بود...[7] روی قبر صبحی چنین نوشته:

"یا علی! قصه گوی شهر شما..."

 

[درد دل های ملک الشعراء بهار- وفات:1330ش]

میان صُفـّه ها[8] گور "بهار" است

فرامُشخانه ای در"لاله زار"* است

نوای "مُرغوا"یش[9] با دل تنگ

برآمد از دل خاک و دل سنگ

تو ای"مرغ سحر"*ها ناله سرکن

به بانگی، داغ ما را تازه تر کن!

اگر اکنون "ملک" افتاده در بند

بخوان بر یاد او شعر "دماوند"*

منم پاییزی و نامم "بهار" است

دلم بر رحمت پروردگار است

(*ستاره ها علامت اشعار مرحوم ملک الشّعرای بهار، در هَجْو جامعه امروزی است).

 مرحوم ملک الشعرای بهار

«مرحوم ملک الشعرای بهار»

 

[به یاد حسین مسرور اصفهانی "سخنیار" - فوت: 1347ش]:

ز سویی تربت مسرور دیدم

توانا شاعری در گور دیدم

سخن سنج و سخندان و"سخنیار"

ولی چون نقطه ای در خطّ پرگار

(یعنی: در گذر خطّ پرگار مرگ بر روی بندگان خدا، او با تمام شهرت و مهارتش، چون نقطه ای کوچک بر روی محیط این دایره است)

به پیری، خاطری بس شادمان داشت

به روز تلخ، شِکــَّـر در دهان داشت

بخوانم قطعه ای زآن "پیر استاد"

که با طبعی جوان، دادِ سخن داد

"... جوانی دوره ای از زندگی نیست

که چون بگذشت نوبت، گویدت: ایست!

جوانی در درون دل نهفته ست

جوانی در نشاط و شور خفته ست..."

 شادروان حسین مسرور اصفهانی - سخنیار

«حسین مسرور اصفهانی "سخن‌یار"»

 

[به یاد "رهی مُعیّری" شاعر همیشه تنها]:

درآنجا چون"رهی"را خفته دیدم

دلم را از غمش آشفته دیدم

به یاد آمد مرا روز جدایی

که رفت از شمع چشمش روشنایی

بخود گفتم چرا از این غزلساز

میان خفتگان بَرناید آواز؟!

برآمد ناله ای از پرده خاک

شنیدم از رهی این شعر غمناک:

"اَلا! ای رهگذر کز راه یاری

قدم بر تربت ما می گذاری!

درینجا شاعری غمناک خفته ست

رهی در سینۀ این خاک خفته ست

... سراغی کن ز جان دردناکی

برافکن پرتوی بر تیره خاکی"...

 شادروان رهی معیّری - شاعر همیشه تنها

«رهی معیّری - شاعر همیشه تنها»

 

‏‏- خاتمۀ "بزم خاموش" مرحوم مهدی سهیلی:

[پاکی بزرگترین هنر است؛ هنر را به گناه آلوده نسازیم!]

ایرج میرزا - نماد آمیزش هنر با رذالت

[تباهی ایرج میرزا - آمیزش هنر با رذالت!]

تماشا کن! که "ایرج" لال لال است!

خموش از آن خروش و قیل وقالست

شکسته دست یزدان خامه اش[10] را

ز دلها برده "عارفنامه" اش[11] را

کجا رفت آن سخن های بد آموز؟!

کجا شد آن چامه های[12] خانمانسوز؟!

کنون، ایرج! بگو آن ماحَضَر[13] کو؟!

نشان از آن زن و کِریاسِ دَر[14] کو؟!

دریغ از "ایرج" و طبع خدا داد

که در راه "پریشان‌گویی" افتاد

بدا بر ما! که تن در گِل بماند

به "دیوان"، گفتۀ باطل بماند

خوشا! هجرت از اینجا با دل پاک

که همچون گـُل‏ نهندت در دل خاک

خوشا آنکس که چون زین ره گذر کرد

به اِقــلــیــمِ[15] نــکــوکــاران سفـر کرد

خوشا! با عشق حق در خاک رفتن

بدا! "پاک" آمدن، "ناپاک" رفتن!

خوشا! هجرت از اینجا با دل پاک - که همچون گـُل‏ نهندت در دل خاک - بزم خاموش سرودۀ مهدی سهیلی

{پایان گلچین بزم خاموش}

(روحت شاد ای مهدی سهیلی)

- تکمیل بزم خاموش مهدی سهیلی، از مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی:

در ایّامی که سعادت شاگردی مرحوم استاد دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی (متوفای اواخر دهه هشتاد شمسی) را در شهرک غرب تهران (خیابان ایران زمین) داشتم، نوجوانی بیش نبودم و اشتغالات تحصیلی مانع آن بود که بتوانم از آن دریای خروشان علم و اندیشه، بیش از اینها جرعه ای بنوشم. یکی از دست‌نوشته های آن مرحوم، تکمله یا تکمیلی بود بر "بزم خاموش" مرحوم مهدی سهیلی، که فقط ابیات محدودی از آن را رونویسی کرده ام و اکنون حسرت میخورم که چرا از کلّ این اثر و دیگر آثار ارزشمند مرحوم استاد مهدوی، رونویسی یا کپی برداری نکردم!

شادروان دکتر ابراهیم مهدویسه عکس به ترتیب - دو تصویر از شادروان مهدی خالدی در کهنسالی و نوجوانی - دکتر ابراهیم مهدوی در جوانی - با نقل خاطره ای از سید احمد سجادیسه عکس به ترتیب - دو تصویر از شادروان مهدی خالدی در کهنسالی و نوجوانی - دکتر ابراهیم مهدوی در جوانی - با نقل خاطره ای از سید احمد سجادی

«سه عکس: دکتر ابراهیم مهدوی در جوانی، مهدی خالدی در کهنسالی و جوانی»

«نقل خاطره ای از: سید احمد سجادی»

پاییز 1369ش شانزده ساله بودم که خبر درگذشت شادروان مهدی خالدی (هنرمند) رسید. در کلاس خانگی مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی بودیم که ایشان گریسته و گفتند:

«خدایش رحمت کند! خالدی ده سالی از من بزرگتر بود. در جلسه ای فرهنگی ادبی، در اصفهان، به من که آن هنگام نوجوان بودم، گفت:

"ظرافت طبعت ستودنی است، شما استعداد موسیقی داری!"

من گفتم: "پدرم میگوید: استعداد اجتهاد! شما میگویید: استعداد موسیقی؟!"

چون خالدی عاشق مولا علی(ع) بود، بنا گذاشتیم که با کتاب "غـُرَرالحِکـَم" (کلمات قِصار حضرت علی علیه السّلام) استخاره کنیم! چون کتاب را گشودیم، با کمال شگفتی، این حدیث در جواب آمد:

«إن کـُنتـُم لِلنـَّجاةِ طالِبینَ فـَارفـُضُوا اللـَّهوَ و الزَمُوا الاِجتِهادَ»[16]

 (اگر طالب نجات هستید، لهو را ترک گویید، و اجتهاد را بگیرید!)

اشک در چشمان خالدی حلقه زد و سکوت کرد. و من با وجود اینکه، به حکم شرع مطهّر، موسیقی و آواز و خوانندگی (غِناء) را مطلقاً لهو و حرام میدانستم، روابط عاطفی دوجانبه و گرمی با مرحوم مهدی خالدی پیدا کردم. در ملاقاتی دیگر که در همایشی فرهنگی ادبی در خالدآباد نطنز با هم روبرو شدیم (خالدآباد یا خـُلدآباد [= شبیه بهشت خـُلد یا جاوید] شهری است خرّم در بخش امامزاده آقا علی عباس بادرود، از توابع شهرستان نطنز در استان اصفهان).[17] خالدی دستی از سر مهربانی بر شانه من کشید و با لبخند گفت:

"هنوز یاد شما، و خاطرۀ آن روز، گاهی مرا به فکر فرو می برَد!"

و مرا با اصرار، برای صرف شام و استراحت، به منزل خود در آنجا، یا منزل یکی از بستگانش (تردید از دکتر مهدوی) برد. من بنا نداشتم که شب را در هوای سرد خالدآباد نطنز به سر برم؛ ولی گرمی استقبال آن مرد فرشته آسا، پاکدل و مهمان نواز (مهدی خالدی) عِنان اختیار را از من سلب نمود. پس از صرف شام، چای آورد و با هم گرم صحبت شدیم و از هر دری سخنی به میان آوردیم. از آن جمله، خالدی با همان خوشرویی همیشگی به من گفت: "راستی، نگفتی چرا با موسیقی میانه ای نداری؟!"

من (دکتر ابراهیم مهدوی) گفتم:

"موسیقی ذهن انسان را از واقعیّت دور میکند و در خیالات سیر میدهد"

خالدی گفت:

"ولی این روزها بحث موسیقی درمانی و اثرات آن بر اعصاب و روان، مطرح است!"

گفتم: "چه اثری بر اعصاب و روان دارد؟!"

گفت: "آرامبخش است! نشاط آور و شادی بخش است!"

گفتم: "موادّ مخدّر (مثل تریاک و هرویین) نیز همین خواصّ را دارند!"

خالدی خندید و دستی به شوخی بر دوش من زد و گفت:

"نه تو نوازنده میشوی و نه من فقیه میشوم!"

هنگامی که دوباره برای ریختن چای برخاست؛ گفتم:

"اتفاقاً از اصفهان برای شما، تحفه ای آورده ام!"

با خنده گفت: "حتماً گز است!"

گفتم: "نه؛ کتابی است که یکی از دوستانم بنام آقای خوروَش نوشته و چند جلدی به من تقدیم کرده اند و چون به نطنز می آمدم به ذهنم خطور کرد که یکی را برای شما بیاورم که مربوط به کار شماست!"

خالدی گفت: "خوروَش کیست؟! آیا نوازنده است یا در باب موسیقی کتابی نوشته؟!"

گفتم: "خیر؛ ایشان حسین عبداللهی خوروَش، یک نویسنده دلسوز و اهل تحقیق است. و اتفاقاً کتابی در نقد موسیقی و اثبات مَضَرّات (ضررهای) آن نوشته است!"[18]

خالدی خندید و گفت: "آنوقت، شما برای من تحفه به نطنز آورده ای؟!"

خندیدم و گفتم: "آری! چون بکارتان می آید و نطنز خاستگاه و درخواستگاه تحفه هاست!"

خالدی کتاب را گرفت و گفت:

"بقول سعدی: «نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست!» و بقول خواجه: «از دوست هر آن چیز که آید نیکوست» من هم دل شما را نمی شکنم. تشکر!"

هرچند برخورد آن مرحوم آن شب کمی سبب رنجش من شد، ولی ماهها بعد وقتی در تهران با هم دوباره برخورد کردیم، به من گفت:

"سید جان! کتابی که به من دادی، کتاب خوبی بود! آن را کامل خوانده ام..."

در اینجا دانستم که مهدی خالدی مردی بسیار شرافتمند و باانصاف است، که باوجود اشتغال به موسیقی و عادت به نوازندگی، تحمّل خواندن آن کتاب انتقادی را داشته و انصاف را نیز زیر پا نگذاشته بود. براستی، این قبیل افراد، در جامعۀ ما انگشت شمارند!

آری؛ به ادامۀ خاطرۀ آن شب بیاد ماندنی در خالدآباد نطنز بازگردیم:

آن شب، سخن از اشعار "ایرج میرزا" هم به میان آمد؛ خالدی گفت:

"میانه ای با اشعار ایرج داری؟!"

من (دکتر ابراهیم مهدوی) گفتم: "ایرج میرزا، استعداد و مهارت خوبی در سرودن شعر داشت؛ ولی افسوس که به بطالت و رذالت کشیده شد..."

مهدی خالدی گفت: "میدانستی ایرج میرزا، در مدح مولاعلی(ع) و امام حسین(ع) و علی اکبر(ع) نیز اشعاری سروده است؟ احتمال نمیدهی عاقبت بخیر شده باشد؟"

گفتم: "اتفاقاً چندی پیش، شبی مشغول مطالعۀ دیوان ایرج میرزا و پیدا کردن همان تعداد اندک اشعار آموزنده و ارزشمند و اخلاقی بجا مانده وی بودم، که به مدایح اهل بیت(ع) که شما گفتید نیز برخورد کردم. همین فکر به ذهنم خطور کرد که آیا در برزخ و قیامت چه معامله با ایرج میرزا شده یا خواهد شد؟ شب از نیمه گذشته بود. چون شب قبل نیز بیداری کشیده بودم، خواب بر من غلبه کرد. در رؤیا دیدم که ایرج میرزا کنار درّه ای ژرف و تاریک ایستاده که شعله های آتش از عمق آن زبانه میکشید. شخصی که من او را نشناختم ولی ظاهراً مرد مؤمن وجیهی بود، با اشخاصی که اطراف ایرج میرزا ایستاده بودند، مشغول صحبت بود. احساس میکردم که این شخص ناشناس، مؤمنی است که میخواهد شفاعت و میانجی گری کند تا ایرج را در آن گودال نیاندازند. اصرار او به طول انجامید. ناگهان یکی از همان افراد ایستاده، گرزی آتشین بر سر ایرج میرزا کوفت که در اثر شدت آن ضربه، ایرج به قعر آن گودال یا درّه سقوط کرد. من در همان حال، با وحشت فراوان، سر کشیدم که ببینم ایرج کجا سقوط کرد و آنجا چه جاییست؟ فقط یک لحظه تابلویی دیدم که از اعماق آن گودال آتشین، نمایان بود و روی آن نوشته بود "سَقـَـر" (از پایین ترین طبقات جهنم)[19] و مارهایی همانند اژدها، آنجا دور طعمه های خود پیچیده و آنها را می بلعیدند. پس ایرج میرزا در دهان یکی از آنها فرو رفت. من (دکتر مهدوی) از فرط وحشت، و از شدّت صدای نالۀ ایرج که در خواب میشنیدم، از خواب پریدم و بدنم خیس عرق شده بود. لذا دانستم که آن اشعار هم نتوانسته ایرج میرزا را از عذاب برهاند."

 ایرج میرزا و عارفنامه و عارف قزوینی - مظاهر رذالت در شعر و ادب پارسی - رؤیای صادقه و تجلّی جایگاه ایرج میرزا در برزخ و گرفتاری و سقوط او در آتش سقر

در اینجا، شادروان مهدی خالدی گفت:

"عجب! پناه بر خدا! پس اگر مولاعلی(ع) هم شفاعت امثال ما را نکند چه خواهد شد؟"

چیز عجیبی که باز هم جلب توجّه مرا کرد این بود که هرگاه از مولای متقیان حضرت علی(ع) سخنی به میان می آمد و کمی شرح داده میشد، اشک در چشمان مهدی خالدی حلقه میزد و تمام لبخندها از چهره اش محو میشد. آن شب برای اوّلین بار به ایشان گفتم:

"گویا شما خیلی عاشق مولاعلی(ع) هستی! بارها شاهد حلقه زدن اشک در چشمانتان، هنگام یاد مولاعلی(ع) بوده ام! سبب این عشق عمیق چیست؟"

خالدی گفت: این مسأله خصوصی است.

چون باز من اصرار کردم که بدانم، فقط گفت:

"یکبار، وقتی از همه چیز و همه کس خسته و نا‌امید شده بودم و گرفتاری بزرگی دامنگیر زندگی من شد، فقط عشق مولاعلی(ع) به فریادم رسید"

خالدی دیگر توضیحی نداد، سر فرو افکند و قطره اشکی چون مروارید بر گونه اش غلتید و فروافتاد. سپس این جمله را گفت:

"آن جریان خصوصی، به اضافۀ مظلومیت تاریخی مولاعلی(ع) سبب شد که پس از آن، هروقت در مجلسی ذکر فضایل علی(ع) میشود، بی اختیار بمن حالت گریه دست میدهد!"

شنیدن چنین گفتاری از یک نوازنده موسیقی، برای من بسیار عجیب و باورنکردنی به نظر رسید. براستی مهدی خالدی، همیشه عاشق مولاعلی(ع) بود... خدا رحمتش کند و با مولایش علی(ع) محشور گرداند».

مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی، آخرین خاطرۀ خود را از مرحوم مهدی خالدی، چنین گفتند:

«چندی پس از بستری شدن مرحوم مهدی خالدی در بیمارستان مهر تهران، بسبب سرطان بدخیم حنجره، وقتی به عیادت او رفتم، آن مرد فرشته آسا و پاکدل، دیگر توان سخن گفتن نداشت. با اشاره از من خواست که گوشم را نزدیک دهانش آورم تا چیزی بگوید. با وجود درد جانکاه بیماری، گاهی شوخ طبعی هم داشت. با لبخندی دردمندانه و چشمانی بی فروغ، از روی مزاح با من گفت:

"آقا سید ابراهیم! من که نتوانستم تو را نوازنده کنم! تو هم نتوانستی من را مجتهد کنی!"

من هم خندیدم و ایشان را امیدوار کرده، دلداری داده و گفتم:

"اِن شاء الله خوب میشوید، بحقّ مولاعلی(ع) که دوستش دارید، آنوقت مجتهدتان میکنم!"

خالدی گفت: نه سیدجان! من دیگر خوب نمیشوم!

پس من گریه ام گرفت. او نیز پس از لبخند، گریست و گفت:

"یادت هست آن شب میهمانی در خالدآباد نطنز، برایم میگفتی در احادیث آمده که انسان قبل از مرگش مولاعلی(ع) را میبیند؟[20] از آن شب ببعد، در قلبم همیشه در آرزوی دیدن آن لحظه بودم. از دعا برایم کم نگذار! حالا، دوست دارم آن دوبیتی شیخ بهائی را در این باره، برایم ترنّم کنی تا بخواب بروم...".

ابتدا نمیخواستم بخوانم و برایش بازهم یادی از مرگ بکنم؛ ولی چون مهدی خالدی دو بار با دلخوری و ناراحتی در چشمانم نگاه کرد، ناچار من زمزمه کنان، برایش خواندم:

ای که گفتی تو: مَن یَمُت یَرَنی! [19]

جان فدای کلام دلجویت!

کاش روزی هزارمرتبه من -

مُردَمی تا بدیدمی رویت!

خالدی، رویش را از من برگرداند و به پنجره نگاه کرد و دوباره آرام از حال رفت...».

سپس، استاد فقید، مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی، صحبت تکمیل "بزم خاموش" شادروان مهدی سهیلی را پیش کشیده و گفتند که تصمیم دارند در سوگ مهدی خالدی، بخش دیگری بر آن تکمله بیافزایند. چند روز بعد، این قطعه شعر را بنده در یادداشت‌های دکتر مهدوی، روی میز ایشان دیدم، و پس از کسب اجازه، رونویسی کردم؛ روح هر دوشان شاد:

 

تکمیل "بزم خاموش" شادروان مهدی سهیلی - از استاد دکتر ابراهیم مهدوی:

یکی دیگر که "مهدی" نام آن شد

به شهرت "خالدی" و جاودان شد

جمال از چهرۀ او مُنجلی[21] بود

سرا پا، عاشق مولا علی بود

چو فرموده نبیّ نیک خویان:

بجو نیکی ز نزد نیک رویان

[توضیح: اشاره به حدیثی است که امام رضا(ع) از آباء گرامیشان نقل فرموده اند که پیامبراکرم(ص) فرمودند: «اُطلـُبُوا الْخَیْرَ عِنْدَ حِسَانِ الْوُجُوهِ، فَإِنَّ فِعَالَهُمْ أَحْرَیٰ أَنْ تَکُونَ حَسَناً» «خیر و نیکی را نزد افراد نیکرو و خوش سیما بجویید، چرا که کِردار ایشان نیز به نیک بودن تناسب بیشتری دارد»[22]].

بلی، هرچند دوران و زمانه

نمودش رهبر بزم رسانه

بدو گفتم که موسیقی هنر نیست

بجز افسردگی، آنرا ثمر نیست

چو از خوروَش کتابی پُر زِ رمزست

که لایق̊ تحفه ای بهر نطنز است[18]

ولیکن عادتی او را قرین بود -

که روزوشب برین عادت عجین بود

بشد حنجر مر او را خسته و زار

به بستر اوفتاد و شد گرفتار

چو رفتم نزد بالینش عیادت

ازآن عادت، دگر بودش فراغت

نوای روح و دل را چون نیوشید

به ضرب تار و موسیقی نکوشید

بمن گفتا که ای یار صمیمی!

به یادت آید آن عهد قدیمی؟

که بگشودی "غـُرَر" را نزد آن جمع

شدم از فرط خجلت، آب، چون شمع

کنون بشنو سخن ها از دل من

که نشنیده جوان و کودک و زن

تمام عمر خود را در تکاپو-

پی گمگشته ام گشتم چو آهو

که آن گمگشته معشوقم علی(ع) بود

به هر بن‌بست، رخسارش جلی[23] بود

ز "شهر علم" او بس دور ماندم[24]

تو خواندی درس فقه ومن نخواندم

در این بن‌بستِ سینه جان̊ نهانست

که مشتاق امیر مؤمنان(ع) است

شب اوّل که خوابم زیر آن سنگ

بنالم: ای خدا! زین گودی تنگ -

کبوتروار جویم عاشقانه -

ز درگاه علی، یک آشیانه!

خداوندا! ز بن‌بستم رها ساز

قفس را بازکن از بهر پرواز

رهید آن مرد دلخسته ز بن‌بست

مزارش نزد "ابن بابَوَیه"[25] است

نجف اشرف: یادی از شادروان مهدی خالدی: ((شب اوّل که خوابم زیر آن سنگ - بنالم: ای خدا! زین گودی تنگ - کبوتروار جویم عاشقانه - ز درگاه علی، یک آشیانه!)) 

- شادروان دکتر ابراهیم مهدوی، همچنین برای ما تعریف کردند که چندروزی پس از رسیدن خبر درگذشت مرحوم مهدی خالدی، شبی در عالم رؤیا وی را در خواب دیده اند که نه تنها دیگر از درد و رنج بیماری سرطان آسوده شده، بلکه بسان نوجوانی شانزده یا هفده ساله بنظر میرسد، که هنوز مو بر صورتش نروییده و شاداب و بانشاط در باغی سرسبز قدم میزند. دکتر مهدوی فرمودند: چون در ایّام تحصیل در نجف اشرف، برخی اساتید اهل معنیٰ، به ما فرموده بودند که هرگاه مرده ای را در خواب دیدید و خواستید از او سؤالی بپرسید، انگشت ابهام (شست) دست او را بگیرید تا غایب نشود. من نیز فوراً در خواب، انگشت شست مرحوم مهدی خالدی را گرفتم و گفتم: "چه خبر؟!"

فقط در پاسخ من گفت:

"سید جان!

دیدی بالاخره به عشقم رسیدم!

تمام بیماریها، دردها و ناکامیها را از جانم بیرون کشید، تا اینگونه نوجوان شدم!"

و روشن بود که منظور از "عشقش" همان مولاعلی(ع) است. ولی متأسفانه، ناخواسته از خواب پریدم و هرچه خوابیدم تا بقیۀ این خواب را ببینم، دیگر ندیدم! خداوند، ما را نیز پس از مرگ، به عشقمان مولاعلی(ع) برساند که تمامی ناکامیهای ما را به کام بَدَل سازد.

و طبق قواعد مسلّم علم تعبیرخواب، هرگاه شخص مُتوَفـّیٰ را در خواب ببینند که جوان شده، دلیل بر آنست که جایگاه برزخی خوبی دارد؛ یعنی در بهشت برزخی است (قبل از بهشت جسمانی اُخرَوی). چنانکه در حدیث متواتر نزد شیعه و سنی، از اهل بیت(ع) و رسول اکرم(ص) روایت شده که فرموده اند:

«إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ جُرْدٌ مُرْدٌ...»[26]

«اهل بهشت، اَجرَد (با بدن بدون موی زائد) و اَمرَد (با چهرۀ نوجوان بی ریش) هستند»

مزار ابن بابوَیه یا شیخ صدوق(ره)- شهرری، نزدیک حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع)

«مزار ابن بابوَیه یا شیخ صدوق(ره)- شهرری، نزدیک حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع)»

 

پاورقی ها:


[1]- با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "شعرای شیعه".

[2]- اشاره به این آیۀ کریمۀ قرآن مجید است:

«مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً اُخْرَی» (طه: 55)

[3]- عِذار: چهره، رخسار

[4]- مَخوف: ترسناک، وحشتناک

[5]- بندی: محبوس، دربند.

[6]- مُهتدی: هدایت یافته.

[7]- با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "هنرمندان شیعه".

[8]- صُفـَّه: ایوان، سایه بان، رُواق.

[9]- مرغوا = مرغ + آوا: بوم که در خرابه ها صدا میکند.

[10]- خامه: قلم.

[11]- مثنوی زشت ایرج میرزا، در وصف فساد اخلاقی خودش و عارف قزوینی!

[12]- چامه: غزل، شعر عاشقانه.

[13]- ماحَضَر: غذای حاضری. اشاره به شعر فاسد ایرج میرزا، در وصف همجنس بازی و لِواط!

[14]- کِریاس: آستانه، درگاهی در. اشاره به شعر فاسدی دیگر از ایرج میرزا در وصف زناکاری و خیانت به ناموس مردم! که در آن به زنان چادری و باحجاب، نیش و طعنه و کنایه زده است.

[15]- اِقلیم: سرزمین (معرَّب کلیما κλίμα یونانی)

[16]- غُرَرالحِکَم، حدیث ش5749

[17]- نطنز، در استان اصفهان، در مسیر کاشان، و در جهت شمال شرقی شهر اصفهان واقع است. از بزرگان نطنز، یکی: شیخ کمال الدین محمد بن حسن عاملی نطنزی اصفهانی (جدّ مادری علامه مجلسی اول - رضوان الله علیه) است. وی از شاگردان شهید ثانی(ره) و محقق کرَکی(ره)، و یکی از چهار دانشمند جبل عاملی بوده که در آغاز عهد صفوی به ایران مهاجرت کرد. او مردی زاهد بود و بیشتر همت خود را صرف گسترش احادیث شیعه کرد، تا جایی که علامه مجلسی دوم (رضوان الله علیه) در بعض اجازات خود، دربارۀ او گفته است: "اول کسیست که احادیث شیعه امامیه را در زمان دولت صفویه در اصفهان نشر داد". (اجازات الحدیث، سید احمد حسینی اشکوری، چاپ اول: صفحات 23 و88 و125 و142 و244 و303 بنقل از اجازات بحارالانوار و... ؛ رک: علامه مجلسی بزرگمرد علم و دین، علی دوانی، چاپ امیرکبیر: 1370ش، ص18-21.

[18]- منظور، این کتابست: "تاثیر موسیقی بر اعصاب و روان"، تالیف مرحوم استاد حسین عبداللهی خوروش (1299-1367ش)، که سابق با نام "موسیقی از نظر علم امروز" نیز چاپ می شد. پس از آنکه مرحوم دکتر ابراهیم مهدوی، ما شاگردان خود را با نقل این خاطرات شیرین، از وجود این اثر ارزشمند مرحوم استاد خوروَش باخبر ساختند، بنده (سید احمد سجادی) پرسیدم: ایشان کجا بودند؟ استاد مهدوی فرمودند: "مغازه کتابفروشی ساده و کوچکی در خیابان چهارباغ پایین داشت" و عکسی از ایشان را با عینکی دارای فِرِی̊م (قاب) سیاه و قدیمی نشان ما داد. بنده (سجادی) همینکه عکس را دیدم، او را شناختم! زیرا در کودکی (که هنوز مقیم اصفهان نشده بودم) چندباری که به اصفهان برای مسافرت آمده بودم، بنا به مناسبتی، بستگان مرا همراه خود به حوالی خیابان چهارباغ برده بودند که چندباری من این مرد بزرگوار (استاد خوروَش) را در همان مغازه کوچک و محقر دیده بودم و هرگز گمان نمیکردم که یک دانشمند بزرگ باشد، زیرا چهره و رفتارش خیلی ساده و به دور از ژست‌های پوچ "دانشمند‌نما"های امروزی بود! افسوس، که از محضر آن بزرگوار محروم ماندم و پس از وفاتش وصفش را شنیدم. مرحوم دکتر مهدوی می فرمودند: مرحوم استاد خوروش آثار بسیاری نوشته بودند که بصورت دستنوشته باقی مانده و جامعۀ امروز از آن همه تحقیقات بی نظیر، بی بهره مانده است؛ زیرا استاد خوروش، اهل ریا، تظاهر و تبلیغ نبود (چنانکه خود مرحوم دکتر مهدوی نیز چنین نبود). آری؛ از این دانشمند گمنام و ناشناخته، آثار ارزشمند دیگری نیز لابلای حراجی ها و کتابخانه های قدیمی برجاست، که چه بسا چندی بعد، بر اثر جهل فراگیر جامعه فرهنگی امروز ما(!)، آنها هم به جمع اوراق پوسیده و کاغذهای باطله بپیوندند! از آن جمله، کتابی بس ارزشمند با عنوان "فرهنگ اسلام‌شناسان خارجی" (در دو مجلد) که حاوی شرح حال و بیانات و مقالات بیش از 2000 نفر از دانشمندان و اساتید دانشگاه های مهمّ جهان، پیرامون عظمت اسلام و بزرگمردی پیامبر اکرم(ص)، توأم با عکسهای قدیمی سیاه و سفید است (چاپ کتابخانه و مطبوعاتی مطهر، اصفهان: خرداد 1362ش)؛ که نسخۀ دست دوم و کهنۀ این کتاب را نیز به زحمت در یک حراجی یافتم. مرحوم استاد حسین عبداللهی خوروش، روی جلد ساده و بی تکلف آن نوشته: "محصول سی سال مطالعه و تحقیقات"؛ سخنی که به یقین، از روی صدق و اخلاص است؛ نه مانند اغلب "محقق نمایان" امروز، که دارای دهها پست و شغل و مقام هستند، و یک شبه کتابی چند صد صفحه ای(!) می نویسند (البته با "کپی پیست" کردن توسط کامپیوتر و نرم افزار! و با "سرقت علمی خاموش و بیصدا" از این و آن!). براستی محققان کجا رفتند؟ بخدا دیگر اثری از آنها نیست! دیگر همه چیز ما، ازجمله "تحقیق" و "محقق"، "دانش" و "دانشمند"، "پژوهش" و "پژوهشگر" ما، همگی "مصنوعی و ساختگی" است!!

[19]- حقیر (سید احمد سجادی) میگویم: شباهت عجیبی بین برخی جزئیّات رؤیای صادقۀ مرحوم استاد ما، دکتر سید ابراهیم مهدوی (رضوان الله علیه) با برخی از جزئیّات آیات کریمۀ قرآن مجید، در وصف "سقر" است و این خود قرینه ای بر صدق رؤیا است: «فِی جَنَّاتٍ یَتَساءَلُونَ * عَنِ الْمُجْرِمِینَ * ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ * قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ * وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ * وَ کُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ * وَ کُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ * حَتَّى أَتانَا الْیَقِینُ * فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِین‏» (مؤمنان در باغهای بهشت (متنعّمند و) سؤال میکنند * از احوال دوزخیان گنهکار * که: شما را چه عمل در آتش "سقر" دوزخ درافکند؟ * آنان جواب دهند که ما از نمازگزاران نبودیم * و مسکینان را طعام نمیدادیم * و با اهل باطل به بطالت میپرداختیم * و روز جزا را تکذیب میکردیم * تا آنکه یقین (ساعت مرگ) بر ما فرا رسید * پس شفاعت شفیعان در حق آنان دیگر هیچ سودی نبخشد) (سورة المدّثـّر: آیات 40- 48). چنانکه امام موسى کاظم(ع) ضمن روایت مفصلى که اسحق بن عمار از آن حضرت نقل کرده، میفرماید: «اى اسحاق! در دوزخ بیابانى است که آن را "سقر" گویند؛ از روزى که خدایش آفریده نفس نکشیده! اگر خداوند اجازه اش فرماید که به اندازه سوزنى نفس بکشد، آنچه را که در روى زمین است میسوزاند و دوزخیان از گرما و گند و کثافت این بیابان و عذابى که خداوند براى اهل آن بیابان آماده کرده پناه میجویند. و در آن بیابان کوهى است که همه مردم این بیابان از گرما و گند و کثافت آن کوه و آنچه خداوند براى اهل آن کوه آماده کرده پناه میجویند. و در آن کوه درّه‏ ایست که اهل آن کوه از حرارت و گند و کثافت آن دره و آنچه خداوند براى اهل آن آماده نموده است پناه میجویند. و در آن دره چاهیست که اهل آن دره از سوزش و گند و کثافت آن چاه و آنچه خداوند براى اهل آن آماده کرده پناهنده میشوند. و در آن چاه "مارى" است که همه اهل آن چاه از بدى و گند و کثافت آن مار و از زهرى که خداوند براى اهل آن چاه در دندانهاى آن مار آماده نموده، پناه میجویند...» (خِصال شیخ صدوق(ره)، ج2ص398، بخش خِصال سبعه یا خصلتهای هفتگانه، حدیث ش106).

[20]- فرمایش خود حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) به حارث اعوَر هَم̊دانی(ره) است: «... مَن یَمُت یَرَنی...» (هرکس بمیرد مرا می بیند...) - بحارالانوار، علامه مجلسی(ره)، ج6ص180ببعد؛ بنقل از: مجالس یا اَمالی شیخ مفید(ره)، ص7.

[21]- مُنجلی: جلوه گر، آشکار.

[22]- بحارالانوار، علامه مجلسی(ره)، ج74ص187؛ به نقل از: عیون الاخبار، شیخ صدوق(ره)، ج2ص74.

[23]- جلیّ: آشکار، روشن.

[24]- اشاره به فرمودۀ پیامبر اکرم(ص): «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ(ع) بَابُهَا» «من شهر علمم و علی(ع) دروازۀ آن شهر است» (تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی(ره)، 1/68) - و بقول فردوسی:

که من شهر علمم، علیّ ام دَر است

دُرُست این سخن گفتِ پیغمبر است

[25]- مزار ابن بابوَیه یا شیخ صدوق(ره) واقع در شهر‌ری، نزدیک حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع).

[26]- این حدیث شریف، در کتاب الاختصاص شیخ مفید(ره) (ص358، در باب صفة الجنة = وصف بهشت) به نقل از جابر جُعفی(ره) از امام محمد باقر(ع) روایت شده است. و جالب آنکه، شیخ طوسی(ره) (شیخ الطّائفه / اعلم فقهای شیعه) بر این حدیث شریف ادّعای اجماع امّت و تواتر نموده است (تلخیص الشّافی، 3/219) و می دانیم که شیخ طوسی(ره) بیهوده ادّعای اجماع بر مطلبی نمیکند و اهل تسامح و سهل انگاری در نقل اجماعیّات نیست. پس شکی در تواتر و صحّت صدور این حدیث ارزشمند و پر رمز و راز، نداریم.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤

*((نیمه شعبان، ولادت با سعادت تنها منجی بشریّت، حضرت مهدی(عج) مبارک باد))*

نیمه شعبان دیگری هم آمد؛ ولی:

سیصد و سیزده نفر کجا هستند؟!

چرا امام زمان(عج) ظهور نمیکند؟!

گل نرگس پشت پنجره بارانی غیبت در انتظار 313 نفر - امام زمان آمدنی نیست بلکه آوردنی است

جواب روشن است:

چون هنوز در میان ما شیعیان - با اینهمه تبلیغ و ادّعا - 313 شیعۀ راستین (با اوصافی که در احادیث آمده و در این مقاله میخوانیم) وجود ندارد!

خود و جامعه را فریب ندهیم!

سی دی نسازیم! با این عنوان دلخوش کننده و خیال موهوم که:

"ظهور نزدیک است!!"

مگر پیش از ما، دهها نسل دیگر- بجای اصلاح خود و جامعه شان - به این خیال نبودند؟!

پس چرا خیال آنها (که: ظهور نزدیک است!) به وقوع نپیوست؟!

چون همگی مانند اهل کوفه بودند و ما نیز هنوز همان‌گونه اهل کوفه ایم!

احادیث صریح و روشن را توجیه و تأویل نکنیم!

نیستیم! بخدا قسم چنین نیستیم!

و تا وقتی چنین نباشیم، ظهور و فرج حضرت مهدی(عج) را نخواهیم دید...

حتی اگر چندین هزار سال دیگر طول بکشد!... و تنها وقت ظهورش را خدا میداند!...

در عمری که خدا تا کنون به خود من داده، هرچه احادیث اوصاف "شیعه واقعی و مؤمن حقیقی" را زیر و رو کردم، کسی را لایق تر برای این "عنوان" ندیدم از آن مرد گمنام (محمود سمیعی) که با نام "آقای حقدوست" در سینما و صداوسیمای دهۀ پنجاه شمسی ظاهر شد و اندکی بعد ناپدید گشت و گویا در زمین فرو رفت! یا به آسمان پَر کشید!

لطفاً نخندید و تمسخر نکنید!

ابتدا، تا آخر بخوانید...

برخی سایت‌ها به یاد این هنرپیشۀ باهویّت ولی گمنام - که اثری از او نیست - نوشته اند:

‏"آقای حقدوست کجایی؟"

حقدوست (محمود سمیعی) هنرپیشه ای نکته پرداز، که در سال1359ش فیلمی آموزنده (با نام: خانه آقای حقدوست) بازی کرد و پس از اندک زمانی ناپدید شد!

خبر نداریم زنده است یا مرده!

فیلمنامه اش، شباهت مو به مو و عجیبی دارد با اوصاف همان 313نفر شیعه حقیقی که ظهور فرج امام زمان(عج) در گرو پیدایش ایشانست (غیبت نعمانی، باب12حدیث4و5).

چه اندیشه ژَرف و نگرش عمیقی پشت ساخت این فیلم کمدی و طنز پرنکته نهفته بوده؟!

هدف این کارگردان شریف (محمود سمیعی) چه بود؟!

براستی او چه وظیفه ای داشت؟!

چه پیامی میخواست به نسل نگون بخت جامعۀ بی تفاوت امروز ما برساند؟ و سپس از صداوسیما خداحافظی کند و اثری از خود بجا نگذارد؟!

گویا او آن احادیث را خوانده بوده و سپس این فیلم را بازی کرده است!

طنز بودن این فیلم کمدی و صامِت (بیصدا) قدیمی، هیچ منافاتی ندارد. چنانکه بهلول هم با طنز خردمندانه (و نه با لودگی و تمسخر طنزهای پوچ امروزی)، تبلیغ برای مکتب تشیّع و امام کاظم(ع) میکرد.

و اینک، من خود، اگر روزی "آقای حقدوست" را بیابم، به پایش می افتم!

چون در تمام عمر، او را لایق ترین فرد بزرگواری میدانم که صلاحیّت آنرا داشته تا "شیعه حقیقی و مؤمن واقعی" باشد؛

و لایق‌ترین فردی بوده که بتواند جزء همان 313 نفر یار مفقود باشد.

چنانکه امام صادق(ع) در وصف 313نفر شیعه حقیقی فرموده اند:

«آنان را در گوشه و کنار زمین بجوی. زندگی سبکی دارند، خانه بدوشانی هستند که اگر حاضر باشند شناخته نشوند و اگر غایب گردند کسی نفهمد. اگر مریض شوند عیادت کننده ندارند، و اگر خواستگاری کنند با آنان ازدواج نشود، و اگر بمیرند بر جنازه شان جمعیتی حاضر نشود. آنان در اموالشان با هم مُواسات (همیاری) کنند و با هم مخالفت نکنند، هرچند از دو شهر (یا دو نژاد) باشند» (غیبت نعمانی، باب12حدیث4)

و شهادت میدهم که این صفات در "آقای حقدوست" بود...

* در فیلمهای سینمایی دهه 50 و 60 شمسی،

ﺍﺷﯿﺎء ﺑﺮﺍﯼ "ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ" ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ "ﺩﻭستی و محبت" بودند؛

هنرپیشه، احساسات بیننده را باخودش به اعماق فیلم میکشاند.

ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ!

از دهه 70ببعد، در اغلب فیلم‌ها، ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ مثل اشیاء بیجان و بیروح "ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ" میشوند؛

تجملات زندگی مادّی و نزاع‌های حیوانی، بجای عواطف انسانی "نمایش" ﺩﺍده میشوند.

گریه و ﻟﺒﺨﻨﺪ هنرپیشه آن زمان از ته دل بود، و گریه و لبخند هنرپیشه این زمان ژست و پوزخند!

* و اینک، وضع زمان ما:

سال1436ق / 1395ش

به فرمودۀ فیثاغورس، حکیم خداشناس یونانی:

"عدد بر جهان حاکمست!"

به حساب ابجد، آل طه (طاها) چهارده معصوم(ع) بودند؛ مظهر کمال عشق و انسانیّت.[1]

پس روح رفتگان شاد، عشق حقیقی نزد آنان بود، چون به انتهای مضرب عدد مبارک 14 یعنی سال1400ق =1359ش (سال پایان عشق) نرسیدند، همان سال پخش فیلم خانۀ آقای حقدوست...

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - سال 1359 شمسی

* با هم، به فیلمنامه "خانه آقای حق دوست" نظری بیافکنیم؛ موشکافانه و منصفانه:

ابتدا، بمناسبت نیمه شعبان (ولادت با سعادت حضرت مهدی عج) حدیثی را به نقل از یکی از اصحاب سفیران امام زمان (عجّلَ اللهُ فرجَه الشّریفَ) در آخر کتابی که خود نوشته با عنوان التّمحیص [= آزمایش مؤمنین] (ابوعلی محمد بن هَمّام اِسکافی، مُتوَفـّای336ق) و مرحوم علامه مجلسی(ره) آن را در بِحارالانوار از کتاب وی روایت نموده، نقل میکنیم:

[بازهم این اوصاف، با کاراکتر یا شخصیت آقای حقدوست در این فیلم، تطبیق دارند]:

* پیامبر اکرم(ص) در حدیثی مفصّل، خِطاب به امیرالمؤمنین علی(ع)، در بیان صفات مؤمن حقیقی، از جمله چنین فرموده اند:

«پُر بخشش باشد و کم آزار، یار غریبان باشد و پدر یتیمان، خرّم چهره و اندوه دل، به ندارىِ خود خوشدل، شیرینتر از انگبین و سخت‏تر از خارۀ سنگین... حرکاتش مهرآمیز باشد و دیدارش شیرین‏... شکیباست بر آنکه بد کند به او، سالخورده را گرامى دارد و خردسال را بنوازد... نه ناسزاگو هست و نه دروغگو، نه غیبت کن و نه دشنام گو، نه حسود و نه بخیل، خوشرو هست و خوشخو، نه فضول و نه تجسّس کننده... (و در صورت ابتلا به ناداری و بی چیزی) فقر شعارش باشد و شکیبایی پوششش، کم خرج و کم زحمت برای دیگران است و پر کمک‏ و بسیار یاری رساننده به دیگران... سخاوتمند و دست و دل باز است، خواهش کننده را ردّ نکند و از بخشش دریغ ندارد، با برادران پیوسته باشد و پیاپى به دیگران احسان کند...»[2]

چنانکه امیرالمؤمنین علی(ع) در نهج البلاغه، در وصف مؤمن واقعی، چنین میفرمایند:

«مؤمن شادیش در چهره و اندوهش در دلست (اندوه خود را آشکار نمیکند)، سینه اش از هرچیز بازتر (در برابر گرفتاریها) و نـَفـْسَش از هرچیز خوارتر (با فروتنی بسیار) است، از برتری جویی (مقام طلبی) بیزار است و ریاکاری (خودنمایی) را دشمن میدارد، اندوهش پیوسته (و با اینحال) همّتش (در کارهای شایسته) بلند است، خاموشی (سکوت و آرامش) او فراوان و اوقات عمر او مشغول (پر از فعالیت) است، همیشه شکرگزار و (در سختیهای زندگی) صبور و بردبار است، پیوسته در اندیشۀ خود فرورفته، کمبودهای خود را به کسی ابراز نمیکند، خوی او آرام و طبیعتش نرم است، نـَفـْس او از سنگ خارا محکمتر (و در عین حال، در بی آزاری و فروتنی) خودش از برده خوارتر است[3]

 

فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

[صحنه های آغازین فیلم خانه آقای حقدوست نشان میدهد که این مرد پاکباخته و زحمتکش انگشتر عقیقی در دست راست و تسبیحی درشت (34 دانه ای) در دستان خود دارد]:

* از امام کاظم(ع) روایت است که فرمود:

«مؤمن از 5 چیز جدا نیست: مسواک، شانه، سجّاده، تسبیح 34 دانه، انگشتر عقیق»[4]

 

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

[بهداشت و نظافت آقای حقدوست، در عین فقر و بیچارگی، بسیار قابل توجّه است؛ او حتی در پوشیدن لباس خوب، و عطر زدن بر بدن خود در آغاز روز، کوتاهی نمیکند]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

* مُعمَّر بن خَلّاد از امام رضا(ع) نقل میکند که فرمود:

«براى مؤمن شایسته نیست که عطر زدن را در هیچ روزى ترک کند؛ و اگر بر آن توانایى ندارد، یک روز در میان عطر بزند...»[5]

 

فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی 

[خانۀ سیّار آقای حقدوست گاری چوبی دست سازیست؛ وقتی در آن میخوابد، پاهایش از آن بیرون میماند! و وقتی می ایستد، سرش به سقف میخورد! یادآور سلمان فارسی(ع)]:

* چنانکه ابن ابی الحدید (سنی مذهب – متوفای656ق) در "شرح نهج البلاغه" خود، در ذکر فضائل حضرت سلمان فارسی(ع)، از جمله در مورد خان او چنین نقل کرده است:

«سلمان(ع) خانه ای نداشت؛ و در سایۀ دیوار و درخت پناه میگرفت. مردی به او گفت: آیا خانه ای برایت بسازم که در آن سکونت کنی؟ فرمود: احتیاجی به آن ندارم! آن مرد آنقدر پافشاری کرد تا اینکه بالاخره به سلمان(ع) گفت: من میدانم چه خانه ای با روحیّۀ تو مناسب است! سلمان(ع) فرمود: وصفش کن! گفت: خانه ای برایت بسازم که هرگاه برخاستی سرت به سقف آن بخورد و هرگاه پاهایت را در آن دراز کردی به دیوار بخورند! سلمان(ع) فرمود: آری! (موافقم!) پس آن مرد برایش چنین خانه ای ساخت»[6]

 

* [بخش های دیگری از فیلمنامه "خانه آقای حقدوست" یادآور زندگی سلمان فارسی(ع)]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

- [حقدوست، انسانی کاری و زحمتکش است؛ با دستان خود کار میکند، با فرغون آجر برای بنـّاها می آورد، بیل میزند، گِل لگد میکند و مثل ما امروزیها "راحت طلب" نیست!]

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

* چنانکه بازهم ابن ابی الحدید، در شرح نهج البلاغه، در صفات سلمان(ع) نقل میکند:

«سلمان(ع) با برگ درخت خرما زنبیل بافی میکرد - حال آنکه امیر و حاکم مدائن (شهر باستانی در 35 کیلومتری جنوب بغداد) بود - سپس زنبیل را میفروخت و از پول آن استفاده میکرد و میگفت: "دوست ندارم که جز از دسترنج خود بخورم"؛ و زنبیل بافی را از مدینه (در ایّام صحبت با پیامبر اکرم[ص] و حضرت علی[ع]) یاد گرفته بود»[7]

جالب آنکه، جناب سلمان فارسی(ع) چون مورد اعتراض و انتقاد خلیفۀ وقت خود (خلیفه دوم، عمر بن خطّاب) قرار میگیرد؛ که چرا ساده زیستی را پیش گرفته و تشریفات سیاسی و حکومتی را مراعات نمیکند؟! و چرا "سیاست" و "مصلحت" را مثل اکثر مقامات حکومتی بر "دیانت" و "صداقت" ترجیح نمیدهد؟! در پاسخ به او چنین مینویسد:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛

از سلمان آزاد کردۀ رسول خدا - صلّى اللَّه علیه و آله - به عمر بن خطّاب:

امّا بعد؛ اى عمر، نامه تو به دستم رسید، نامه اى که در آن مرا مورد سرزنش و توبیخ خود قرار داده بودی...

و امّا اینکه گفتى که من "زنبیل بافى" را شغل خود ساخته و مُدام نان جو تناول میکنم، این دو کار عملى نیست که فرد مؤمن کسیرا بر آن سرزنش و توبیخ نماید. و بخدا سوگند، اى عمر، که "زنبیل بافى" و خوردن نان جو و بی نیازى از بهترین خوردنى و نوشیدنى و اجتناب از غصب حقّ مؤمن و ادّعاى باطل، در نزد خداوند عزّوجلّ، با فضیلت تر و محبوب تر و به تقوا نزدیکتر می باشد، و من خود دیدم که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله هرگاه نان جو مى یافت آنرا تناول فرموده و ضمن اظهار فرح و شادى، از آن آزرده نبود.

و امّا اینکه اشاره به مستمرّی من نموده و ایراد گرفته اى (که چرا من حقوق خود را به دیگران بذل و بخشش میکنم؟)، این را بدان که من آن عمل را براى روز فقر و نادارى و نیازم به آن (در آخرت) پیش فرستاده ام. و بخدا سوگند، اى عمر، مرا اصلاً نظر به خوبى خوردنی ها نیست و باکی از نیک و بد آن ندارم؛ زیرا غذایى که از حلق به گلو رود، همان مرا کافى و بسنده است؛ خواه آن غذا از آرد گندم و مغز گوسفند باشد و خواه جو بى مغز.

و امّا اینکه گفتى: تو با این اعمالت موجب ضعف سلطنت خداوندی و سستى آن شده اى! من نفس خود را خوار نمودم تا اهل مدائن مرا امیر و حاکم بر خود ندانند؛ بلکه مرا مثل پلی فرا گرفته و بر بالاى آن تردّد نمایند، و هر گونه بار و ثقل و سنگینی که دارند بر پشت من حمل کنند. گویا زعم (گمان) تو آنست که اینگونه اعمال موجب وَهن(سستی) و ذلّت حضرت الوهیّت و سبب خفّت سلطانیّت ربّ العزّة است!

پس بدانکه تذلّل (فروتنی) در طاعت و بندگى خداوند نزد من محبوب‏تر است از تعزّز (عزّت مندی) در معصیت او، و تو خود میدانى که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله پیوسته با مردم الفت داشت و بدیشان نزدیک میشد، و مردم نیز به نُبُوّت و سلطانیّت او چنان نزدیک میشدند که گویى حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله یکى از همان مردمان است. و غذاى آن حضرت غذایی درشت و غلیظ بود؛ لباس خشن و پلاس میپوشید و همه مردمان در نزد او- اعمّ ازقُرَشى، عربى وعجمی، سیاه وسفید - در دین مساوى و برابر بودند...»[8]

و اینک، ما شیعیان این زمان، اغلب راحت طلبیم! تن به هیچ کار و زحمتی نمیدهیم! بیشتر جوانان ما دنبال شغل‌های راحت و پر درآمد هستند؛ یا پزشکی، یا مهندسی، یا مدیر و کارفرمای تن پرور و خوشگذران یک شرکت بودن و از مستضعفان بیگاری کشیدن! و یا حدّاقل، یک کارمند "کم کار" اداره ای بودن! و اخیراً هم در خانه خوابیدن یا به مسافرت رفتن و پول به حساب بانک‌ها (غول‌های خون آشام!) ریختن و بهره خواری یا بقول برخی مراجع تقلید: رباخواری کردن! آنوقت، شرم نداریم که خود را شیعۀ علی(ع) بنامیم؛ و باز هم دعا در تعجیل ظهور حضرت مهدی(عج) کنیم! غافل از آنکه، امام زمان(عج) همانند دیگر اهل بیت عصمت و طهارت(ع) از افراد تن پرور و عاطل و باطل، یا استثمارگر و حرام‌خور، بیزار و متنفرند؛ و هرگز چنین کسانی را به یاری خود نمی پذیرند. پس باز هم باید به بانگ بلند، ندا سر بدهیم: "آقای حقدوست کجایی؟!"

 

- [حقدوست، وقتی در فیلمش حقوق یا اجرت کارگری خود را دریافت میکند، باز به حکم وجدانش، دریافتی خویش را بذل خرید میوه و آذوقه برای فقرا و نیازمندان میکند]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

* چنانکه ابن ابی الحدید، در همان بخش از شرح نهج البلاغه، در صفات سلمان(ع) گوید:

«حقوق مستمرّی سلمان(ع) پنج هزار دِرهَم[9] بود؛ و هنگامی که پولش را به او میدادند، آن را به نیازمندان صدقه میداد. پیوسته از دسترنج خود امرار معاش میکرد. یک عبا داشت که از آن هم برای زیرانداز خود و هم برای پوشش خود استفاده میکرد»[10]

آری؛ نان و خرما بردن پیشوای ما شیعیان، حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)، شبانه، بر در خانۀ یتیمان، معروفتر از آنست که نیاز به ذکر مجدد داشته باشد. اولاد گرامی او نیز چنین بودند؛ چنانکه شیخ صدوق(ره) در خِصال، در ذکر خصلتهای بیستگانه و بالاتر، روایت کرده که امام زین العابدین سجّاد(ع) چنین بود:

«...آن حضرت در شبى تاریک از خانه بیرون میشد در حالی که انبانى بر پشت خود داشت و در آن کیسه هاى دینار و دِرهَم بود و گاهى بر پشت خود طعام یا هیزم حمل میکرد و به در خانه ها میرفت و در می زد و هر کس بیرون می آمد آنرا به او می داد و وقتى چیزى به فقیر میداد صورت خود را میپوشانید تا شناخته نگردد، پس چون از دنیا رفت و او را دیگر ندیدند، دانستند که او علىّ بن الحسین(ع) بوده است، و چون جنازۀ آن بزرگوار را بر روى تخته غسل قرار دادند دیدند که پشت او مانند زانوى شتر پینه بسته، از اثر بارى که به خانه هاى فقرا و مساکین بر دوش خود حمل کرده بود...»[11]

حال منصفانه بنگریم!

آیا برخی از ما شیعیان این زمان، مانند پیشوایمان امام سجاد(ع) واقعاً برای "رضای خدا" در امور خیریه و کمک به مستمندان و دستگیری از نیازمندان و یاری رسانی به بینوایان، و سرپرستی بر بی سرپرستان بهزیستی و شرکت در جشن نیکوکاری و... چنین کارهایی انجام میدهیم، یا برای "ریاکاری" و "خودنمایی" محض؟!

حال آنکه خوب میدانیم اگر فیلمبرداری و ذکر نام و اسم و رسم و القاب کذایی، و ارائۀ قبض و لوح تقدیر - و این بازارهای تبلیغاتی - نبود، آمار مشارکت ما در خیریه ها هرگز به این میزان نمی رسید!

حتی گریه کردن و اشک ریختن ما جلوی دوربین و پنجرۀ تلویزیون، نمایشی است.

زیرا بسیاری از ما به اصطلاح "خیّران یا نیکوکاران" در بستگان و فامیل و نزدیکان خودمان، بدبخت و بی بضاعت و بیکار، کم نداریم؛ ولی بُخل و تنگ نظری و خسّت ما، مانع آنست که شغلی برای آن بیکار، یا کمکی برای آن گرفتار، فراهم آوریم؛ زیرا دیگر دوربین و بلندگو و لوح تقدیری در کار نیست!

اگر هم چنین کار خیری از ما سر بزند، آنقدر به گوش دیگران - با واسطه یا بی واسطه - میرسانیم، تا از ما تعریف و تمجید کنند و بازهم گرفتار گناه کبیره (ریا و سُمعه) میشویم و کار خیر ما باطل میشود و خبر نداریم! پس باز هم به افتخار آن هنرپیشۀ گمنام دهۀ پنجاه، که کار خیر را چون پیشوایش امام سجاد(ع) در خفا و گمنامی محض انجام میداد، باید دوباره ندا سر بدهیم: "آقای حقدوست کجایی؟"

 

* [آقای حقدوست در صحنه ای از فیلم خود، به سرور شیعیان، حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) اقتدا کرده و کفش پاره شده اش را با دست خود میخ میکوبد و تعمیر میکند]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

چنانکه شیخ مفید(ره) در کتاب ارشاد (فصل نوزدهم از احوال امیرالمؤمنین علی ع) در ذکر سخنان آن حضرت در رَبَذه، هنگام رفتن بسوى بصره‏ (برای مقابله با آتش افروزان جنگ جَمَل) روایت کرده است:

«... و چون امیرالمؤمنین علیه السّلام بسوى بصره رهسپار شد، در رَبَذه (که نام دهى است در سه منزلى مدینه) فرود آمد، پس دنباله حاجیان (که از مکه می آمدند) بدان حضرت برخوردند، دور آن حضرت گرد آمدند که سخنى از او بشنوند و حضرت در سراپردۀ خود بود؛ ابن عبّاس گوید: من بنزد او رفتم، دیدم نعلین خود را پینه میزند؛ بدو گفتم: "(اى امیر مؤمنان!) نیاز ما به تو برای اینکه به کار ما سر و صورتى بدهى بیش از این کاریست که بدان سرگرمى!" حضرت با من سخن نگفت تا از کار خود فارغ شد (و نعلینش را وصله زد) سپس آنرا با لنگه دیگرش جفت کرد و بمن فرمود: این یک جفت نعلین مرا قیمت کن! (که ارزشش چقدر است؟) گفتم: ارزشى ندارد! فرمود: با همین بی ارزشی آن قیمتش کن! گفتم: کمتر از یک درهم! فرمود: بخدا سوگند من این یک جفت نعلین را بیش از حکومت بر شما دوست دارم! مگر اینکه (بوسیله این زمامدارى) حقى را بر پا دارم یا از باطلى جلوگیرى کنم‏...»[12]

 

- [آقای حقدوست در صحنه ای دیگر از فیلم خود، بازهم به مولای متقیان، حضرت امیرمؤمنان علی(ع) اقتدا کرده، و از یک مظلوم در برابر چند ظالم ولگرد دفاع میکند]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

در این بخش از فیلم، آقای حقدوست در حال قدم زدن در پیاده رو خیابان و باوجود درگیری فکری و اندیشیدن به بدبختی های خود در این جامعه ناهنجار، مشاهده میکند که سه جوان "هرزه" و "ولگرد" (و به اصطلاح امروزیها: "شاداب" و "با نشاط"!!) یک فرد استثنائی و عقب افتاده و ضعیف را گیر آورده و او را اذیّت و آزار میکنند و میخندند؛ پس شجاعانه از آن مظلوم دفاع کرده و مقابل ظالمان می ایستد و آنها را عقب میراند...

همه شنیده یا خوانده ایم که حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) هنگامی که پس از ضربت ابن ملجم لعین در بستر افتادند، در وصیّت به امام حسن(ع) و امام حسین(ع) چنین فرمودند:

«کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا!»

«همواره دشمن ستمگر و یاور شخص ستمدیده باشید!»[13]

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

هرچند، خود حقدوست نیز در اوایل فیلم، همیشه از ظلم و ستم مأموران شهرداری (که در صدد تخریب خانه یا آلونک وی، یا همان گاری چوبی چرخ‌دار سیّار، هستند) فراری است. و بالاخره، روزی با لاشۀ درهم شکستۀ خانۀ کوچک خود مواجه میشود! قانون!!

آری؛ قانون!! قانونی که همیشه زور خود را به مستضعف و بدبخت میرساند، و مستکبر و پولدار و سرمایه دار، از آن هراسی به دل راه نمیدهند و بلکه با پول، آن را میخرند!!

هیچ از یاد نمیبرم آن بعد از ظهر گرم تابستانی را که خود شاهد بودم، در حوالی میدان امام حسین(ع) تهران، یک وانتی خرمافروش بی بضاعت و زحمتکش، چگونه مورد حملۀ چند مأمور ستمگر شهرداری واقع شد و پا به فرار گذاشت؛ و آنها هم بیرحمانه پشت وانت او پریدند و بسته های خرما (این نعمت پر زحمت الهی) را یکی یکی از پشت وانت او، روی کف خیابان پرت میکردند و پاره میشد و پخش زمین میگشت! هیچکس از ترس "قانون!" جرأت نداشت نزدیک شود و از آن مظلوم دفاع کند! فقط صدای دردمندانه اش را شنیدم که فریاد زد: "حوالۀ شما به حضرت زهرا(ع)... حواله تان به حضرت عبّاس(ع)..." و نزدیک بود خودش را هم به زور پایین بکشند و بزنند... که رفت... تا چند شب، من که نوجوانی بیش نبودم، خواب به چشمانم نمی آمد؛ از ظلمی که دیده بودم و نتوانستم از مظلوم دفاع کنم و این عقده ای است که دلم را خون کرده و در قیامت آن را خواهم گشود و به نفع آن خرمافروش زحمتکش، در دادگاه عدل الهی، شهادت خواهم داد.

هرگاه یاد این خاطره مرا آزار میدهد، خود را با این حدیث پیامبر(ص) تسکین میدهم:

«فَعِنْدَهَا یَذوبُ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ فِی جَوْفِهِ کَمَا یُذَابُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ مِمَّا یَرَىٰ مِنَ الْمُنْکَرِ فَلَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُغَیِّرَهُ»

«در آن زمان قلب مؤمن در درونش گداخته و ذوب میگردد، همچنان که نمک در آب حل میشود زیرا (با چشم خویش‏) منکر و ناروا را میبیند ولى توانایى تغییر آن را ندارد»[14]

- [در ادامه، شاهدیم که آقای حقدوست، در صحنه ای دیگر از فیلم خود، با همان فرد استثنایی (ولی پاکدل؛ و دور از بدجنسیهای ما انسانهای عاقل!) همنشین و هم‌غذا میشود]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

و در این رفتار نیز، این هنرپیشه گمنام بزرگوار، اقتدا کرده به امام غریب شیعیان، حضرت علیّ بن موسی الرّضا(ع) که همانند سایر ائمّه اطهار(علیهم السّلام) با فقیرترین و ناچیزترین مردم، صمیمی بودند و با آنها بر سر یک سفره، از یک نوع غذا، هم‌غذا میشدند و مانند اغلب کارفرمایان و مدیران متکبّر و خودپسند این زمان ما نبودند که حتی از همنشینی و همغذا شدن با کارمندان یا کارگران زیردست خود احساس ننگ میکنند و با این همه داعیۀ تشیّع اهل بیت(ع) را، به دروغ، به خود بسته اند...

چنانکه احمد آرام (که خود از سَردَمداران روشنفکری غرب‌گرایانه در ایران و از عوامل دور شدن ما از هویّت شیعی خودمان بود) در ترجمه ای که از کتاب "الحیاة" استاد حکیمی (که دارای آموزه هایی ارزنده در اخلاق اسلامی است) چنین اِذعان کرده است:

«یاسر خادم گوید: هنگامی که میان ما و شهر طوس هفت منزل باقى مانده بود، ابو الحسن (امام رضا علیه السّلام) بیمار شد (یعنی به زهر مأمون ملعون مسموم شد). چون به طوس رسیدیم بیمارى او شدت یافت، این شد که چند روز در این شهر ماندیم، و مأمون (برای نمایش و حفظ ظاهر) هر روز دو بار به دیدن او می آمد. پس چون آخرین روز زندگى او فرا رسید، ضعیف شده بود. چون نماز ظهر گزارْد به من گفت: اى یاسر! مردم چیزى نخوردند؟ گفتم: اى آقاى من! با حالى که تو دارى چه کس مى‏خواهد چیزى بخورد؟ پس نشست و گفت: سفره را حاضر کنید! و هیچیک از خَدَم و حَشَم (خادمان و کارگران، خدمتکاران و زحمت کشان) نماند مگر اینکه آنان را بر سر آن سفره نشانید، و به احوال‌پرسى یک یک آنان پرداخت. و چون غذا خوردند گفت: براى زنان هم خوراک بفرستید. و چنین کردند. و چون از خوردن فارغ شدند، حضرت از هوش رفت و سپس وفات او فرا رسید و فریادها بلند شد...»[15]

 

* [و بالاخره، صحنه هایی تکان‌دهنده از فیلم "خانه آقای حقدوست" که یادآور صفات همان 313 نفری است که امام زمان(عج) در حسرت ایشان در زندان غیبت مانده اند]:

* عبد اللَّه بن حَمّاد انصاری و مِهزَم اسدی، از امام صادق(ع) روایت کرده اند که یکی از یاران آن حضرت بر او وارد شد و عرض کرد:

فدایت گردم! بخدا قسم من شما و هرکس دوستدار شماست را دوست میدارم!

ای سرورم! چقدر شیعه شما زیادست!

حضرت فرمود:

بگو آنان چقدر هستند؟!

عرض کردم:

بسیار زیاد!

حضرت فرمود:

میتوانی آنانرا بشماری؟!

عرض کردم:

تعدادشان بیش از اینهاست!

پس امام صادق(ع) فرمود:

«آگاه باش! هرگاه آن عدّه وصف شده که سیصد و ده نفر و اندی (313 نفر) هستند شمارشان کامل شود، آنگاه چنانکه شما میخواهید (ظهور فرج) خواهد شد! (یعنی: تا این عدّه شیعۀ راستین وجود نداشته باشند، امام زمان(عج) ظهور نمیکند). لکن، شیعه ما کسی است که صدایش از حدّ گوش خودش نمیگذرد (یعنی سروصدا و عربده کشی و دعوا و نزاع نمیکند)، و کینه و ناراحتی درونش از حدّ پیکر او تجاوز نمیکند (یعنی: کینۀ دیگران را به دل نمیگیرد و در صدد تلافی بر نمی آید)، و ما را آشکارا (بین دشمنان یا شکاکان) نمی ستاید، و با دشمنان ما نمی ستیزد (یعنی ستیزه جو و جنگ طلب نیست)، و با عیب‌جویان ما هم‏نشینی نمیکند، و با بدگویان بما هم‌سخن نمیشود، و آنان را که با ما دشمن هستند دوست نمیدارد (حتی بخاطر خویشاوندی و یا وجود اهداف مشترک سیاسی و حزبی)، و با دوستان ما دشمنی نمیورزد».

عرض کردم:

پس چه کنم با این شیعه ناسازگار با یکدیگر، که میگویند "ما بر طریق تشیّع هستیم"؟!

حضرت فرمود:

«اینان خود گرفتار جدایی و آزمایش خواهند گشت، و تبدیل و جابجایی در میانشان رخ خواهد داد، و به روزگاری سخت مبتلا شوند که نابودشان سازد، و به شمشیری که خونشان بریزد و اختلافاتی که بین ایشان بهم رسد و پراکنده شان سازد.

همانا شیعه ما کسی است که همچون سگان پارس نکند (یعنی: بد دهان، بد اخلاق و نزاع طلب نباشد) و همانند کلاغ حرص نوَرزد (یعنی طمع در مال و مقام دنیا نداشته باشد) و نزد مردم به گدایی دست نیازد اگر چه از گرسنگی بمیرد

عرض کردم:

فدایت شوم! چنین افرادی که بدین صفت موصوفند را در کجا جستجو کنم؟

حضرت فرمود:

«آنان را در گوشه و کنار زمین بجوی!

آنان زندگی سبکی دارند و خانه بدوش هستند (الْمُنْتَقِلَةُ دَارُهُم‏)؛ اگر حاضر باشند شناخته نشوند، و اگر از نظرها پنهان گردند کسی متوجه غیاب ایشان نشود!

اگر بیمار شوند عیادت کننده ندارند، و اگر خواستگاری کنند با آنان ازدواج نشود (وَ إِنْ خَطَبُوا لَمْ یُزَوَّجُوا)، و اگر وفات یابند بر جنازه آنان کسی حضور نیابد!

آنان کسانی هستند که در اموال خودشان با یکدیگر مُواسات (همیاری) دارند (حتی اگر اموالشان کم باشد).

اگر مؤمنى را بینند او را بزرگ دارند و اگر منافقى را بینند از او دورى جویند.

بهنگام مرگ بیتابى نکنند (از مردن نترسند و با آرامش جان دهند) و (پس از مرگ نیز) در آرامگاه‌های خود با یکدیگر دیدار و ملاقات دارند.

خواسته های ایشان با یکدیگر برخورد و اختلاف پیدا نکند، هر چند از شهرهای گوناگون (یا نژادهای مختلف) باشند».[16]

* چند نمونه از باب تطبیق:

- [چنانکه، "خانه بدوشی" و "گمنامی" آقای حقدوست، مشخّصۀ بارز فیلم اوست]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

 

- [و باز چنانکه آقای حقدوست، دخترخانمی گل‌فروش را میبیند و خاطرخواه او میشود و با حسرت (و چشم پاک) در او مینگرد؛ ولی هرگز به آرزوی ازدواج با او نمیرسد!]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

و این فاجعه ایست که امروز، گریبان‌گیر اغلب خانواده ها (و شاید همگی ما) شده است. خودم بارها افراد متدیّن و دینداری را دیده ام که از دادن دخترشان به خواستگاری که درستکار است ولی وضع مالی خوبی ندارد، طفره میروند و به هزار و یک بهانه و دروغ (مصلحتی!!) متوسّل میشوند که دختر نازپرورده خود را به آن جوان بخت برگشته ندهند! و وقتی از ایشان انتقاد میکنی، در پاسخ تو چنین توجیه میکنند که "کـُفو (همسان) یکدیگر نبودند!" (به اصطلاح عامّیانه: به هم نمیخوردند!!)؛ ترکیبی از «دروغ» + «توجیه»!!

و باز به یاد جریان خواستگاری جناب سلمان فارسی(ع) از دختر خلیفه دوم (عمر بن خطاب) و پاسخ ردّ شنیدن سلمان(ع) از خلیفه اسلامی(!) به بهانۀ "کفو نبودن" می افتیم!! چنانکه مورّخان روایت کرده اند که:

«عمر، جلوی درب خانه اش با جمعی ایستاده بود؛ از سلمان(ع) خواست که اگر حاجتی دارد، برآورده سازد. سلمان(ع) فرمود: "میخواهم با دخترت، خواهر حَفصه، ازدواج کنم!". عمر سخت ناراحت شد و به اطرافیان گفت: "ببینید این مرد چه از من میخواهد!!" و سپس به اعتراض نزد پیامبر اکرم(ص) رفته و زبان به گلایه و سرزنش گشود که: "ای رسول خدا! قدر اشخاص بی ارزش را آنقدر بالا برده ای که با اَشراف اصحاب تو همسنگ شده و به فخر و منزلت رسیده اند!". ولی رسول اکرم(ص) - بر خِلاف انتظار عمر - خود وی را سرزنش فرمود و حق را به سلمان(ع) داد... بعدها سلمان(ع) به عمر فرمود: "من دختر تو را نمیخواستم؛ فقط خواستم بدانم که آیا تعصّب جاهلیّت از قلب تو ریشه کن شده یا همچنان باقیست!". پس عمر، سخت شرمنده شد...»[17]

- [هدف حقدوست از ازدواج، تشکیل خانواده ای با نجابت و با حیا، طبق تعالیم اسلامی]:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

چنانکه، در صحنه ای از این فیلم ارزشی و آموزنده، حقدوست تصور و خیال میکند که روزی بالاخره صاحبخانه شده و با همان دختر باحیای گل‌فروش ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده اند و جلوی درب خانه شان، با هم عکس یادگاری خانوادگی می اندازند... و جالب آنکه، دو دختر کوچکشان هم چادری هستند؛ با اینکه فیلم مربوط به فرهنگ دهۀ پنجاه شمسی بوده است! ولی امروزه که مثلاً صداوسیما اسلامی شده، دیگر خبری از دخترهای چادری در تلویزیون و سینما نیست! اغلب بدحجاب، یا بی حجاب! آن هم بی حیا، بی ادب، وقیح و گستاخ! ورزش بانوان هم که در خود تلویزیون نمایش داده میشود! حال آنکه آقای حقدوست، در عکسی از فیلم که می بینید، به همسر خیالی خود اشاره میکند که هنگام عکس گرفتن، چادر را جلوی صورتش بگیرد تا شناخته نشود و بعدها این عکس دست نامحرمان نیافتد. پس باز در حسرت آن روزگار سرشار از آرامش، و آن زن و شوهرهای وفادار، و آن دختران نجیب، ندا سر میدهیم: "آقای حقدوست کجایی؟!"

 

- [و در آخر، نمونه تطبیقی دیگری از این فیلم با حدیث شریف یاران حضرت مهدی(عج) که بیننده این طنز کمدی را ناگاه به گریه می اندازد! آقای حقدوست با مال اندکی که دارد، خانه ای را که با خون دل فراوان و رنج و زحمت بیشمار، صاحب شده، به خانوادۀ یک کارگر زحمتکش از کار افتاده که در خرابه یا زاغه ای زندگی میکرده اند، می بخشد...]:

فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

 

سپس خود، که هنوز ماجرای بخشش خانه را به آن بیچارگان بازگو نکرده، هنگامی که آن خانواده (برای اوّل بار) در خوابی آرام زیر سقف یک "خانه" هستند، صبح زود، خانه را ترک میکند؛ قدری پول و دسترنج خود را نیز برای آن نیازمندان روی طاقچه میگذارد:

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

 

سپس هنگامی که بیخبر، خانه را ترک میگوید؛ نگاهی از سر حسرت به خانه می اندازد، ولی باز، سری از روی تحسین و آرامش وجدان و به نشان تأیید، تکان میدهد؛ و با سینه ای باز و سرشار از آرامش، دوباره راهی "خانه بدوشی" و "بیابان گردی" خود میشود...

 فیلم خانه آقای حقدوست - کارگردان و بازیگر: محمود سمیعی - ساخته سال 1359 شمسی

در خاتمه، باز به خودم این حق را میدهم که فاش بگویم:

کدامیک از ما (به اصطلاح شیعیان امروز!) حاضریم چنین کاری (نه برای نمایش و ریاکاری در تلویزیون و... بلکه از سر اخلاص و برای خدا) انجام بدهیم؟!

نمیگویم مثل آقای حقدوست، خانه خودمان را ببخشیم (چون هرگز ایمان ما به قدرت ایمان آن مرد بزرگوار نیست)؛ ولی لا اقلّ، خود را فریب ندهیم! بنگرید:

مگر شکم یک انسان، چقدر و چند وعده میتواند غذا بخورد؟!

آن هم غذاهای چرب و شیرین و رنگین؛ که فقط جامعۀ ما را مبتلا به مرض قند و بیماری دیابت، فشارخون و چربی خون، افزایش وزن و چاقی، سکته قلبی و مغزی (ناشی از پرخوری) و هزار بلای دیگر کرده اند!

حال آنکه، اقشار تهیدست این جامعه، نان و سیب زمینی یا نان و پنیر هم نمی توانند مرتب تهیه کنند و بخورند! بسیاری از کارمندان یا کارگران زحمتکش، پولی برای خرید گوشت و میوه ندارند و کودکان بیچارۀ ایشان حسرت غذاهای نذری گوشت دار را میخورند! و زنان ایشان (که طبیعتاً بدنی ضعیفتر از مردان دارند) دچار نارسایی و ضعف اعصاب!

مگر بسیاری از ما، دو یا چند خانه نداریم؟! یا همگی خالی هستند و یا داده ایم به مستأجر!

مگر بدن یک انسان چقدر جا و مکان میخواهد؟! بدنی که از نظر مساحت هندسی، هم در یک "قصر" جا میگیرد و سرانجام هم در یک "قبر"!!

پس چرا خانه های جبّارانه و گرانقیمت میسازیم؟! چرا انبوه سازی میکنیم؟! حال آنکه اغلب کارگران و اقشار زحمتکش این جامعه حتی خانه ای کوچک ندارند!

هرگز وجود این را نداریم که یکی (و فقط یکی!) از آن دو یا چند خانه یا مغازه یا ماشین را به یک مستحقّ یا به یک خانواده زحمتکش هدیّه یا هِبَه (بخشش) کنیم و نام خود را به عنوان "نیکوکار" و "خیّر" در رسانه ها (برای ریا و نمایش) پخش و منتشر نسازیم!

امام زمان(عج) از ما حجّ هرساله و زیارت های پرهزینه نمی خواهد!

چنانکه مرحوم سیّد علاء الدّین گلستانه (متوفای 1100ق - مدفون در طوقچی اصفهان)، (که برادرزن مرحوم علامه مجلسی بوده)، در "منهج الیقین" که شرح فارسی وصیت امام صادق(ع) به شیعه است (ص400) نقل میکند:

امام باقر(ع) فرمودند:

«والله... اگر یک خانواده را متکفّل شوم، به اینکه گرسنه ایشان را سیر کنم و برهنه ایشان را بپوشانم و نگذارم که رو به مردم بیاندازند، نزد من دوست داشتنی تر است از ده بار و بلکه هفتاد بار حجّ بجا آوردن!»[18]

آیا ما شیعۀ جعفری(ع) هستیم یا آقای حقدوست؟!

امام صادق(ع) فرمودند:

«هر مؤمنى که مؤمن دیگرى را از چیزی که خود یا دیگری قدرت‏ بر آن دارد، منع کند و آن مؤمن نیازمند آن چیز باشد، روز قیامت خداوند او را با روى سیاه و چشم کبود و دستهاى بسته به گردن، روى پا نگهدارد؛ پس گفته شود: این است آن خیانتکارى که بخدا و رسولش خیانت کرده! سپس فرمان دهند که او را به دوزخ برند!»

نیز مُفضَّل گوید: حضرت صادق(ع) فرمودند:

«هر که خانه ای دارد که مؤمنى به نشستن در آن خانه نیازمند باشد ولی از او جلوگیرى کند (یا دریغ نماید) خداى عَزّوَجَلّ (به فرشتگانش) خطاب کند که: اى‏ فرشتگان من! آیا بندۀ من به بندۀ دیگرم از نشستن در خانۀ دنیا بُخل ورزید؟! بعزّت و جلالم سوگند، او نیز هرگز ساکن خانۀ بهشت من نگردد!»[19]

پس امام زمان(عج) از ما چراغانی های میلیونی برای نیمه شعبان، نمی خواهد!

امام زمان(عج) تنهاست؛ فقط 313 نفر مثل آقای حقدوست می خواهد!

پس در خاتمه باز، به بانگ بلند می گوییم: «آقای حقدوست کجایی؟!»...

لینک دانلود فیلم "خانه آقای حقدوست" از سایت ارزشمند "سنتی ها" به مدیریت آقای "رامین بذرپور" که همینجا از زحمات بسیار ایشان در احیای فرهنگ سینمای سنتی ایران قدردانی میکنیم؛ و آرزومندیم که مسؤولین امر، در این راستا، کمک و مساعدت خود را از ایشان و همکاران گرامیشان دریغ ندارند:

http://www.sonatiha.ir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8/

 

* پاورقیها، منابع و متن عربی احادیث:



[1]-

چون این تحقیق، مصادف بود با ماه شعبان و ولادت حضرت امام حسین(ع) و برادر وفادار ایشان حضرت ابوالفضل عبّاس(ع)، شایسته است که این محاسبه در این پاورقی تقدیم خوانندگان شود:

عدد بر جهان حاکمست:

ع=70

ب=2

ا=1

س=60

=133

ح=8

س=60

ی=10

ن=50

=128

‏@ اکنون:

133-128=5

5‏ = هـ (پنج، نماد عشق: عدد 5 و حرفش [هـ] هردو شبیه قلب اند)

@ جمع:

133+128=261

تبدیل به واحد:

2+6+1=9

‏9 = ط

@ و جمع دو واحد:

ط + ه = طه

9+5 =14

پس: آل طه (طاها) چهارده معصوم(ع) مظهر کمال عشق عباس(ع) به حسین(ع) بودند.

سلام خدا بر همگی ایشان باد.

[2]- «...کَثِیرَ الْعَطَاءِ قَلِیلَ الْأَذَىٰ، عَوْناً لِلْغَرِیبِ وَ أَباً لِلْیَتِیمِ، بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ، مُتَبَشِّراً بِفَقْرِهِ أحْلىٰ مِنَ الشَّهْدِ وَ أصْلَدَ مِنَ الصَّلْد... لطیفَ الْحَرَکَاتِ، حُلْوَ الْمُشَاهَدَة... صَبُوراً عَلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَیْهِ، یُبَجِّلُ الْکَبِیرَ وَ یَرْحَمُ الصَّغِیرَ... لَا لَعَّانٌ وَ لَا کَذَّابٌ وَ لَا مُغْتَابٌ وَ لَا سَبَّابٌ وَ لَا حَسُودٌ وَ لَا بَخِیلٌ، هَشَّاشاً بَشَّاشاً، لَا حَسَّاسٌ وَ لَا جَسَّاسٌ... الْفَقْرُ شِعَارُهُ وَ الصَّبْرُ دِثَارُهُ قَلِیلَ الْمَئُونَةِ کَثِیرَ الْمَعُونَةِ... سَخِیَّ الْکَفِّ، لَا یَرُدُّ سَائِلًا وَ لَا یَبْخَلُ بِنَائِلٍ مُتَوَاصِلًا إِلَى الْإِخْوَانِ، مُتَرَادِفاً لِلْإِحْسَانِ...». متن کامل حدیث: بِحارالانوار، علامه مجلسی(ره)، چاپ ایران، ج67ص310 حدیث45 – به نقل از آخر کتاب التَّمحیص [= آزمایش مؤمنین]، تألیف: ابوعلی محمد بن هَمّام اِسکافی، از اصحاب سُفراءِ امام زمان (عجّلَ اللهُ فرجَه الشّریفَ) متوفـّای 336ق؛ و برای ترجمه کامل، رجوع شود به: اخلاق اسلامى [ترجمه جلد 67 بحار الأنوار]، ترجمۀ محمّد‌باقر کمره ای، ص246- 248.

[3]- «الْمُؤْمِنُ بـِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ، أَوْسَعُ شَیْ‏ءٍ صَدْراً وَ أَذَلُّ شَیْ‏ءٍ نَفْساً، یَکْرَهُ الرِّفْعَةَ وَ یَشْنَأُ السّـُمْعَةَ، طَوِیلٌ غَمّـُهُ بَعِیدٌ هَمّـُهُ، کَثِیرٌ صَمْتـُهُ مَشْغُولٌ وَقتـُهُ، شَکُورٌ صَبُورٌ، مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ، ضَنِینٌ بِخَلـَّتِهِ، سَهْلُ الْخَلِیقَةِ لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ، نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ»-نهج البلاغة، حکمت325 - مضامین این حکمت، شباهت دارد به بیانات مفصّل‌تری از آن حضرت در وصف مؤمنین، در خطبۀ متّقین (خطبه هَمّام) که در نهج البلاغه چاپ مرحوم فیض الاسلام، خطبه شمارۀ 184 میباشد.

[4]- «الْمُؤْمِنُ لَا یَخْلُو مِنْ خَمْسَةٍ: مِسْوَاکٍ وَ مُشْطٍ وَ سَجَّادَةٍ وَ سُبْحَةٍ فِیهَا أَرْبَعٌ وَ ثَلَاثُونَ حَبَّةً وَ خَاتَمُ عَقِیقٍ‏» - مکارم الأخلاق، حسن بن فضل طبرسی (قرن6ق)، ترجمه میرباقرى، ج‏2، ص30.

[5]- «لَا یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ أَنْ یَدَعَ الطِّیبَ فِی کُلِّ یَوْمٍ فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلَیْهِ فَیَوْمٌ وَ یَوْمٌ لا...» - الخِصال، شیخ صدوق (متوفـّای 381ق)، ترجمه یعقوب جعفرى، ج‏2، ص91.

[6]- «...أنَّ سلمانَ لم یَکـُن له بَیتٌ؛ إنّما کان یَستظِلُّ بالجَدْر و الشَّجَر و أنّ رجلاً قال له: أ لا اَبنی لکَ بَیتاً تـَسکـُن فیه؟ قال: لا حاجة لی فی ذلک! فما زالَ بهِ الرَّجُلُ حتّىٰ قال له: أنا اَعرَفُ البَیتَ الّذی یُوافِقـُکَ! قال: فصِفهُ لی! قال: اَبنی لک بَیتاً إذا أنتَ قـُمتَ فیهِ أصابَ رأسُکَ سَقفـَهُ و إن أنتَ مَدَدتَ فیهِ رِجْلـَیْکَ أصابَهُمَا الجِدارُ! قال: نعم! فبَنىٰ له» - شَرحُ نهجِ البلاغة، لِابن أبی الحدید، طبع1404ق، ج‏18ص36.

[7]- «کانَ سَلمانُ یُسِفُّ الخُوصَ - وَ هُوَ أمیرٌ عَلىَ المَدائنِ - وَ یَبیعُهُ و یأکُلُ مِنه وَ یقولُ: "لا اُحِبُّ أن آکـُلَ إلاّ مِن عملِ یَدی"؛ وَ کانَ قد تَعَلـَّمَ سَفَّ الخُوصِ مِنَ المدینةِ» - ابن ابی الحدید: ج18ص35.

[8]- الإحتجاج، احمد بن علی طبرسی (متوفای 588ق)، ترجمه بهراد جعفرى، ج‏1، ص276؛ نفس الرّحمن فی فضائل سلمان(ع)، میرزا حسین محدّث نوری (متوفای 1320ق)، تحقیق جواد قیومی اصفهانی، نشر مؤسسه آفاق، تهران: 1411ق/1369ش، ص528؛ بِحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسی (متوفای 1110ق)، ج22، ص360.

[9]- الطبقات الکبرىٰ، لابن سعد، طبع دار صادر، ج3ص304.

[10]- «کانَ عَطاءُ سَلمانَ خَمسَةَ آلافٍ؛ و کانَ إذا خرَجَ عَطاؤهُ تَصَدَّقَ بهِ. وَ یأکـُلُ مِن عَمَلِ یَدِهِ. وَ کانت له عَباءَةٌ یَفرُشُ بَعضَها و یَلبَسُ بَعضَها» - ابن ابی الحدید: 18/35.

[11]- الخِصال، شیخ صدوق(ره)، ترجمه جعفرى، ج‏2، ص287.

[12]- «... وَ لَمَّا تَوَجَّهَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) إِلَى الْبَصْرَةِ نَزَلَ الرَّبَذَةَ، فَلَقِیَهُ بِهَا آخِرُ الْحَاجِّ فَاجْتَمَعُوا لِیَسْمَعُوا مِنْ کَلَامِهِ وَ هُوَ فِی خِبَائِهِ؛ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: فَأَتَیْتُهُ فَوَجَدْتُهُ یَخْصِفُ نَعْلًا؛ فَقُلْتُ لَهُ: نَحْنُ إِلَى أَنْ تُصْلِحَ أَمْرَنَا أَحْوَجُ مِنَّا إِلَى مَا تَصْنَعُ! فَلَمْ یُکَلِّمْنِی حَتَّى فَرَغَ مِنْ نَعْلِهِ. ثُمَّ ضَمَّهَا إِلَى صَاحِبَتِهَا، ثُمَّ قَالَ لِی: قَوِّمْهَا! فَقُلْتُ: لَیْسَ لَهَا قِیمَةٌ! قَالَ: عَلَى ذَاکَ! قُلْتُ: کَسْرُ دِرْهَمٍ! قَالَ: وَاللَّهِ، لَهُمَا أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَمْرِکُمْ هَذَا! إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً...» - الإرشاد للمفید (م413ق)، ترجمه رسولى محلاتى، ج‏1، ص241.

[13]- بحارالانوار، علامه مجلسی، ج42ص256؛ نهج البلاغه، چاپ فیض الاسلام، نامه47، ص977.

[14]- تفسیر القمّی (قرن 3هـ.ق)، چاپ دارالکتاب قم، ج‏2، ص304؛ "جِهادُ النّفس" وسائل الشیعة، شیخ حُرّ عاملی (متوفای 1104ق)، ترجمه علی نهاوندی افراسیابى، ص223.

[15]- عُیُونُ أخبارِ الرِّضا(ع)، شیخ صدوق(ره)، به تحقیق و تصحیح استاد گرانقدر قدرناشناخته: سید مهدی لاجوردی، نشر جهان - تهران: 1378ق، 2/241.

[16]- غـَیبَت نـُعمانی (متوفـّای360ق)، باب12/ حدیث4و5؛ ترجمه غفاری، نشر صدوق، چاپ دوّم: 1376ش، ص290و291.

[17]- نفس الرّحمان، محدّث نوری(ره)، همان چاپ، ص561؛ نیز: الدّرجات الرّفیعة، سید علیخان مدنی شیرازی (متوفای 1120ق)، چاپ قم: 1397ق، ص215؛ تذکرة الفقهاء، علامه حِلّی(متوفای 726ق)، ج2ص597 - بحث کفویّت در نکاح؛ بحارالانوار، علامه مجلسی(ره)، ج22ص350.

[18]- الکافی، شیخ کلینی (متوفای 329ق)، ج2ص195، حدیث11.

[19]- «أَیُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَیْئاً مِمَّا یَحْتَاجُ إِلَیْهِ، وَ هُوَ یَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ مِنْ عِنْدِ غَیْرِهِ، أَقَامَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ، مُزْرَقـَّةً عَیْنَاهُ، مَغْلُولَةً یَدَاهُ إِلَى عُنُقِهِ، فَیُقَالُ: هَذَا الْخَائِنُ الَّذِی خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ! ثُمَّ یُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ» و قال(ع): «مَنْ کَانَتْ لَهُ دَارٌ فَاحْتَاجَ مُؤْمِنٌ إِلَى سُکْنَاهَا فَمَنَعَهُ إِیَّاهَا قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: یَا مَلَائِکَتِی أَ بَخِلَ عَبْدِی عَلَى عَبْدِی بِسُکْنَى الدَّارِ الدُّنْیَا؟! وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی، لَا یَسْکـُنُ جِنَانِی أَبَداً!» - الکافی(عربی) 2/367؛ اصول کافی، ترجمه مصطفوى، ج‏4، ص73و74 - حدیث1و3.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

«پلوتون[1] سیّاره محمّدیه(ص)»

پلوتون Pluto در حال چرخش (حرکت وضعی) 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

ضمن تبریک عید مبعث پیامبر علم و دین و حکمت، پیام آور اخلاق و رأفت و رحمت، حضرت محمّد مصطفی (صلّی اللهُ علیه و آلِهِ)

*تقدیم به روح پاک مرحوم علامه سیّد هِبَة الدّین شهرستانی (مُتَوَفّای 1386ق/1345ش، مدفون در حرم مطهر کاظمین عَلیهِمَا السّلام) که اصل این اکتشاف از آن بزرگوار، در کتاب «اسلام و هیئت» (الهَیأة و الإسلام) بود.

* مقالۀ حاضر، با همکاری، تکمیل، ویرایش و حسن سلیقۀ محقق گرامی و برادر ارجمند، جناب استاد مسعود رضانژاد فهادان، آراسته شده و تقدیم خوانندگان جویای حقیقت می گردد. (الأحقر: سید احمد سجادی)

تصویر قمر کارُن (شارُن) بر فراز سطح یخی پلوتون

«تصویر قمر کارُن (شارُن) بر فراز سطح یخی پلوتون»

* مقدّمۀ استاد رضانژاد:

خدای یکتا، به عنوان خالق تمام هستی، عالِمِ به همه جوانب عالَم است. هرگز تصوّر آنچه او آفریده برای ما ممکن نیست. خداوند تعالی در قرآن می فرماید:

«وَ یَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‏» (انتهای آیۀ 8 سورۀ نحل)

(و خلق کرده است چیزهایی را که شما نمی دانید)

پروردگار  عالَم، برای راهنمایی بشر و نشان دادن راه سعادت از شقاوت، برنامه هایی را از طریق انبیاء و اوصیاء ایشان، بالأخصّ ائمه اطهار (علیهِمُ السّلام) برای مردم بیان نموده است؛ همان کسانی که به جهت بار سنگین هدایت، بایستی معصوم باشند.

لازمۀ عصمت، علم نامحدود است یعنی همان خدایی که تمامش علم است، فرستادگانی را برای هدایت بشر بر روی زمین ارسال کرده است، که مجهّز به کمال علم و جمال دانش می باشند. خداوند ذاتاً خود، همه چیز را می داند؛ امّا آنها تَبَعاً و به واسطۀ افاضه الهی می دانند.

برای مثال، از حضرت أمیرالمومنین علی (علیه السّلام) منقول است که می فرمایند:

«سَلُونِی عَنْ طُرُقِ السَّمَاءِ؛ فَإِنِّی أَخْبَرُ بِهَا مِنْ طُرُقِ الْأَرْضِ؛ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی!»‏([2])

(از من، دربارۀ راه های آسمان سؤال نمایید؛ زیرا من از راه های آسمانی نسبت به راه های زمینی آگاه تر هستم؛ پس پیش از آنکه مرا دیگر نیابید از من سؤال کنید!)

بحث سیّاره های آسمانی و کهکشان ها و اجرام سماوی از پیچیده ترین مباحث علمی و اکتشافات جهانی می باشد. با این حال، وقتی به جوامع روایی شیعه مراجعه می کنیم با دریایی از اینگونه روایات مواجه می شویم، که متأسفانه اغلب، مورد غفلت ما شیعیان و مسلمانان قرار گرفته اند؛ و بلکه می توان گفت: تقریباً از آن همه دریای علم، هیچ بهره ای نمی بریم!

 

* پلوتون، سیارۀ محمّدیه(ص):

مورّخ فرانسوی، پییر دِرُوی([3]) یکی از دانشمندان و وزرای سابق فرانسه (1450_1514م) در مقام بیان حالات عرب بعد از ظهور اسلام، می‌گوید:

«زمانی که تاریکی جهل، سراسر اروپا را فراگرفته بود پیامبر اسلام حضرت محمّد(ص)، پرچم تمدّن را بر تمام عالَم بلند نمود؛ به نحوی که در میان امت‌های مختلف، فقط امت ایشان در قرون وُسطَی به علم و دانش اختصاص داشتند.»([4])

 

* برای مثال به این روایات توجّه کنید:

1- برخی از مشایخ قدیم کوفه، نقل کرده اند: قالَ رسولُ اللهِ (صلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ):

«...إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى وَرَاءَ الْمَغْرِبِ أَرْضاً بَیْضَاءَ... مَسِیرَةُ الشَّمْسِ [فیها] أربعینَ یَوْماً؛ فِیهَا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ لَم یَعصُوا اللهَ طَرفَةَ عَینٍ...»([5])

«برای خداوند متعال در آن طرف مغرب (کنایه از دورترین نقاط آسمان شب، که پس از غروب قابل رؤیت است)، زمینی (سیّاره ای) است درخشان، که گردش خورشید در آن چهل روز (طبق روز و سال زمین شما) است؛ در آن (زمین یا سیاره) موجوداتی زندگی می کنند که هرگز لحظه ای از فرمان خدا سرپیچی نکرده اند...».

 

2- روایت حافظ «فخرالدّین طُرَیحی» در کتاب «مَجمَع البَحرَین»([6]) به نقل از فخرالدّین رازی در «جواهر القرآن» از حضرت رسول اکرم (صلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ) که فرمودند:

«لِلّهِ تعالَی اَرضٌ بَیضاءُ مَسیرَةُ الشَّمسِ فیها ثَلاثونَ یوماً؛ هِیَ مِثلُ الدُّنیا ثَلاثونَ مَرَّةً..»

«خدا را زمینی (سیاره ای) است درخشان که گردش خورشید در آن سی روز است (طبق روز و سال زمین شما)؛ و (مساحت آن سیّاره) مثل (مساحت) سیّاره زمین است،  سی برابر (کوچکتر)».

 

3- روایت شیخ زاهد «ابولَیث سمرقندی» (مُتوَفـَّی به سال 373ق) در کتاب خود - که به گفتۀ مرحوم علاّمه شهرستانی: رسم الخط و اوراق نسخه ای از آن، که نزد وی بوده، نشان می دهد که قبل از سَدۀ هشتم هجری نوشته شده - و آن خبر این است که حضرت رسول (صلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ) فرمودند:

«إنَّ اللهَ تَعالَی خَلَقَ أرضاً بَیضاءَ مِثلَ الدُّنیا ثلاثونَ مَرّةً، و مَسیرَةُ الشّمسِ فیها ثَلاثُونَ یَوماً؛ مَحشُوَّةً خَلقاً»([7])

«خدا زمینی درخشان آفریده، که (وسعت روی آن زمین) سی برابر (کوچکتر از) دنیا، و گردش خورشید در آن سی روز است (طبق روز و سال زمین شما)؛ و پر است از مخلوقات».

 

4- روایت بِحار الانوار، از بَصائِرُالدّرَجات (کتاب محمّد بن حسن صَفّار قمّی، متوفّای 290ق، از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام) از حضرت صادق (علیه السّلام) که فرمودند:

«إِنَّ مِنْ وَرَاءِ أَرْضِکُمْ هَذِهِ أَرْضاً بَیْضَاءَ ضَوْؤُهَا مِنّا؛ فِیهَا خَلْقٌ یَعْبُدُونَ اللَّهَ، لَا یُشْرِکُونَ بِهِ شَیْئاً، یَتَبَرَّءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ»([8])

«در آن سوی این زمینِ شما، زمینی (سیاره ای) درخشان است که نور آن از ما (اهل بیت) است و در آن مخلوقاتی هستند که خدا را می پرستند، و چیزی را شریک خدا نمی سازند، و از دشمنان خدا و منافقان... بیزاری می جویند».

 

5- مرحوم علاّمه مجلسی (أعلَی اللهُ مَقامَه) روایت دیگری نیز در همین خصوص، در بِحار نقل فرموده، که مرحوم علامه شهرستانی، به آن اشاره ننموده اند:

«وَ رَوَى الْکَفْعَمِیُّ وَ الْبُرْسِیُّ فِی فَضْلِ الدُّعَاءِ الْمَعْرُوفِ بِالْجَوْشَنِ الْکَبِیرِ، بِإِسْنَادَیْهِمَا عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ (عَلیهِمُ السّلامُ) عَنِ النَّبِیِّ (صلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ) أَنَّهُ قَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ:

«وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ خَلْفَ الْمَغْرِبِ أَرْضاً بَیْضَاءَ فِیهَا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ یَعْبُدُونَهُ وَ لَا یَعْصُونَهُ...»

قَالَ عَلِیٌّ (عَلَیهِ السّلامُ): قُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ لَیْسَ هُنَاکَ إِبْلِیسُ أَوْ أَحَدٌ مِنْ بَنِی آدَمَ؟!

فَقَالَ (صلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ):

«وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً مَا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِیسَ وَ لَا یُحْصِی عَدَدَهُمْ إِلَّا اللَّهُ؛ وَ مَسِیرُ الشَّمْسِ فِی بِلَادِهِمْ أَرْبَعُونَ یَوْماً؛ لَا یَأْکُلُونَ وَ لَا یَشْرَبُونَ!»([9])

«کَفعَمى و بُرسى در "فضیلت دعای معروف به جوشن کبیر" به سند خود از امام موسی کاظم از پدرانش (علیهِمُ السّلام) روایت کرده اند که پیغمبر (صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم) فرمود: جبرئیل گفت:

«قسم به او که تو را به راستى به پیغمبرى فرستاده، آن سوی مغرب (یعنی در سیاراتی پس از غروب، در شامگاه نمایان می شوند) زمینى (سیاره ای) است درخشان و در آن خلقى است از آفریده های خدا که او را بپرستند و نافرمانى او نکنند...»

پس پرسید حضرت على (علیه السّلام) (شاید جهت آگاهی دیگر شنوندگان):

«یا رسولَ اللَّه، آیا در آنجا ابلیس یا یک آدمی زاده نیست؟!»

حضرت فرمود:

«به آن کس که مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده، آنها (موجودات آن سیاره) نمی دانند که خدا آدم(ع) و ابلیس را (در زمین) آفریده است! و شمار آنها را جز خدا کسی نمیداند! و خورشید در بلاد آنها چهل روز سیر کند؛ نخورند و نیاشامند!»‏

 

* حیات و زندگی در سیّارات و ستارگان:

از فقرات آخر حدیث شریف، این نکتۀ جدید نیز برداشت می شود که حیات و زندگی موجودات در سیّارات گازی شکل و با چَگالی (تکاثُف و به هم فشردگی) اندک (که در پلوتو حدوداً 0.32 زمین است) لزوماً مثل حیات و زندگانی ما انسانها نیست؛ و بلکه ای بسا، شکلی دیگر، امواجی دیگر، و چگالی فیزیکی دیگری دارند، که شاید برقراری ارتباط با آنها و حتی رؤیت و مشاهدۀ آنها، با ابزارآلات فیزیکی ما به آسانی یا به این زودی ها ممکن نباشد... بنابراین نباید از غذا نخوردن یا آب نیاشامیدن آن موجودات نیز تعجب کرد.

چنانکه در روایات دیگر نیز، پیامبر اکرم و معصومین (علیهِمُ الصّلاةُ وَ السّلام)، پس از معرفی و بیان ویژگی‌های برخی سیارات، از وجود حیات در آن سیاره، صحبت به میان آورده اند.

شاید برای برخی پذیرش حیات با توجه به جوّ گازی مِتانی - نیتروژنی پلوتو و اینکه دمای این سیاره، بسیار سرد و حتّی بسی پائین تر از نقطۀ انجماد (حدود 240 درجه زیر صفر) است، دشوار باشد؛ که در این صورت باید برای ایشان توضیح داد:

شرایط حیات و زیست در عالم خلقت، برای همه موجودات به یک شکل نیست. برخی موجودات در گرم‌ترین شرایط جوی و حتی در فضایی مملوّ از گازهای خاص حیات دارند و برخی در سردترین شرایط اتمسفری؛ و این اصلاً مطلب پیچیده ای نیست. بلی؛ شرایط حیات برای ما انسان‌ها، با ویژگی‌های انسان‌های زمینی، در آن سیاره، ممکن نیست. امّا چه اشکالی دارد که موجودات دیگری در آن سیاره وجود داشته باشند! هم‌چنان‌که در همین سیارۀ زمین خودمان نیز موجوداتی در زیر یخچال‌های کوهستانی فشرده و انباشته از برف و یخ، حیات دارند و زندگی می کنند!

با محاسبات ریاضی و نجومی، می توان به خوبی این احادیث را بر سیّاره پلوتو، تطبیق داد. البته، زمانی که مرحوم علامه شهرستانی مشغول تألیف «الهَیئة و الاِسلام» بودند، هنوز سیّاره پلوتون کشف نشده بود و ایشان در انتظار کشف آن بوده، لذا اطلاعات دقیقی از آن سیاره نداشته و نتوانسته محاسبات ریاضی و نجومی تطبیقی را در کتاب خود ارائه دهد؛ و فقط اجمالاً از احادیث پیامبر اکرم(ص) این راز را دانسته بوده که باید سیّاره ای دیگر در منظومه شمسی ما باشد. ولی ما اکنون، با استناد به کتب معتبر نجوم جدید([10]) و سایت های نجوم و هیأت مدرن امروزی (مثل سایت ناسا)، این معجزۀ محمّدی(ص) را اثبات می کنیم و آن را تقدیم به روح مرحوم علامه شهرستانی می نماییم.

در این احادیث نبوی، که در مقام معرّفی یک سیاره اند، سه خصوصیّت برای آن ارائه می شود:

  1. روشن یا درخشان (بَیضاء) است؛
  2. مسیر گردش خورشید (یک روز) در آن سی / چهل روز (بنا بر اختلاف روایات) است؛
  3. سی برابر از سیاره زمین کوچکتر یا بزرگتر است.

گفتنی است که سیاره پلوتو در سال 1930م به صورت رسمی به عنوان نهمین سیاره منظومه شمسی معرفی گردید. هرچند اکنون، برخی آن را یک سیّارک (سیّاره کوچک) می دانند.

اکنون، برای اثبات اینکه سیاره پلوتو 1400 سال پیش از این توسط معصومین (علیهِمُ السّلام) معرفی شده است، بایستی به تطبیق هر یک از این سه ویژگی با اکتشافات علمی روز بپردازیم:

 

یک: سیاره ای درخشان(بلورین)!

سیاره پلوتو از دور بیشتر به رنگ قهوه ای روشن (یا زرد) دیده می شود؛ امّا به خاطر دوری زیاد از خورشید و سرمای شدید جوّ مِتانی و نیتروژنی آن، سطح پلوتو همیشه پوشیده از یخ و بلور است. پس، فرمایش رسول اکرم (صلّی اللهُ علیه و آله) می تواند ناظر به رنگِ سطح سیاره باشد، نه رنگ نمای خارجی آن که از فضای بیرونی دیده می‌شود. تا آنجا که این سیّاره را با نام "سیاره یخ‌زده" نیز می شناسند، و یخ‌زدگی تناسب تمام با روشنی و درخشش بلورین دارد.

البته، احتمال دیگری که در این رابطه به ذهن می رسد، درخشش توأمان پلوتون با بزرگ ترین قمر یا ماه آن: شارُن یا کارُن Charon است، که حتی سبب شده بود تا برخی سابقاً آن را بعنوان یک سیّارۀ دوقلو بشناسند! به شکل آن بنگرید:

پلوتون و قمر شارون و دیگر اقمار آن

اضافه بر آن، منظومۀ پلوتن و اقمار آن (کارُن Charon و نیکس Nix و هیدرا Hydra) نسبتاً درهم تنیده و قمرها در آن به جرم اصلی و مرکزی (که خود پلوتن باشد) نزدیک هستند.([11]) و این خود نیز می تواند وجه زیبا و جالبی دیگر، برای تفسیر معنای "ارض بَیضاء" (سیّاره درخشان یا بلورین) باشد، که در احادیث شریفه آمده است.

 

دو: مَسیرةُ الشَمسِ فیها ثَلاثونَ / أربَعُونَ یَوماً:

طبق گزارش‌های جدید منجّمین، تقریباً هر 248 سال زمینی معادل یک سال سیاره پلوتونی (حرکت انتقالی آن به دور خورشید) می باشد. همچنین، اخترشناسان، هر روزِ پلوتونی (حرکت وضعی سیاره به دور خود) را معادل 6روز و 9ساعت، یعنی 6.375 روز زمینی می دانند.

حال، چون هر 248سال زمینی مساوی یک سال پلوتو است، ما برای محاسبه تعداد روزهای زمینی که برای گذشت یک سال پلوتونی نیاز است باید عدد 248 را در تعداد روزهای یک سال سیاره زمین یعنی 365.25 ضرب کنیم، که حاصل آن: 90582 روز می شود؛ به عبارت دیگر، یعنی: هر 90582 روزِ زمینی، مساوی یک سال سیاره پلوتو می باشد.

از طرف دیگر، بیان شد که هر روز سیاره پلوتو مساوی 6.375 روز سیاره زمین است. پس برای محاسبه تعداد روزهای یک سال سیاره پلوتو، بایستی عدد 90582 را بر 6.375 تقسیم کنیم که حاصل آن تقریباً 14209روز پلوتونی می شود.

0.403 %

=

365.25روز زمینی

=

 

 

1 سال زمینی

100 %

90582روز زمینی

 

248 سال زمینی

 و چون بر حَسَب قواعد علم مثلثات، ما هر سال را به 365.25 "قوسِ روزانه" تقسیم کنیم، بنابراین برای ساکنین سیاره زمین هر روز معادل عبور یک قوس می باشد؛ و در سیاره پلوتو، هر 38.90 قوسِ روزِانۀ سیاره زمین، معادل یک روزِ از آن سیّاره خواهد شد، چون: هر واحد سال پلوتونی مساوی 248 واحد سال زمینی بود، لذا هر واحد روز سیاره پلوتونی نیز (به اعتبار حرکت انتقالی سیاره و نه حرکت وضعی روزانه اش) مساوی 248 واحد روز سیاره زمین (به اعتبار سال) است؛ از طرف دیگر، دانستیم که هر روزِ سیاره پلوتو، مساوی 6.375 واحد روز زمینی (بر اساس حرکت وضعی روزانۀ سیاره پلوتن) می باشد، پس 248 را بر 6.375 تقسیم می کنیم؛ نتیجه، تقریباً برابر با: 38.90 روز (به اعتبار واحد مثلثاتی "قوس روزانۀ زمینی" در حرکت انتقالی سالانه) خواهد شد.

 

* نکته قابل توجه اینکه:

در برخی روایات که در این رابطه آمده «مَسیرةُ الشّمس» را "چهل روز" و در برخی هم "سی روز" فرموده اند. و این دو جهت دارد، و هر دو صحیح است، زیرا:

  1. عدد 38.90 به عدد چهل نزدیکتر است؛ هرچند جزء دَهگان سی هم به حساب می آید.
  2. عدد فوق بر مبنای سال شمسی محاسبه شده است؛ ولی اگر بر اساس سال قمری محاسبه کنیم، بایستی 90582 را بر ۳۵۴٬۳۶ روز (۳۵۴روز و ۸ساعت) یعنی تعداد روزهای سال قمری (اعمّ از کبیسه و غیر کبیسه) تقسیم کنیم، که حاصل آن تقریباً برابر با: 255.7 می شود؛ یعنی یک سال پلوتونی معادل 255.7 سال قمری است، که از تقسیم عدد مزبور بر 6.375 تقریباً عدد 40.1 حاصل می شود. (بازهم مطابق حدیث)

و این خود، اعجاز ریاضی دیگری از ائمه اطهار و پیامبر اکرم (صلّی اللهُ علیه و آله و سلّم) است؛ که حدیث را بر دو مبنای حساب، فرموده اند.

در هر صورت، باید بگوییم: در این روایات، با توجه به «ة» در کلمه مسیرة، «مسیرة الشّمس» به معنای یک روز نمی باشد؛ بلکه منظور «واحد روزی» یا همان «قوس روزانه مثلثاتی» است و همچنانکه در محاسبات بالا مشاهده شد، اگر به سال قمری محاسبه شود، چهل واحد روز و اگر به سال شمسی محاسبه گردد سی واحد روز، خواهد شد. و در خصوص اعشار آن باید بگوییم معصومین (علیهِمُ السّلام) در صدد بیان کسر عدد نبوده اند؛ زیرا خِلاف بَلاغت و مقتضای حال زمان و دورۀ ایشان بوده است.

 مدار حرکت انتقالی پلوتون در منظومه شمسی

 

سه: هِیَ مِثلُ الدُّنیا ثَلاثُونَ مَرَّةً:

در این قسمت روایت، به سومین خصوصیت این سیاره اشاره شده است. می فرماید: این سیاره سی برابر است. وقتی ما مساحت سطح بیرونی سیاره پلوتو و زمین را محاسبه می کنیم (زیرا محلّ زندگی متعارف نزد اهل یک سیّاره، همان سطح خارجی یا مساحت آن است؛ چنانکه در کرۀ زمین شاهدیم)، می بینیم دقیقاً سیاره پلوتو سی برابر از سیاره زمین کوچک تر است!

ما می دانیم که سیاره ها کروی هستند و مساحت کره به این شکل محاسبه می شود که:

شعاع کره را به توان 2 بُرده (یعنی در خودش ضرب می کنیم) سپس در عدد پی π (که تقریباً: 3.14 است) ضرب کرده؛ حاصل آن را یک بار دیگر در عدد 4 ضرب می کنیم. یعنی: «مجذور شعاع، ضربدر عدد پی، ضربدر چهار».

اکنون، می دانیم که شعاع سیاره زمین مساوی 6378 کیلومتر، و شعاع سیاره پلوتو تقریباً 1150 کیلومتر می باشد، لِهذا (طبق فرمول فوق در محاسبه مساحت کره) مساحت کره زمین مساوی 510926783.04 کیلومتر، و مساحت پلوتو حدوداً 16610600 کیلومتر است؛ که از تقسیم عدد مساحت زمین بر مقدار مساحت پلوتو، تقریباً عدد 30.76 به دست می آید، که نتیجه می گیریم: سیاره پلوتو 30 برابر ار سیاره زمین کوچک تر است. (طبق حدیث)

 مقایسه اندازه پلوتون نسبت به ماه و زمین

* پیشگویی علامه شهرستانی از کشف سیاره یا سیارک پلوتون:

مرحوم علامه سید هِبَة الدّین شهرستانی در سال 1909 میلادی (1327-1328هجری قمری) یعنی 21 سال قبل از کشف سیاره پلوتو (در 1930م)، کتاب «اسلام و هیأت» را تألیف کرده است. ایشان در انتهای مسأله پنجم از این کتاب عجیب و بس ارزشمند، به برخی از احادیث فوق اشاره کرده و با تیتر «در انتظار کشف مهم» در ادامۀ بحث خود می نویسد:

«... بلکه از آن اخبار (احادیث) چنین مُستفاد می شود که محلّ این سیّارۀ مخفیّه (پلوتون)، حتی الآن هم در پشت (ما وراء) افلاک (مدارهای) ستارگان کوچک (سیّارکهای منظومه شمسی) و بلکه در عقب کرۀ نپتون است. پس سزاوار است که منتظر کشف چنین سیاره ای باشیم، در وقتی که آلات و دوربین ها (تلسکوپ ها) تکمیل و خیلی دقیق‌تر از ادوات امروزی شود. و اگر این سیاره (پلوتن) کشف شود، سزاوار آن است که آن را سیّارۀ محمّدی(ص) نامند. به جهت آنکه آن وجود مقدّس، هزار و سیصد سال پیش از وجود این سیاره خبر داده و صفات و محلّ آن را گوشزد عالمیان فرموده است.»

امّا بلافاصله می افزاید:

«ولی افسوس! ما کجا و این آرزو؟! ما کجا و این آرزوها کجا!! چگونه این توفیقات نصیب مسلمانان می‌شود با این همه بی حالی و سستی از صرف همّت و این همه دلسردی که در تحصیل کمالات از خود نشان می‌دهند!

فرنگی ها (غربی ها) گرچه اکنون موفقند و مقصر نیستند، ولی می بینیم با نگاه مهرآمیزی به ما نگاه نمی کنند! و آشکارشان غیر از نهان و ضمیرشان می باشد.

می‌بینیم که مبلّغان آن‌ها در هر زمان، در شهرها، جهد بلیغ و کوشش عجیب دارند که آثار این شریعت غرّاء (درخشان) را محو و جامعه این دیانت (اسلام) را متفرّق نمایند و ما در کمال غفلت به سر می بریم!

با این حال، چگونه امیدوار باشیم که چون این سیاره کشف شود اسم پیغمبر ما بر آن بگذارند؟! مگر، این وضع به کلی تغییر کند و نهضتی در همت مسلمانان پدید آید!»

پس بگذار که همین سان قلوب ما مشتعل باشد و از فرط حسرت چون شمع بسوزیم و بر خواری مسلمانان بگرییم، زیرا که روزگار ما، همان عصری است که شرع ما از آن خبر داده و فرموده است که:

«عِنْدَهَا یَذُوبُ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ فِی جَوْفِهِ، کَمَا یُذَابُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ...»

«دل مؤمن در آن روزگار میگدازد و آب ‌میشود! چنانکه نمک در آب منحلّ ‌میگردد!»([12])

***

این تنها بخشی از درد دل های مرحوم علامه شهرستانی بود...

وی سینه ای لبریز از امواج دریای درد داشت که با خود به زیر خاک برد...

و این گونه آرام گرفت... روحش شاد و یادش پاینده باد...

 تصویر مرحوم علامه سید هِبة الدّین شهرستانی - مؤلف کتاب اسلام و هیئت (الهیأة و الإسلام)

* نتیجه:

ما، در این نوشتار، به گوشه و نمونه ای از وجوه علمی دین اسلام پرداختیم و اینکه پیشوایان ما (علیهِمُ السّلام) به لِحاظ بار سنگین هدایتی که بر دوش دارند، بایستی معصوم باشند؛ و لازمه عصمت، علم بی نهایت است که از آن به «علم لَدُنی الهی» تعبیر می شود؛ لذا پیروی از کلام ایشان به عنوان پرچم‌داران عرصۀ علم، ما را از انسان‌های دیگر متمایز کرده و جلو می اندازد.

در این نوشتار، سعی کردیم دور از تعصّب، به تطبیق این احادیث با علم روز بپردازیم؛ اکنون قضاوت را بر عهده خود خوانندگان گرامی می گذاریم! آیا به راستی، این احادیث شریفه دلالت آشکار بر سیاره یا سیارک پلوتو یا پلوتون ندارند؟ در این صورت، چرا ما شیعیان و مسلمانان، چهارده قرن از وجود چنین احادیثی غافل مانده ایم؟! و سبب چیست که کتاب ارزشمندی چون «الهیأة و الإسلام» که با نام (اسلام و هیأت) سال‌ها است به فارسی روان ترجمه شده، باید اینگونه مجهول و ناشناخته باقی بماند و جوانان و دانشجویان ما آن را نخوانند؟!

این احادیث پیچیده و علمی، همانند بحث "رؤیت هلال" (با آن همه اَشکال فنی ترسیمی و با آن پیچیدگی مباحث ریاضی) سبب شد که امثال ابوالوفاء بوزجانی (متوفای 388ق) و دیگر علماء بزرگ شیعه، به فکر ابداع علم ارزشمند "مثلثات و هندسه فضائی" بیفتند، که امروزه همۀ دنیا، از این دو علم استفاده می کنند؛ و در یک کلام با افتخار می گوییم:

«مثلثات و هندسه فضایی، از علوم صادراتی شیعیان می باشند.»



[1]- Pluto / Pluton پلوتو، تلفّظ انگلیسی؛ و پلوتون، تلفّظ فرانسوی آن است.

[2]- نهج الحقّ و کشف الصَّدق، علامه حِلّی(ره)، چاپ دار الکتاب اللبنانی‏، ص346.

[3] Pierre Desrey, Grand Larousse encyclopédique, v.4, p.11.

[4]- "اسلام از نظر دانشمندان غرب"، از: شادروان استاد رضا صدیقی نخجوانی، نوشته شده در شهریور 1316ش، چاپ شده در مقدّمۀ "اسلام و هیئت" شهرستانی، کتابفروشی صابری، تبریز: 1342ش، ص21.

[5]- بِحارُ الأنوارِ الجامعةُ لِدُرَرِ أخبارِ الأئمّةِ الأطهار، علامه مجلسی(ره)، ج‏54 بیروت=ج57 ایران، ص348 ح43.

[6]- مجمع البحرَین، چاپ مرتضوی: 4/193 – ذیل مادّۀ "ارض".

[7]- «بُستانُ العارفین»، شیخ نصر بن محمد بن إبراهیم سمرقندی، باب 101 (الباب التاسع و المائة فی صفة ما خلقَ اللَّهُ تعالَى مِن الخلق)؛ و أیضاً با اندکی اختلاف: «بحر العلوم» (تفسیر السّمرقندیّ)، 2/267 – ذیل فِقرَۀ نهائی آیۀ 8 سورۀ نحل (وَ یَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ).

[8]- بصائر الدّرجات، چاپ کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی، 1/490 – باب14 حدیث2. بحار: 57/329- ح12.

[9]- بِحارالانوار: 57/349 – حدیث46.

[10]- مانند کتاب "نجوم به زبان ساده" (Astronomy Made Simple) از مایر دِگانی (Meir H. Degani) ترجمه: محمدرضا خواجه پور، ویراست سوم: 1392ش، چاپ مؤسسه گیتاشناسی، ص410-414.

[11]- نجوم، مایر دِگانی، همان چاپ: ص412.

[12]- تفسیر القمّی، چاپ دارالکتاب قم: ‏2/304. اسلام و هیئت، سیّد هِبة الدّین شهرستانی، ترجمه: اسماعیل فردوس فراهانی و سیّد هادی خسروشاهی، انتشارات بوستان کتاب، قم، چاپ دوم: 1391ش، ص212-216؛ چاپ قدیم: انتشارات وفا، تهران؛ و کتابفروشی صابری، تبریز: 1342ش، ص244-246.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

رواج فرهنگ هوچی گری و نقد مغرضانه از آثار نویسندگان، به جای فرهنگ ادب و نقد شرافت‌مندانه، از بیان رمان‌نویس برجسته، داستان‌پرداز بی نظیر و ادیب معاصر، استاد میثاق امیرفجر:

 استاد میثاق امیرفجر، برترین رمان نویس و داستان پرداز فارسی در دورۀ معاصر

هرچند تصمیم اینجانب (سید احمد سجادی) بر آن بود تا دیگر، در پاسخ به نقد کنندگان به دایرة المعارف تشیع و به شخص خودم، چیزی ننویسم (زیرا نوعی تبلیغ برای این افراد خواهد بود)؛ ولی در ملاقات با ادیب بزرگوار، استاد میثاق امیرفجر (ساکن تهران) پس از مطرح شدن درد دل‌های مشترک... ایشان فرمودند که در بخش‌هایی از کتاب اشراق خودشان، به همین "مسأله نقد" و نبود فرهنگ صحیح آن در ایران امروز ما نیز پرداخته اند.

متأسفانه باید گفت که دبیرخانه دایرة المعارف تشیع، تحت تأثیر وساوس افراد تفرقه افکن (دو بهمزن = دشمنان در لباس دوست!) قرار گرفت که هدف اصلیشان فروپاشی دایرة المعارف تشیّع بود و همین افراد، بارها خود من و دوستانم را نیز به پیگیری حقوق مالی ادا نشده و مطالبۀ آن از دبیرخانۀ دایرة المعارف تشیع، وسوسه کرده بودند؛ ولی ما با فراست دریافتیم که هدف این افراد جز ایجاد درگیری و نزاع بین ما و دبیرخانه - و در نتیجه از هم پاشیدن این مجموعۀ ارزشمند شیعی - نبوده و نیست. آنگاه چون دریافتند که نمیتوانند بنده و دوستانم را علیه دبیرخانه بشورانند، بنحو معکوس عمل کرده و از طریق القاء شبهه در اذهان دبیرخانه، ایشان را علیه ما شوراندند. بعلاوه، با نفوذ در این مجموعه، جوّ کاری و شغلی را بنحوی مهندسی و طرّاحی کردند، که من خود، و با اختیار خودم، نتوانم دیگر آنجا فعّالیّتی داشته باشم و مجبور به استعفا شوم. متأسّفم که دبیرخانۀ دایرة المعارف تشیّع، تحت تأثیر این دسایس تفرقه افکنانه (دو بهم زنانه) واقع شد. خیلی حیف شد...

در مصاحبت با استاد میثاق امیرفجر، آرامشی معنوی در وجود ایشان یافتم و این یکی از ملاقات‌های بیاد ماندنی زندگی من بود. خانه و زندگی این نویسنده خوش قلم و محقق ادبی ارجمند، ساده و به دور از تشریفات و تجمّلات بود (چیزی که اغلب "محقق نمایان" جامعۀ امروز ما غرق در آن هستند!). ایشان کتاب اشراق را به بنده و برخی دیگر از دوستان و همکارانم اهداء فرمودند. با مطالعۀ اثر استاد امیرفجر، بخوبی دریافتم که راز گمنام ماندن این‌همه آثار ارزشمند ایشان، فقط در تنگ‌نظری و حسادت معاصرین است...

آشنایی با کتاب اشراق و بیانات دل‌نشین و ادبیات سِحرآمیز استاد میثاق امیرفجر، عِنان اختیار را از دلم ربود و حیف دانستم تا چند مطلب ارزشمند از این کتاب را، که به درد جامعۀ "بی عار و درد" امروز ما میخورد، و هیچ کجا مطرح نشده، بطور خلاصه و برگزیده، بنحو گزارش‌وار ننویسم. گفته های ایشان، گویا حرف های دل خود من است:

* اشراق: ج2/ ص849-850:

«... مدتی بود در روزنامه ای کثیرالانتشار... ضمن نقد صفحۀ ادب و فرهنگ، بگونه ای تلویحی (غیر مستقیم) آثار او را می کوبیدند... و به گونه ای مخدوش و مُثله شده (گزینشی و بدون درج قبل و بعد عبارات)، شرح و جَرح (بی اعتبار) میکردند. آثاری که در این جرّاحی زیرکانه (و گزینشی)، دیگر هرگز آثار او نبود... اما بخاطر چهارچوب اندیشه و طرح کلی (سبک قلم و اسلوب نگارش) ازآنِ او مینمود.

هرکس اهل درایت و دانایی و آگاه به مسائل ادب بود، "چاقوی تحریف و تضعیف" را در این کالبدشکافی ستمگر[انه] میدید و درک میکرد! اما بر خوانندۀ ناآگاه، که خود، متن نویسنده را(کامل) نخوانده بود و نسبت به اساس نظریّات و چارچوب کلی تفکر وی آگاهی نداشت، تأثیری شوم، القاگر و شبهه انگیز برجا میگذاشت...

تا اینکه بخشی از همان روزنامه، وی را به مصاحبه ای دعوت کرد...

چنین مینمود که از خاموشی او به فغان(ناله) آمده اند!...

در حالیکه او بخاطر مردم و به عشق ادب مینوشت... گوشه ای در آرامش خود، کارکردن و بیزار بودن از "جهنم ستوه آوری" که اغلب (نقد کنندگان هوچی) به عشق شهرت و "نام و نان" می افروزند و [با اهل اندیشه] می ستیزند...

بهرحال، [بسیاری از] وسایل تبلیغی و ابزار چاپ و رسانه ها [و شبکه های اجتماعی] در اختیار ایشان (نقد کنندگان) بود... هرچند که [با پاسخ به آن نقدها] حقایق خود را برایشان اثبات و تحلیل میکردی، درست روز نوبت چاپ جوابیّه و پاسخ‌هایت، مطلب دیگری را چاپ میکردند! یا نیمی از مطالبت را – آن‌هم مُثله شده (بریده و گزینشی) چاپ میکردند و سپس نیمی دیگر از آنرا – ضمن آنکه در دو سه نوبت [دیگر، بازهم] مطالبی علیه همان نوبت اوّلین [جوابیّه نویسنده] نوشته بودند – در چندین جای روزنامه [یا سایت خودشان] به گونه ای پراکنده و پرت، و در حالی که ربط مسائل از دست رفته (یعنی: رشتۀ کلام از هم گسسته) بود، چاپ میکردند و با تمهیدات فنی می کوشیدند از حروف چاپی اغلب سوسه دار (کرم خورده؛ دارای پریدگی یا ناخوانا!) و شکسته و محو استفاده کنند، تا حتی بدینگونه نیز خـَلط معنایی در مفاهیم صوری(ظاهری) نوشته های نویسنده القاء کنند!...»

* اشراق، ج2/ صص686-689:

«... مدّتی نگذشت که از اینجا و آنجا حمله های ناجوانمردانه و نقدهایی نامنصفانه و نامربوط نسبت به همین آخرین نوشته: "سرنوشت انسان" در جراید (مطبوعات) بازتاب یافت...

براستی جای آن داشت که آدمی از غم و مصیبت جامعۀ "جهل زده" ای که در آن میزیست بمیرد و از مرگ خود خرسند باشد!

جامعه ای که "منتقدان" آن چنین موجودات بی فرهنگ، نادادگر(ناعادل)، و بدکنشی بودند که حتی گویی در همۀ عمر کنجکاوی ادیبانۀ خود(!) کتاب دینی و ایمانی مردم خویش (قرآن کریم) را یکبار هم از رو نخوانده بودند و با کلمات (و دستورات اخلاقی و فرهنگی) آن آشنایی نداشتند!...

حتی به نظر میرسید در آن "نقد یک‌جانبه"شان (بازهم) از تأثیر متن (نویسنده) بر خواننده و بازگویی آن نیز وحشت داشته اند!...

گویی هراس داشتند که اگر کسی آنها را بخواند، تحت تأثیر آن، به تفکر و اندیشه فرو رود و احتمالاً در زندگی خود، لحظه ای دچار "تأمّل و آگاهی" شود!

فقط، در یکی دوجا (از آن نقدها) دو سه جمله مخدوش و آن‌هم نامشخص را – در حالی که اوّل و آخر آن را زده بودند – آورده بودند؛ و سپس بگونه ای که دلسوزانه مینمود و غم ترقی بشریّت را داشت(!)... از این‌گونه اندیشه ها تأسف خورده، به "کلّی گویی" و "عیب‌جویی" پرداخته بودند...

با این‌همه، آن ناقدان (خودشان) بیش از هر کس دیگری میدانستند آنچه که نوشته اند فاقد کمترین ارزش است! و میدانستند آنچه که کرده اند، سرانجام در ترازوی "نقد اصیل عالمانه" و معیار سنجش دادگرانه ای – که بهرحال پس از مرور زمان و فرونشستن گرد و غبار حِقد و حسدها، نصیب هر نوشتۀ ارزشمندی میشود – در کارنامۀ آنان (منتقدان) جز تباهی و سیاهی (در پیشگاه تاریخ) چیزی بجا نخواهد گذاشت.

امّا آن زمان، احتمالاً پس از ایشان (در بستر تاریخ) فرا میرسید و تا آن موقع، آنان کار خود را کرده و "نان امروز" خود را پخته بودند!!...»

* اشراق، ج2/ صص701-705:

«...درست مقارن دریافت این‌گونه نامه ها بود، که کتابی به دست نویسنده [رسید] به نام "یک قرن نقد اندیشه و قصه!!". در آن کتاب، جز دو سه جملۀ نامنصفانه و موذی‌[گرانه] دربارۀ خود و دیگران نیافت؛ اما به وفور، در تحسین نوشته های بی مایه... مطالبی مکرّر یافت!

... اما آن نوشته ها و "نقدهای دروغین" که با تیراژهای بسیار منتشر میشدند، بهرحال اثر شوم خود را بر اذهان آشفته و گیج نسل جوان و کم [سن و] سال، بجا میگذاشتند...

زیرا بهرحال، نقادان مشهوری که نامشان به تکرار، در جراید (مطبوعات) و اینجا و آنجا ذکر میشد آن "نقدها" را نوشته بودند!!

[البته هرچند] احتمال آن می رفت که [برخی افراد کم‌سواد] در بادی امر (در آغاز کار) و سنین ناپختگی و بی تَجرِبگی، [تحت تأثیر] آن نقدها قرار گیرند؛ اما [بالأخره و] به مرور، در سنین پختگی و کمال و مقایسۀ بیشتر، یکسره نسبت به آن‌گونه [نقدها] ناباور و بی اعتماد میشدند...

ازکجا که آن ناقدان اتفاقاً برای مسموم کردن چشمه های زلال دست به قلم (نقد) نمیبردند؟!

تودۀ بداندیش و آن منتقد حَقود (کینه توز) که خود استعدادی ندارد، [داشتن] استعداد را بر صاحبان این ذوقها نمیبخشاید! و [بلکه] آن را بیش از یک "جنایت"... قابل دشمنی میبیند!

... گویی از او دزدیده و استعداد او را به تاراج برده است!!

چنین موجود معاندی که همه عمر در آرزوی استعداد میسوزد – و اغلب گمان میکند آن را بی تلاش، میتواند بیابد – با خود می اندیشد: حال که خود چیزی را ندارد که دیگری به دست آورده، [پس] باید با همۀ قدرت در مخدوش کردن گوهر یافتۀ [دیگری] کوشش کند!

از این رو، قلم بدست میگیرد و برای آلودن چهره ای ارزشی، عمر خود را تلف میکند...

دردا و دریغا!

چشمه ای زلال پیش روی او میجوشد... کافیست دیگران ببینندش تا تشنگیشان را فرو بنشاند. [امّا]نه! او(منتقد) نمیگذارد که چنین شود! باید به جنگ آن چشمه برود! باید آن را مسموم [و گل آلود] کند، از مسیر خارج سازد، و در نابودیش بکوشد!

حتی اگر ویرانی کامل آن [چشمه] امکان‌ناپذیر بود، تا آنجا که از دستش بر می آید، نشانه های برجسته و خجسته اش را نادیده بگیرد و در عوض، اگر[آن نویسنده] خطا و اشتباهی دارد – که هیچ انسانی از آن بریّ نیست – همان (خطا) را تا حدّ امکان برجسته و بزرگ بنمایاند!...

شگفتا!

در این کشور که همه گونه آثار، در تبلیغ بی ایمانی، بی اخلاقی، و پوچ‌گرایی و انواع و اقسام قصه ها (رمان ها و نمایش‌نامه ها) به روش الحادی (ضدّ دینی و ضدّ ارزشی) و... نوشته میشوند، همین منتقدان، آن نوشته ها را تبلیغ و تحسین میکنند...

آیا آنان اجازه و آزادی رواج ادبیّات سیاه و بی ضابطۀ خویش را دارند و او ندارد؟!

چگونه است که... روز روشن به آرمان‌ها و معنویّت این مردم حمله میشود، اما هیچ سنگی نباید به پاسخ‌گویی ایشان از دستی رها شود؟!...

... همان منتقد (پیشین، که خود ضدّ دین است) در صفحه ای بعد، به نقل قول از منتقدی دیگر- منتقدی قشری و خشک دِماغ (خشک مغز) که این روزها کم نیستند، از همان‌ها که به انگیزۀ واهی دفاع از اخلاق و مذهب نوع خاصّ (افراطی) خودشان، [نویسندگان و] متفکرین را همواره میکوبند – چنین می آورد:

"چنانکه دیگران نیز میگویند، این نویسنده... میکوشد تا خواننده را به ورطه های مُهوِّع (تهوّع آور) و کانون‌های رسوایی و اعماق هرزآب‌ها (لجنزارها) بکشاند!!... باید بهوش بود و فریب این نویسنده را نخورد!!... [نوشته های او] جز یک دام فریب، بیش نیست!!"

... بیچاره نویسنده! در میان این دو موج عجیب و دو عقیدۀ متناقض، که از [نقد] یک کتاب او بر می آمد، فرومانده بود! (یک منتقد، ضدّ دین و ارزش و اخلاق؛ و دیگری مثلاً از روی درد دین، ولی ریاکارانه و افراط گرایانه!!) هریک از آن دو گروه، نویسنده را به داشتن [قصد] چیزی متهم میکرد، که گروه دیگر کاملاً نقیضش را اثبات مینمود! و شگفت‌تر آنکه: هر دو گروه با این دو دیدگاه کاملاً متفاوت و متضادّ، با هم در کوبیدن و تخطئۀ او موافق بودند!!» (چون منافع مشترک در این حمله یا "نقد نویسی" داشتند!!)

* اشراق، ج2/ ص671-674:

«... اینان (منتقدان متضادّ)... نه تنها با آنچه نویسندگان دیگر مینویسند، مخالفت مینمایند؛ بلکه همه یک‌صدا، آن صدای تنها و صادقانه ای را به باد تمسخر میگیرند که مشتاقان را هشدار میدهد و به این عمرهای پنج‌روزه، معرفت مسؤولانه (و شناخت ارزش) زندگی را گوشزد میکند.

آری؛ تا آنجا که در توان دارند از رواج [اثر آن نویسنده] ممانعت بعمل می آورند؛ و اگر کمترین توجّه عامّ و اقبالی بدان یابند، با ترفندهای گوناگون و سپس، انکار صریح، نه تنها آنرا نفی میکنند بلکه با تمام قدرت (در قالب نقد) تحریف و تقبیحش می نمایند.

اما... سرانجام، زبان صادق و گویا، گوش شائق(مشتاق) و شنوای خود را خواهد یافت و بذر فکر در خاک بکر خواهد نشست و بتدریج برگ و بار خواهد داد...

در نقد و توجه محافل ادبی روز و آیینۀ "مطبوعات خلاف اندیش" معاصر... بجای آثار گران‌سنگ، عظیم و مسؤولانه... تا بخواهی بازار ابتذال همه گیر، رواج کلی داشت!

روزی نبود که هر روزه تقریظ (ستایش) و تمجیدی از این‌گونه آثار بی ارج، بعمل نیاید!

آری؛ [بازار] روز، بازار خَزَف (کاسه گِلی) و خرمهره بود! و "گوهر شب‌چراغ" چندان مشتری نداشت!... نویسنده این‌همه را میدید و در نهادش خون میریخت!...

بدین‌سان میدید... از معاصرینش "آثاری بازاری" اما فاقد کمترین ارزش‌های (تحقیقی) اوّلیّه، عَرضه میشود... اما شگفت آنکه، چنین آثار بی محتوایی را در صفحات مجله ها و روزنامه ها... با زبان‌های بس مُزوّرانه و دروغین... زبانی که بهرحال میکوشید در لفافۀ (پوشش) نوعی "نقد بی طرف"(!) اما مسموم، اثر (بازاری و تبلیغی) خود را بر خواننده تحمیل کند، به ستایش و ترویج آن آثار می پرداختند!...

دریغا! کوچک‌ترین معیار و ضابطه ای در دست نبود!...

آری؛ آن سکوت رذیلانه(پَست) در برابر حق، و این"حق کشی" نامنصفانه وناجوانمردانه در تبلیغ باطل، از جایی ناشی میشد!...

اُسکار وایلد، نویسنده انگلیسی، گفته است:

"در جهان چیزی به نام "نقد ادبی" واقعیت ندارد!"

وی معتقد است در این مسأله(نقد)، حسّ خودخواهی و عواطف(احساسات)، سودجویی و سایر مَطامِع بشری، "نقد" را که باید قضاوتی حقانی باشد، دستخوش اغراض نفسانی کرده است...

کجایند آن روشنفکران طریقۀ راستی و داد(عدل) که "نقد" را به چشم "بدِه بستان‌های حساب‌گرانه" نمی نگرند؟!... ادیبان پیر ما، در حالیکه اغلب، آگاهی و دانایی "نقد" را دارند، شهامت نقد را ندارند؛ ولی جوانان، اغلب، صلاحیت و علم آن را!...»

* اشراق، ج3/ ص1057:

«... این دیگر به هیچ وجه قابل چشم‌پوشی نبود. اینکه آدمی نسبت به اندیشه و اثر رقیبان خود حسادت کند، جای تأمّل(اندیشه) داشت؛ اما اینکه آدمی با همۀ نیرو و توان خود بکوشد تا هر روزنۀ حیات و نبوغ و میوۀ معرفت را (در دیگری) با دسیسه های مرگبار از میان بردارد، و حتی در مشی ادبی (نگارش) خود، از هیچ‌گونه تمهید (بسترسازی) که به نابودی دیگران بیانجامد اِبا نداشته باشد، هرگز قابل تحمل نبود!

...[منتقد]، نوشته های[نویسنده] را جز مشتی آثار بیهوده و فاقد کمترین ارزش، هیچ چیز دیگری نمی دانست!!...»

* اشراق، ج3/ ص959:

«... این هیاهو کنندگان بسیار برای هیچ، جویبارهایی کم عمق، گل آلود، پر سروصدا و در سطح اند... و همۀ سروصدایشان هم به همین خاطر است که میدانند در سطح اند!... هیچ دشت و کشتزار و سرزمین تشنه ای را آبیاری نمیکنند... دو سه تابش خورشید بخارشان میکند و به باد فناشان میسپارد...

در واقع، این‌همه تبلیغ دروغین، این‌همه فریاد و غوغا (به اسم نقد) برای تثبیت بیهودۀ خودشان است. فریاد میزنند که "ما را بخاطر داشته باشید!"...».

 استاد حسن نراقی - پژوهشگر و جامعه شناس نقّاد معاصر

* در اینجا به مناسبت، نقل قولی هم از نویسنده و جامعه شناس معاصر (حسن نراقی) در کتاب "جامعه شناسی خودمانی" میکنم؛ ولی بازهم با تأکید بر این نکته که:

نقل قول از یک نویسنده، دلیل بر آن نیست که تمامی آن کتاب یا تمامی اندیشه ها و نوشته های او مورد تأیید نقل کننده باشد؛ بلکه در نظر حقیر (سید احمد سجادی) هر نویسنده مثل یک درخت میوه است و هر انسانی در جامعه حق دارد که به فراخور حال و نیاز خود، از ثمرات این درخت، هراندازه که خود میخواهد و از هر شاخ و برگی که خود میپسندد، بچیند و بهره مند گردد. ولی نباید به سوی آن درخت سنگ پرتاب کند. نباید برای دیگر عابرانی که حقّ استفاده از ثمرات آن درخت را دارند، مزاحمت و ممانعتی ایجاد کند.  نباید با نقل قول مخدوش و مغرضانه، شاخ و برگ آن درخت را بشکند. و نباید ثمرات و میوه های آن درخت را با گام‌های تکبّر و خودخواهی و حِقد و کینه و حسد، لگدمال کند...

* حسن نراقی در بخش‌هایی از کتاب "جامعه شناسی خودمانی"، روش نادرست "نقد" در ایران را به چالش کشیده است. از آن‌جمله در فصلی با عنوان "ایرانیان و توهّم دائمی توطئه!!" (ص99) میگوید:

«... تا [نویسندگی] شروع شد، اوّلین کاری که میکنیم: همین چند نفر [نویسنده] را "متهم" میکنیم. [چرا؟] چون صدایشان از جمع بالاتر است! چون حرف‌هایشان در چارچوب‌های متداول (البته برساختۀ ذهن خود ما؛ نه بر اساس حقایق دینی و اعتقادی اصیل) نمی گنجد! پس بهتر که زود خودمان را از رنج "فکر کردن" برَهانیم! یک "مارک" به او بزنیم! و خودمان را راحت کنیم!!...» (درست مثل "اسماعیل رائین" که با هرکس اندک خرده حسابی داشته، یا از هر شخصیتی که بدش می آمده، نام او را در "لیست فراماسون‌ها" گنجانده است!!)

* و در پایان همان فصل (ص100) میگوید:

«... تاریخ را، کتاب به کتاب، ورق به ورق، سطر به سطر، بجویید و بخوانید!

ببینید آن‌قدر که "ایرانی" از خودش و یا هموطنش ضربه خورده و [از دستش] کشیده، آیا از حملۀ دشمن خارجی، این‌همه آسیب دیده است؟!!...».

* نیز، همو در همان کتاب، در فصل "حسادت و حسدورزی ما" (ص123) میگوید:

«... و این نیست مگر این واقعیّت که اگر هرکس در این اجتماع، به اصطلاح "گـُل میکند" (شکوفا میشود) مخصوصاً اگر خودش با هنر و دانش و استحقاق خود، گـُل کرده (و شکفته) باشد، در سطوح مختلف، مورد حسد قرار میگیرد و چندی نمیگذرد که با آمادگی ضمنی عوامّ، ولی ظاهراً بدست تعدادی از خواصّ، با سر به زمین زده میشود!!

و این چقدر دردناک است: وقتی یک نفر پیدا شود که بتواند اثرگذار بر روند رشد مثبت کشور باشد، صِرفاً بخاطر وجود همین "حسّ حسادت"، یک جامعه از خدماتش محروم شود! ولی در مقابل، یک نفر که استعداد چندانی ندارد و به تبَع آن، از استقلال (شخصیّت) هم بی بهره است، سال‌های سال، آرام و بیصدا، در یکجا، در یک مسند، و در یک پُستِ مشخص (با حقوق و مزایای کلان و راننده و...) میماند... و هیچ‌کس هم (در قالب نقد یا انتقاد) با او کاری ندارد! چون جلوه ای ندارد که مورد حسادت قرار بگیرد...»

* و در خاتمۀ کتاب، در فصل "سخن آخر" (ص154) میگوید:

«...و بهترین راه ادامۀ کارمان هم در اینست که برای بهتر جلوه گر شدن قدّمان، هرکس بلند‌قد‌تر از خودمان دیدیم، یا "فراریش بدهیم" یا به همان اندازه از قدّش کم کنیم!...».

 سعدی شیرین سخن، استاد شعر و ادب فارسی

* اکنون اینجانب (سید احمد سجادی) اختتام کلام را به پندی از استاد سخن، سعدی، آراسته میسازم، که در اواخر باب7 بوستان (در آموزش "تربیت") چنین سروده است:

کس از دست جور زبان‌ها نرَست

اگر خودنمای است و گر حق پرست

اگر چون فرشته رَود آسمان

به دامن در آویزدَش "بد گمان!"

به کوشش توان دجله را پیش بست

نشاید "زبان بداندیش" بست!

چو راضی شد از بنده یزدان پاک

گر اینها نگردند راضی چه باک؟

دو کس بر حدیثی گمارند گوش

یکی بس خموش و دگر پر خروش

یکی پند گیرد ؛ دگر ناپسند

نپردازد از جنگ و غوغا، به پند

بد اندیش بیچاره آگاه نیست:

ز غوغای باطل به حق راه نیست

از آن، ره به بالا نیاورده است

که بر آب، پی را بنا کرده است

فرومانده در کنج "تاریکْ جای"

چه دریابد از جام گیتی نمای؟!...

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳

"لوئی شانزدهم" به "شارلی ابدو" جواب میدهد!

@French:

"Louis XVI" répond à "Charlie Hebdo"!

"Louis XVI" replies to "Charlie Hebdo"! ((My dear people! If freedom offends someone, what wickedness it is!)) لوئی شانزدهم به شارلی ابدو جواب می دهد ! Louis XVI répond à Charlie Hebdo

 Ô mon Dieu! Dis moi “Quelle est la liberté?!”

Je vous salue, mes frères et mes sœurs;

Le regretté roi, feu Martyr Louis XVI (16) – Que la clèmence de Dieu soit sur son âme – a répondu, dans un mot:

((Mes chères gens! Si la liberté offense quelqu'un, c'est quelle méchanceté!))

Et moi, jusqu'à ce moment même, demande à mon Dieu:

((Ô Dieu! Pour quel péché, Louis 16 (XVI) a été tué?!...))

Islam et Mohammad et Coran défendent les opprimés, comme “Louis Seizième” et “Lavoisier”, tués au nom de “la liberté” en France!

Oui; le Coran de Mohammad dit:

((Quand le soleil sera obscurci (1) et que les étoiles deviendront ternes (2) … on demandera aux tués enterrés: (8) “Pour quel péché vous avez été tués?” (9)…)) (Coran, la Surate de “Takwir” 81: versets 1-9)

(Sayyed Ahmad Sadjadi – Ispahan – Iran)

@English:

"Louis XVI" replies to "Charlie Hebdo"!

O my God! Tell me, "What is freedom?!"

I greet you, my brothers and sisters;

The late king, Martyr Louis XVI (16) - That God's mercy be upon his soul - answered in one word:

((My dear people! If freedom offends someone, what wickedness it is!))

And I, until this very moment, ask my God:

((O God! For what sin Louis 16 (XVI) was killed?! ...))

Islam and Muhammad and the Quran defend the oppressed, as "Louis XVI" and "Lavoisier" killed in the name of "freedom" in France!

Yes; the Quran of Mohammad says:

((When the sun will be darkened (1) And when the stars will become dull (2) ... will be asked the buried killed: (8) "For what sin you have been killed?" (9) ...)) (Qur'an, Chapter/Surat of "Takwir" 81: verses 1-9)

(Sayyed Ahmad Sajjadi - Isfahan - Iran)

Persian

خدایا تو بگو "آزادی" چیست؟!

لویی شانزدهم (پادشاه مقتول به گیوتین، در انقلاب فرانسه: 1793م) در یک کلام، پاسخ مجله فرانسوی "شارلی ابدو" را داده است:

((ای ملت عزیز من! اگر "آزادی" سبب رنجش کسی شود، چه بد شرارتی است!))

و این سؤال، هنوز که هنوزست، باقیست که خود لوئی شانزدهم، به چه گناه کشته شد؟!

دین اسلام و حضرت محمّد(صلّی الله علیه و آله) و قرآن کریم، مدافع ستمدیدگان هستند؛ مانند همین "لویی شانزدهم" و "لاوازیه" (شیمیدان معروف) که به اسم "آزادی" در انقلاب فرانسه به قتل رسیدند.

بلی؛ قرآن، کتاب محمّد(ص) چنین میگوید:

((إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَ‌تْ ﴿١﴾ وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَ‌تْ ﴿٢﴾...  وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ﴿٨﴾ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ﴿٩﴾...))

((هنگامی که آفتاب تابان تاریک شود (۱) و هنگامی که ستارگان آسمان تیره شوند (۲)... و هنگامی که از در گور شدگان باز پرسند (۸) که: به کدامین جرم و گناه، شما کشته شدید؟! (۹)...)) (بخشی از سورۀ تکویر، آیات 1و2- 8و9)

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳

(1)

Persian: و اکنون، یک عکس حقیقی در پاسخ به یک تصویر ساختگی! (از شارلی ابدو)

English: And now, a real picture in response to a fake image! (of Charlie Hebdo)

French: Et maintenant, une photo réelle en réponse à une fausse image!

German: Und jetzt, ein gültiges Bild als Antwort auf eine gefälschtes Image!

Arabic: والآن، صورة حقیقیة ردّاً علىٰ رسم وهمیّ! (مِن شارلی اِبدو)

And now, a real picture in response to a fake image! (of Charlie Hebdo) - Et maintenant, une photo réelle en réponse à une fausse image - Und jetzt, ein gültiges Bild als Antwort auf eine gefälschtes Image - یک عکس در جواب یک عکس از شارلی ابدو - صورةٌ فی جوابِ صورةٍ مِن شارلی إبدو

(2)

*French: “Ô Liberté! Que de crimes on commet en ton nom!!” – Lavoisier, Scientist martyrisé en Révolution française (1794)

*English: “O Liberty! What crimes are committed in thy name!!” – Lavoisier, Martyred Scientist in French Revolution (1794)

*German: “O Freiheit! Welche Verbrechen in deinem Namen begangen werden!!” – Lavoisier, Gemartert Wissenschaftler in französische Revolution (1794)

Arabic*:أیُّهَا الحُرّیة ُ! ما أکثرَ الجَرائمَ الّتی یَرتکِبُونَ باسمِکِ!!لاﭭوازییه، من شهداء العلماء فی الثورة الفرنسیة (1794)

*Persian: “ای آزادی! چه جنایاتی که بنام تو مرتکب نمیشوند!” – لاووازیه، دانشمند شهید شده در انقلاب فرانسه (1794)

 

(3)

*French: “Ô gens! Au nom de la liberté, vous exécutez les scientifiques! Au nom de la liberté, vous insultez les aînés! Et au nom de la liberté, vous menez la moralité de nos suivantes générations, en France et en Europe, à dégénérer! Et ce dommage ne sera jamais réparable!” – Louis XVI, le roi martyrisé dans la sombre Révolution de France, par la guillotine! (1793)

*English: “O people! In the name of freedom, you execute scientists! In the name of freedom, you insult the elders! And In the name of freedom, you lead the morality of our next generations, in France and Europe, to degenerate! And this damage will be never repairable!” – Louis XVI, the martyred King in the dark Revolution of France, by the guillotine! (1793)

*German: “O ihr Menschen! Im Namen der Freiheit, hinrichten Sie Wissenschaftler! Im Namen der Freiheit, beleidigen Sie die Würdenträger! Und im Namen der Freiheit, die Moral der unserer nächsten Generationen in Frankreich und Europa, führen Sie zu entarten! Und diese Schäden nicht repariert werden!” – Ludwig XVI, der gemartert König während der dunklen Revolution von Frankreich, durch die Guillotine! (1793)

Arabic*: “أیّـُهَا الناسُ! باسمِ الحُرّیّة أنتم تـُعدِمُونَ العلماءَ! و باسمِ الحُرّیّةِ أنتم تـُهینونَ الکِبارَ! و باسمِ الحُرّیّةِ أنتم تقودونَ أخلاقَ أجیالِنا القادِمَةِ، فی فرَنسا و أوروبا، لِتـَفسُدَ! و هذا الضّررُ لَن تـُمْکِنَ إعادَةُ إصلاحِهِ أبداً!”- لویسُ السّادسَ عشَرَ، مَلِکٌ استـُشهـِدَ فی الثورة المُظلِمة الفِرَنسیّة، بالمِقصَلَة! (1793)

*Persian: “ای مردم! شما به اسم آزادی، دانشمندان را اعدام میکنید! به اسم آزادی، به بزرگان توهین میکنید! و به اسم آزادی، اخلاق نسلهای بعدی ما در فرانسه و اروپا را به انحطاط میکشید! و این خسارتی است که هرگز قابل جبران نیست!” – لویی شانزدهم، پادشاهی که در انقلاب فرانسه، با گیوتین به شهادت رسید (1793)

 

(4)

English: A valid painting of Muhammad in response to an void image of Charlie Hebdo (or: Abdominal Charlatan!!)

French: Une peinture valide de Muhammad en réponse à une photo vide de Charlie Hebdo (ou: Abdominal Charlatan!!)

German: Ein gültiges Gemälde von Muhammad als Reaktion auf ein ungültiges Bild von Charlie Hebdo (oder: Habgierig Scharlatan!!)

Arabic: لوحة مرسومة معتبرة من تمثال النبی محمد(ص) ردّاً علىٰ صورة مصطنعة کاذبة من "شارلی اِبدو" (و نـُسَمّیها: "الشَّریر البَطین"!! – و هی المجلّة الفُکاهیّة الفرنسیّة).

Persian: نقاشی معتبری(1) از چهره حضرت محمد(ص) در پاسخ به کاریکاتور پوچ "شارلی اِبدو" (مجلّه فرانسوی) که بهتر است نام آن مجله را "شَرور بَد‌دِل" بگذاریم!!

 

(5)

*English: ((Terror is forbidden in Islam)) - *French: ((Terreur est interdit en Islam)) - *German: ((Terror ist im Islam verboten))

((الفتکُ حَرامٌ فِی الإسلام)) Arabic:

((ترور در اسلام ممنوع است)) :Persian

پیامبر اسلام، رسول الله، حضرت محمّد مصطفی (ص) فرموده اند:

« اسلام، ترور را ممنوع کرده؛ و مسلمان، ترور نمیکند »

« الإسلامُ قـَیَّدَ الفـَتکَ وَ لا یَفتِکُ مُؤمِنٌ »

(منبع حدیث: بـِحارُ الأنوار، علاّمه مجلسی، ج44ص344 و ج45ص97 و ج47ص137).

*English: Mohammad, the Great Prophet of Islam, has said:

“Islam has forbidden terrorism; and no Muslim commits assassination.”

(Scholar Allama Majlisi, “Bihar-ol-Anwar”, v.44, p.344; v.45, p.97; v.47, p.137).

*French: Muhammad, le Grand Prophète de l'Islam, a dit:

“L'islam a interdit le terrorisme; et aucun musulman commet l'assassinat.”

(Érudit Allâmà Madjlessî, “Béhâr-ol-Anwâr”, v.44, p.344; v.45, p.97; v.47, p.137).

*German: Mohammed, der große Prophet des Islams, hat gesagt:

“Der Islam hat den Terrorismus verboten; und kein Muslim begeht ein Attentat.”

(Gelehrter Alläma Madschlisi, “Bihar-ul-Anwar”, Volumen.44 Seite.344; V.45, S.97; V.47, S.137).

*Arabic:

قالَ رَسولُ اللهِ، محمّدٌ المُصطفیٰ - صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم:

« الإسلامُ قـَیَّدَ الفـَتکَ وَ لا یَفتِکُ مُؤمِنٌ »

(مصدر الحدیث: “ بـِحارُ الأنوار”، تألیف: العلاّمه المجلسیّ، ج44ص344 و ج45ص97 و ج47ص137؛ “مَقتل الحُسَین: تسلیة المُجالِس وَ زینة المَجالِس”، تألیف: محمّد بن ابی طالب الشّامیّ، ج2ص184- نقلاً عَن مُسلِم بن عقیلٍ عَن عَمِّهِ علیِّ بن أبی طالبٍ عَن رَسولِ اللهِ صلواتُ اللهِ علیهِم أجمعینَ).

----------------------------------------------

1- این تصویر نقاشی، که منطبق بر روایات و احادیث معتبره در باب صورت و چهره و شمایل پیامبر اکرم(ص) است، از کتاب "زندگانی حضرت محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، تألیف: عبدالله نوبخت"، چاپ "شرکت نسبی کانون کتاب" تهران: حدود سالهای دهۀ 1340شمسی، کپی برداری شده است.

سیّد احمد سجادی 2015-01-17  Sayyed Ahmad Sadjadi

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳

صورت فلکی مُمسِکُ الاَعِنـَّة (ارابه ران) و ستاره درخشان عَیّوق (نگاهبان = سروش) در شمال آسمان

با آرزوی قبولی عزاداری های همشهریان عزیز اصفهانی و بلکه تمامی مردم خوب استان پهناور اصفهان، گلچینی از اشعار زیبای شاعر استان خودمان، مرحوم محتشم کاشانی (شاعر عهد مرحوم شاه طهماسب صفوی) را تقدیم شما عزیزان می کنیم:
ابتدا دو لینک صوتی (شنیدن آنلاین) و نیز دانلود رایگان همخوانی نوجوانان خوش صدا را (که دسته جمعی بخشهایی از ترکیب بند محتشم را در هیئت عزاداری خوانده اند) اینجا میگذاریم تا علاقه مندان، به راحتی آنرا دانلود کنند و لذت ببرند و اشک بریزند... (و ما را هم به دعا یاد کنند)
- لینک صوتی برای شنیدن آنلاین:
http://dl.shia-leaders.com/madahi/mokhtalef/baz_in_che_shooresh_ast_abadeh%5Bshia-leaders.com%5D.mp3
- و لینک دانلود:
http://www.shia-leaders.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/
- حکایتی جالب در شرح جریان شگفت سرودن این شعر:
در مقدمه دیوان محتشم کاشانی (چاپ کتابفروشی محمودی تهران) که توسط "مهرعلی گرکانی" نوشته شده، حکایت شگفت انگیزی آمده است که ذکر آن خالی از لطف نیست:
«موقعی که محتشم در سوگ برادر نوحه گری می کرد، شبی در عالم رؤیا، امیر المؤمنین(ع) را دید که به او می فرماید:
چرا برای فرزندم حسین(ع) مرثیه نمی گویی؟
گفت: یا علی از کدام مصیبت او شروع کنم؟
امیرالمؤمنین(ع) فرمود:
بگو:
" باز این چه شورش است که در خلق عالم است"
و اینگونه، اوّلین مصراع این قصیده، به محتشم الهام گردید و این ترکیب بند (دوازده بندی) در 96 بیت سروده شد...
- نیز، مرحوم آیت الله دستغیب، در یکی از سخنرانی های خود، حکایتی بدین مضمون نقل فرمودند:
یکی از علماء، در رؤیای صادقه، مشاهده کرد که روح "محتشم کاشانی" در عالم برزخ و بهشت برزخی، صدرنشین محفل شعراء است و مقام و جایگاهی بالاتر از سایر شاعران دارد. چون سبب را پرسید، گفتند: بخاطر آن دوازده بند مرثیه (ترکیب بند) است که سروده و چون اثری جاوید از او در سوگ حضرت سیّد الشّهداء و خاندان مطهّر و یاران باوفایش(علیهم السّلام) به یادگار مانده و هرسال محرّم، افراد بسیاری را می گریاند...

- و اینک، گلچینی از زیباترین اشعار این ترکیب بند:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟!
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟!...

گویا طلوع می کند از مغرب، آفتاب
کآشوب در تمامی ذرّات عالم است!

گر خوانمش "قیامت دنیا" بعید نیست
این رستخیز عام، که نامش "محرّم" است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست -
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جنّ و مَلَک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است...

کشتی شکست خوردهٔ طوفان
در خاک و خون طپیدهٔ میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او فاش میگریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا...

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا!...

زان تشنگان هنوز به عَیّوق می رسد
فریاد "العطش!" ز بیابان کربلا...

کاش آن زمان سُرادِق گردون، نگون شدی
وین خرگه "بلند ستون"، بی ستون شدی!

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه -
سیل سیه؛ که روی زمین قیرگون شدی!...

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی!

کاش آن زمان که کشتی آل نبی(ص) شکست
عالـَم، تمام، غرقۀ دریای خون شدی!...

آل نبی(ص) چو دست تـَظـَـلـّـُم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند!...

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر دَر ِ حرم کبریا زنند...

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذ ُروَۀ عرش برین رسید...

نخل بلند او، چو، خسان، بر زمین زدند
طوفان، به آسمان، ز غبار زمین رسید...

آه از دمی که با کفن خونچکان، ز خاک -
آل علی (ع) چو شعلهٔ آتش، عــَلــَم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن، به عرصهٔ محشر قدم زنند...

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار!

موجی به جنبش آمد و برخاست، کوه، کوه!
ابری به بارش آمد و بگریست، زار، زار!...

با آن که سر زد این عمل از امّت نبی(ص)
روح‌الامین ز روح نبی(ص) گشت شرمسار!...

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد...

ناگاه چشم دختر زهرا(ع) در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد!

بی اختیار، نعرهٔ "هذا حسین" ازو -
سر زد، چنانکه آتش ازو در جهان فتاد!

پس با زبان پُرگله، آن بضعۀ رسول -
رو در مدینه کرد که: یا ایّهَا الرّسول!

این کشتهٔ فتاده به هامون، حسین توست!
وین صید دست وپا زده درخون حسین توست!

این نخل تر، کز آتش جانسوز تشنگی -
دود از زمین رسانده به گردون، حسین توست!

این ماهی فتاده به دریای خون که هست -
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست!...

این "خشک لب"ِ فتاده به دور از "لب" فرات
کز خون او زمین شده جیحون، حسین توست!...

این پیکر طپان که چنین مانده بر زمین
شاهِ شهیدِ "ناشده مدفون"، حسین توست!

پس روی در بقیع، به زهرا(ع) خِطاب کرد
اهل زمین و مرغ هوا را کباب کرد:

کِای مونس شکسته دلان! حال ما ببین!
ما را غریب و بی ‌کس و بی ‌آشنا ببین!

اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در پنجهٔ خصومتِ اهل جفا ببین!...

تن های کشتگان، همه در خاک و خون نگر!
سرهای سَروَران همه بر نیزه ها ببین!

آن سَر که بود بر سَر دوش نبی، مُدام
بر نیزه اش، ز دوش مطهّر جدا ببین!

آن تن که بود پَروَرشَش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهٔ کربلا ببین!...

خاموش محتشم! که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد!

خاموش محتشم! که از این آه سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد!

خاموش محتشم! که از این شعر خونچکان
در دیده، اشک مُستمِعان، خون ناب شد!

خاموش محتشم! که از این نظم "گریه خیز"
روی زمین به اشک جگرگون خضاب شد!

خاموش محتشم! که فلک، بس که خون گریست
دریا - هزار مرتبه - "گلگون حباب" شد!

خاموش محتشم! که به سوز تو، آفتاب -
از آه سردِ ماتم دل، ماهتاب شد!...

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ ای!
وز کین، چه ها درین"ستم آباد" کرده‌ ای!

در طعنت این بس است که با عترت رسول -
بیداد کرده خصم و تو اِمداد کرده‌ ای!!

ای زادهٔ زیاد! نکردَه ‌ست هیچ گه -
نمرود این گنه که تو شدّاد کرده‌ ای!

کام یزید داده ای از کشتن حسین(ع)
بنگر، که را، به قتل ِکه، دلشاد کرده ای؟!...

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو-
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای!

حلقی که سوده لعل لب خود، نبی(ص) بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای!

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو، دود، به محشر درآورند!!

اصفهان، قطب عزاداری ایران... اصفهان، قلب عزادارن جهان... شعر: ((هر دم از سوز جفای خنجر شمر لعین)) ((اصفهان، نالان، چو قلب و حنجر ایران زمین))

اصفهان، قطب عزاداری ایران...

اصفهان، قلب عزادارن جهان...

و بیت شعری از سید احمد سجادی:

((هر دم از سوز جفای خنجر شمر لعین))

((اصفهان، نالان، چو قلب و حنجر ایران زمین))

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳

اربعین حسینی و یادی از قصیده یا مرثیه سوزناک و شعر بی نظیر مرحوم حاج میرزا آقاسی:

تصویر هوایی عظیم ترین پیاده روی مذهبی تاریخ؛ یا راهپیمایی بسوی کربلا

تصویر هوایی عظیم ترین پیاده روی مذهبی تاریخ؛ یا راهپیمایی بسوی کربلا

آنقدر تکمیل این مقاله، به تعویق افتاد؛ تا از ماه رمضان به ماه صفر و اربعین 1436ق (آذرماه 1393ش) رسیدیم. شرمندۀ درگاه خدا و اهلبیت عصمت(علیهم السّلام) و بعد، شرمندۀ روح مرحوم حاجّ میرزا آقاسی شدم، که کثرت مشاغل (غم نان) به من اجازه نداد که فرصتی کافی برای این کار داشته باشم. تا بالاخره به لطف حضرت سیّدالشّهداء و عنایت حضرت ابوالفضل عباس (علیهِمَا السّلام) رخصتی در این شب اربعین حسینی، حاصل شد تا دوباره قلم بدست بشوم.

در نسخه ای از "دیوان اشعار فخری" (که تخلّص مرحوم حاجی میرزا آقاسی است) و در اختیار مرحوم استاد جلال الدّین اعتمادی (مدرّس و دبیر فقید دبیرستان مروی تهران) بود و در ایّام نوجوانی، پس از کسب اجازه از محضر آن مرحوم، یادداشت برداری هایی از آن دیوان خطی منحصر بفرد کردم، در بخش مراثی اهل بیت پیامبر(صلوات الله علیهم) این قصیده یا مرثیه تکاندهنده و سوزآور، جلب توجّه حقیر را کرد؛ از خوانندگان گرامی خواهشمندم قبل از خواندن آن، فاتحه ای نصیب روح حاجی آقاسی و استاد اعتمادی کنند:

- حاجی آقاسی میگوید:

((قطعه ایست در سوگ ماتم حضرت رقیّه، از سوز ستم و رذالت بنی امیّه؛ که چون در مجلس همایونی... (محمدشاه قاجار) به استماع نوحه جاودانی، بر مصیبت همگانی کربلا، به عادت جـِبـِلّیّه (طبیعی) خود مبتلا، آنقدر گریستم که از هوش رفتم؛ سلطان عالیشأن... سبب این حالت و باعث این عادت را از حقیر سراپا تقصیر (حاج میرزا آقاسی) جویا شدند؛ یاد آن مصائب افتادم که در ایّام جوانی و تحصیل در کربلای مُعَلاّی روحانی، بر سر استادم و دیگر شیعه مقیم آن تربت مقدّسه آمد، از فتنۀ فرقۀ ضالّۀ مُضِلَّۀ (گمراه و گمراهگر) وهّابیّه – أسکـَنـَهـُمُ اللهُ فِی دَرَکاتِ الهاویَةِ و أعماقِ الغاشیَة (خدا ایشان را در اعماق جهنم اِسکان دهد!) -  که از آن پس، مرا دیگر تاب شنیدن مصیبت سیّدالشّهداء(ع) و رنج و محنت اسراء کربلاء نبود و هرجا میشنیدم بدحال میشدم و بحدّ مرگ میگریستم:

ای نوگل سه ساله! چرا مویه میکنی؟!

ای محترم رقیّه! چرا گریه میکنی؟!

بر این سر بریده که صد افسرش فدا!

از سوز خون دل، تو بکِیْ نوحه میکنی؟!

در سوگ و سوز و ماتم سالار کربلا

بس کن ترا بخدا! چقــَدَر ناله میکنی؟!

خود گشته ای اسیر ستم؛ عمّه ات اسیر

در کشور یزید، کجا لانه می کنی؟!

بستر بکن خرابۀ شام و بُرون نیا!

تا کِیْ تو از فراق پدر ضجّه میکنی؟!

دل شد کباب و اشک دل و دیده شد روان

آشفته زآن، تنور "ستم پیشه" میکنی!

خواب یزید پست، چو از ناله ات گسست

نزد دَدِ پلید، چرا ندبه می کنی؟!

چون گفت تا نزد تو افتد سر پدر

آغوش این پدر، تو چه سان تکیه میکنی؟

از فــَرط نالۀ جانکاه و سوز و آه

خود، جان نازنین به پدر فِدیَه میکنی!

عرض سلام! یا رقیّه! ای دختر حسین!

خونین جگر مرا، تو جگرگوشه میکنی

از ظلم دَهْر پست، به ما شیعَتِ حسین

«فخری» دلش شکست؛ تو صد تکه میکنی!

ای چرخ رو سِیَه! غرضت شیعۀ علیست!

با اهل فضل و دین، تو چنین پنجه میکنی؟!

عبدالصّمد* فقیه خدا، شیعۀ حسین

در کربلا به تیغ جفا، رنجه میکنی!

قائم مقام** که بود همی بهترین وزیر

یک زن کـُشَد، تو نام مرا جلوه میکنی!

خـُلدْ آشیان*** و هم پسر: "عبّاس ِ میرزا"

دل خون، ز "قافِ قاز" و سَر ِ گنجه میکنی

«فخری»! دگر تو بیش مگو شرح ظلم دَهر

کز خون دل، به گور، قدم رنجه می کنی!))

توضیحات شعر:

* منظور، استادش ملا عبدالصّمد همدانی است، که حاج میرزا آقاسی در نوجوانی و در ایّام اقامت موقت استاد در همدان، شاگرد و مجذوب علم و اخلاق وی شد و آنقدر به او علاقه یافت که چون استاد از همدان دوباره عازم کربلای مُعَلّا شد، حاجی آقاسی نوجوان در مهاجرت همراه او شد و پیوسته ملازمت و همراهی استاد را اختیار کرد، تا آنکه در سال 1216ق، در جریان حمله و قتل و غارت وهّابی های تکفیری در کربلا، استاد بیچاره نیز، به جرم شیعه بودن، در روز عید غدیر (18 ذیحجه) با نیرنگ و حیلۀ وهّابیان، به بیرون خانه خوانده شد و به دست آنها بیرحمانه به شهادت رسید. خود نیز پیشگویی کرده بود و پیوسته  این سخن را بر زبان می آورد که: «مَحاسِنم (ریشم) به خونم رنگین خواهد شد!». و در آن فتنه، وهّابیان (لعنهم الله) به جان و مال و ناموس اهل کربلا، تعدّی فراوان نمودند... و حدود هفت هزار 7000 نفر را قتل عامّ کردند، که یکی از آنها همین مرحوم ملاّ عبدالصّمد همدانی، استاد حاجی آقاسی بود. و چون تکفیری های وهّابی، زنان شیعیان را بعنوان کنیز و بردۀ خود می ربودند، حاجی آقاسی برای دفاع از ناموس بی پناه استاد شهیدش، عیال استاد را تحت الحفظ خود از کربلا به ایران آورد و به همدان رساند و خود به آذربایجان رفت و در تبریز سکونت اختیار کرد و تدریس خود را آنجا آغاز نمود و از آن پس، به حاج ملا آقاسی یا حاج میرزا آقاسی، شهرت یافت. یک دوبیتی از اشعار مرحوم ملا عبدالصّمد همدانی، که در هجرت به کربلا سروده است:

از کنج عافیت، به ره کربلا شدم

فارغ ز رنج و محنت و کرب و بلا شدم

با عشق کربلا چو شدم عاقبت بخیر

شکر خدا! که عاقبتش، مبتلا شدم!

(رجال ایران، مهدی بامداد، 2/204؛ شهیدان راه فضیلت/ شهداء الفضیلة، مرحوم علامه امینی، نشر روزبه، تهران: 1363ش، شهدای قرن13ق، ش5، ص432 ببعد؛ دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم دکتر سید ابراهیم مهدوی اصفهانی، بخش "فقهاء شیعه").

** منظور، مرحوم قائم مقام فراهانی (میرزا ابوالقاسم، مقتول: 1251ق) وزیر محمدشاه قاجار است، که به دسیسۀ مَهدعُلیا (همسر نا اهل محمد شاه و مادر ناصرالدّین شاه)، کشته شد. همین زن سلیطه و شرور، بعدها سبب ساز عزل حاج میرزا آقاسی و هجرت او به کربلا نیز شد (ولی نتوانست نقشۀ قتل حاجی آقاسی را عملی سازد)؛ و سپس عامل قتل امیرکبیر هم شد؛ و با جعل فرمان قتل، شرّ آن را به گردن پسرش ناصرالدّین شاه انداخت؛ و چون ناصرالدّین شاه از نفوذ مادر نااهل خود در درباریان و اطرافیان، سخت بیمناک بود، نتوانست دَم برآورَد. و تاریخ، به خطا و بلکه به جفا، قتل قائم مقام را به گردن حاجی آقاسی و محمدشاه انداخت، و قتل امیرکبیر را نیز به گردن ناصرالدّین شاه افکند.

شاهد بر این مدّعا، یکی همین بیت شعر حاجی آقاسی در سوگ قائم مقام فراهانی، و اشاره اش به "یک زن" که قاتل او بوده ولی نام حاجی آقاسی را بد جلوه داده، میباشد؛ و دیگری، یادداشت های محرمانه و افشاگرانۀ مرحومه عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر و خواهر ناصرالدّین شاه است که پرده از سنگدلی و نااهلی مادرش مهدعلیا برداشته و مدح بسیار از حاجی آقاسی کرده و او را در جریان قتل مرحوم قائم مقام فراهانی، و نیز برادر خودش (ناصرالدّین شاه) را هم از دست داشتن در طرح قتل امیرکبیر، تبرئه کرده و کاملاً بی گناه دانسته است. (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزرای شیعه" - حاج میرزا آقاسی؛ با استناد به خاطرات و یادداشت های محرمانه بانو عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر).

*** منظور از خُلدآشیان (جای گرفته در بهشت جاودان)، مرحوم فتحعلیشاه قاجار است. و پسر او عبّاس میرزا بود، که حاجی آقاسی در این بیت، اشاره دارد به جریان دق مرگ شدن این پدر و پسر، در اثر اندوه از دست رفتن سرزمین "قفقاز"، شامل "گنجه" و دیگر شهرها... به سبب زورگویی روسیه به ایران، که حاجی آقاسی، در چند بیت قبل، به صنعت ادبی ایهام (دوپهلو گویی)، از تعبیر "ای چرخ رو سِیَه! غرضت شیعۀ علیست!" به کنایه، همان کشور "روسیّه" و "چرخ سیاست" امپراطوری تزار را قصد کرده که ایران شیعی را "هدف و غرض" تیر خود قرار داده اند. و در این بیت، منظورش از "قاف" همان ته و انتهای جهان است (همان "کوه قاف" مذکور در داستانها) و منظورش از "قاز" همان "غاز" (پرندۀ سفید شبیه به مرغابی با گردنی دراز، که به غین و قاف، هردو نوشته می شده) می باشد؛ و در تقابل با "قاف" (ته)، لفظ "سَر" را برای گنجه آورده است. و جمعاً اشاره به همان "هفده شهر قفقاز" دارد، که با دو عهدنامه گلستان و ترکمن چای، بر ایران تحمیل شد. و مرحوم فتحعلی شاه قاجار، و رجال دولت وی، ناچار از پذیرش و قبول آن شده بودند؛ و گرنه روسها، طبق وصیّت پِطر کبیر (پتر آلکسیویچ رومانوف) Peter Alekseyevich Romanov خیال داشتند تا "چکمه های سربازان خود را در آبهای گرم خلیج فارس از پا بیرون کنند" یعنی نیمه غربی ایران را از آذربایجان تا بندر بوشهر اشغال کنند. این شد که بر اثر زورگویی بلامُنازع روسیّه، و ناچاری ایران، این دو عهدنامه پذیرفته شد؛ ولی، اندوه و غصّۀ مداوم و دیرپای آن، سبب دقمرگ شدن عبّاس میرزا (نایب السّلطنه) و سپس پدرش فتحعلیشاه قاجار شد. که حاجی آقاسی هم در این بیت، اشاره به این ماجرا دارد. (با استفاده از: دایرة المعارف علم و مذهب، مرحوم استاد دکتر سیّد ابراهیم مهدوی اصفهانی، مدخل "سلاطین شیعه").

مرحوم حاج میرزا آقاسی - صدراعظم دانشمند و خدمتگزار ناشناخته ی ایران

چاه حاج میرزای اصفهان،

خاطره ای تلخ و غم انگیز از قدرناشناسی ما مردم ایران:

آشنائی اِجمالی با این اثر تاریخی:
عادت دیرین و همیشگی ما ایرانیان، ریشخند و ناسپاسی و به مسخره گرفتن خدمات دانشمندان خودمان بوده است. "چاه حاج میرزا" در اصفهان (گوشه میدان نقش جهان)، که یک خدمت علمی و مهندسی (ریاضی فیزیکی) بوده، نیز به تمسخر و ریشخند مردم عوام، تبدیل به یک جوک و لطیفه شده است و کمتر کسی از حقیقت آن آگاهی دارد!! و اکنون در سایه بی تدبیری مسؤولین و ریشخند و تمسخر خود ما ایرانیان، تبدیل به خرابه ای شده است!!

عاقبت اندوهبار حاجّ میرزا آقاسی، طرّاح سیستم آبرسانی این چاه:
هرسال با آمدن ماه مبارک رمضان، یاد وزیر دانشمند و دلسوزی می افتیم که در مقابل خدماتش جز ریشخند و تمسخر از جامعه ایرانی، چیزی نصیبش نشد!
و اینست حکایت مرگ غریبانه وی در غربت:
12رمضان: وفات مرحوم حاج میرزا آقاسی (1265ق - کربلا) صدراعظم محمدشاه قاجار است، که مَهدعُلیا(زن شاه) قتل مرحوم قائم مقام فراهانی را که کارخود و اطرافیانش بود، با دسیسه بگردن او انداخت و رقیبان و دشمنان وی خدماتش در توپ سازی و قنات کشی و آبرسانی به همه جای ایران را همواره مسخره میکردند! آقاسی پس از فوت شاه، از ترس دشمنان و برای حفظ جانش، به حجره ای در حضرت عبدالعظیم(ع) در شهر ری تهران، پناه بُرد و در آنجا بست نشست؛ تا مرحوم امیرکبیر، بهمراهی شاه جوان، ناصرالدینشاه، برای تاجگذاری، از تبریز به تهران آمده و این وزیر پیر و ناتوان را به احترام فراوان، برای حفاظت از صدمات دشمنانش، به عتبات عالیات فرستادند. چون حاجی آقاسی به کربلا رسید، طبق خواهش خودش، او را در حجره ای در نزدیکی صحن مطهّر حسینی(ع) اِسکان دادند که در ایّام نوجوانی در همان حجره تحصیل میکرد... همینکه وارد حجره شد، ناگاه همان حصیر کهنه را که مربوط به حدود پنجاه سال قبل بود، دید و دستی روی آن کوبید که گرد و غبارش بلند شد و گفت:
«حاجی! عجب خواب خوش و طول و درازی دیدی! این بود عاقبت خدمت به مردم ایران! بخواب که الهی دیگر برنخیزی و روی مردم نبینی تا صبح قیامت!»
و سپس بر همان حصیر کهنه و پرخاطره خوابید...
و اینگونه حاج میرزا آقاسی، در کربلا غریبانه درگذشت...
(دایرةالمعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزرای شیعه" - حاج میرزا آقاسی؛ با استناد به خاطرات و یادداشتهای محرمانه بانو عزّت الدّوله، همسر امیرکبیر).

 وفات غریبانۀ مرحوم حاجی میرزا آقاسی در کربلا - 12 رمضان 1265ق. قالَ رسولُ الله(ص) مَن ماتَ غریباً مات شهیداً - مَوتُ الغریبِ شهادَةٌ

طرزکار چاههای حاج میرزا، در نقاط مختلف ایران:
سرای حاج میرزای اصفهان، مربوط به دو دوره صفوی و قاجار است و در میدان نقش جهان، بازار لوّاف ها (= زیلوبافها، جوال بافها)، کوچه چاه حاج میرزا واقع شده است.
احداث این چاه در اصفهان - بسان چاه های دیگر، در شهرها و نقاط دیگر ایران که آنها هم به "چاه حاج میرزا" شهرت یافته اند - اگرچه به دوره صفویه بازمیگردد؛ ولی در عهد قاجار، و در زمان صدارت مرحوم حاج میرزا آقاسی (صدر اعظم محمدشاه، پدر ناصرالدینشاه قاجار) طبق دانش ریاضی و مهندسی این وزیر دانشمند و خدمتکار، سیستم استخراج آب از این چاهها بگونه ای جالب طراحی شده بود که آب کشیدن از چاه را بسیار سریعتر امکان پذیر میساخت.
حاج محمد باقر خاتونی از هنرمندان پیشکِسوَت قلمزنی و از شاعران اصفهان، گوید:
«چاه حاج میرزا، چاه آبی بود که با گاو از آب آن می کشیدند و دو دَلو (سطل) داشت. وقتی یکی از دلوها در ته چاه پر از آب میشد دیگری بالای چاه تخلیه میشد؛ هر کدام از دلو‌ها پنج یا شش لیتر گنجایش داشت.»
(رک: خبرگزاری ایمنا؛ اطلاع رسانی زنده رود، ش24، گفتگو با یک اصفهان شناس: حکایتی از چاه حاج میرزا و میدانی کهن).

سبب مشهور شدن چاه حاج میرزا در اصفهان:
به گزارش سایت نصف جهان و نیز اطلاعات بدست آمده از کسبه و اهالی محلّ و بیش از همه، متولّی کنونی این چاه متروکه (که اصل آن، قبل از بکارگیری سیستم آبکشی حاج میرزا آقاسی در عهد قاجار، مربوط به دوره صفویه بوده و متولّی حاضر نیز گویا از نسل ایشان باشد): کمی پایین تر از این چاه، کاروانسرای زیبایی وجود داشته که محلی برای اتراق مسافرانی بود که از راه‌ دور به اصفهان میرسیدند و اولین جایی که برای استراحت انتخاب میکردند، همین کاروانسرا بود؛ چرا که در کنار این بنا، چاه حاج میرزا قرار داشت؛ چاه آبی که با گاو از آن آب میکشیدند. این چاه، دو دلو داشت که وقتی یکی از این دلوها، در ته چاه پر از آب میشد، دیگری بالای چاه تخلیه میشد. این چاه فواید بسیاری برای آن کاروانسرا داشت چرا که آب مورد نیاز کاروانسرا از طریق این چاه، بسرعت برآورده میشد.
بعد از وفات حاجی آقاسی و محمدشاه قاجار، برای روشنائی فضای داخلی چاه حاج میرزا، از چراغ‌های پیه سوز، لامپا، گردسوز و فانوس زنبوری یا توری استفاده میکردند؛ اما پس از احداث کارخانه برق در زمان مرحوم مظفرالدّین شاه، برای روشن نگه‌داشتن فضای داخلی چاه از چراغ استفاده میشد.
در سال 1320ش (در عهد رضاشاه پهلوی) که بخشهائی از میدان نقش جهان اصفهان، محلّ تجمّع و توقّف درشکه چیان بود؛ قسمتهائی از چاه حاج میرزا را نیز برای آبرسانی به این مکان اتراق آنها در نظر گرفتند؛ و این محل همچنان کاربری خود را حفظ کرده‌ بود؛ بطوری که سطل‌های آب از طریق دو گاو به بیرون کشیده میشد و از همین رو، نیاز بسیاری از مسافران تشنه و درشکه چی ها را برطرف میکرد.
این بود خلاصه تاریخچه چاهی که روزگاری از آب آن برای استفاده عموم بازاریان، درشکه چیان و مسافرانی که از راه‌های دور میرسیدند، استفاده میشد؛ اما اکنون دیگر با پرکردن این چاه از سیمان و آهک و گذاشتن درب چوبی بر روی آن، و تبدیل آن به یک خرابه، کمتر کسی را میتوان یافت که از وجود چنین چاهی در اصفهان، در کنار این بنای تاریخی، مطّلع باشد!!

ریشه یابی شایعات توهین آمیز علیه مرحوم حاج میرزا آقاسی:
این بود منشأ شایعه و طنز مردم بیسواد و نویسندگان مزدور و حق ناشناس، که برای ریشخند و تمسخر، دو ضرب المثل «گاومیش حاج میرزا آقاسی» و «دَلو حاج میرزا آقاسی» را شایع کرده اند... و ما نیز، هنوز به غفلت یا خیانت، این دو مثال را در حقّ آن وزیر خدمتگزار و مظلوم بکار میبریم... و جای بسی تأسّف است که استاد علی اکبر دهخدا - که خود از سردمداران فرهنگ و ادب ایران است - از عوامل شیوع و انتشار این شایعات زشت و غیرمنصفانه بوده و در چندجا از کتاب "امثال و حِکَم" خود (چاپ امیرکبیر: ج1/ص4؛ مقدّمه ج2/ص823؛ ج3/ص1263و1436و1476) جهت خوشامد خوانندگان عوامّ صفت، چنین مُهمَلاتی را گزارش نموده؛ بی آنکه به نادرستی آنها اشاره ای بکند! افسوس، که آب از سرچشمه گل آلود است؛ و وقتی کسانی چون دهخدا - که مروِّج فرهنگ در ایران بوده اند - به چنین شایعات بی اساسی دامن بزنند، دیگر چه انتظاری از نویسندگان مزدور و یا بی تخصص و ژورنالیست (روزنامه نگار و هوچی) و مردم عوامّ و بی اطلاع، میتوان داشت؟!(سیّد احمد سجّادی)

 

تصویر قدیمی میدان نقش جهان اصفهان - از جهانگرد و سیّاح هلندی قرن هجدهم کـُرنِی لُ برون Corneille Le Brun  یا کـُرنلیس دُ برُوین Cornelis de Bruijn

تصویر قدیمی میدان نقش جهان اصفهان - از جهانگرد و سیّاح هلندی قرن هجدهم کـُرنِی لُ برون Corneille Le Brun  یا کـُرنلیس دُ برُوین Cornelis de Bruijn

4- پوشاندن چاه سیمجور یا دجّال در اصفهان:

چاه سیمجور یا دجّال، از عجایب ناشناختۀ شهر اصفهان، عمیقترین و هولناک ترین چاه ایران، و گزارشهای تاریخی پیرامون آن:
مرحومه بانو عزّت الدّوله (همسر مرحوم امیرکبیر) در یادداشتها و خاطرات خود، در بخش مربوط به خدمات مرحوم حاج میرزا آقاسی (صدر اعظم و وزیر دانشمند محمدشاه قاجار) مینویسد:
((... و دیگر از خدمات پر برکات حاجی مرحوم، پر کردن دهانۀ چاه سیمجور اصفهان بود؛ که سالانه خلق بیگناه بسیار به سقوط در اعماق آن گرفتار میشدند و هیچ اثر یا خبر از ایشان و اجسادشان بدست نمی آمد؛ پس حاجی آقاسی هنگام احداث قناتی در آن نواحی(؟) دستور فرمود که دهانۀ آن چاه هولناک را که اَفاعی (افعی ها) بسیار نیز داشت، به شفته و آهک و ساروج، محکم بسته و آن را تا محدوده ای وسیعتر از دهانه، پوشاندند و خلق بیگناه را از گرفتاری در دام آن چاه، نجات بخشید... پس جمعی به حاجی آقاسی به طعنه گفتند: گویند این چاه همان چاهست که دجّال بوقت ظهور از اصفهان، از آن سر برآورَد؛ حیفست چنین آیت بر وجود دجّال را بستی! حاجی مغفور فرمود: لعنت بر آنکس که ایمانش به حقایق غیب، در بند چاهیست اینچنین پر ظلمت و عیب...)) (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی اصفهانی، بخش "وزراء شیعه" - حاج میرزا آقاسی).
مرحوم علامه مجلسی نیز در رساله "اختیارات" (چاپ اسلامیه، ص99؛ فصل21 در ذکر چاهها) میفرماید:
(("چاه اصفهان" بسیار عمیق است. در وقت حکومت اسحاق سیمجور (از اُمَرا یا وزرای سلسلۀ سیمجوریان خراسان، از وابستگان سامانیان، در قرن چهارم هجری قمری) کودکی در آن چاه افتاد؛ مادر او جَزَع (آه و ناله و بی تابی) میکرد؛ پس مردی که مستوجب قتل (اعدام) بوده را در زنبیلی کرده، در آنچاه کردند که کودک را زنده یا مرده بیرون آورَد... و آنشخص سنگریزه ای چند داشت، در چاه می انداخت و "کو" (بانگ) میداد، امّا آوازی (پژواک یا انعکاس صدایی) نمی شنید که سنگها به قعر چاه رسیده باشند! و عاقبت او را بالا کشیدن و باز پرسیدند؛ گفت: غیر از ظلمت چاه (چیزی بر من) معلوم نشد! و گویند دجّال از این چاه بیرون خواهد آمد)).
بهرحال، از گزارش مرحومه بانو عزّت الدّوله بر می آید که این چاه تا زمان قاجاریّه موجود و شناخته شده بوده، و سپس به دستور مرحوم حاج میرزا آقاسی دهانه اش را بسته اند. افسوس که بانو عزّت الدّوله محلّ چاه را در اصفهان مشخص نکرده است. و بنده نیز هرچه در کتب تاریخی جستجو کردم، مکان دقیق و حتی تقریبی این چاه را نتوانستم بیابم. شاید خوانندگان گرامی بتوانند کمکی در حلّ این معمّای مجهول تاریخی بکنند.

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳

حکایتی شگفت، درباره اصفهان:
مرحوم شیخ بهائی در رسالة العِشرَة (آداب معاشرت) نوشته است:
« در سَنۀ (سال) یکهزار و بیست و پنج هجرت، پادشاه جَمجاه، شاه عباس... شبانه مرا احضار و در خلوت بمن فرمود:
((پادشاه رضوان آرامگاه، شاه طهماسب... رضوانُ اللهِ علیه، را بخواب دیدم بس اندوهناک؛ بمن فرمود:
«ایّام ما گذشت... حساب و کتاب سخت است؛ به رعیّت (مردم) بیشتر توجّه فرمایید؛ و به تعجیل (در اسرع وقت)، دارُ المُلک (پایتخت) خود را از اصفهان به شهری دیگر منتقل سازید؛ که مردم این شهر، عنقریبٍ (بزودی) به بلائی سخت گرفتار آیند، بسبب معاصی (گناهان) از شُرب خَمر (شرابخواری) و بدزبانی و فحّاشی به یکدیگر، و ظلم و آزار بالنّسبة به همسایگان و اهانت و استخفاف به کهنسالان و... که طلسمی که شیخ تو (شیخ بهائی) برای تحکیم دارالحکومه ات (اصفهان) در کوه صفه بنوشته بود، بی اثر شد بسبب این معاصی کثیره...»
پس من(شاه عباس) هراسان (از خواب) برخاستم و شما اینک فرموده باشید که چاره چیست و چه کنیم؟!)).
حقیر فقیر(شیخ بهائی) عرضه داشتم:
صلاح دانید؛ هوائی تازه سازیم و بیرون شهر برویم تا چه شود.
سلطان موافقت فرموده؛ چون به حوالی جبل (کوه) صفه، و محلّ طلسم تعبیه گشته برای اصفهان رسیدیم، وقت سحر بود و لیالی قدر؛ از آن فراز، چراغهای شهر کورسو میزد که روشن گشته بود از برای اِحیاء شبانه و عبادت و مناجات. سلطان بسیار میگریست و ما هم میگریستیم. از قضا، سلطان را خواب در ربود و ما به زاری و مناجات مشغول شدیم؛ ساعتی بعد، سلطان عالیشأن... قریب به اذان از خواب، شادان برخاسته فرمود: بازگردیم!
عرض کردم: امر همایونی چه باشد؟!
فرمود: ((سلطان مغفور (شاه طهماسب) دوباره بخواب دیدم؛ فرمودند: به شیخت (شیخ بهائی) بگو: بازگردید که چندین هزار سجّاده در اصفهان میبینم که پهن شده و نماز شب میخوانند و شب قدر اِحیا میدارند؛ و این سبب ترحّم خداوند شده و مانع نزول عذاب؛ تا بعداً چه برای مردم این شهر پیش آید...)).
پس سلطان(شاه عباس) به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و پس از اداء صلاة (نماز) صبح و صلاة شکر، به شهر بازگشتیم...».

منظره زیبای اِحیای شب های قدر در اصفهان - از فراز کوه صفه - چراغهای روشن شهر از دور

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات برادران و خواهران در ماه مبارک رمضان امسال (1393ش) که مصادف شده با گرمای شدید تیرماه و روزهای طولانی فصل تابستان، احادیثی در رابطه با ثواب و فضیلت روزه در گرما، و نیز گناه بزرگ روزه خواری، ترجمه و تقدیم خوانندگان عزیز می گردد (التماس دعا - سید احمد سجادی):

* روزه در گرما:

چون حضرت مریم(س) وفات یافت، حضرت عیسی(ع) روح او را خطاب کرد و فرمود: مادر! آیا دوست داری دوباره بدنیا برگردی؟ مریم(س) جواب داد:
« آری، برای آنکه بتوانم در شب خیلی سرد وضو بگیرم و نماز بخوانم، و در روز خیلی داغ و گرم روزه بگیرم. ای پسرم (این عبادتهای سخت را دوست دارم زیرا) براستیکه راه (سؤال برزخ وحساب قیامت) ترسناک است! »
و نیز رسول اکرم(ص) فرمودند:
« الصَّومُ فی الحَرِّ جِهادٌ »
« روزه در گرمای سوزان، جهادست »
- مُستدرَک الوسائل، مُحدِّث نوری، ج7 ص505و506
- و نیز امام صادق(ع) فرمود:
« أفضلُ الجِهادِ الصَّومُ فِی الحَرِّ »
« بالاترین جهاد، روزه در شدت گرماست »
- بحارالأنوار، ج96ص256 حدیث38

* روزه خواری:

- و نیز امام صادق(ع) فرمود:
« هرکس(حتی) یک روز از ماه رمضان را (بدون عذر شرعی) روزه نگیرد روح ایمان از وی خارج گردد »
« من أفطرَ یَوماً مِن شهرِ رَمَضانَ، خرَجَ روحُ الإیمانِ مِنهُ »
- وسائل الشیعة، شیخ حُرّ عاملی، حدیث ش13328

سفره افطار به سبک سنتی

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳

پیرمرد دویست ساله! ذوالقرنین ایران!

سید علی صالح پشتکوهی فریدنی (فوت: 20 اسفند 1337 ش)

گواهی زنده و مستند بر نادرست بودن ادّعاهای امروزی وزارت بهداشت و آمارهای نادرست آن، مبنی بر افزایش طول عمر !! و ازدیاد امید به زندگی !! و...

سید علی صالح پشتکوهی فریدنی (متوفای 1337ش) پیرمرد دویست ساله

این چهرۀ پُرچین، که نزدیک دوقرن (200 سال) نسیم جانبخش پشتکوه (پشتکوه موگوئی؛ واقع در فریدَن - غرب اصفهان) به آن خورده است، متعلق به کهنسال ترین مرد جهان، یا «تاریخ زنده» از زمان زندیه تاکنون است!

(روزنامه اطلاعات، ش9736، 16/7/1337ش)

مردی که نزدیک دو قرن، با تندباد حوادث، دست و پنجه نرم کرده!

صبح روز 16 مهر 1337ش، از وجود چنین مردی در پشتکوه (از توابع شهرستان فریدن استان اصفهان) اطلاع حاصل شد و بلافاصله، خبرنگار روزنامه اطلاعات در اصفهان مأموریت یافت که به اتفاق عکاس، با همراهی یک گروه راهنما بطرف محلّ اقامت این پیرمرد حرکت کند...

پس از تحمل مشقت زیاد و عبور از راههای دشوار و جنگل، در مسیر چند آبادی، و گذشتن از کوه شاهان - که دارای تنگه و گردنه ای می باشد که سرتاسر آن از برف پوشیده... - بعد از ظهر 18 مهرماه وارد کِلوسه (مقرّ پیرمرد ذوالقرنین؛ در دهستان موگویی از بخش آخورۀ فریدن) شدند...

در پشتکوه که از 84 ده کوچک و بزرگ تشکیل شده، پیرمردان زیادی وجود دارند که  سن آنها متجاوز از صد سال میباشد! اصولاً، در آن حدود، از سن هر پیرمردی سؤال میکردند، به زبان لُری جواب میداد:

«ای آقا! من هنوز جوانم! صد... صد و پنج... یا صد و بیست سال بیشتر ندارم!»

پیرمردان میگفتند: ما از کودکی، آقاعلی (دویست ساله) را به همین قیافه و سن و سال دیده ایم! و این آقا علی تا چهار پشت پدران ما را بیاد دارد!...

تمام دندانهای او – که طبق اظهار خودش، سی سال قبل (دوباره از نو) درآمده بود – سالم بوده و سایر اعضای بدنش نیز کاملاً سالم میباشد! فقط گوشش مختصری سنگین است! ...

دویست سال با نان جو!

سیدعلی میگفت: در تمام مدت عمرم هیچوقت بیمار نشده ام! خوراک من تا آنجا که بیاد دارم «نان جو» بوده و حالا نیز «نان جو» میخورم. فقط در این اواخر اشتهای من زیادتر شده است؛ بطوریکه هر دو ساعت یکبار، گرسنه میشوم...

فرزندان سیدعلی صالح:

از اوّلین زنم که در 25 سالگی گرفته ام، شش فرزند: سه پسر و سه دختر پیدا کردم که دوتای آنها مرده اند و حالا چهار فرزند: دو پسر و دو دختر دارم. سن فرزندانم که هم اکنون در دِهِ «سوه» زندگی میکنند، به ترتیب عبارت است از: خانم 110 ساله؛ عبدالباقی 105 ساله؛ محمد 90 ساله؛ و کوچکتر از همه: دخترم گلناز 80 ساله.

اجتناب از دخانیات (قلیان و سیگار):

سیدعلی میگفت: تا حالا اصلاً دود نکشیده ام؛ ولی گاهگاهی چای میخورم...

زندگی آقاعلی و افراد خانواده اش از دِیْمزار «سبوچه» - که در 18 کیلومتری کلوسه قرار دارد – تأمین میشود و سیدعلی مجبور است برای امرار معاش و بدست آوردن میوه و گندم، به آن محلّ برود. او بارها این مسافت را پیاده پیموده! حتی کدخدا و حاضران اظهار میداشتند: اتفاق افتاده که در یکروز، سیدعلی دوبار به دِیْمزار رفته وبازگشته است!

وفات سیدعلی صالح:

و بالاخره، روز بیستم اسفند 1337ش، خبر رسید که سید علی، کهنسال ترین مرد جهان، بدرود زندگی گفت و به سرای باقی شتافت...

نان جو، هر درد را از بدن بیرون میبرد!

خواصّ نان جو و فضیلت آن:

علامه مجلسی(ره) در بِحارالانوار (جلد 66، ص274) به نقل از کتاب کافی شیخ کلینی(ره) (ج6، ص304) از امام رضا(ع) نقل میکند که فرموده اند:

«فَضْلُ‏ خُبْزِ الشَّعِیرِ عَلَى الْبُرِّ کَفَضْلِنَا عَلَى النَّاسِ؛ وَ مَا مِنْ نَبِیٍّ إِلَّا وَ قَدْ دَعَا لآِکِلِ الشَّعِیرِ وَ بَارَکَ عَلَیْهِ؛ وَ مَا دَخَلَ جَوْفاً إِلَّا وَ أَخْرَجَ کُلَّ دَاءٍ فِیهِ؛ وَ هُوَ قُوتُ الْأَنْبِیَاءِ وَ طَعَامُ الْأَبْرَارِ؛ أَبَى اللَّهُ تَعَالَى أَنْ یَجْعَلَ قُوتَ الْأَنْبِیَاءِ إِلَّا شَعِیراً»

یعنی: «فضل و برتری نان جو، بر نان گندم، همچون برتری ما است بر سایر مردم؛ و همانا تمام انبیاء(ع) دعا کرده اند برای خورندگان نان جو و برکت الهی را برای او خواستار شده اند. و نان جو در هر شکمی که داخل شود، تمام دردها و امراض را از آن خارج میکند. و آن غذای انبیاء(ع) و خوراک نیکوکاران است. خدای تعالیٰ غذای پیامبران را فقط نان جو قرار داده است».

(نقل توأم با تلخیص و ویرایش، از کتاب «گلستان فوزی»، تألیف: ولیّ الله فوزی تویسِرکانی، صفحات 210 تا215؛ نیز: روزنامه اطلاعات، ش9736، سال 1337ش).

تکمیل بحث:

نگین پادشاهی ایران کیست؟!

شیخ بهائی(ره) در یک رباعی گوید:

عباس، شهنشاه همایون اختر

جمجاهِ سِکندرفر اَنجُمْ لشکر

سردفتر خود کنیم نامش زیرا

نامش نشود گم از جهان تا محشر

دکتر سید ابراهیم مهدوی میگوید:

«از اسناد تاریخی، نیز قبور بجامانده از دوره شاه عباس صفوی، که بسیاری از آنها حاکی از عمرهای100 و بلکه گاه 130ساله و بالاتر است؛ و نیز از امنیت، آسایش، وُفور نعمت، ارزانی اجناس، شادابی و نشاط مردم عهد شاه عباس، که در تذکره ها آمده است؛ و نیز از ابرقدرت بودن ایران آن زمان که در سه پیکار بزرگ با عثمانی، اُزبَک و پرتغال (در بندرعباس) پیروز شد؛ و از به قید و بند کشیدن و مجازات سخت اشرار و اراذل و اوباش که برای مردم مزاحمت ایجاد میکردند؛ و از رفاه حال علماء و دانشمندان و رونق دانش، هنر، آثار، ابنیه، راهسازی های طولانی و ساخت 999 کاروانسرا به امر خود شاه عباس، بحق باید شاه عباس کبیر صفوی را "نگین درخشان پادشاهی ایران" لقب داد».

(دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر سید ابراهیم مهدوی، مدخل «پادشاهان شیعه - شاه عباس اول صفوی»، به نقل از مقالۀ «واکاوی سنگ قبرهای بجامانده از دورۀ صفویه در اصفهان»، از: استاد فقید، دکتر لطف الله هنرفر).

 شاه عباس صفوی کبیر - شاه عباس اول - نگین درخشان پادشاهی ایران - بزرگترین و بهترین پادشاه ایران

کتاب آشنایی با شهر تاریخی اصفهان - تألیف شادروان استاد دکتر لطف الله هنرفر

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳

مقایسه ای بین نسل دیروز ما و نسل امروز ما!
شادروان استاد دکتر حمید فرزام (تولد: 1302ش - درگذشت:۱۳۸۷ش) استاد دانشگاه تهران و اصفهان، عضو فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، نویسندۀ آثاری چون: «اصول اخلاق اسلامی»؛ «فرهنگ کهن ایران»؛ «واژه‌ها و ترکیبات کهن فارسی»؛ «اصفهان، جام جهان‌نمای فرهنگ و هنر ایران» و... که عشق به زبان و فرهنگ ایران او را از پایداری بر اصالت مذهبی و حفظ کردن بخشهای بسیاری از قرآن کریم و نهج البلاغه و احادیث فراوانی از معصومین(ع) باز نداشت. روح پاک استاد حمید فرزام، او را بر آن داشت تا در «اخلاق اسلامی» از شاگردان مرحوم استاد دکتر عبدالعلی گویا (دارای دکترای فیزیک از فرانسه و از شارحان نهج البلاغه) شود و عضویت در فرهنگستان زبان و ادب فارسی، منافاتی با روح دیندار و کمالگرای دکتر حمید فرزام پیدا نکرد. (رجوع شود به: زندگینامه دکتر حمید فرزام، چاپ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی: 1383ش، صفحه 93).

شادروان دکتر حمید فرزام - نمادی از پسر جوان، زیبا و با ارادۀ نسل قدیم و مقایسه ای با پسران جوان و بی ارادۀ نسل جدید که زیرابرو بر میدارند و بینی خود را جراحی میکنند تا زیبا شوند

مقایسه ای بین ماشین های زیبا و مستحکم دیروز و ماشین های زشت و نا امن امروز

نویسنده: وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳

دلگیری و گلایۀ امام زمان(عج) از شیخ مفید(ره)
زنگ خطری برای همگی ما!
امام معصوم با کسی تعارف ندارد؛ حتی با شیخ مفید!
سیّد رکن الدّین اِسترآبادی (از شاگردان خواجه نصیر طوسی و مُتوَفـّای ۷۱۵ ق) در رساله ای با نام إخبارُ المُستفیدِ بنوادِرِ أخبارِ الشَّیخِ المُفیدِ، نقل میکند(ترجمه):
چون شیخ مفید - رَضِیَ اللهُ عَنه - رساله ای در شرح و نقد اعتقادات شیخ صدوق - أعلَی اللهُ مَقامَه - نوشت و در آن از باب پردازش به جدل کلامی (اصول عقاید عقلی)، در برخی از مسائل، بر صدوق بزرگوار، با الفاظی نه چندان مؤدّبانه خُرده گرفت، دیگر از او سلب توفیق شد و از ارتباط با حضرت ولیّ عصر(عج) محروم گردید و حضرت مهدی(عجَّلَ اللهُ فرجَهُ الشَّریف) در توقیع (نامه و فرمانی) که در اوائل غیبت کبری،  یکسال قبل از وفات شیخ مفید (که در 413ق رخ داد) به وی نوشتند، دلگیری و گلایۀ خود از شیخ مفید را اینگونه به او گوشزد فرمودند:
«فَمَا یَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا یَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَکْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُم‏!»
«پس حبس نمیکند ما را از شیعیان خودمان، جز آنچه که از رفتار ناپسند ایشان بنظر ما میرسد و انتظار آنرا از ایشان نداریم!».
- بِحارالانوار، علاّمه مجلسی، ج53، ص177، به نقل از: احتجاج شیخ طبرسی؛ دایرة المعارف علم ومذهب، به نقل از: إخبارُ المُستفیدِ بنوادِرِ أخبارِ الشَّیخِ المُفیدِ، سیّد رکن الدّین اِسترآبادی.
تابلوی نقاشی زیر، که طبق روایات معتبر، چهرۀ نوجوانی امام زمان(عج) را به تصویر کشیده، یادگاری است برای این بنده (سیّد احمد سجادی) از آن ایّام که کتابدار کتابخانه مدرسه خان مروی در تهران (خیابان ناصرخسرو - کوچه مروی) بودم؛ که شبی در سکوت دل انگیز کتابخانه، لابلای کتابهای کهنه و مندرس آنجا، سالنامه آریان (مربوط به سال 1321شمسی) را یافتم که ناگهان این تابلوی زیبا و نایاب را در آن دیدم  و با دستگاه فتوکپی ساده ای که آنجا داشتیم، از آن کپی گرفتم، تا این اثر هنری، مانند خودم از بین نرود!

تصویر نقاشی چهره نوجوانی امام زمان (عج) طبق روایات معتبر - سالنامۀ آریان - سال 1321شمسی

مطالب قدیمی تر »
وبگاه فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
بنده سید احمد سجادی هستم... حرف ناگفته بسیار دارم... زیرا گوش شنوا نیافتم... نمونه ای از حرف دل من را بخوانید تا بدانید: قطعۀ «گنج بادآورد» مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی (شیخ بهائی) که حکایت عمر خود بنده (سید احمد سجادی) است که در غم نان و در اشتغال به مشاغل اداری از دستم میرود... و خطاب به هرکس که عمر خود را در شبکه های مجازی، به بطالت تلف میکند و این سرمایه گرانبها را با نوشتن مطالب بی ارزش، مفت از کف میدهد، این اشعار تقدیم میشود؛ باشد که دل بسوزاند و بیدار شود و درد و اندوه لازم را دریابد؛ که دورۀ ما دورۀ «بی عاری» و «بی دردی» است؛ خدا دردمان بدهد...: @ اى تو کودن ‏تر ز بقال دکان! / بى ‏بهاتر عمرت از ده گِردَکان‏! @ پس تو اى نادان ببین با ‏قیل وقال / میدهى مفت از کف خود ماه وسال‏! @ بین! که شیطان لعین بى ‏تاب وپیچ / مى ‏ستانــَد روزهایت را بهیچ‏! @ روزها چون رفت، شد عمرت تلف / نه تو را سرمایه! نه سودى بکف‏! @ آنچه قیمت بودش از عالـَم فزون / گو چه کردى و کجا باشد کنون؟! @ اى دو صد حیف از چنین گنج گران / کآن ز دست ما برون شد بى ‏گمان‏ @ اى هزار افسوس و عالـَم هـا دریغ! / کــآفتاب ما نهان شد زیر میغ‏ @ اى دریغ از گنج بادآورد ما!... / اى دریغ! آن کو بفهمد درد ما.... @ دردهــــا دارم به دل از روزگار... / مَحرَمى کو؟! تا کنم درد آشکار؟!...

✿ کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما ✿

دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :