کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) اصفهان
عرضه کنندۀ متن کتاب - توأم با تحقیق، ترجمه، حرکت گذاری، ویرایش، عکس و تصاویر زیبا - در قالب وُرد 2003 در سی دی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢

فاطمیّه نوروز1392شمسی و رقاص بازی هنرپیشگان و مُطربی مجریان و ساز و آواز گوشخراش موسیقی صدا و سیمای ایران در این ایّام عزا و مصیبت اهل بیت پیامبر اکرم صلوات الله علیهم، ما را به یاد رقاص بازی و مطربی و ساز و آواز و موسیقی و سرود خوانی اهل "بعلبک لبنان" انداخت، که دچار نفرین حضرت امّ کلثوم (سلام الله علیها) شدند...

 فاطمیه نوروز 1392 شمسی و رقاص بازی صدا وسیمای ایران در ایام سوگواری و عزا

و باز هم در این میان، صد رحمت به برادران ارامنه که همواره در جایجای تاریخ، نامشان در کنار عزاداری برای اهل بیت پیامبر(صلوات الله علیهم) بچشم میخورد...

بدین شرح:

مرحوم "بدایع نگار" (میرزا محمد ابراهیم نوّاب تهرانی) (متوفای 1299ق) از نویسندگان فصیح و از ادیبان بلیغ و برجستۀ عهد محمدشاه و ناصرالدین شاه قاجار (رضوان الله علیهما) در کتاب مقتل گرانقدر فارسی خود که آن را برای مرحوم ناصرالدین شاه نوشته، در فصل "اهل بیت در مسیر شام"، هنگامی که حرکت کاروان اسیران کربلا از کوفه به شام (سوریه) را منزل به منزل گزارش نموده است، چنین می نویسد:

((... چون به "ارمینا" رسیدند و آن شهری معمور(آباد) بود (در مسیر مَوصِل عِراق؛ و از اسم آن پیداست که محلّ زندگی برادران ارامنه بوده)، عموم پیران و جوانان و زنان پرده ‏نشین بیرون دویدند و بر سر مبارک حسین(ع) بگریستند و بر پدر و جدّ او درود می ‏گفتند و بر کشندگان او لعن و نفرین می‏ کردند، و ایشان(سپاه ابن زیاد لعین) بدان جایگاه نتوانستند زیست! (یعنی نتوانستند بایستند!)...

(تا آنکه مینویسد) ...جانب بعلبک(لبنان) شدند. والی بعلبک بفرمود(دستور داد) تا ایشان را (یعنی سپاه ابن زیاد لعین را) بار دهند (یعنی پذیرایی کنند) و به اِعزاز و اِکرام، تلقی (یعنی استقبال و پیشواز) کنند. فوجی از مَخانیثِ شهر(جمع مِخناث: مطربان، آوازخوانان، و زن صفتان...) با آلات لهو و انواع مَعازِف (آلات موسیقی و ساز و آواز- جمع مِعزَفة) بیرون شدند و رایتها (پرچمها) برافراشتند و دُهُل(طبل) کوبیدن گرفتند (همان چیزهایی که امروز، در صدا و سیمای ما مورد استفاده و استقبال عموم است!!).

ام کلثوم فرمود: این شهر را چه گویند؟!

گفتند: بعلبک.

فرمود: "خدای تعالی، زَرع و حَرث (کشتزار) ایشان ببرد! و آبهای ایشان ناگوار کند! و ظالمان را بر ایشان دست دهد! و اگر همۀ دنیا به عدل و داد آکنده بُوَد، ایشان را جُز ظلم و بیداد نرسد!". (نفرینی که تاریخ، گواه تحقق یافتن آن در حقّ مردم لبنان بوده است).

چون از بعلبک کوچ کردند، شبانگاه به صومعه‏ راهبی (مسیحی) رسیدند...)).

(سپس داستان خریداری سر مبارک امام حسین(علیه السّلام) توسّط آن راهب مسیحی پاکدل و عزاداری او بر آن سر مبارک را نقل می کند، که مفصّل و معروف است...).

(فیض الدُّمُوع، بدایع نگار، نشر میراث مکتوب: 1374ش، صفحات 228 تا 233).

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱

انتقاد مرجع عالیقدر، آیت الله صافی گلپایگانی - مُدّ ظِلـّـُهُ العالی - از کارهای خِلاف شرع دولت و مسخره بازی های اخیر برخی افراد (در جشن استقبال از نوروز) به اسم اسلام و تشیّع:

((چرا باید در مقابل این همه خلاف شرع سکوت کرد؟ آیا هنوز هم جای توجیه باقی مانده است؟
مگر می‌شود کسی بگوید که من منتظر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستم و یا قرآن را قبول دارم ولی در مقابل این همه فساد و بی‌ بندوباری ساکت باشد؟
وظیفه‌ی همه‌ی دوستداران اهل بیت علیهم السلام این است که از اَعمال خلاف شرع که اخیراً اتفاق افتاده است ابراز انزجار و تنفر نمایند.
امر به معروف و نهی از منکر وظیفه‌ی یکایک مسلمانان می‌باشد. وظیفه‌ی رسانه‌ی ملی، روزنامه‌ها و سایت‌های اسلامی این است که مردم را به وظایف دینی در مقابل مُنکَرات آشنا نمایند.
نباید وضعیت طوری شود که معروف، منکر و منکر، معروف جلوه داده شود...

مگر می‌شود جشن استقبال از نوروز را اسلامی خواند؟ آیا موسیقی‌ها و رقص‌ها و بی‌بند و باری‌هایی که در این جشن اتفاق افتاده، خلاف شرع مقدّس اسلام نیست؟
خدا شاهد است من غصه‌دار و ناراحت هستم. احکام اسلام را مسخره می‌کنند و هتک حرمت می‌نمایند. این همه مخارج و هزینه‌های زیاد و ولخرجی از بیت المال جواب دارد.
در مملکتی که این همه بیکار و فقیر وجود دارد و بسیاری از مردم در تأمین معاش اولیه خود مشکل دارند و گرانی و تورّم بیداد می‌کند، چرا باید باز هم این همه اسراف باشد؟...)).

منبع: سایت دفتر آیت الله صافی گلپایگانی:

http://www.saafi.org/fa/node/7262

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱

 

گزارش یک معجزه، از زبان یک پیرزن ارمنی:

عزاداری برادران ارامنه برای شهادت امام حسین(ع) نوۀ مظلوم حضرت محمد(ص)، سبب دوّمین درخشش تاریخی گریگور لوساووریچ(گریگور درخشان یا روشنگر یا منوّر) و آشکار شدن اسراری ناگفته از زندگانی دردناک وی و پیامبر بودن او، و شهید شدن وی به دست آتش پرستان آذربایجان (اصحاب رَسّ) با استناد به روایات موجود در کتب علاّمۀ مجلسی شیعه مذهب شد. و این درخشش دوّم همزمان شد با علامت آسمانی درخشش شگفت انگیز شهابسنگ منفجر شده در روسیّه، که به گفتۀ این پیرزن ارمنی، سبب ترس و وحشت کافران(کمونیستها) و شادی دینداران جهان شده است...

 

ابتدا تحقیقات علمی و تاریخی و کاملاً مستند این مقاله را بخوانید، که با استفاده از تواریخ اسلامی و کتب حدیث شیعه امامیه، و نیز تواریخ و روایات برادران ارامنه، ثابت میکند که جناب گریگور لوساووریچ، پیامبری الهی بوده که او را گبرهای آذربایجان شهید کرده اند...؛ سپس پیشگویی آن پیرزن ارمنی، در اواخر مقاله را بخوانید، که پس از تصویر شهاب سنگ درخشان (با نوشته عنوان زردرنگ)، توأم با شرح و توضیح کامل این جانب آمده است...

 

الف- شواهدی بر یکی بودن شخصیت گریگور لوساووریچ و حنظلة بن صفوان پیامبر:

ابتدا، وقتی به نام مبارک ایشان نظر می کنیم، متوجه شباهتی جالب می شویم میان معنای لقب "لوساووریچ" Լուսավորիչ به معنای "منوّر" یا "روشنگر"، و کـُنیَۀ "ابن صَفوان" به مثل همین معنی؛ زیرا در فرهنگ عربی "لسان العرب" ابن منظور (14/462) آمده است: "یومٌ صَفْوانُ: إذا کان صَافِیَ الشَّمْسِ لا غَیْمَ فیهِ و لا کَدَرَ...= روز صفوان: روزی است که خورشید در آن صاف و روشن بتابد و ابر و غبار و تیرگی در آن نباشد...".

و اما از جهت تاریخی:

- بنا به گفتۀ لسان المُلک سپهر، در ناسخ التواریخ:

“حنظلة بن صَفوان علیه السّلام... مأمور شد که اصحاب رَسّ را به دین عیسى علیه السلام دعوت کند؛ و آنان مردمى بودند که در کنار رودخانه ارس آذربایجان سکونت داشتند و درختان صنوبر را پرستش مى ‏کردند و براى درختان، قربانى مى‏ کردند. زنانشان به مساحقه و مردانشان به لِواط عادت داشتند. و چون حنظله علیه السّلام را شهید کردند، به خشم الهی دچار شده، به بادی تند و آتشی که از آسمان بارید نابود شدند”.

(حُجّة التفاسیر، سید عبدالحجّة بلاغی، انتشارات حکمت - قم:1386، ج2‏، مقدمه، ص 891).

البته، تاریخ و نسَبی که مرحوم سپهر برای حنظله(ع) نقل کرده، با آنچه ارامنه در مورد گریگور لوساووریچ مقدّس نقل میکنند، تفاوت دارد؛ ولی چنانکه مشاهده میشود، اصل روایت و جریان تاریخی، یکی است.

- ابوالفتوح رازی (مفسر شیعه در قرن 6ق، که قبر وی در نزدیکی ابن بابوَیه شهرری است) نیز در تفسیر خود، پیرامون اصحاب رَسّ گوید:

“. . . ایشان را رودی بود که آن را رسّ (ارس) می خواندند، و در میان ایشان پیامبران بسیاری بودند، و هیچ پیغامبر در میان ایشان برنخاست الاّ اینکه او را کشتند. و این رود، میان آذربایجان و ارمینیه (ارمنستان) بود، مردم آن جانب که سمت آذربایجان بود آتش پرست بودند. . . خداى تعالى در یک ماه سى پیامبر به ایشان فرستاد، هر روز یکى، اما ایشان همه را کشتند! . . .”.

(رَوضُ الجِنان و رَوحُ الجَنان فی تفسیرالقرآن، یا تفسیر ابوالفتوح رازی، ناشر: آستان قدس رضوى، مشهد: 1408 ق، ج‏14، ص 227).

- باید توجه داشت: حبس اوّل حضرت حنظلة بن صفوان(ع) پیش از حبس آخر آن بزرگوار است(که منجرّ به شهادت او شد) و شباهت بسیار وجود دارد میان روایات مورّخین اسلامی و مورّخین ارمنی در اینکه، درجریان حبس اوّل، "حنظلة بن صفوان" و"گریگور لوساووریچ" Գրիգոր Լուսավորիչ (بمعنی: گریگور منوّر) هردو پس از مدّتی حبس، آزاد می شوند؛ و نیز، یک غلام (در روایت اسلامی) و یک پیرزن (در روایت ارمنی) به ایشان مخفیانه از روزنه ای به "سیاهچال"، غذا می رسانده تا زنده بمانند.

غیاث الدین خواند میر (فوت:942ق) در تاریخ "حبیب السِّیَر"(چاپ خیام، تهران:1380ش) در فصل مربوط به ذکر احوال اصحاب رَسّ (1/39) می نویسد:

« خدای تعالى پیغمبرى را که نامش حنظله بود و بروایتى یس(؟) نام داشت بهدایت ایشان مبعوث گردانید و آنگروه بیعاقبت تکذیب پیغمبر خود کرده او را در چاه(یا سیاهچالی) حبس نمودند و بسنگى عظیم که جمعى از برداشتن آن عاجز بوده سر آن چاه را استوار ساختند و غلامى سیاه فام - که بآن پیغمبر عالیمقام ایمان آورده بود - به پشت خود هیزم کشیده و فروخته، از بهاى آن طعام میخرید و از شکاف آن حجره در چاه می انداخت تا موجب سدّ رمق (نیرو یافتن و رفع گرسنگی) حنظله میشد و چون مدت دو سال (و بنابر روایات ارامنه: 13 یا 15 سال) حال برین منوال بگذشت، منتقم جبار(خداوند) آن کفار را هلاک گردانید و فرشته ارسال داشت تا سنگ را از سر چاه برگرفته حنظله را بیرون آورد و باو وحى فرستاد که آنغلام سیاه رفیق تو در بهشت خواهد بود... ».

توضیح: هلاکت این گروه که آن پیامبر بزرگوار را در سیاهچال حبس کردند، تناقض یا منافاتی ندارد با آنچه که در روایات متواتره و معتبرۀ شیعه آمده که هلاکت اصحاب رَسّ پس از شهید کردن آن بزرگمرد در سیاهچال بود. زیرا، دانستیم که از جمع میان روایات - چه در تواریخ اسلام و چه در تواریخ ارامنه - چنین حاصل می شود که حبس این بزرگوار، دو یا چند مرتبه بوده، و چه بسا خداوند در نوبت اوّل حبس، گروهی از اصحاب رَسّ (گبرهای آذربایجان) را هلاک فرموده باشد؛ چنانکه پس از حبس آخر که منجرّ به شهادت این پیامبر مظلوم شده نیز، مابقی آن قوم جنایتکار لعین را هلاک فرموده باشد.

علامه محمد باقر مجلسی أعلی الله مقامَه در "حیاة القلوب" می نویسد:

“به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام منقول است که: شخصى از اشراف قبیله بنى تمیم که او را عمرو می ‏گفتند به خدمت حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه آمد (سه روز پیش از شهادت آن حضرت) و گفت: یا امیرَ المؤمنین! مرا خبر ده از قصه اصحاب رس که در کدام عصر بوده‏اند؟ و منزل هاى ایشان کجا بوده و پادشاه ایشان چه کسی بوده است؟ و آیا خدا پیغمبرى بر ایشان مبعوث گردانیده بود یا نه؟ و به چه چیز هلاک شدند؟ زیرا که من در کتاب خدا ذکر ایشان را مى ‏بینم (سورۀ قاف، آیۀ 12؛ و سورۀ فرقان، آیۀ 38) و خبر ایشان را نمى ‏بینم!

... پس حضرت اشاره به سینه مبارک خود نمود و فرمود که:

« در اینجا علم بی ‏پایان هست و لیکن طالبانش کمند! و در این زودى پشیمان خواهند شد در وقتى که مرا نیابند! »

... ایشان را به اعتبار آن نهر(ارس)، اصحاب رس مى‏ گفتند، و در آن زمان، در زمین نهرى از آن پرآبتر و شیرینتر نبود، و شهرى بزرگتر و معمورتر از شهرهاى ایشان نبود، و نام شهرهاى ایشان اینها بود (دوازده ماه شمسی): فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندارمَذ.

بزرگترین شهرهای ایشان اسفندارمَذ بود که پایتخت پادشاهشان بود؛ و پادشاه ایشان “ترکوذ” (همان تیرداد سوم اشکانی معاصر گریگور لوساووریچ) بود...

و در هر ماهى از ماههاى سال در یک شهر از آن شهرها یک روز را عید می گرفتند؛ به این نحو که اهل آن شهر همگی نزد آن صنوبرى که در آن شهر بود حاضر مى‏ شدند، و بر روى آن صنوبر پرده‏ هایی از حریر مى‏ کشیدند، که انواع صورتها در آن پرده بود، پس گوسفندها و گاوهایی می ‏آوردند و براى آن درخت قربانى کرده و هیزم جمع می کردند و آتش در آن قربانیها مى ‏انداختند، چون دود و بخار آن قربانیها در هوا بلند مى ‏شد و میان ایشان و آسمان حایل می گشت همه از براى درخت به سجده مى ‏افتادند و مى‏ گریستند و بسوى آن درخت تضرع مى‏ کردند تا از ایشان خشنود گردد!! پس شیطان مى‏ ‏آمد و شاخه‏ هاى آن درخت را به حرکت در مى‏ آورد و از ساق درخت مانند صداى طفلى فریاد مى‏ ‏کرد که:

“اى بندگان من! از شما راضى شدم، پس خاطرهاى شما شاد و دیده‏هاى شما روشن باد!”

پس در آن وقت سر از سجده بر مى ‏داشتند و شراب مى ‏خوردند و دَف و سنج و انواع سازها (و آلات موسیقی) را به نغمه در مى ‏آوردند، و در آن روز و شب پیوسته مشغول عیش و طرب بودند، و روز دیگر به جاهاى خود بر مى‏ گشتند.

به این سبب، و به اعتبار نام آن شهرها، عجم (= مجوس، گبرها، زرتشتیان) ماههاى خود را به این نامها مسمّا گردانیدند، چنانچه آبان ماه و آذر ماه مى‏ ‏گویند، و چون هر ماهى که عید شهرى بود، میگفتند: این عید ماه فلان شهر است، پس این ماهها به نام آن شهرها مشهور شد.

چون عید شهر بزرگ ایشان (اسفندارمَذ) مى‏شد، صغیر و کبیر ایشان به آن شهر آمده و نزد صنوبر بزرگ و چشمه اصلی حاضر میشدند، و سراپردۀ رفیعى از دیبا که به انواع صورتها آن را زینت داده بودند بر سر آن درخت مى ‏زدند و از براى آن سراپرده دوازده درگاه مقرّر کرده بودند که هر درگاهى مخصوص اهل یکى از آن شهرها بود، پس از بیرون آن سراپرده براى آن صنوبر سجده مى کردند، و براى آن درخت چندین برابر قربانی هایی که از براى درختان دیگر مى ‏آوردند، قربانى مى ‏کردند.

پس باز ابلیس لعین مى ‏آمد و آن درخت را حرکت شدیدى میداد و از میان آن درخت به آواز بلندى با ایشان سخن مى ‏گفت و ایشان را وعده‏ ها و امیدواری ها میداد به چندین برابر آنچه شیاطین دیگر، از درختان دیگر، ایشانرا امیدوار میکردند. پس سرها از سجده بر میداشتند، و چندان به پرخوری و شراب خواری و طرب و شادى و ساز (و آواز و موسیقی) و لهو و لعب مشغول میشدند که مدهوش (از خود بیخود) مى‏ گشتند.

آنها در این عید بزرگ، دوازده شبانه روز به عدد تمام عیدهاى (ماههای دوازدهگانه) سال، مشغول این حالت بودند (و این برابر با همان “عید نوروز” است که در اصل، در اسفندماه بوده و دوازده روز از اسفندارمَذ را جشن گرفته و سیزده را نحس می دانستند). آنگاه پس از انجام مراسم جشن، به جاهاى خود بر مى ‏گشتند.

چون کفر و پرستش غیر خدا توسط ایشان بسیار به طول انجامید، حق تعالى پیغمبرى بر ایشان مبعوث گردانید (که به قرینه دیگر روایات، همان حنظلة بن صفوان یا گریگور لوساووریچ معروف است)؛ پس این پیامبر، مدت مدیدى در میان ایشان ماند و آنها را به سوى معرفت خدا و عبادت او و شناختن پروردگارى او دعوت نمود، اما ایشان پیروى او نکردند. پس آن پیامبر دید که آنها بسیار در گمراهى و ضلالت فرو رفته اند و به نصایح او از خواب گران غفلت بیدار نمیشوند و به جانب رشد و صلاح خود ملتفت نمی گردند؛ هنگام عید شهر بزرگشان (نوروز – اسفندارمَذ) شد؛ پیامبر مذکور با خداوند تعالی مناجات کرد و گفت:

« پروردگارا! این بندگانت بغیر از تکذیب من و کافر شدن به تو، امرى را اختیار نمى ‏کنند و درختى را مى ‏پرستند که از آن نفعى و ضررى نمى ‏یابند! پس همه درختان ایشان را که میپرستند خشک کن و قدرت و سلطنت خود را به ایشان بنما! ».

پس صبح روز بعد دیدند که جمیع درختان ایشان خشکیده است، در این حالت متعجب و ترسان شدند و دو فرقه گردیدند:

گروهى از ایشان گفتند: این مرد که دعوى پیغمبرى خداى آسمان و زمین میکند براى خدایان شما (یعنی همان ایزدهای آیین مهر و زرتشت و امثال آن) جادو کرده، تا روى شما را از جانب خداهاى شما بسوى خداى خود بگرداند!

و گروهى دیگر گفتند: نه، بلکه خدایان شما غضب و خشم کرده اند بر شما براى آنکه این مرد عیب ایشان را مى‏گوید و مَذَمّت ایشان را مى‏کند و شما او را منع نمی کنید! پس به این سبب، خدایان، حسن و طراوت خود را از شما پنهان کرده اند تا شما از براى ایشان غضب کنید و انتقام از این مرد بکشید!

پس همه اتفاق کردند بر قتل آن حضرت، و چند اُنبوبه (یعنی لوله) گشاده و طولانى از سرب ساختند و آنها را به یکدیگر پیوند دادند تا به قدر عمق آن چشمه بزرگ که نزد درخت بزرگ ایشان بود، شد. پس آنرا در میان چشمه گذاشتند و متصل به کف چشمه کردند و دهانه اش را از آب بیرون گذاشتند. سپس آب میان آن را خالى کرده، در میان آن اُنبوبه رفتند و چاه عمیقى در میان آن چشمه کندند (مانند سیاهچال) و پیغمبر خود را در میان آن چاه انداختند و سنگ بزرگى بر دهان آن چاه افکندند و بیرون آمدند. آنگاه، آن انبوبه ‏ها را از میان آب بیرون آوردند تا آب روى آن چاه را پوشانید، پس گفتند: الحال امید داریم که خداهاى ما از ما راضى شوند که دیدند ما کشتیم آن کس را که ناسزا به ایشان مى ‏گفت و او را در زیر بزرگ ایشان دفن کردیم، شاید که طراوت آنها براى ما برگردد!

پس در تمام آن روز صداى ناله پیغمبر خود را میشنیدند که با پروردگار خود مناجات میکرد و میگفت:

«اى سیّد من! مى‏ بینى تنگى جا و شدت غم و اندوه مرا! پس رحم کن بر بى ‏کسى و بیچارگى من! و زود من را قبض روح کن! و تأخیر مکن اجابت دعاى مرا! »

تا آنکه به رحمت الهى واصل شد، صَلواتُ اللّهِ عَلَیه.

پس حق تعالى به جبرئیل وحى نمود که:

« اى جبرئیل! این بندگان من که مغرور گشته اند به حِلم (بردباری) من و ایمن گردیده اند از عذاب من، و غیر مرا می‏پرستند و پیغمبر مرا میکشند، آیا گمان میکنند که با غضب من مقابله میتوانند کرد؟! یا از مُلک و پادشاهى من بیرون میتوانند رفت؟! و حال آنکه من انتقام‏ گیرنده ام از هرکس که معصیت من کند و از عِقاب من نترسد! به عزت خود سوگند میخورم که ایشان را عبرتى و پندى گردانم براى عالـَمیان! ».

پس ایشان مشغول عید خود بودند که ناگاه باد تند سرخى بر ایشان وزید که حیران شدند و ترسیدند و به یکدیگر چسبیدند، پس زمین زیر ایشان را خدا چون گوگردی افروخته کرد، و ابرى سیاه بر بالاى سر ایشان آمد و آتش بر ایشان بارید تا آنکه بدن هاى ایشان گداخت و ذوب شد چنانچه سرب در آتش ذوب می ‏شود! پس پناه مى ‏بریم به خدا از غضب او؛ «لا حَولَ و لا قوّةَ اِلاّ باللّهِ العلىِّ العظیم»...

(شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا(ع)، باب 16، و نیز: علل الشرایع، باب 38، این روایت را از امام رضا(ع)، از پدران گرامی اش، از حضرت امام حسین(ع) نقل کرده است).

... و امام موسی کاظم علیه السّلام فرموده اند:

اصحاب رَسّ، که حق تعالى در قرآن ایشان را یاد فرموده، گروهى بودند که نهرى داشتند که آن را رَسّ (ارس) میگفتند... و کم روزى بود که در میان ایشان پیغمبرى به دعوت الهى قیام نماید و او را نکشند! و آن نهر در مُنتهاى آذربایجان بود، ما بین آذربایجان و ارمنیه...

پس حق تعالى در یک ماه، سى پیغمبر بر ایشان مبعوث گردانید، همه را کشتند، پس خدا پیغمبر دیگر بر ایشان مبعوث گردانید و او را به نصرت خود مُؤیَّد گردانید و با او ولیّى نیز مبعوث گردانید که یاور او باشد.

پس آن ولىّ، جهاد کرد با ایشان در راه خدا چنانکه حقّ جهاد است، و چون با او در مقام مدافعه برآمدند، حق تعالى میکائیل را در وقت بذر افشاندن ایشان فرستاد، که از همه وقت بیشتر احتیاج به آب داشتند، و نهر ایشان را به دریا متصل کرد که آب نهر ایشان به دریا رفت و چشمه‏ هاى آن نهر همه را سدّ کرد و پانصد هزار مَلَک (در روایت دیگر: پانصد ملک) با میکائیل آمدند و آبهایى که در نهر مانده بود خالى کردند، پس حق تعالى جبرئیل را فرستاد که هر چشمه و نهرى که در مُلک ایشان بود خشک کرد و مَلَک المَوت(عزرائیل) را فرستاد که جمیع حیوانات ایشان را کشت، و بادهای شَمال و جَنوب و صبا (باد مشرق) و دَبور (باد مغرب) را امر فرمود که جمیع جامه‏ ها و متاع هاى ایشان را پراکنده کرده، به سر کوهها و دریاها افکند، و زمین را امر فرمود که طلا و نقره و زیورها و ظروف ایشان را فرو بَرَد. و آن گنجها در زیر زمین خواهند بود تا قائم آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلم (حضرت مهدی(عج) همراه با حضرت عیسی مسیح -ع) ظاهر گردد، و براى او از زمین بیرون خواهند آمد.

چون صبح بیدار شدند دیدند که نه آب دارند و نه طعام و نه گوسفند و نه گاو و نه لباس و نه فرش و نه ظرف و نه مال، پس قلیلى از ایشان به خدا ایمان آوردند و خدا ایشان را هدایت کرد به غارى که در کوهى بود که راهى بسوى ایشان داشت؛ و به آن غار پناه بردند و نجات یافتند، و ایشان بیست و یک مرد بودند و چهار زن و دو پسر؛ و آنها که بر کفر خود ماندند ششصد هزار کس بودند و همه از تشنگى و گرسنگى مردند و احدى از ایشان باقى نماند. پس آن جمع قلیلى که ایمان آورده بودند به خانه‏ هاى خود برگشته، دیدند که همه ویران و سرنگون شده است و اهلش همه مرده اند.

پس از روى اخلاص به درگاه خدای بخشنده تضرّع و استغاثه کردند که حق تعالى زراعت و آب و چارپایان به ایشان کرامت فرماید - به قدر حاجت ایشان - و زیاده ندهد که باعث طغیان ایشان گردد، و سوگند یاد کردند که اگر پیغمبرى بسوى ایشان مبعوث گردد او را یارى کنند و به او ایمان بیاورند. پس چون حق تعالى صدق نیّت ایشان را می ‏دانست بر ایشان ترحم فرمود و نهر ایشان را جارى گردانید و زیاده از آنچه سؤال کردند به ایشان عطا فرمود، و آنها پیوسته به ظاهر و باطن در مقام اطاعت و بندگى بودند تا آنکه منقرض شدند و از نسل ایشان گروهى بهم رسیدند که به ظاهر اطاعت مى‏کردند و در باطن منافق بودند، پس خدا ایشان را مهلت داد تا آنکه معصیت خدا بسیار کردند و مخالفت دوستان الهى کردند، پس حق تعالى دشمن ایشان را بر ایشان مسلط گردانید که بسیارى از آنها را کشت، و بر آن قلیلى که ماندند طاعون فرستاد که احدى از ایشان باقى نماند؛ و نهرها و منازل آنها در عرض دویست سال بى ‏صاحب و خراب افتاده بود.

پس حق تعالى گروه دیگر را برانگیخت که در منازل ایشان ساکن شدند و سالها به صلاح و سَداد (درستی) بودند. ولی بعد از آن مرتکب فواحش شدند و دختران و خواهران و زنان خود را به عنوان صله و هدیه به همسایه و یار و دوست خود می ‏دادند که با آنان زنا کنند، و این را صله و احسان میشمردند (همانند آیین مزدک مجوسی و کمونیست های امروزی)؛ تا آنکه عملى از این بدتر مرتکب شدند: مردان با مردان مشغول لِواط شده، زنان را ترک کردند! و چون شهوت بر زنان غالب شد، “دِلهاث” (به معنی: پُررو، چابک و تند و تیز) دختر ابلیس، که با خواهر خود “شیصار” (احتمالاً: شِیصاء یا صِیصاء، به معنی: زن یا درخت خرمایی که لقاح نپذیرد و نطفه یا هسته در خود نپرورد! - تاج العروس، ج1، ص190)، از یک تخم بیرون آمده بود، به صورت زنى به نزد زنان ایشان آمد و به ایشان تعلیم کرد که شما نیز با یکدیگر (مانند ما دو خواهر) مساحقه کنید، چنانچه مردان شما با یکدیگر لواط مى‏ کنند! و به ایشان آموخت که چگونه این عمل قبیح را انجام دهند! پس اصل این عمل (مساحقۀ زنان یا دختران) از “دِلهاث” بهم رسید، پس حق تعالى بر ایشان مسلط گردانید صاعقه را در اول شب، به زمین فرو رفتن را در آخر شب، و صداى عظیم و مهیبى را در وقت طلوع آفتاب، که احدى از ایشان باقى نماندند...».

پایان گفتار علامه مجلسی در "حیات القلوب"، چاپ انتشارات سرور- قم، ج‏2، ص1017-1027، باب 24: در بیان قصه حنظله علیه السّلام و اصحاب رسّ.

در “تاریخ گزیده” حکایت اصحاب رس و حنظله علیه السلام بدین طریق مسطور است که:

“ایشان (گبران آذربایجان) را پادشاهی بود موسوم به “رَسّ”، و او در اوایل حال به پرستش معبود حقیقی قیام می نمود و چون زمان سلطنتش به طول انجامید عُجب و غرور به خود راه داده دعوی خدایی کرد. و مردان آن قوم لِواط می کردند و با چهارپایان نزدیکی می نمودند؛ و زنان ایشان نیز با هم مساحقه լեսբիանիսմ = Lesbianism میکردند... (چنانکه متأسفانه اکنون نیز، ترکهای ترکیه و آذربایجان، یکی از بزرگترین گروه ها یا احزاب همجنس بازان زن: Sevicilik یا همان عنوان بین المللی Lezbiyenlik را در آسیا دارند و به عمل غیر انسانی، ضدّ دینی وضدّ اخلاقی همجنس بازی، تحت عنوان "آزادی" افتخار هم می کنند!!)... و چون جرایم و گناهان ایشان از حدّ تجاوز کرد، خدای متعال حنظلة بن صَفوان (یا همان گریگور لوساووریچ) علیه السّلام را به دعوت ایشان مبعوث گردانید و حنظله مدتی به هدایت آن گمراهان پرداخته، فایده ای بر آن مترتب نشد؛ پس هلاکت آن قوم را از خدا مسألت نمود و تیر دعای او به هدف اجابت رسیده، باریتعالی آب باران را از ایشان بازگرفت و رسّ (پادشاه) و اتباع او از قحطی به تنگ آمده و این گرفتاری را از جانب خود حنظله (گریگور) دانسته، او را تیرباران کردند؛ اما بر حَسَب تقدیر، تیر، بازگشته بر خود تیرانداز فرود میآمد و این گونه اکثر لشکرش کشته شد. پادشاه به قلعه رفت و قابض ارواح (عزرائیل) به تعقیب او، به آنجا شتافت، ولی او یک سال امان طلبید تا ایمان بیاوَرَد. پس مَلَک المَوت (عزرائیل) به اذن الهی، پادشاه را ایمن گردانیده (و مهلت داد)؛ پس او در آن اوقات به مرتفع سازی(تشیید) بروج مُشیَّده(بلند، استوار و برافراشته) از جنس آهن و روی و ارزیز قیام نمود؛ لیکن بر طبق این آیه کریمه:

«اَینَما تَکُونوا یُدرِککُمُ المَوتُ وَلو کُنتُم فی بُرُوج ٍمُشیَّدَةٍ»

«هرکجا باشید، مرگ شما را دریابد؛ اگرچه در برج ها و قلعه های مرتفع و استوار باشید!»

(سورۀ نساء، آیۀ 78)

نتیجه ای بر آن مترتّب نشد و بعد از انقضای مدت مذکور (مهلت یک سال)، آن پادشاه بدعاقبت، بجانب جهنم شتافت...”.

(نقل توأم با ویرایش و تصرّف، از: تاریخ حبیب السِّیَر، غیاث الدین خواند میر (فوت 942 ق)، نشر خیام‏ - تهران‏: 1380ش، ج1، ص39؛ نیز رجوع شود به: تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی (فوت 750 ق)، ‏تحقیق و تصحیح: عبد الحسین نوایى‏، انتشارات امیرکبیر- تهران: 1364ش، صص27-28).

 گریگور لوساووریچ = منوّر، روشنگر  Saint Gregory the Illuminator Գրիգոր Լուսավորիչ

«گریگور لوساووریچ (منوّر، روشنگر)»

“Saint Gregory the Illuminator”

Գրիգոր Լուսավորիչ

گریگور لوساووریچ مقدس، طبق روایات ارامنه؛ و تطبیق او با حضرت حنظلة بن صفوان:

این مبلّغ بزرگ، به سبب ارادتی که به دین مسیح داشت، از تیرداد سوم اشکانی رنج و آزار بسیار دید و به فرمان او سیزده یا پانزده سال در سیاهچالی هراسناک، زندانی شد. (تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، نشر نائیری، تهران:1380ش، بندهای 122و124؛ تاریخ تارون، هوُهان مامیکونیان، تصحیح وارتان وارتانیان، ایروان:1989م، ص34: پانزده سال؛ تاریخ سرزمین آغوانک، مُوسِس کاقانکاتواتسی، تصحیح: واراگ آراکلیان، ایروان، ص24؛ تاریخ ارمنیان، هوهانس دراسخاناگردتسی، ‌به کوشش: گ. توسونیان، ایروان: 1996م، ص 43: پانزده سال).

آنچه که موجب خشم تیرداد سوم اشکانی بر گریگور شد مراسمی بود که در معبد الهۀ آناهیتا (الهه یا مادر مهرپرستی) بر پا شد و تیرداد در آنجا از گریگور خواست تا به این الهه ادای احترام کند؛ ولی گریگور به علت اعتقادش به مسیحیت (که مانند دین ما اسلام، فقط خدای یگانه را مستحقّ تعظیم و سجده می دانست) از این کار سر باز زد...

مردم این نواحی، قبل از گرایش به مسیحیت، به تبعیّت از گبرها، بت پرست بوده و بتهای بیشماری را می پرستیدند که مهمترین آنها آرامازد، آناهید (آناهیتا)، آستقیک و واهاگن بودند.

پس از چند سال که از زندانی شدن گریگور می گذشت دادن غذا و آب را به او قطع کردند و به گمان همگان، او دیگر مرده بود؛ ولی از عجایب روزگار، پیرزنی هر روز قرصی نان و مقداری آب از سوراخ آن دخمه (سیاهچال) به درون می فرستاد و بدون آنکه از زنده یا مرده بودن گریگور آگاهی داشته باشد این کار را تا زمان آزادی وی از زندان ادامه داد.

دقت شود: این پیرزن در روایت ارمنی (که به گریگور لوساووریچ غذا می رسانده)، تطبیق می کند با آن غلام در روایت اسلامی فوق (که به حنظلة بن صفوان، غذا می رساند).

(جهت مطالعۀ بیشتر در رابطه با این مسائل و جریان سیاهچال "خور ویراب" رجوع شود به: ارمنستان، انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، انتشارات وزارت خارجه، چاپ اول 1388؛ تاریخ کلیسای ارمنی، ادیک باغداساریان، ناشر: مؤلّف- تهران).

خور ویراب Խոր Վիրապ و دشت و کوه آرارات Արարատ  

«دخمه یا سیاهچال «خور ویراب» در ارمنستان، محلّ احتمالی حبس حنظلة بن صفوان و نزد ارامنه: گریگور لوساووریچ. دشت و کوه آرارات Արարատ در زمینۀ عکس های این بنای تاریخی قابل مشاهده است.

گبرهای آذربایجان، خداپرستان را دراینجا حبس و شکنجه میکردند؛

که پس از شکست آنها از ارامنه، تبدیل به کلیسا شد».

(خور ویراپ Խոր Վիրապ در زبان ارمنی،

به معنی گودال یا چاه یا سیاهچال عمیق است)

خور ویراپ Խոր Վիրապ

پس از آزادی گریگور مقدس، پادشاه(تیرداد سوم اشکانی) و بزرگان از وی به عجز خواستند تا از گناه ایشان درگذرد، و ازخدایی که وی باورش دارد، بهر ایشان طلب بخشایش کند. آنگاه گریگور مقدس، موعظه آغاز کرد و از رحمت پروردگار سخن راند و مردم را به شناخت خداوند خواند و گفت:

‹‹اینک او را بشناسید! کسی که شما را از تاریکی به روشنایی پرتو شکوهمند خویش فراخواند. به عرش مواهب او نزدیک شوید و از او بخشایش جویید و از آلودگی و بدی و کفر زدوده شوید! جسم خود را با آب زندگی شستشو دهید و سزاوار پوشیدن جامهٔ درخشان افتخار گردید!››

(تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، انتشارات نائیری، تهران:1380ش، بندهای221، 225و232؛ تاریخ سرزمین آغوانک، مُوسِس کاقانکاتواتسی، تصحیح واراگ آراکلیان، ایروان، ص25).

گریگور مقدس مردمان را این گونه به قبول خدای یکتا فرا خواند و ایشان را دیانت آموخت.

‹‹او با این سخنان، دل مردمان را روشن ساخت و آن را با مِهر و محبت خدایی سرشت (و آنها) با فروگذاشتن آیین یاوهٔ بت پرستی (که آتش پرستی گبران نواحی ارس آذربایجان نیز شاخه ای از آن بود)، به راه پرستش خدای بنده نواز باز آمدند.›› (آگاتانگقوس، بند771).

بخش فوق از تاریخ ارامنه، تا حدّ زیادی قابل تطبیق با حدیث شریف مفصّل ذکر شده در حیات القلوب علامه مجلسی، از امام موسی کاظم(علیه السلام) است، که توبۀ گروهی از اصحاب رَسّ (گبرهای آذربایجان) را در مراحلی از بعثت پیامبر الهی به سوی ایشان، پس از آزار دادن آن پیامبر بازگو میکند؛ که شاید بتوان آن را با توبه کردن تیرداد سوم اشکانی (که مسلّماً گبر و پیرو آیین مهر بوده، که نوعی آتش پرستی توأم با بت پرستی بود) و پذیرش دین حقّ آن زمان (مسیحیت) تطبیق داد.

مردمان پاکدل ارامنه خود را از گبرهای(اصحاب رَسّ) آذربایجان جدا نمودند و به خدای یکتا ایمان آوردند و در نتیجه سرزمین ارمنستان در راه مسیحیت (که دین حقّ خداوند در آن زمان بود) گام نهاد و در سال 301 م آن را بعنوان تنها دین رسمی خود پذیرفت. (دانشنامهٔ بزرگ ارمنی، جلد13، ص102).

در رابطه با "مقام پیامبری" گریگور لوساووریچ - که مؤیّد یکی بودن او با پیامبر شهید، حنظلة بن صفوان است – در تواریخ ارامنه نیز شواهدی بچشم می خورد؛ از آن جمله نقل می کنند که فرشتهٔ خداوند به خواب گریگور آمد و او را گفت که این فرمان الهی (وحی) است و او باید آن را بپذیرد. گریگور چون این را شنید، پذیرفت و گفت: ‹‹باشد تا حکم خداوند اجرا شود!›› (آگاتانگقوس، بندهای792ـ794؛ کاقانکاتواتسی، ص26؛ تاریخ تارون، هوُهان مامیکونیان، تصحیح وارتان وارتانیان، ایروان:1989م، ص34).

در احادیث یاد شده در کتب علامه مجلسی و دیگر بزرگان شیعه، مبارزات حنظلة بن صفوان با بت پرستی و آتش پرستی اصحاب رَسّ، مکرّر گزارش شده است؛ چنانکه در تواریخ ارامنه نیز آمده که: گریگور کاتولیکوس (جاثلیق) به هر جا که می رسید، پرستشگاه ها و بتخانه ها را ویران می کرد. او پرستشگاه بت های کهن آن دیار، از جمله پرستشگاه واهاگن و آستغیک را به یاری سپاه ارمنستان که به او ایمان آورده بودند، تخریب کرد. (آگاتانگقوس، بند809؛ مامیکونیان، ص37).

 

ب- شواهدی بر یکی بودن شخصیت گریگور و جرجیس پیامبر:

علامه مجلسی در باب 33 "حیات القلوب"، در بیان قصه حضرت جرجیس (ع)، می نویسد‏:

« ابن بابَوَیه و قطب راوندى رَحِمَهُمَا اللّه به سند خود روایت کرده‏اند از ابن عباس که: حق تعالى حضرت جرجیس علیه السّلام را پیغمبر گردانید و فرستاد او را بسوى پادشاهى که در شام ‏بود که او را «داذانه» میگفتند و بت میپرستید (همان "تیرداد" سوّم اشکانی، که برخی به اشتباه، بخاطر تشابه اسمی، در اینجا او را "دقیانوس" پنداشته اند). پس به او گفت:

اى پادشاه! قبول کن نصیحت مرا، سزاوار نیست خلق را که عبادت کنند غیر خدا را و رغبت نمایند در حاجات خود بسوى غیر او!

پس پادشاه به آن حضرت گفت: از اهل کدام سرزمینى؟

فرمود: من از اهل روم هستم و اهل فلسطین مى ‏باشم. پس امر کرد که آن حضرت را حبس کردند و بدن مبارکش را به شانه ‏هاى آهنین مجروح کردند تا گوشتهاى او ریخت و سرکه بر بدنش میریختند و پلاسهاى درشت(جامه های زبر و خشن) بر آن بدن مجروح میمالیدند، پس امر کرد که سیخهاى آهن را سرخ کنند و بدنش را به آنها داغ کنند.

چون دید که به اینها کشته نشد، امر کرد میخ هاى آهن بر رانها و زانوها و کف پاهاى او کوبیدند. باز،چون دید به اینها نیز کشته نشد، امر کرد میخهاى بلند از آهن ساختند و بر سرش فرو بردند که مغز سرش روان شد، و فرمود سرب را آب کردند و بر بدنش ریختند و ستونى از آهن در زندان بود - که کمتر از هیجده نفر آنرا نقل نمى‏توانستند نمود - حکم کرد که آن را بر روى شکم او بگذارند! چون شب تاریک شد، مردم از او پراکنده شدند، اهل زندان دیدند مَلَکى(فرشته ای) به نزد آن حضرت آمد و گفت:

"اى جرجیس! حق تعالى می‏فرماید: صبر کن و شاد باش و مترس، که خدا با تو است و تو را از ایشان خلاصى خواهد داد و ایشان تو را چهار مرتبه خواهند کشت و من اَلـَم(درد) و آزار را از تو دفع میکنم!"

چون صبح شد آن پادشاه گمراه، آن مقرّب درگاه اله را طلبید و حکم نمود که تازیانه ‏اى بسیار بر پشت و شکم آن حضرت زدند و باز گفت که او را به زندان برگردانیدند و به اهل‏ مملکت خود فرمانها نوشت که هر ساحر و جادوگرى که در مملکت او باشد به نزد او بفرستند. پس فرستادند ساحرى را که از همه ساحران ماهرتر بود؛ او هر جادوئى که توانست کرد ولی در آن حضرت تأثیر نکرد، پس زهر کشنده ‏اى آورد و به آن حضرت خورانید... پس هیچ ضرر به آن حضرت نرسانید، پس آن ساحر گفت:

"اگر من این زهر را بجمیع اهل زمین میخوراندم ...احشاى ایشان را مى‏ ریخت... دیده‏هاى ایشان را کور مى ‏کرد! پس اى جرجیس! توئى «نور و روشنى ‏بخش راه هدایت و چراغ ظلمات اهل ضلالت» (که این معادل همان لقب لوساووریچ Լուսավորիչ = روشنگر، منوّر ارمنی است) و تو بر حق هستی، و شهادت مى ‏دهم که خداوند تو بر حقّ است و هر چه غیر اوست باطل است، به او ایمان آوردم و تصدیق کردم به پیغمبران او و توبه مى‏ کنم بسوى او از آنچه مرتکب شدم!"

پس پادشاه آن ساحر تائب را کشت، و باز آن حضرت را به زندان فرستاد و او را به انواع عذاب(شکنجه) معذّب گردانید و دستور داد او را پاره پاره کرده در چاهى افکندند و مجلسى آراست و مشغول شد به شراب و طعام. پس حق تعالى امر فرمود باد را که ابر سیاهى برانگیخت و صاعقه‏ هاى عظیم حادث شد (که نظیر همین قضیه در روایت مربوط به شهادت حنظلة بن صفوان و نزول بلا بر اصحاب رَسّ آمده است)، و زمین و کوهها بلرزیدند و مردم همه ترسیدند که هلاک خواهند شد. پس خدا میکائیل را امر فرمود تا بر سر چاه آمد و گفت:

« برخیز اى جرجیس! بقوّت خداوندى که تو را آفرید و مُستوِى الخلقه (متناسب) گردانید! »

پس آن حضرت زنده و صحیح برخاست، و میکائیل او را از چاه بیرون آورد و گفت:

« صبر کن و بشارت باد تو را به ثواب هاى الهى! »

(که نظیر همین زنده شدن آن بزرگوار، در "حبیب السِّیَر" دربارۀ حضرت حنظله آمده است).

پس جرجیس علیه السّلام باز رفت به نزد پادشاه و فرمود:

« حق تعالى مرا بسوى تو فرستاده است که به من، حجت بر تو تمام کند! »

پس سپهسالار لشکر او گفت: "ایمان آوردم به خداى تو که تو را بعد از مردن زنده گردانید و گواهى مى ‏دهم که او حقّ است و هر خدائى غیر او هست همه باطلند!" و چهار هزار کس مُتابَعت او کردند و ایمان آوردند و تصدیق آن حضرت نمودند؛ پس پادشاه همه را به شمشیر قهر هلاک کرد و امر نمود لوحى از مس ساختند و آتش بر روى آن افروختند تا سرخ شد و آن حضرت را بروى آن خوابانیدند و سرب گداخته در گلوى او ریختند و میخهاى آهن بر دیده‏ها و سر مبارکش دوختند، پس میخها را کشیدند و سرب گداخته به جاى آنها ریختند! پس چون دید که باز به اینها کشته نشد امر کرد آتش بر آن حضرت افروختند تا سوخت و خاکستر شد و امر کرد تا خاکسترش را به باد دادند.

پس خدا امر فرمود حضرت میکائیل علیه السّلام را که حضرت جرجیس علیه السّلام را ندا کرد و زنده شد و ایستاد به امر خدا و رفت به نزد پادشاه در وقتى که در مجلس عام نشسته بود و باز تبلیغ رسالت الهى به او نمود، پس شخصى از اصحاب آن پادشاه گمراه برخاست و گفت:

"در زیر ما چهارده منبر هست ودرپیش ما خوانى هست و چوبهاى اینها از درختهاى متفرّقند که بعضى میوه دهنده و بعضى غیر میوه؛ اگر سؤال کنى از پروردگار خود که هر یک از اینها را درختى گرداند و پوست و برگ بهم رسانند و میوه بدهند من تصدیق تو میکنم!"

پس آنحضرت به دو زانو درآمد و دعا کرد، درهمان ساعت همه درخت شدند و برگ و میوه بهم رسانیدند، پس پادشاه امر کرد آن حضرت را در میان دو چوب گذاشتند و آن چوبها را با آن حضرت با ارّه به دو نیم کردند؛ پس دیگ بزرگى حاضر کردند، زِفت(قیر) و گوگرد و سرب درآن دیگ ریختند وجسد شریف آن حضرت را در آن دیگ گذاشتند وآتش افروختند در زیر آن دیگ، تا جسد آن حضرت با آنها بهم آمیخته شد! پس زمین تاریک شد، و حق تعالى حضرت اسرافیل (از فرشتگان چهارگانۀ مقرّب) را فرستاد، نعره‏ اى بر ایشان زد که همه برو در افتادند و دیگ را سرنگون کرده گفت:

« برخیز اى جرجیس به اذن خدا! »

پس به قدرت حقتعالى آنحضرت صحیح و سالم ایستاد و رفت به نزد آن پادشاه ملعون گمراه، و باز تبلیغ رسالت نمود.

چون مردم او را دیدند تعجب کردند، پس زنى آمد و به آن حضرت عرض کرد:

"اى بنده شایسته خدا! ما گاوى داشتیم که به شیر آن تعیّش(زندگانی) میکردیم و اکنون مرده است. از تو میخواهیم که آن را زنده گردانى!"

آن حضرت فرمود:

«عصاى مرا بگیر، ببر و بر سر گاو خود بگذار و بگو:

جرجیس میگوید:

برخیز به اذن خدا!»

چون چنین کرد گاو زنده شد، و آن زن ایمان آورد.

پس پادشاه گفت: "اگر من این ساحر را بگذارم، قوم مرا هلاک خواهد کرد!"

پس همه اجتماع کردند بر قتل آن حضرت، پس امر کرد که آن حضرت را بیرون برند و گردن بزنند، پس چون آن حضرت را بیرون بردند عرض کرد:

«خداوندا! اگر بت‏ پرستان (یعنی گبرهای آتش پرست یا مهرپرست) را هلاک خواهى کرد، از تو سؤال مى ‏کنم که مرا و یاد مرا سبب شکیبائى گردانى براى هر که تقرّب جوید بسوى تو به صبر کردن در نزد هر هولى و بلائى!»

پس باز آن حضرت را گردن زدند و برگشتند، همه به یک‏ دفعه به عذاب الهى هلاک شدند.

(حیاة القلوب، علامه مجلسی، انتشارات سرور- قم، ج‏2، ص1291-1296).

چنانکه در روایت مربوط به حضرت حنظله(ع) نیز آمده که پس از شهادت آن بزرگوار، بلائی نازل شد که اصحاب رَسّ را نابود ساخت.

شهادت حضرت جرجیس یا همان جورج قدّیس წმინდა გიორგის گرجی؛ و همان حنظلة بن صفوان عربی، یا گریگور لوساووریچ ارمنی Գրիգոր Լուսավորիչ

شهادت حضرت جرجیس

یا همان جورج قدّیس წმინდა გიორგის گرجی؛

و همان حنظلة بن صفوان عربی،

یا گریگور لوساووریچ ارمنی Գրիգոր Լուսավորիչ

اگر کسی اشکال کند که: ولیکن، در آن روایت، چنین آمده که حضرت حنظله در سیاهچال یا چاهی در وسط رود ارس (یا یکی از شاخه های پر آب آن)، حبس و شهید شد؛ در جواب اشکال وی گوئیم:

اوّلاً، اصل شهادت این پیامبر برای ما بشر بهانه جو و گناهکار مهمّ است، که پند و عبرت بگیریم و از خشم و بلای الهی در امان نباشیم!

ثانیاً، یک روایت و داستان حقیقی، در نقل و بازگو کردن راویان و مورّخین بسیار از ملل و اقوام مختلف، با زبانهای گوناگون، ممکن است دچار تغییر و دگرگونی شود؛ ولی اصل واقعه را نباید زیر سؤال برد.

ثالثاً، جمع بین این روایات، پس از اندیشیدن، همگی به نحوی امکان پذیر است؛ مثلاً در این مورد، چنین جمع می توان کرد که: شاید حبس حضرت حنظله یا همان حضرت جرجیس (و همان گریگور لوساووریچ ارمنی، و جورج مقدّس گرجی و اروپایی) در سیاهچال یا چاه رود ارس(یا یکی از شاخه های پر آب آن)، در مرحلۀ آخر و پایانی – که قضای الهی بر شهادت وی تعلق گرفت – به تنهایی سبب شهادت آن بزرگوار نبوده، بلکه گبرها (اصحاب رَسّ) پس از شنیدن صدای نالۀ آن پیامبر مظلوم در چاه یا سیاهچال، دوباره وارد آنجا شده و گردن آن حضرت را در همان محبس زده باشند و سپس آن بلای فراگیر آمده و اصحاب رَسّ را نابود ساخته باشد...

تعمید ارامنه توسط گریگور در فرات، شاهدی دیگر بر اتحاد گریگور و جرجیس:

شیخ فخرالدّین طُرَیحی، در لغتنامه "مجمع البحرین" (چاپ مرتضوی – تهران، ج4 ص57) میگوید: "جرجیس" اسم پیامبری بود که پس از حضرت مسیح(ع) خدا وی را به سوی پادشاه موصل (شمال عراق) فرستاد.

در تواریخ ارمنی نیز شواهدی بر این یافت میشود که گریگور لوساووریچ مقدس در سرزمین عراق نیز تبلیغ مسیحیت می نموده است. از آن جمله می خوانیم:

«او پس از بازگشت به ارمنستان بر مسند رهبری کلیسا نشست و بهر آموزش و گسترش مسیحیت کار و کوشش را آغاز کرد. وی نخست، پادشاه، شهبانو، و بزرگان و دیگر مردم را در کنار "رود فرات"، غسل تعمید داد». (تاریخ ارمنیان، آگاتانگقوس، ترجمهٔ گارون سارکسیان، نشر نائیری، تهران:1380ش، بند832).

و میدانیم که مرزهای جغرافیائی قدیم ارمنستان، خیلی وسیعتر از امروز بوده (از سرچشمه های فرات در مرکز ترکیه، و زمانی نیز از لبنان و معظم سوریه و شمال فلسطین و شمال عراق، تا دریاچه ارومیه در ایران، تا دریای خزر) و با موصل عراق نیز تداخل داشته است؛ و یا آنکه محدوده و قلمرو تبلیغ مذهبی آن پیامبر بزرگوار، تا آنجا نیز پیشروی داشته است.

Հայաստանի քարտեզը , Հին եւ նոր نقشه جامع تغییرات تاریخی و جغرافیایی قلمرو ارمنستان قدیم تا ارمنستان جدید

«نقشه جامع تغییرات تاریخی و جغرافیایی

قلمرو ارمنستان قدیم تا ارمنستان جدید»

“Հայաստանի քարտեզը , Հին եւ նոր”

و در تواریخ ارمنی نیز آمده که تیرداد، ‌دستور داد تا گریگور لوساووریچ مقدّس را شکنجه کنند. او را به سخت‏ترین شکل شکنجه کردند، به این شکل که هفت روز از بام کاخ آویختند و سپس وی را نزد پادشاه آوردند. پادشاه از اینکه او توانسته بود این ‏همه شکنجه را تحمل کند، متعجب شده و از وی خواست از دین خویش دست بردارد؛ اما دوباره جواب گذشته را از گریگور باز شنید. پس دوباره گریگور را برده و این‏ بار وی را به مدت هفت روز از یک پا و به صورت واژگون آویختند و به سختی شکنجه‏ اش کردند؛ اما او در طول این مدت به مناجات با خدا می پرداخت. (تاریخ ارمنیان، آگاتانگغوس، ترجمه‏ گارون سارکسیان، انتشارات نائیری:1380 ش، ص 41 – 58).

این داستان، ‌ادامه یافت و چندین بار دیگر گریگور بزرگوار را آزار و اذیت کردند و شکنجه‏ هایی طاقت فرسا بر وی روا داشتند. یکبار میخ‏ های بلند آهنین بر کف پای وی زده و به اجبار او را به گام ‏زدن واداشتند. بار دیگر، سرش را در کیسه‏ ای پر از خاکستر کرده و شش روز در این حالت وا گذاردند. دیگربار با پتک بر زانوان او کوبیدند که زانوانش خرد شد. همچنین شکنجه‏ های مختلف دیگری نیز بر این بزرگوار روا داشتند...

در آخربار نیز سرب را گداخته و بر تن مطهّر گریگور ریختند و سراسر بدنش را سوزاندند؛ اما او نمرد! پادشاه که از زنده ماندن وی پس از این همه شکنجه (که گبرها در حقّ وی به عمل آوردند) متعجب شده بود، دستور داد تا او را در سیاهچالی مخوف و عمیق، زندانی سازند؛ سیاهچالی که بیرون ‏آمدن از آن، غیر ممکن بود.(همان منبع، ص 35 – 38).

مشاهده می شود، که جز اختلافات اندک و ناچیز، داستان شکنجه و زندان گریگور، همان داستان شکنجه و زندان جرجیس و حنظله است.

 

روایت شهادت گریگور لوساووریچ مقدس، در لغتنامه دهخدا:

در لغتنامه دهخدا (چاپ دانشگاه تهران: 1377ش، ج12ص19129؛ ج15 ص23050 ذیل دو مدخل "وادنه آ" Vädnéa و "گریگوار" (گرگوار ایلومیناتور= Grégoire l’illuminateur = گریگور درخشان) چنین آمده است:

"مبلّغ دین مسیح(ع) در ارمنستان... مرگ او بدین شکل بود که (در زمان سان سان، پادشاه گبر اشکانی، که گریگور برای هدایت وی و قومش، به اردوی او رفته بود) گریگوار را به دُم یک اسب وحشی بسته، آن را در کنار دریای شمالی (ماوراء قفقاز)، در جلگه ای موسوم به "وادنه آ" Vädnéa رها کردند، تا [شهید] شد... – رجوع شود به: "ایران باستان"، حسن پیرنیا، ج3، صفحات 2615 و 2619 و 2622".

که این گزارش یا نقل نیز شباهت بسیار با طرز شکنجه یا شهید کردن حضرت جرجیس دارد. وچنانکه گذشت، ممکنست همگی این وقایع در شکنجه و شهادت گریگور لوساووریچ بزرگوار، رخ داده باشند؛ پس تناقض یا تعارضی با روایت حبس و شهادت حضرت حنظله در سیاهچال، و روایات دیگر در کیفیّت شهادت حضرت جرجیس یا همان جورج قدّیس، ندارد؛ و هر چهار تن، یک نفر بیش نبوده اند، که درود خدا بر روح این پیامبر مظلوم باد...

 

یکی بودن دوران حیات و وفات، شاهدی دیگر:

مورّخان تقریباً اتفاق نظر دارند که دوران رسالت جورج مقدّس و نیز گریگور لوساووریچ، در نیمۀ دوم قرن سوم میلادی بوده و وفات ایشان در نیمۀ اول قرن چهارم میلادی رخ داده است. و این هم – اضافه بر سایر شواهد - خود شاهدی دیگر بر یک نفر بودن آنها میباشد.

 

ذُکران یا یادبود تاریخی:

روز 30 سپتامبر، ذُکران (یادبود) گریگور لوساووریچ، نزد برادران ارامنه است. و نیز روز 23 نوامبر، در گرجستان، بعنوان روز جُرج مقدس Saint George (به زبان گرجی) : წმინდა გიორგის tsminda giorgis و گیورگوبا Giorgoba გიორგობა و 23 آوریل در انگلستان (با عنوان "قدّیس شهید حامی سربازان فداکار") روز تجلیل از این پیامبر بزرگ است. (رجوع شود به: دایرة المعارف مُصاحَب، ج1، ص771؛ ج2، ص2384).

 

نتیجه علمی مباحث گذشته، در یک کلام:

از تحقیق مشکل و پیچیدۀ فوق، چنین نتیجه میگیریم که: این چهار شخص(حنظلة بن صفوان، گریگور لوساووریچ، جرجیس، و جورج مقدّس)، در حقیقت، یک نفر بوده اند، با نقل های متفاوت، توسط راویان و مورّخین مختلف. ولی او یقیناً پیامبر الهی بوده و شهید شده است.

 

ستمگری دوبارۀ گبرهای آتش پرست در حقّ ارامنۀ بی گناه و بی پناه:

در اواسط قرن پنجم میلادی، ‌یزدگرد دوم ساسانی تصمیم گرفت تا مسیحیت را در ارمنستان براندازد و آیین زرتشتی را به زور جایگزین مسیحیت گرداند. وی در سال 450 میلادی جنگ با ارمنستان را آغاز کرد. گبرهای ایران با کمک زرتشتیان ارمنستان، بسیاری از رهبران و بزرگان بی گناه مسیحی را به قتل رساندند. در نهایت و پس از گذشت کمتر از دو قرن از استقرار مسیحیت در این کشور (که یگانه دین حقّ آن زمان بود)، مسیحیت به دین اقلیتی ناچیز تقلیل یافت و اکثر مسیحیان از ترس جان خود، به آیین زرتشتی گرویدند. با این حال، این وضعیت (چون خلاف خواست باطنی ارمنیان بود) دوام نیافت و چندین سال بعد، در سال 481 میلادی، مسیحیان قیام کردند و نهایتاً طی مصالحه ای که با گبرهای مجوسی ایران کردند، ‌قرار گردید که تمامی آتشکده های زرتشتیان خراب گشته و ارامنه در گرویدن به مسیحیت آزاد باشند (تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران، ویلیام میلر، ترجمه علی نخستین، انتشارات اساطیر:1382ش، ص297). چنین شد که ‌دوباره مسیحیت به عنوان دین اول و رسمی ارمنستان شناخته شد و کلیساها بازگشایی گردید. اشخاصی هم که از مسیحیت به جبر و زور گبرها، یا از ترس تهدید و آزار و اذیت آنها، بازگشته بودند، توبه کرده و دوباره مسیحیت را پذیرفتند (همان منبع، ص298)؛ و این گونه، با شکست گبران از ارامنه (که دین حقّ زمان نزد ایشان بود) پس از شهدای بسیاری که ارامنه در راه دفاع از دین خدا دادند، وعدۀ الهی – در یاری کردن دین حقّ در هر زمان - تحقق یافت، که به قول علامه مجلسی رضوان الله علیه:

« بسند معتبر از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت است که: خالى نبوده است زمین از روزى که آفریده شده، از حجت عالِمى که زنده گرداند آنچه را ایشان بمیرانند از حق؛ پس حضرت این آیه را خواندند:

«یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون‏!» (سورۀ صفّ، آیه 8)

«کافران مى ‏خواهند که خاموش کنند و فرونشانند نور خدا را با دهانهاى خود! ولی خدا تمام کنندۀ نور خود است هر چند خوش ندارند کافران!"...» (حیاة القلوب، ج‏5، ص46).

انفجار شهاب سنگ درخشان در مسکو، یادآور لوساووریچ 

انفجار شهابسنگ درخشده 2013 در روسیه، معجزه درخشش دوم گریگور لوساووریچ مقدس، به سبب عزاداری ارامنه برای امام حسین ع 

انفجار شهابسنگ درخشده 2013 در روسیه، معجزه درخشش دوم گریگور لوساووریچ مقدس، به سبب عزاداری ارامنه برای امام حسین (ع) :

تجربۀ اینجانب، و ظهور معجزه ای عجیب، از سوی این پیامبر بزرگوار و اهل بیت پیامبر اکرم (صلوات الله علیهم اجمعین) در حال نگارش این تحقیق بی سابقه:

تردید داشتم که در خاتمۀ این تحقیق سخت و پیچیدۀ علمی، رخدادی شگفت را بنویسم؛ از بیم آنکه ممکن است برخی سنگدلان، بنده را مسخره کنند و تمام تحقیقات علمی و تاریخی و روائی فوق را نیز به استهزاء بگیرند؛ ولی با توکّل به خدا می نویسم و تصریح می کنم که این مطلب، جدا از تحقیق علمی فوق است؛ لطفاً آن را خلط نکنید! و آن اینکه: هرچند در دین مبین اسلام و شرع مقدّس، نهی شده از رفتن نزد فالگیران و از اعتماد به گفتار ایشان، ولی در برخی روایات نقل شده که خداوند، حقیقتی را از زبان یک فالگیر یا کاهن ویا حتی ساحر، بیرون فرستاده، تا آیت و نشانه ای باشد برای مردمانی که پند نمی گیرند.

روزی، در جلفای اصفهان، پس از قرار ملاقاتی با برخی برادران و خواهران ارامنه، یک پیرزن فالگیر که بساط خود را کنار پارکی پهن کرده بود، بنده را به اسم صدا زد! تعجب کردم و ناچار ایستادم. گفت: "من فالگیری ارمنی هستم". گفتم: "بنده اعتقاد به فال ندارم، جز آنچه که از طریق معتبر توسط بزرگانی چون شیخ بهائی نقل و تجربه شده باشد". ولی شکستگی و خمیدگی کمر و آثار پیری در چهرۀ این پیرزن ارمنی، بنده را شرمندۀ خدا ساخته و مرا به مهربانی در حقّ وی واداشت و مبلغی بعنوان صدقه به او دادم. نگاهی به من کرد و گفت: "الهی خیر ببینی جوان! اکنون که این کار نیک را در حق من کردی، بگذار من هم بگویم: فال شیخ بهائی را من هم می دانم! عدد ابجدی اسم کامل تو برابر است با عدد اسم مقدس "گریگور" و پس از ظهور شهابی در آسمان که افق را درخشان می کند و کافران را می ترساند، زندگی تو نیز مثل "گریگور"، درخشان و پرنور میشود! چون کاری می کنی که روح گریگور، شادمان شده و برای تو دعا می کند!".

بنده دیگر نایستادم و با خوشرویی از آن پیرزن ارمنی خداحافظی کردم، تا اینکه چند روز پیش، هنگام اوّلین تحقیقات خود در رابطه با جناب گریگور لوساووریچ و یکی بودن وی با جورج قدّیس و جرجیس و حنظلة بن صفوان، خبر ظهور و انفجار شهابسنگ سوزان و نورانی عجیبی در روسیه (به تاریخ جمعه ۲۷ بهمن 1391ش/ ۱۵ فوریه 2013م) و ترس و هراس کمونیست های بی دین از این واقعه، بنده را به تأمّل و اندیشه در مورد پیشگویی آن پیرزن ارمنی واداشت. پس عدد اسم کامل خود را (به اضافۀ اسم مستعار "امیر" که در منزل، به آن خوانده میشدم) به ابجد حساب کردم: س ی د، ا م ی ر، ا ح م د، س ج ا د ی=456 و دقیقاً برابر با عدد "گ ر ی گ و ر" شد، و متوجه شدم که آن پیرزن درست گفته بود. ولی بسیار تعجب کردم که اسم کامل و بلکه اسم مستعار من را از کجا میدانسته و با چه سرعتی بدون ماشین حساب، آن را در ذهن خود حساب کرده است؟!

تذکر می دهم که نقل این واقعۀ عجیب، دلیل بر مشروعیّت فالگیری و یا درست بودن چنین اعمالی نزد حقیر نیست. شرع مقدّس، مراجعه به فالگیران را تحریم فرموده، هرچند درست و دقیق پیشگویی کنند. زیرا چه بسا خداوند، صلاح بندگانش را در ندانستن اسراری می داند...

شواهدی از علم جَفر:

هرچند، علم جفر و دیگر علوم غریبه مشروعه، نزد علماء و فقهاء بزرگوار شیعه، شرعاً حجّت نیستند و از نظر مورّخین و محققین نیز، دلیل و برهان محسوب نمیشوند؛ لیکن میتوانند لااقل، شاهدی و یا قرینه ای بر صدق یک واقعه و مدّعا باشند. سخنی که آن پیرزن فالگیر ارمنی به بنده گفت، مرا به این واداشت که از راه علوم غریبۀ مشروعه، نظری در این مدّعا بیافکنم. نتیجه، بسیار جالب بود: عدد ابجدی عبارت «گریگور- لوساووریچ - ارمنستان» (1580) برابر است با عدد ابجدی عبارت «حنظلة بن صفوان – بأرمنیّة» (توضیح: ب، در عربی، بمعنی "در" است؛ بأرمنیّة، یا: بإرمینیّة، هردو یعنی: در ارمنستان) (1580) :

گ(20) ر(200) ی(10) گ(20) و(6) ر(200) = 456

ل(30) و(6) س(60) ا(1) و(6) و(6) ر(200) ی(10) چ(3) = 322

ا(1) ر(200) م(40) ن(50) س(60) ت(400) ا(1) ن(50) = 802

456 + 322 + 802 = 1580

ح(8) ن(50) ظ(900) ل(30) ة(5) = 993

ب(2) ن(50) = 52

ص(90) ف(80) و(6) ا(1) ن(50) = 227

ب = 2

أ(1) ر(200) م(40) ن(50) ی(10) ة(5) = 306

993 + 52 + 227 + 2 + 306 = 1580

که شاهدی است از علوم غریبه، بر یکی بودن گریگور لوساووریچ با حنظلة بن صفوان.

چند شب قبل نیز، خوابی عجیب در همین رابطه دیدم، که ابتدا صلاح نمیدیدم آنرا اینجا بازگو کنم. ولی چون اهمیت فراوانی دارد و اِن شاء الله از رؤیاهای صادقه و راستین است، نقل آن نیکو به نظر حقیر عاصی رسید:

شب 14 فوریه (روز ولنتاین یا والنتینوس شهید – روز ازدواج آسان) که مقالۀ کوتاه قبلی را در رابطه با تبلیغ سنت حسنۀ «ازدواج آسان» در اسلام و مسیحیت، به یادبود کشیش والنتاین شهید، طرّاحی و تنظیم کردم، همزمان مشغول تحقیق حاضر (دربارۀ شخصیت گریگور لوساووریچ مقدس) بودم و به ارواح پیامبر اکرم و ائمّۀ اطهار(صلوات الله علیهم) برای حلّ این معمّای تاریخی بزرگ – که قرنها است کسی از آن آگاه نبوده - متوسّل شده بودم.

نزدیک اذان صبح در خواب دیدم که تپه ای بزرگ و پوشیده از برف، در مکانی متروکه و ساکت، پیش چشمانم نمایان شد. کلیسایی کهن و قدیمی در آنجا مشاهده کردم که بانگ ناقوس قدیمی آن در فضای آرام آن منطقه، طنین می افکند و مرا بیاد فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) در تفسیر صدای ناقوس می انداخت (که در همین وبلاگ، در یک پست جداگانه به توضیح آن حدیث شریف، پرداخته ام).

در حالی که به سمت آنجا می رفتم، کشیشی را در آستانۀ درب ورودی دیدم؛ از وی سؤال کردم که آیا می توان داخل این مکان را دید؟ گفت: آری! و چون برگشت به من نگاه کند، دیدم گریبان و سینۀ او پر از خون جاری و تازۀ زخمی عمیق است - که نیمی از گلو و گردن او را بریده بودند – و من سخت از دیدن این صحنه ترسیدم؛ اما وقتی دست مرا گرفت که به داخل ببرد، آرام گرفتم؛ چون داخل حیاط شدیم، شادروان آقای "شیرام عیسائی" (پدر آقای "آوریل عیسایی" سابق الذکر از برادران ارامنه، که 24 سال است برای امام حسین(ع) عزاداری میکند) را مشاهده کردم که شاداب و در سنین میانسالی بود و حیاط را آب و جارو میزد؛ سلام کردم و ایشان هم جواب داد. به کشیش خون آلود گفتم: من این آقا را می شناسم! ایشان آقای "شیرام عیسائی" نیست؟! گفت: «چرا؛ خودشان هستند و ایشان اکنون سردسته و رئیس خادمان اینجا هستند و اینجا "مقام گریگور مقدّس" است!». با خود گفتم: وقتی بیرون آمدم، نزد ایشان میروم و احوالپرسی می کنم و اگر خبری یا حرفی برای پسرشان آقای آوریل عیسائی داشتند، بعداً به ایشان خبر میدهم (ولی متأسفانه آقای شیرام عیسائی دیگر از نظرم محو شد و هرچه دنبالشان گشتم، کسی را ندیدم!).

کشیش خون آلود، من را به کتابخانه ای کهن و قدیمی برد که بسیار متروکه، مخوف و ترسناک بنظر می آمد و انبوهی خاک و غبار روی کتب قدیمی و نسخه های کهن خطّی آن کتابخانه نشسته بود. بنده چون سابق، کتابدار و مسؤول فهرست نویسی کتب خطی مدارس تابعۀ مدرسه مرحوم خان مروی (در تهران) بودم، با وجود ترس، اشتیاق داشتم آنجا را ببینم. کشیش خون آلود بنده را به مخزن کتابخانه برد. چند کتاب نشان من داد و غبار ضخیم روی آنها را تکاند و گفت: "اینها به خطّ خود گریگور لوساووریچ است که برای هدایت گبرهای آذربایجان نوشته بود ولی نپذیرفتند و آنها را سوزاندند و خودش را هم شهید کردند!"؛ من از کشیش خون آلود پرسیدم: "مگر گریگور مقدس، به مرگ طبیعی نمرده اند؟!"؛ گفت: "نه! گفتم که او را شهید کرده اند و بد جور هم شهیدش کردند! آیا قبرش را نمی بینی که کف آن رودخانه است؟!". از پنجرۀ کتابخانۀ کلیسا به بیرون نگاه کردم؛ پایین عمارت، رودی با آب زلال جاری بود (کسی به من فهماند که آن رودخانه، همان رود ارس است) و سنگ قبری کهن و قدیمی با نوشته های ارمنی کهن در بستر رود دیدم و درخواب همه را خواندم و فهمیدم! کشیش گفت: "این کتابها را هم نگاهی بیاندازید؛ که قرنها است روح گریگور مقدّس انتظار میکشد کسی آنها را بخواند!"؛ بنده با آنکه چندان در خواندن ارمنی قوی نیستم، در خواب، بسرعت میخواندم و میفهمیدم (اما پس از خواب هیچ بیاد نیاوردم که چه نوشته بود!).

ناگهان متوجه شدم که کشیش خون آلود، بر اثر خونریزی شدید از ناحیۀ گردن و گلوی تا نیمه بریده اش، دارد از حال میرود و می افتد؛ وی را گرفتم و نشاندم و گفتم: "اینجا طبیب یا پرستاری نیست که به داد شما با این وضع برسد؟!". گفت: "مهم نیست! این زخم باید بماند تا نشان بدهم!" (و نگفت نشان چه کسی بدهد!) و دوباره ایستاد و بازهم بر ترس من از وی افزوده شد. پرسیدم: "کدام بی انصافی با شما این کار را کرده؛ آیا شما را هم شهید کرده اند؟!"؛ ناگهان چین و چروکی از یادآوری درد کشته شدن، بر چهره اش ظاهر شد و گفت: "آری! همان گبرها که گریگور را شهید کردند!"؛ گفتم: "خدا لعنتشان کند!".

کشیش خونین درون اطاقی رفت و با جعبه ای سرخ رنگ بیرون آمد و گفت اینجا اطاق گریگور مقدّس است و این هدیه برای شماست... و بار دیگر داشت از حال میرفت که او را گرفتم و گفتم: "کدام هدیه؟! من که هدیه ای نخواسته بودم! برای چه؟!". گفت: "قرنها بود کسی راز این کتابهای متروکه و غبارخورده را نمی دانست! شما خواندی و فهمیدی و روح گریگور را پس از قرنها شادمان ساختی!"؛ و درب جعبه را باز کرد، دیدم مرواریدی زیبا و درشت (که وسط آن سوراخ نخ گردنبند را داشت) درون آن بود و گفت: "این یک مروارید از گردنبند دختر گریگور است؛ آیا دوست داری داماد گریگور بشوی؟!". من با تعجب نگاه میکردم و با ناباوری گفتم: "چه افتخاری از این بالاتر؟!... ولی من وضع مالی خوبی ندارم که داماد ایشان بشوم!...". کشیش گفت: "این قطعه جواهر، زندگی شما را درخشان و روشن می سازد؛ امیدوار باش!". پس جعبه را گرفتم و بار دیگر باز کردم؛ با کمال شگفتی دیدم مروارید تبدیل به الماسی درخشان شده، و چون آنرا مقابل نور آفتاب گرفتم، تصویر حضرت مریم(ع) (با حجاب کامل) در آن نمایان می شد... ناگهان متوجه شدم کشیش خون آلود، دیگر نیست و من در آن مکان هولناک و متروکه تنها هستم؛ هرچه صدا زدم او را نیافتم. به سمت آن اطاق که می گفت اطاق مخصوص گریگور لوساووریچ است دویدم؛ دیدم در آستانۀ درب، خون بسیاری بر زمین جاری است و چون در را باز کردم، کف اطاق نیز خون ریخته شده بود... پس با دیدن این صحنۀ اندوهبار و ترسناک، ناگاه از خواب برخاستم و هنوز نمی دانم که رمز و راز این خواب چه بوده و آن کشیش خون آلود که بود که خود را معرفی نکرد؟!

- خواب را برای برادر ارمنی عزیز، آقای آوریل عیسائی (چون پدرشان هم در خواب بودند) نقل کردم. ایشان گفتند: باید بپرسم و بعداً به شما بگویم که چه بوده است. یکی از دوستان ارامنه در جلفای اصفهان نیز گفت: شاید کشیش خون آلود، رهبر شهید ارامنه "وارتان (وارطان) مامیکونیان" Վարդան Մամիկոնյան بوده، که در دفاع مقابل لشکر متجاوز گبرهای آتش پرست (سپاه یزدگرد دوم ساسانی) در سال 451م با جمع کثیری از ارامنه (در دفاع از دین حق آن زمان: مسیحیت) به شهادت رسیده اند. و دیگری گفت: شاید همان قدّیس یا راهب شهید رومی، والنتاین (ولنتاین Valentine) یا والنتینوس بوده، که روز عشق یا "ازدواج آسان" (14 فوریه) منسوب به او است (شهادت: حدود 270م). این احتمالات هیچکدام بر حقیر ثابت نشد و هنوز نمیدانم آن کشیش خونین چه کسی بود و آنجا چه میکرد!

معجزه ای که شب بعد، در بیداری رخ داد:

شب مشغول ادامۀ تحقیق و تفکر در حلّ معمّای شخصیت گریگور لوساووریچ مقدس بودم. در آثار مرحوم علامه مجلسی (رضوان الله علیه) مطالعه میکردم. به زندگانی حضرت جرجیس(ع) – پیامبری که ثابت شد با حنظلة بن صفوان یا گریگور مقدس یکی بوده است -  رسیدم و روایات را می خواندم. شیطان لعین در فکرم وسوسه کرد که: "چگونه این روایات را میتوان باور کرد؟! مگر میشود یک انسان اینهمه بلای جانی ببیند و باز زنده بماند؟!".

هرچند بر شیطان لعنت کردم، باز این وسوسه در دلم می آمد؛ تا آنکه ناگهان رویدادی تلخ رخ داد؛ خانوادۀ یکی از دوستان بسیار عزیز که کارتهای تقدیرنامه از برادران ارمنی (بخاطر برگزاری عزاداری و پذیرایی از عزاداران امام حسین ع) مزیّن به هنر خطاطی زیبای ایشان است (که تقدیم آقای عیسائی و پسر و برادرزادۀ ایشان کردیم)، زنگ زدند و با ناراحتی و گریه گفتند ایشان از پشت بام آپارتمان چهارطبقه (که برای تعمیر نورگیر، شبانه بالا رفته بودند) به درون حیاط خلوت (با کف سرامیک) سقوط کرده و پایین افتاده اند و دارند ایشان را به بیمارستان کاشانی(اصفهان) می برند. پس از قطع تماس، بنده سخت گریستم و گفتم: "ایشان از دست رفت! مگر میشود کسی از چهار طبقه روی زمین سفت بیفتد و زنده بماند؟!". ساعتی بعد که به بخش اورژانس بیمارستان کاشانی رفتیم، همسر ایشان را دیدیم که شادمان و شگفتزده میگفتند: "خدا ایشان را دوباره بما داده! واقعاً معجزه شده است! فقط شکستگی لگن دارند و سرشان کمی زخم شده و بدنشان ضرب دیده و دکترها میگویند: خطر رفع شده و ایشان زنده می ماند و خوب می شود! حتی دست و پای خود را نیز به راحتی حرکت میدهند و شکر خدا نخاع ایشان ضربه ندیده که فلج شوند!". اینجا بود که یاد آن وسوسه افتادم که شیطان لعین می گفت: "مگر میشود انسان پس از آن همه صدمه زنده بماند؟!" و دانستم که این معجزه ای از جانب حضرت جرجیس (همان: گریگور لوساووریچ، و همان حنظلة بن صفوان) و امام حسین و اهل بیت پیامبر اکرم (صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) بوده است؛ زیرا تمام این جریانات، زنجیروار، بهم مرتبط هستند! و خداوند خواسته است تا به این وسیله، آیت قدرت خود را به بندگان ضعیف خود نشان دهد؛ هرچند، اکثر مردم از اندیشیدن در آیات الهی غافل و بی خبر هستند!

و همانا در سرگذشت دردناک و عبرت آور چنین پیامبران بزرگوار مظلوم و ستمدیده ای، برای مظلومان و ستمدیدگانی چون برادران ارامنه (که همواره در تاریخ، ستم دیده و مظلوم واقع شده اند؛ خصوصاً در واقعۀ اندوهبار و جانگداز "کشتار یا قتل عامّ یا نسل کشی ارامنه" Հայոց Ցեղասպանություն یا همان "جنایت بزرگ" 1915م Մեծ Եղեռն توسط ترکان قسیّ القلب و سنگدل عثمانی ترکیه) و نیز برای مظلومان و ستمدیدگانی امثال خود این حقیر(سید احمد سجادی) - که خاک قدمهای آن بزرگواران نیز نیستیم - عبرت فراوان است...

در اینجا، من نیز یاد آخرین دعای این پیامبر بزرگوار، قبل از شهادتش، می افتم که گفت:

« خداوندا! از تو سؤال مى ‏کنم که مرا و یاد مرا، سبب شکیبائى گردانى براى هر که تقرّب جوید بسوى تو به صبر کردن در نزد هر هولى و بلائى!»

که هرچند، پیکر روح زخمی، خسته و بی قرار این حقیر نیز، در طول زندگی، پر از زخم خرده شیشه های آزار و اذیّت، ظلم و ستم، عداوت و حسادت حسودان هموطن(!) خودم، بوده است... با خواندن و نوشتن سرگذشت این بزرگواران، همواره خدا را شکر می گویم که در صبر بر مظلومیّت و تحمّل رنج محرومیّت، تابع مادر سادات: فاطمۀ زهرا(ع) و پدر سادات: امیرالمؤمنین علی(ع)، بوده ام و به چنین مظلومیتی افتخار می کرده ام... وَ الحَمدُ للهِ.

در خاتمه می گویم: همۀ مظلومیتهای پیامبران بزرگوار و پیروان ایشان را خواندیم و شنیدیم، ولی به فرمودۀ امام حسن مجتبی(ع) خِطاب به برادر گرامی خود، امام حسین(ع) که برادران ارامنه نیز ارادت فراوان به ایشان داشته و دارند:

«...وَلَکِنْ لَا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه‏...»

«...ولیکن، روزی اندوه بارتر نیست از روز عاشورای تو، ای اباعبدالله...».

(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج45، ص218، حدیث44).

و بزرگواری حضرت امام حسین(ع) سبب آشنایی من با برادران عزادار ارامنه شد؛ و این آشنایی سبب تحقیق بنده در رابطه با مقام جناب گریگور لوساووریچ مقدّس و فاش شدن راز پیامبر بودن و شهادت دردناک وی، از لابلای اسناد فراموش شدۀ تاریخ بود، که در خواب دیده بودم. و همۀ اینها را مدیون آقای "آوریل عیسایی" عزیز(از ارامنۀ عزادار امام حسین ع) هستم. همانگونه که روح پدر گرامی ایشان (شادروان شیرام عیسائی) را در خواب دیدم که به سبب عزاداری پسر عزیزشان برای امام حسین(علیه السلام)، آن پدر گرامی، مقام ریاست خادمان گریگور مقدس را یافت.روحش شاد که سبب این درخشش و روشنگری شد...

خاکستر وجود مرا گـر دهند باد

از اشتیاق، رو بسوی کربلا کند

Ով Հոսեյն ... یا حسین

پایان نگارش: روز ولادت امام حسن عسکری علیه الصّلاة و السّلام

هشتم ربیع الثانی 1434 ق/ اول اسفند 1391ش/ 19 فوریه 2013م

اصفهان - ایران - سید احمد سجادی

(ویراستار سابق دایرة المعارف تشیّع)

دانلود صوت زیبای آقای علی فانی،

در یادآوری کتب آسمانی و وحی الهی:

http://62.220.120.107/qom/vijeh/1391/audio/be-taha-be-yasin.mp3

شنیدن آنلاین این صوت دلنشین،

عبرت انگیز و یادآور رنجهای اولیاء خدا:

http://farhangi.um.ac.ir/portal/?q=node/17815

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱

روز ولنتاین مبارک باد!

(14 فِوریه)

Շնորհավոր Վալենտինի օրը!

(Փետրվար տասնչորսերորդ)

یَومُ عیدِ الحُبِّ سَعیدٌ!

(فبرایر 14)

Happy Valentine's Day!

(Feb. 14)

Joyeuse Saint-Valentin!

(14 février)

 

Arabic & Persian:

قالَ رَسولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ:

((خَیرُ النِّکاحِ أیسَرُهُ))

((بهترین ازدواجها آن است که کم خرج تر انجام گیرد!))

(نهج الفصاحة، رقم 1507)

 

English:

The Messenger of Allah (Mohammed)

- May Allah bless him and his offspring:

((The best marriage is the least costly))

(Eloquence Approach= “Nahj-ol-Fasâhà”, No.1507)

 

French:

Le Messager d'Allah (Muhammad)

- Qu'Allah le bénisse, lui et ses descendants:

((Le meilleur mariage est le moins coûteux))

(L’approche de l'éloquence= “Nahj-ol-Fasâhà”, No.1507)

 

Armenian:

Հայերեն:

Մոհամադ , Սուրհանդակ է Աստծո

(Խաղաղությունը լինի նրա եւ նրա սերունդների) ասել է:

((Լավագույն ամուսնությունը առավել ծախսերի արդյունավետ))

(Ճարտասանություն Ճանապարհը = “Nahj-ol-Fasâhà”, թիվ 1507)

 راهب موحّد شهید، والنتینوس یا ولنتاین Martyr Saint-Valentine

Martyr Saint-Valentine

 

Persian Islamic Valentine:

ازدواج آسان اسلامی و اصول آن:

1- خانواده دختران را مجبور به دادن جهاز(جهیزیه)، با این گرانی سرسام آور، نکنیم!

2- مَهریّه سنگین بر پسران تحمیل نکنیم؛ زیرا دختران ما، هرچه باشند، ازحضرت زهرا(ع) و حضرت خدیجه(ع) بالاتر نیستند که آنها با مَهر اندک (مَهرُ السّنّة = از 14 سکه هم کمتر) عقد بستند.

3- برای عروسی، شام را به فقرا بدهیم، و یا یک سفر زیارتی برویم.

4- با موسیقی، رقص، ترقه زدن و سروصدا، مردم را آزار ندهیم، تا نفرین نشویم!

5- با کم بسازیم؛ و خرج تراشی و ولخرجی نکنیم!

6- چرا به خواستگاری زن مطلّقه یا بیوه و یا نازا نرویم؟ مگر این گروه از زنان چه گناهی کرده اند؟! چه بسا برخی از ایشان، از برخی دختران دوشیزه مهربانتر و وفادارتر باشند!

 

English Islamic Valentine:

Easy marriage and its Islamic principles:

1 –We mustn’t force the girls’ family to give dowries (tocher), with such soaring high prices!

2 - We must refrain from imposing heavy dowries )bride-price) on sons; because our girls, whoever be, aren’t higher than Fatima-Zahra (AS) and Khadija (AS) who married with a little dowry(only five hundred dirhams of silver).

3 - For our wedding, we give to the poor, or go on a pilgrimage.

4 – We mustn’t bother people with music, dancing, fireworks, holler and noise, lest we become cursed by their hearts!

5 – We must be satisfied with a little, and not lavish or squander money!

6 - Why don’t we match-make (suit) widows or divorced women or a barren? But, what guilt these women have done?! Perhaps some of them be more kinder and more loyal than some girls who are Miss (maidens)!

 

Arabic Islamic Valentine:

الزواج السهل و مبادئها الإسلامیة:

1- یجب ألا نجبر أسرة البنات لإعطاء المهور (تروسو=جهازالعروس)، مع ارتفاع هذه الأسعار المتزایدة!

2- لِنمتنع عن فرض المهور الثقیلة (أو الصُّدُق العظیمة) على الأبناء. لأن فتیاتنا، أیّاً یکنّ، لسنَ أعلى من فاطمة الزهراء(ع) و خدیجة الکبری(ع) التـَّی قد تزوّجَتا مع المَهر القلیل (خمسمائة درهم من فضة، فقط! و هو المُسَمَّی بـ "مَهر السّنّة").

3- ولیکن العُرسُ لدینا إطعامَ الفقراء، أو الذهابَ معاً فی رحلةِ زیارةٍ.

4- یجب أن لا نُزعِجَ الناسَ مع الموسیقى والرقص والألعاب الناریة، و الصرخة و الضوضاء، لئلا نصبح موارد اللَّعن من جانب قلوبهم!

5- و لنرضى بالقلیل، و لنجتنب الإسراف و التبذیر أو الفخم و إهدارَ المال!

6- و لماذا لا نخطب ولا نطابق النساء الأراملَ أو المطلقات أو العُقم؟ فأیّ ذنب قد فعلت هذه النسوان؟! ربما البعض منهنّ تکون أکثر لطفاً و وَلاءً من بعض الفتیات اللاتی یکنّ عوانسَ و أبکاراً!


 

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

"الإمام علی صوت العدالة الإنسانیّة"

تألیف: جورج جورداق

 

"امام علی(ع) صدای عدالت انسانی"

نوشته: جرج جرداق

 

“Ali, The Voice Of Human Justice”

By: George Jordac

 

با تشکر از زحمات همکار پرکار ما، جناب استاد مسعود رضا نژاد، این مطلب را از سایت ایشان (فهادان)، عیناً می آوریم، تا به دنیا بفهمانیم که "حقوق بشر" امری است که امیرالمؤمنین علی(ع) 1400 سال پیش از آن سخن گفته اند:

مجموعه پنج کتاب ارزشمند با محوریّت  "امام علی (علیه السلام) " در عناوین مختلف، از جورج جرداق George Jordac نویسنده مسیحی لبنانی مشهور، عرضه شده برای دانلود از اوّلین مکتب خانه مجازی فهادان:

 

(دانلود کتاب به زبان فارسی)

برای دانلود بر روی نام هر مجلّد کلیک راست کنید

و گزینهSave link as  را بزنید:

1- علی(ع) و حقوق بشر؛

2- علی(ع) و انقلاب فرانسه؛

3- علی(ع) و سقراط؛

4- علی(ع) و عصر خودش؛

5- علی(ع) و قوم عرب.

دانلود و مطالعه این کتاب گُمنام ولی ارزشمند را به تمامی شما عزیزان و همراهان فهادان، پیشنهاد می نمایم. دوستان پس از مطالعه این کتاب قیمتی، در همین بخش ما و دیگران را از نظرات خود بهره مند و مُطّلع سازند.

نجف اشرف - بارگاه ملکوتی حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)

العربیة:

تحمیل مجموعة خمس مجلّداتِ کتاب "الإمام علی صوت العدالة الإنسانیّة"  فی مجلّدةٍ واحدة؛ تألیف " جورج جرداق George Jordac " الکاتب المسیحی اللبنانی المشهور المعاصر: 
1- علیّ(ع) و حقوق الانسان؛
2- علیّ(ع) و الثورة الفرنسیة؛
3- علیّ(ع) و سقراط؛
4- علیّ(ع) و عَصرُه؛
5- علیّ(ع) و القومیة العربیة.

تحمیل الکتاب باللّغة العربیّة

دانلود کتاب، به زبان عربی

Arabic download

للتحمیل انقـُر زِِِرَّ الماوس الأیمَنَ علی الأیقونة الآتیة، و اختر Save link as

الإمام علی صوت العدالة الإنسانیّة

 

English:

The parts of  the book “Ali, the voice of human justice”

- by George Jordâc (The Well-known Christian Lebanese writer) :

1- Human Rights And Ali;

2- Ali And The French Revolution;

3- Ali And Socrates;

4- Ali And His Time;

5- Ali And Arab Nation.

 English download:

Click the following link & choose “save link as”:

The Voice of Human Justice (Saut-ul-Adalat-il-Insaniyah)

دانلود کتاب، به زبان انگلیسی

George Jordâc جرج جرداق

جملاتی از جرج جرداق در مدح امیرالمؤمنین علی علیه السلام که توسّط سید احمد سجادی به انگلیسی ترجمه شده است:

1-"ای روزگار! تو را چه می شُد اگر تمام نیروهای خود را بسیج می کردی تا در هر عصر و زمانی، بزرگ مردی چون علی(ع) را با آن عقل و با آن قلب، با آن زبان و با آن شمشیر به (دنیای) انسانیّت عطا می کردی؟!"

1. “O' time! What would happen to you if you mobilized all your forces and bestowed a great man as "Ali" to humanity every age, with his wisdom, heart, tongue & sword?!”

و در ادامه می گوید:

2- "او شهید راه حق، پدر شهیدان،"صدای عدالت انسانی" وشخصیت جاوید مشرق زمین است!"

- "امام علی (علیه السّلام) صدای عدالت انسانی"، جرج جرداق مسیحی، نشر فراهانی - تهران: 1344ش، ج1 ص69

2. “He is the martyr of the right way, the martyrs' father, "the voice of human justice" & the everlasting personality of the East!”, George Jordâc (a Lebanese Christian writer).

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", v 1, p 69

 

و در جایی دیگر از همین کتاب گوید:

3- "اگر علی(ع) نتوانست مثل بنی امیه بر مردم حکومت ظاهری کند - و هرگز رسالتش چنان حکومتی نبود - در عوض، توانست بر دل های پاک حکومت کند.

- "امام علی، صدای عدالت انسانی"، جرج جرداق، نشر فراهانی - تهران، ج1 ص73

3. “If "Ali" couldn't rule over people outwardly as "the Umayyads" did - and he wasn't due to do such rule - instead he could rule over clean pure hearts.”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 1/73

 

4- "علی(ع) با زندگی و مرگ خود، و با آنچه به مردم آموخت و از خود بجا نهاد، همیشه سربلند و پر افتخار خواهد ماند. او با شمشیرش در برابر لشکر متجاوزان ایستاد، و با قلب و زبانش در برابر لشکری از افکار ارتجاعی (خوارج) مقاومت ورزید، و با اندیشه بی نظیرش، و با استواریش در قبال طوفان ها، در برابر لشکری از زورمندان، سرمایه داران، طمع کاران و سرشناسان، ایستادگی نمود."

- "امام علی، صدای عدالت انسانی"، جرج جرداق، نشر فراهانی - تهران، ج2 ص243

4. “Ali-with his life& death,& with what he taught people& left to them-will remain honored& proud. He resisted against the army of aggressors by his sword,& opposed a division of reactionary dogmas (Khavârej) by his heart& tongue, & withstood the organizations of aristocracy, capitalism& rapine, by his incomparable reflection, impervious determination & endurance against gales.”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 2/243

 

5- "در دستور و برنامه علی(ع) چیزهایی خواهید یافت که بی شک، برتر و بالاتر از موادّ اعلامیه جهانی حقوق بشر است!"

- جورج جرداق، "امام علی، صدای عدالت انسانی"، نشر فراهانی- تهران، ج3 ص150

5. “George Jordâc: "In Ali's instruction & program, you will find many things doubtlessly higher than & preferable to the universal declaration of human rights!”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 3/150

 

6- "علی(ع) گاه درباره برخی مردان(کوفیان)، سخنان تندتری نسبت به زنان داشته... پس ادعای "تحقیر زن" از طرف امام علی، کاملاًً بی اساس است... آری، علی(ع) زن را، وقتی عامل فساد، تباهی، فتنه و اغتشاش باشد، مورد سرزنش قرار داده، چنانکه بر مرد نیز به همین سبب، سرزنش نموده است... آیا در اندوه عمیق و وصف ناپذیر علی(ع) در سوگ همسرش فاطمه(ع) دلیلی آشکار بر ارزش زن به عنوان انسانی کامل و بهرمند از حق بشری نیست؟!"

- جورج جرداق، "امام علی، صدای عدالت انسانی"، نشر فراهانی-تهران، ج3 ص218 

6.“Ali sometimes rebuked men (of Kufa) more than women... Thus, it's thoroughly false to say:"Ali humiliated women!"... Yes, Ali rebuked women causing corruption& seditiousness, as he rebuked men when they were so... Isn't there a convincing proof of women's worth-as perfect persons having all human rights-in Ali's indescribable profound sorrow at his loyal wife: Fâtimà?!”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 3/218

 

7- "علی(ع) بر منبر، با اعتماد به نفس، سخن حق می گفت. او بسیار زیرک و سریع الإدراک بود. راز دل مردم و خواسته های درونی آنان را به خوبی می دانست. دلی داشت پر از آزادگی، انسانیت و فضیلت، تا آن جا که چون زبان گیرا و شیرینش به سخن گشوده می شد و راز درونش را بیان می داشت، مردم خفته را بیدار می ساخت و عواطف انسانی آنان را به جنبش در می آورد..."

- امام علی(ع) صدای عدالت انسانی، جرج جرداق، نشر فراهانی-تهران، ج4 ص468م

7. “Ali - on his pulpit - was delivering his firm rightful speeches. He was very intelligent, of quick apprehension, well-accustomed to people's hearty secrets& interior desires. He had a heart filled with broad-mindedness, humanity& virtue; to the extent that when his enchanting tongue started expressing his inner mystery, awakened asleep people& animated their human sentiments...”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 4/468 r

 

8- "جرج جرداق: مارشلوس Marcellus‏ در کتاب"سفری به شرق" (ج1) گفته: زبان عربی، غنی ترین، فصیح ترین، جامع ترین و احساسی ترین زبان جهان است که با ترکیبات فعلی خود، اندیشه را به پرواز درآورده، فکر را به دقت وا می دارد... این زبان عربی را، با آن صفات که مارشلوس گفته ویا نگفته، همه را در بیان وادبیات علی(ع) به وضوح خواهی یافت! پس، بلاغت و ادبیات علی(ع) همیشه در خدمت تمدن و بشریت بوده و خواهد بود!"

-جورج جرداق، "امام علی، صدای عدالت انسانی"، نشر فراهانی-تهران، ج4 ص472م 

8. “Marcellus said in his book "A Trip To The East": Arabic is the richest, most fluent, comprehensive& sensitive language in the world, that causes reflection to fly& thought to ponder, with its verbal compounds". This Arabic, with what Marcellus said or didn't, you find all clearly in Ali's speeches. Thus, Ali's eloquence is& will be always in the presence of civilization& humanity.”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 4/472 r

 

9- "واقعاً سزاوار است که در جهان امروز، آتش افروزان جنگ و عوامل بدبختی ملل، به سخنان قهرمان اندیشه، بزرگ مرد وجدان انسانی: علی(ع) گوش فرا دهند و آنها را حفظ کرده، در مقابل گوینده اش تعظیم کنند."

- جورج جرداق، "امام علی، صدای عدالت انسانی"، نشر فراهانی-تهران، ج4 ص476م

9‎. “It's right today that fire-kindlers of war & causes of people's misfortune, listen to the champion of reflection& humanity: Ali's speeches, memorize them & bow to this speaker!”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 4/476 r

 

10- "شیعه در تاریخ، برای اجتماعی سالم از تبعیض، همیشه پناهگاه ستمدیدگانی بوده که در پناه آن گرد آمده اند و در مقابل ستمگران و توسعه طلبان به مبارزه برخاسته اند. پس تشیّع، دارای مشخصات روشن و صریح اجتماعی است."

- جورج جرداق، "امام علی، صدای عدالت انسانی"، نشر فراهانی- تهران، ج6 ص165

10. “Shiism in history was always the refuge of the oppressed, gathering against oppressors& expansionists, seeking a society safe from discrimination (a utopia). So, shiism has bright characters.”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 6/165

 

11- پشت جلد کتاب جرج جرداق (علیّ، صوت العدالة الإنسانیة) از قول وی نوشته:

"ای علی! اگر بگویم: تو از مسیح بالاتری، دینم نمیپذیرد! و اگر گویم او از تو بالاتر است، وجدانم نمیپذیرد! نمیگویم تو خدا هستی! ولی تو چه بشری هستی! و من نمیدانم تو چگونه بشری هستی! پس خود بگو به ما ای علی: تو کیستی؟!".

"یٰاعَلِیّ! إنْ أَقُلْ إنَّکَ أعْلٰی مِنَ المَسِیْحِِ، لا یَقبَلْ دِینِی! وَ إنْ أَقُلْ إنَّهُ أعْلٰی مِنْکَ، لٰا یَقبَلْ وجدانِی! لٰا أقولُ: أنْتَ إلهٌ! وَ لٰکِنْ أقولُ: أنْتَ بَشَرٌ، أیُّ بَشَرٍ! وَ لٰا أدْرِی أیُّ بَشَرٍ أنْتَ؟ فَقُلْ لَنٰا أنْتَ یٰا‌عَلِیّ: مَنْ أنْتَ؟!"


11- Written on the back cover (dorse) of George Jordâc’s book (called: Ali, The Voice Of Human Justice) quoted from him:

O' Ali, if I say you're superior to Jesus Christ, my religion cannot accept it! & if I say he's superior to you, my conscience won't accept it! I don't say you're God! but I say you're a human, what a human! & I don't know what a human you are! So, tell us yourself, o' Ali: Who are you?!”



12- "صدای محمد(ص)":

جورج جرداق مسیحی:

"این همان محمد(ص) است، پیامبر بت ‌شکن تاریخ و کوبندهٔ انواع بت‌ پرستی، یعنی: مال ‌پرستی، سرمایه ‌پرستی، آداب و رسوم کهنه (پوچ و خرافی) و پرستش احمقانه ی نژاد و خون (ناسیونالیسم و نژادپرستی)، که همگی، "انسان" را از برادر "انسان" خود دور ‌میکند!... زیرا همهٔ مردم دنیا برادرانی هستند که با هم برابرند!... این صدا، پس از محمد(ص) صدای علی(ع) بود...".

-جرج جرداق،"امام علی، صدای عدالت انسانی"،نشر فراهانی-تهران، ج1،ص46-51.


12- “The voice of Mohammed”:

George Jordâc:

“He is that idol-breaker of history, the Prophet breaking all kinds of idolatry, such as: avarice, capitalism, many old vain common ceremonies or customs, foolish nationalism or racism, those which always divide between two human brothers! ... Because all people of the world are brothers that are equal... It was - after Mohammed's - the voice of Ali”

- George Jordâc, "Imam Ali, the voice of human justice", 1/46-51.



13- جرج جرداق مسیحی در مصاحبه با نشریه عربی "المنبر" 2012م:

"عهدنامه (فرمان) علی(ع) به مالک اشتر، مترقی ‌ترین قانون اساسی (منشور) در میان همهٔ ملت ها - تا کنون - بوده و خواهد بود."

- مجله"آشیانه دوستی"(مقالات نهج البلاغه)، ش26، خرداد 1390.


13- “Ali’s charter to Malek-al-Ashtar has been up to now & will remain the most advanced constitutional law in all constitutions of all nations!”, George Jordâc, “Al-Menbar’s interview”, 2012 .‎



14- "رَوائِعُ(شگفتیهای) نهجِ ‌البَلاغة"، کتاب دیگری از جورج‌ جرداق مسیحی است. پشت جلد آن از قول وی چنین نوشته:

"شگفتیهای کلام علی(ع) در من شوقی برانگیخت که 200 بار نهج البلاغه را خواندم! و هر بار، روزنه جدیدی از اسرار آن به روی من گشوده شد! و اکثر خطبه های آن را در خردسالی حفظ شدم!".

"رَوائِعُ کَلِماتِ عَلیٍّ(ع) فِیْ ‌نَهجِ البَلاٰغَةِ، أثارَتْ فِی فُؤادِی شَغَفاً بِأنْ اُطالِعَهُ مِأتَیْ مَرَّةٍ! وَ فِی کُلِّ مَرَّةٍ فُتِحَتْ لِیْ فُتْحَة‏ٌ ٌجَدِیْدَةٌ عَلٰی أسْرٰارِهِ! وَ حَفِظْتُ‏ُ‏ أکْثَرَ‏ خُطَبِهِ فِی الصِّغَرِ".


14- Written on the back cover (dorse) of the other book of George Jordâc (called: “Wonders of The Eloquence Way” =Nahj-ol-Balâghà) :

“The wonders of Ali's speeches in Nahj-ol-Balâghà (=The Eloquence Way) ravished my heart so much that I studied it 200 times, and every time a new view of its mysteries opened to me; And I memorized most of its lectures in my childhood!”

 

15- خاتمه معرفی کتاب جرج جرداق مسیحی: "علی(ع)، صوت العدالة ‌الإنسانیة":

وی در مصاحبهٔ اخیر با نشریه "المنبر"(2012م) جریان عجیب چاپ کتاب را گفت:

«...وقتی نشریه "الرِّسالة" لبنان، فقط دو فصل اثرم را چاپ کرد، "پدر نجم" (رئیس مدرسه راهبان کَرمَلی شهر جونیه - در شمال بیروت) تماس گرفت و گفت:

"حاضرم هزینهٔ چاپ کل کتاب را بپردازم! زیرا شخصیت امام علی(ع) مرا به یاد عیسی مسیح(ع) انداخت!"

پس از انتشار وسیع این اثر و استقبال از آن، ناشر قدری از سود را برای "پدر نجم" فرستاد. ولی وی نپذیرفت و گفت: "این کار را برای پول نکردم! آنرا  به فقرا بدهید!"...».


15- Wonders of the first impression of George Jordâc’s book “Ali, The Voice Of Human Justice”, from “Al-Menbar’s” interview with him, 2012:

“When the periodical “Al-Resâlà” published only two chapters of my book, “Father Najm” (the principal of “The Monks’ School” of “Carmelites”, in “Junià” – in the north of “Beirut”) called & said:

“I’m ready to pay for publishing the whole of this book, because Ali's character reminded me of Jesus Christ!”

After the publication, the publisher sent some profit to “Father Najm”, but he refused & told the publisher to donate all his profit, as charity, to the poor!”.

صلوات الله و سلامه علی النبیّ و آله الکرام

George Jordâc’s book - Ali, The Voice Of Human Justice

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱

((رُبَّ ابْنَةٍ خَیْرٌ مِن ِابْن ٍ!))

((بسا از دخترها که بهتر از پسرها هستند!))

- امام هادی نقی، امام دهم(ع)

((There are many girls better than sons!))

((Il y a beaucoup de filles meilleures que les garçons!))

Imam Naghi (Naqi) (P.B.U.H.)

 

أَیُّوبُ بْنُ نُوحٍ قَالَ: کَانَ لِیَحْیَى بْنِ زَکَرِیَّا حَمْلٌ فَکَتَبَ إِلَیْهِ [أی: إِلَى أَبِی الْحَسَنِ (الهادِی النقیّ - علیه السّلام - الإمام العاشر من الأئمّة الإثنی عشرَ)...] أَنَّ لِی حَمْلًا فَادْعُ اللَّهَ أَنْ یَرْزُقَنِی ابْناً! فَکَتَبَ إِلَیْهِ: ((رُبَّ ابْنَةٍ خَیْرٌ مِنِ ابْنٍ!)) فَوُلِدَتْ لَهُ ابْنَة ٌ.

- بحار الأنوار الجامعة لدُرَر أخبار الأئمة الأطهار، العلاّمة المجلسی الاصفهانی، المجلد ‏50، ص177، الحدیث10.

 عکس دختر باحجاب چادری در حال دعا خواندن

- ترجمه فارسی:

ایّوب بن نوح گفت: یحیى بن زکریا بچه‏ اى در راه داشت نامه اى برای امام هادی نقی (امام دهم) علیه السّلام نوشت که: مرا فرزندى در راه است؛ از خداوند بخواه که آن را پسر قرار دهد! حضرت در جوابش نوشتند: ((بسا از دخترها که بهتر از پسرها هستند!)) پس براى او دخترى متولد شد.

- بحارالأنوار، علاّمه مجلسی اصفهانی، جلد‏50، ص177، حدیث10.

 عکس دختر باحجاب چادری در حال دعا خواندن

* English:

Imam Naghi (Naqi, the 10th Imam of Shi'ites) said:

((There are many girls better than sons!))

-the book Behaar-ol-Anvaar, Allamah(Scholar) Majlessi,V.50,P.177.

 عکس حجاب بانوان pictures abourt veils & covered women

* French:

Imâm Naghi (Naqi, le 10 Imâm des chiites) a dit:

((Il y a beaucoup de filles meilleures que les garçons!))

- le livre Behâr-ol-Anvâr, Allâmah (Scholar) Majlessi,V.50,P.177.

 عکس حجاب بانوان pictures abourt veils & covered women

 عکس حجاب بانوان = حجاب النسوان = pictures abourt veils & covered women عکس حجاب بانوان = حجاب النساء = pictures abourt veils & covered women

گلشیفته فراهانی Golshifteh Farahani

علیاء ماجدة المهدی Aliaaa Magdah Elmahdi

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ۸ دی ۱۳٩۱

ما مسلمانان و شیعیان در مورد "علیا ماجده المهدی" ("قرّة العین" دوّم، دختر عریان مصری) و گلشیفته فراهانی و رفتارهای زشت ایشان چه می گوییم؟!

"علیا ماجده المهدی" این دختر مرتدّ مصری (همانند قرّة العین ملعونه) از خانواده ای مسلمان پدید آمد، و در آغاز، از آنانی بود که خداوند، صفای روح و استعداد نیکو و تیزهوشی بسیار به او عنایت فرمود؛ و این می توانست سبب بالا بردن شأن و مقام وی در میان بانوان نجیب و پاکدامن جهان اسلام باشد. نیز، دختری بود که در روزگار عمرش، آثار شگفت و غریبی از آیات الهی مشاهده نموده و در قلبش رخدادهای عجیبی را تجربه کرده بود. لیکن عاقبت، مورد حسادت شیطان واقع شد. گویا شیطان بر سینه اش کوفت و در قلبش دمید و آب دهان خویش در دهانش انداخت که او را این چنین مرتدّ و بی دین و جهنمی کرد! و ما از او و از عاقبت بد او و زشتی رفتار و گفتارش بیزاری می جوییم... - هرچند همواره متأسف و گریان هستیم بر گمراهی وبدبختی چنین دختری از گوشت وخون خود ما مسلمانان، که مستعدّ رشد و مقام والایی بود، ولی این چنین مرتدّ و بی دین و جهنمی شد! - از آن رو که خود، پیمان فطرت پاک خود را شکست و مصداق این آیۀ کریمه گشت:

((واتلُ علیهِم نبأ الّذی آتیناهُ آیاتِنا فانسلخَ منها، فأتبَعَه الشَّیطانُ فکان من الغاوین؛ و لو شِئنا لرَفعناهُ بها و لکِنّه اَخلدَ إلی الأرض وَ اتّبعَ هواه...))

(و بخوان بر آنان داستان آن کس (بلعم باعور - عابد بنی اسرائیل) را، که ما از آیات خود (اسم اعظم و استجابت دعا) به او دادیم، ولی خود را از آن آیات کنار کشید، پس شیطان در پی گمراهی او برآمد و عاقبت از گمراهان شد؛ و اگر می خواستیم (و خودش می خواست) او را به سبب این آیات و نشانه ها، مقامی والا می بخشیدیم، لیکن وی خود به زمین پست چسبید و پیروی از هوای نفس خویش کرد...) (الأعراف: 175-176).

همین گونه، "علیاء ماجده المهدی" شکار حسادت شیطان مفسد شد و به مکتب فاسد "فمینیسم" (زن پرستی) گرایید؛ هم خود گمراه شد و هم دیگران را گمراه کرد؛ هم خود فاسد شد و هم بسیاری از زنان و دختران غافل و گناهکار جهان معاصر را به فساد کشید. وی بارها با لخت و عریان ظاهر شدن در انظار مردم، خود را نمونۀ دوّم "قرّة العین" ملعونه - زن بدکار بابی مذهب - قرار داد؛ بلکه خود را از هر موجودی پست تر و ذلیل تر ساخت... سپس به کتاب بزرگ خدا "قرآن کریم" اهانت روا داشت... و حرمت قرآن را شکست، و البته خود را شکست، و قبل از هرچیز، فطرت خود را کشت! و دین و دینداری و پیامبری پیامبران و خداوندی خداوند جهانیان را انکار کرد، و اینگونه مصداق این فرمایش خداوند روشنگر شد:

((لَتجدَنَّ أشدَّ الناس عَداوةً للّذین آمنوا...الّذین أشرکوا...))

(و براستی، خواهی یافت شدیدترین مردم را در دشمنی با مؤمنان،... آنانکه مشرک و کافِر شدند...) (المائدة:82).

درست، در مقابل این نکبت و مصیبت، مشاهده می کنیم که برخی از ((خواهران ارمنی ما)) (ارامنه) - با آنکه مسیحی هستند - به مقدّسات اسلام و حکم حجاب، احترام می گذارند. چنانکه، دوشیزه "وارتانوش" Վարտանուշ Vartanush - که همسن همین "علیا ماجده المهدی" است - با چادر سفید و حجاب کامل، در مقبره علامه مجلسی - اعلی الله مقامَه - (در اصفهان) مکرّر حاضر شده و پیوسته گریه کرده و با اصرار، شفای مادر مسیحی خود را که مبتلا به سرطان سینه (پستان) بوده از علامه مجلسی می خواهد! پس مشاهده می کنند که تومور یا غده سرطانی مذکور، رفته رفته کوچکتر شده و در عرض دو هفته، کاملاً محو می شود و مادر شفا می یابد! که این را باید از کرامات علامه مجلسی شمرد که شامل حال مسلمان و مسیحی و غیر ایشان نیز میشود...

"وارتانوش" Վարտանուշ (Vartanush) - که همسن همین "علیا ماجده المهدی" است - با چادر سفید و حجاب کامل، در مقبره علامه مجلسی - اعلی الله مقامَه 

و در اینجا میگوییم:

ای "علیا ماجدة المهدی"؛ ای "گل شیفته فراهانی"؛ ای هر آن کس که با حجاب وعفاف بانوان مخالف هستی!! این خانم (وارتانوش ارمنی) یک دختر است و تو نیز یک دختر هستی!!

او مسیحی است و تو - پیش از ارتداد و بی دینی - مسلمان بودی!!

او با حیا و محجوب و با حجاب است و چادر بر سر کرده؛ اما تو لخت در انظار مردم و عریان در ملأ عامّ هستی!!

پس در مورد تو و او چنین باید گفت که:

بخوان وبیاندیش!! بنگر و گریه کن بر بدبختی خود و بر فطرت بیچاره و از دست رفته ات!! که خدا فرماید:

((یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یَرْ‌تَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّـهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ...))

(ای مسلمانان، هر کس از شما مرتدّ شود و از دین اسلام روگردان گردد، پس خدا بزودی قومی را جایگزین شما خواهد ساخت که خودش آنها را دوست دارد و آنها نیز خدا را از صمیم دل دوست دارند...) (المائدة:54).

((و لتجدنَّ أقربَهُم مَوَدَّةً للّذین آمنوا الّذین قالوا إنّا نصارَی؛ ذلک بأنّ منهم قِسّیسین و رُهباناً و أنّهم لا یستکبرون؛ و إذا سَمِعوا ما اُنزِل إلی الرّسول ترَی أعیُنَهُم تفیض مِنَ الدّمع ممّا عرفوا من الحقّ...))

(و براستی که خواهی یافت دوست ترین مردم را با اهل ایمان، آنانکه گویند "ما مسیحی هستیم"؛ این، به آن سبب است که در میان ایشان، دانشمندان دینی و عابدانی هستند که هیچگاه تکبّر و خودپسندی ندارند؛ و چون بشنوند آنچه را که ما بر رسول خود نازل کردیم، می بینی که چشمان ایشان پر از اشک می شود، به سبب آنچه که از حقّ می فهمند...) (المائدة:82).

و بالاخره می فرماید:

((أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ‌ اللَّـهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ؟ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ‌ مِّنْهُمْ فاسِقونَ))

( آیا زمان آن نرسیده که آنانکه ایمان آورده اند، دلهاشان به یاد خدا خاشع و هراسان شود؟ و حقیقت آنچه را که فرستاده بپذیرند! و نباشند مانند آنانکه قبلاً کتاب برای آنها نازل شد؛ پس زمانی طولانی بر آنها گذشت و قسیّ القلب و سنگدل شدند و بسیاری از ایشان به بدکاری گراییدند!) (الحدید:16).

والسّلامُ علی مَن اتّبَعَ الهُدَی (سلام بر آنکس که پیروی از هدایت کند) (طه:47).

سید احمد سجادی (عفا الله عنه)

دی ماه 1391 ه. ش. / صفر المظفر 1434 ه. ق.


و در خاتمه خِطاب به بانوی مجتهده، شادروان مرحومه سیّده بانو امین اصفهانی (که خدا خاکش را عِطرآگین فرماید) گوییم:

 مزار بانو مجتهده سیده امین اصفهانی رضوان الله علیها

"خدایت بیامرزد ای بانو امین اصفهانی! خوشا بحالت که دیگر روی این کره خاکی نیستی تا ببینی زنان لخت و دختران برهنه امروزی را...

خدایت بیامرزد که آن زمان که زنده بودی، ایشان را نهی می کردی از اینکه مو یا صورت خود را نزد مرد اجنبی مکشوف سازند، حال آنکه همانها امروز دیگر اِبائی ندارند از اینکه حتی در ملأ عامّ و در انظار عموم، کشف عورت کنند!! چه رسد به نزدیکان خودشان!!...".

علیاء ماجدة المهدی Aliaaa Magdah Elmahdi

گلشیفته فراهانی Golshifteh Farahani

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ۸ دی ۱۳٩۱

What do Muslims & Shiites say against “Olia Mageda Almahdi” or Alia Mageda Elmahdi (the naked bare girl in the nude!! & the second of “Qurratu'l-`Ayn” the cursed!!) with her disgraces & scandals & ignominies?!

 

This apostate backslider young girl was also from Egyptian Muslims’ home. In the beginning, she was one of those whom God had bestowed on a lot of inner serenity & purity of heart, and was a gifted talented teenager & a keen girl. This great blessing & opportunity of God might raise her spiritual knowledge & her social rate between the decent women & the chaste religious girls. And she was one of those girls that had observed during her life a lot of divine marvelous events & wonderful inspirations by her heart. However Devil envied her jealously, so he beat her chest & pushed her over & breathed on her heart & spat at her mouth, then she got apostate & went back to the worst condition falling down into Hell-Fire... And now we are fed up with her & disgusted with her bad behavior & ill speech. God preserve us from such an awful consequence! Although we’re really sorry & we always cry for such a lost talented girl that became misled & unfortunate, and it’s constantly regrettable for us to lose such a gifted Muslim girl that might be fortunate & blissful, and she was from our meat & blood; but she got hellish so easily! Since she broke her inborn promise! And she became an evidence or an applicability of this blessed verse:

 

“Relate to them the story of that to whom We sent Our signs, but he passed them by, so Satan (Devil) followed him up, and he went astray. If it had been Our will (and if he also wanted himself), We should have elevated him with Our signs; but he inclined to the earth, and followed his own vain desires...”, The Holy Quran, Al-A'raf, verses 175 - 176.

(This verse is about the conclusion of “Bal’aam Baa’our” the worshipper of Israel’s tribe).

 

And thus “Olia Mageda Almahdi” got hunted by the jealousy of Devils the seditious! And she jointed to the spoiled feminism, so became misled & misled others! And she became corrupted & corrupted a lot of the ignorant guilty women & girls of the contemporary world! She appeared again & again in the public view naked in the nude! And she got the second of “Qurratu'l-`Ayn” the cursed prostitute “Babi woman”!! but baser than any thing... Then she insulted the holy book of the glorious God: noble Quran!... but she really insulted herself & killed her conscience before anything! And denied the fact of divine prophecy & religion & Lordship of the Lord of the worlds! And she manifested her hatred & feud & enmity against Muslims & all believers and she also became an evidence or an applicability of this blessed verse of God the greatest manifester:

 

“Strongest among people in enmity to the believers will you find ... those who became Pagans...”, The Holy Quran, Al-Ma'ida, verse 82.

 

But, unlike this sorrowful disaster, we have observed “some of our Armenian sisters”– of Christians– e.g. Miss. Vartanush  (Վարտանուշ) who is the same age as this pagan (Olia Mageda Almahdi) - that attended the shrine of “Allamah (Very Learned) Majlesi” (May God raise his spiritual state) – in Isfahan/the heart of Iran – frequently & she cried weeping as rainy clouds & asked for curing her Christian mother’s chest or breast cancer insistently... until the malignant tumor started depleting & decreasing & fading & at last the mother was cured after two weeks praying by this girl there! And it’s one of “Allameh Majlesi”s spiritual wonders which applies to Muslims & Christians etc...

   Վարտանուշ Miss. Vartanush: An Armenian girl covered with the prayer veil

Now we say:

O “Olia Mageda Almahdi”...!!

O “Golshifteh Farahani”...!!

O every one who oppose or act against “girls’ & women’s veil & covering & chastity & modesty”...

Note! This is an Christian Armenian girl, but you were a Muslim girl or woman – before your apostasy & backsliding!! – and she is so polite & modest & covered with such a white nice prayer veil, and you’re naked in the nude in public!!...

 

Thus this is your status & her status:

 

Read & be thinking! Deliberate! Observe & cry for your lost wilted soul  & for your poor innate conscience! Read:

 

“O ye who believe! if any from among you turn back from his Faith, soon will Allah produce a people whom He will love as they will love Him...”, The Holy Quran, Al-Ma'ida, verse 54.

 

“... And nearest among people in love to the believers will you find those who say, "We are Christians": because amongst these are men devoted to learning and men who have renounced the world, and they are not arrogant...”, The Holy Quran, Al-Ma'ida, verse 82.

 

And at last God asks:

 

“Has not the Time arrived for the Believers that their hearts in all humility should engage in the remembrance of Allah?! and of the Truth which has been revealed (to them)?! and that they should not become like those to whom was given Revelation aforetime, but long ages passed over them and their hearts grew hard?! For many among them are rebellious transgressors.”, The Holy Quran, Al-Hadid, verse 16.

“... And peace to all who follow guidance!” (Ta-Ha, verse 47)

Writer:

“Sayyed Ahmad Sajjadi”

(a young of Isfahan / Iran)

The End of the year 2012.

At the end, we say to the late lady “Mrs. Amin Isfahani” – May God make fragrant her pure soil:


 Lady Banu Amin Isfahani's mausoleom & sepulcher & grave - Isfahan - Iran

 

“God bless your soul, o Lady & Gentlewoman Amin Isfahani! Happy are you that aren’t alive on the ground now until you observe these naked women & nude girls with bare bodies!

God bless your spirit, since you were permanently forbidding & prohibiting them from letting their hair or face be uncovered to strange men & boys. Take note of them now! They aren’t now ashamed or embarrassed anymore of being seen with their uncovered sexual genital organs & nakedness & privy parts in public; aside from their family!!”.


“The End”

گلشیفته فراهانی Golshifteh Farahani

علیاء ماجدة المهدی Aliaaa Magdah Elmahdi

ماذا یقول المسلمون و الشیعة فی أمر "علیا ماجدة المهدی" (البنت الکاشفة العاریة، "قرّة العَین" الثانیة) و أفعالها الشنیعة؟!

امّا بعد، فکانت هذه المرتدّة "علیاء ماجدة المهدی" أیضاً من بیوتات المسلمین بمصر، و کانت فی أوّل الأمر ممّن أنعم الله علیها بصفاء روحها و حُسن استعدادها و قوّة فطانتها التی کادت تُسبِّبُ ترفیعَ شأنها فی عالَم البنات النجیبة و النِّسوان العفیفة المؤمنة؛ و کانت من البنات اللاتی قد رأت فی أیّام دهرها غرائبَ من آیات ربّها، وعجائبَ من مُحَدَّثات قلبها؛ لکنّ الشیطان حسدها، فرفس فی صدرها و نفخ فی قلبها و نفث فی فمها، فارتدّت و صارت من أصحاب النار ساقطة فی سقرَ؛ و نحن نتبرَّأ إلی الله تعالی منها و من سوء خاتمتها و قبح فعالها و شَین مقالها... - و إن کنّا لم نزَل نحزن و نبکی علی ضلالتها و شقاوتها، و لم یزل عزیزٌ علینا أن نری بنتاً مسلمةً - مستعدّة للرَّفعة و الارتقاء، مشارکة معنا فی اللحم و الدِّماء - ارتدّت و هکذا صارت من أصحاب الجحیم! - حیثُ قد نکثت عهدَ فطرتها السّلیمة، و صارت مصداقاً لهذه الآیة الکریمة:

((واتلُ علیهِم نبأ الّذی آتیناهُ آیاتِنا فانسلخَ منها (أی کرهها و خرج منها) فأتبعه الشیطان فکان من الغاوین؛ و لو شِئنا لرفعناه بها و لکنّه اخلد إلی الأرض و اتّبع هواه...)) (الأعراف: 175-176) (و الآیة نازلة فی بلعم باعور من عُبّاد بنی إسرائیل).

فهکذا بدت أیضاً "علیا ماجده المهدی" صیدَ حسدِ الشیاطین المُفسِدَة، و لحقت بالنَّسَویّة الفاسدة (فمینیسم)، فضلّت و أضلّت، و فسدت و أفسدت کثیراً من نساء العالَم المعاصر و البنات الغافلات العاصیات؛ فظهرت کاشفة عاریة فی أعیُن الناس کَراراً؛ و صارت بهذا الفعال، ثانیة "قرّة العَین" البابیّة الفاسدة الملعونة، بل جائت أدنی و أسفل من کلّ شیء... ثمّ أهانت بکتاب الله العظیم، القرآن الکریم... فهتکته بل هتکت نفسَها و أهلکت فطرتها قبل کل شیء وأنکرت النبوّة و الدّین و ربوبیّة إله العالمین، و أظهرت العداوة و البغضاء للمسلمین، و جائت مصداقاً لقول الرّبّ المُبین:

((لَتجدَنَّ أشدَّ الناس عداوةً للّذین آمنوا...الّذین أشرکوا...)) (المائدة:82).

هذا! و فی قِبال هذه الرّزیّة، قد رأینا أنّ ((بعض أخواتنا الأرامنة)) - من النصاری - و هی "وارتانوش" Վարտանուշ Vartanush - و هی تِربُ "علیا ماجدة المهدی" - قد حضَرَت ((مُحجَّبة بالمِلایة البَیضاء)) فی مزار العلاّمة المجلسیّ - أعلی الله مقامه - فی اصفهان (قلب ایران) کَراراً و بکت مِدراراً و طلبت شِفاءَ أمِّها النصرانیّة المبتلاة بسرطان الثدی من المجلسیّ إصراراً. فما زال تتضائل و تنحلّ و تضمحلّ الغدّة الثدییّة، فبرئت و تشفـَّت بعد اُسبوعَین! و هذا من کَرامات العلاّمة المجلسیّ الشاملة للمسلم و النصرانیّ و غیرهما...

صورة وارتانوش Վարտանուշ Vartanush و هی تِربُ "علیا ماجدة المهدی" قد حضَرَت مُحجَّبة بالمِلایة البَیضاء فی مزار العلاّمة المجلسیّ أعلی الله مقامه

و ههنا نقول:

یا "علیا ماجدة المهدی" - و یا "گل شیفته فراهانی" و یا کلَّ من خالف الحجاب و العفاف! - هذه (وارتانوش الارمنیة) بنت و انتِ بنت!!

هذه نصرانیّة و انتِ - قبل الارتداد - کنتِ مسلمة!!

و هذه محجوبة محجّبة بالمِلایة و انتِ کاشفة عاریة علی الملأ!!...

فهذا شأنکِ و شأنها:

اقرئی و تدبّری!! انظری و ابکی علی نفسک الضائعة و فطرتک اللهیفة:

((یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یَرْ‌تَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّـهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ...)) (المائدة:54).

((و لتجدنَّ أقربَهُم مَوَدَّةً للّذین آمنوا الّذین قالوا إنّا نصارَی؛ ذلک بأنّ منهم قِسّیسین و رُهباناً و أنّهم لا یستکبرون؛ و إذا سَمِعوا ما اُنزِل إلی الرّسول ترَی أعیُنَهُم تفیض مِنَ الدّمع ممّا عرفوا من الحقّ...)) (المائدة:82).

- و بالأخرة یقول سبحانَه و تعالی:

((أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ‌ اللَّـهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ؟ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ‌ مِّنْهُمْ فاسِقونَ)) ﴿الحدید:16).

((والسّلام علی من اتّبع الهدی)) (طه/47).

السید احمد السجادی (عفا الله عنه)

صفر المظفر 1434 ه. ق.

و فی الختام نقول مخاطِبینَ "السّیّدة المجتهدة امین الاصفهانی" (عطّرَ اللهُ تربتَها الطاهرة):

مزار السیدة المجتهدة بانو امین الاصفهانی - رضوان الله علیها

"رحمکِ اللهُ أیها السیدة المجتهدة (بانو) أمین الاصفهانی"! طوبَی لکِ حیثُ لستِ علی وجه الارض حتی ترَی هذه النساء الکاشفات و البنات العاریات؛ 

رحمکِ الله حیثُ کنتِ قد نهیتِهنّ عن کشف الشَّعر و الوجه للأجانب، و ها هنّ اولاء لا یأبَینَ أن یکشفن عن فروجهن علی الملأ!! فضلاً عن الأقارب!!..."

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱

Ով Հոսեյն...یا حسین

 

Ով Աբաս.....یا عباس

 

یا زینب...Ով Զեյնաբ

 

- در ادامۀ مبحث عزاداری برادران ارمنی (ارامنه)، برای امام حسین و حضرت عباس (علیهِمَا السّلام) در ایام محرّم و تاسوعا و عاشورای حسینی:

 

 آقای آوریل عیسایی Ապրիլ Իսայի (از برادران ارمنی) که 24 سال است عزاداری امام حسین(ع) و پذیرایی از عزاداران حسینی(ع) میکند؛ به همراهی و کمک پسر گرامیشان آقای آدریک عیسائی Իսայի Ադրիկ و برادرزادۀ عزیزشان آقای هامبیک عیسائی Իսայի Համբիկ . خدا از هر سه ایشان قبول فرماید.

 

ملاقات نگارنده(سجادی) با جناب آقای آوریل عیسائی Ապրիլ Իսայի - از برادران ارمنی و مدیر آراگیل آنوشاران Արագիլ Անուշարան(شیرینی سرای لک لک) - هرچند کوتاه و مختصر بود، لیکن برای اینجانب بسیار آموزنده، ارزشمند و مفید به حساب آمد. ایشان براستی از مردانی است که دیدارشان انسان را به یاد خدا و آخرت می اندازد، و قلب را روشنی، و روح را آرامش می بخشد.

دیدار با آقای عیسایی عزیز، مرا به یاد حدیثی زیبا انداخت که مرحوم علامه مجلسی (رضوان الله علیه) در مجلّد چهارده جدید از کتاب ارزشمند «بحارالانوار» - که شرح احوال و احادیث مربوطه به حضرت مریم و حضرت عیسی مسیح (علیهِمَا السّلام) را در آن آورده - در بخش «مواعظ یا پند و اندرزهای حضرت مسیح(ع)» آن را روایت می کند:

 

امام صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

حواریّون (یاران و اصحاب خاصّ) حضرت عیسی (علیه السلام) از او پرسیدند:

"یا روحَ الله! (لقب حضرت مسیح)، با چه کسی مُجالَسَت (هم نشینی) کنیم؟"

حضرت عیسی(ع) فرمود:

((با آنکس که رؤیت و دیدارش شما را بیاد خدا اندازد؛

کلام و گفتارش بر علم و دانش شما بیافزاید؛

و عمل و کردارش شما را به سوی آخرت ترغیب و تشویق نماید)).

 

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السّلام)قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله) : قَالَتِ الْحَوَارِیُّونَ لِعِیسَى(علیه السّلام) : یَا رُوحَ اللَّهِ، مَنْ نُجَالِسُ؟ قَالَ: مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُهُ - بحار الأنوار، ج‏14، ص 331، حدیث ش72.

 

و براستی، بنده (سید احمد سجادی) به عنوان یک مسلمان شیعه و متعهّد به عمل به احادیث، جناب آقای عیسائی را مصداق این حدیث شریف دیدم؛ زیرا گذشته از پذیرایی نمادین و گرم ایشان از عزاداران حضرت سید الشهداء و حضرت ابوالفضل العبّاس (علیهِمَا السّلام) - به همراهی و کمک پسر گرامیشان آقای آدریک عیسائی Ադրիկ-Իսայի و برادرزادۀ عزیزشان آقای هامبیک عیسائی Համբիկ-Իսայի - آن هم در طول بیست و چهار سالی که از جریان خصوصی مربوط به ایشان که سبب چنین امر خیری شده، می گذرد، در طول همان سه رُبع ساعتی که در محضر ایشان بودم، آرامشی معنوی در چهره و روح و روان این پدر مشاهده کردم که نظیر آن را متأسّفانه در جامعۀ آلوده به گناه و خودخواهی امروز، کمتر می توان مشاهده کرد.

هامبیک عیسائی Համբիկ-Իսայի

آدریک عیسائی Ադրիկ-Իսայի

و چون بنده، شیعه و تابع مکتب اهل بیت(ع) هستم و در روایات ما آمده که همواره باید جویا و طالب نصیحت و پند و اندرز از هر انسانی بود، در پایان ملاقات کوتاهی که داشتیم، از ایشان خواهش کردم که بنده و سایر جوانان یا نوجوانان امروز را در یک جمله یا عبارت مختصر، نصیحتی پدرانه بکنند.

 

آقای عیسایی عزیز، چنین گفتند:

((مرحوم پدرم (شیرام عیسایی Շիրամ-Իսայի) سی سال خادم کلیسا بود؛ از مال و منال دنیا بهره ای نداشت، ولی از ایمانی قوی به خداوند برخوردار بود... یادم هست که به من و سایر جوانان و نوجوانان، همواره این نصیحت را می کرد که:

هرگاه خواستید کاری بکنید، ابتدا اندیشه کنید که مبادا آن کار، برای آخرت شما ضرری داشته باشد؛ پس اگر حتی آن کار، منفعت و سود دنیایی زیادی داشت ولی ذرّه ای به آخرت شما صدمه وارد می کرد، آن کار را ترک کنید!...)).
 
شادروان شیرام عیسایی Շիրամ-Իսայի
شیرام عیسایی Շիրամ-Իսայի

روحش شاد...

Աստված օրհնի նրա հոգու

آذر1391شمسی

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟!

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟!

ما شیعیان اصفهان و ایران و جهان، بدین وسیله تشکر و سپاسگزاری ویژه ی خود را نثار برادران ارامنه جلفا و دیگر ارمنی های عزیزی می کنیم که در اصفهان و دیگر شهرها، با نهایت اخلاص، در دهۀ محرّم و عاشورای 1434 هجری قمری، این گونه وسیع و باشکوه، در برگزاری مراسم عزاداری سیّد الشهداء(ع) - آقا و الگوی شهیدان جهان - حضرت امام حسین (علیه السّلام) و خاندان مظلوم و یاران با وفایش، با ما شیعیان، شانه به شانه همراهی و اظهار ماتم و سوگواری کردند.

ما نیز به نوبۀ خود، فاجعۀ کشتار و قتل عامّ بی رحمانه ی ارمنی های بی گناه و بی دفاع، توسط دولت پلید عثمانی (ترکیه) در سال های 1915 تا 1923 میلادی (مقارن با دوران جنگ جهانی اول) را محکوم می کنیم.

آری؛ ما شیعیان و شما برادران ارمنی، در یک تراژدی بزرگ تاریخی، شریک هستیم؛ ما محرّم و عاشورا داریم؛ قتل عامّ سادات و امام زاده های بزرگوار و بی گناه از نسل اهل بیت پیامبر(ص) در زندانهای اُمَویان و عبّاسیان و یا شهید شدن ایشان در دیار غربت را داریم؛ و شما ارمنیان گرامی نیز، «نسل کشی ارامنه» ((Հայոց Ցեղասպանություն)) یا «جنایت بزرگ» ((Մեծ Եղեռն)) را دارید.

خیلی از مغرضان و انسانهای پست و فرومایه تلاش کرده و می کنند تا واقعه ی تاریخی فاجعه کربلا و نیز واقعه ی تاریخی نسل کشی ارامنه را زیر سؤال ببرند و بلکه انکار کنند!! اما ما دو ملت مظلوم، چون دردی مشترک و مشابه هم داریم، در سوگواری های یکدیگر نیز شریک و همدرد هم هستیم. و هردوی ما ملّت، بر یزید و آل یزید، و بر ترکان عثمانی و آل عثمان لعنت می فرستیم که مسبّب این دو فاجعه ی تلخ و رقت بار بودند، که تاریخ نشان نداده کسی با بدترین انسانها چنین رفتارهای وحشیانه ای کرده باشد! چه رسد به انسان های مظلوم و بی دفاع! آن هم: زنان و کودکان خردسال و پیران و سالخوردگان!

ما مسلمانان شرعاً وظیفه داریم که از جنایات ترکان عثمانی علیه ارمنی های بی گناه، اظهار نفرت کنیم و بر ترکان عثمانی همواره لعنت بفرستیم زیرا خداوند در قرآن کریم می فرماید:


((مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ‌ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْ‌ضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا!))


((هر کس شخصی را بدون حقّ قِصاص و یا بی‌ آنکه فساد و فتنه‌ ای در زمین کرده باشد، بکشد، مثل آن است که همه مردم را کشته باشد!)) (مائده/32).


“If any one slew a person - unless it be for murder or for spreading mischief in the land - it would be as if he slew the whole people!” (Quran, Al-Ma'ida, 32).

“По этой причине предписали Мы сынам Исраила: кто убил душу не за душу или не за порчу на земле, тот как будто бы убил людей всех, А кто оживил ее, тот как будто бы оживил людей всех. Приходили к ним Наши посланники с ясными знамениями. Потом многие из них после этого по земле излишествовали.” (Коран, Аль-Маида, 32).

و باز، ما شیعیان، شرعاً وظیفه داریم که پس از اظهار انزجار و بیزاری از عملکرد ترکان عثمانی، با ارمنی های ستمدیده و داغ دیده، همدردی کنیم، زیرا ما شیعه ی علی(ع) هستیم وامیرالمؤمنین علی(ع) هنگامی که پس از ضربت ابن ملجم لعین در بستر افتاده بودند، در وصیّت خود به امام حسن(ع) و امام حسین(ع) فرمود:


((کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا!))


((همواره دشمن ستمگر و یاور شخص ستمدیده باشید!))


(بحارالانوار،علامه مجلسی،جلد42،ص256- نهج البلاغه،چاپ فیض،نامه47،ص977).

به امید روزی که با ظهور منجی بشریّت (که ما دو ملت مظلوم، هر دو منتظر آمدن او و انتقام گرفتن وی از ستمکاران بر گذشتگان خود هستیم) عدل و داد و آرامش و عدالت، جهانی و فراگیر شود و ظالمان را به محکمه ی عدل الهی بکشانند و محاکمه و مجازات کنند... که این همه زن و کودک بی گناه، چرا و به چه جرمی و به چه گناهی چنین بیرحمانه کشته یا اسیر و آواره شدند؟...

برادر ارمنی!

نسل کشی ارامنه نیز برای ما شیعیان، بس اندوه بار و تأسف آور است...

ما را همدرد خود بدان...

برادران شیعه مذهب شما...

اصفهان. شب شام غریبان محرّم 1434ق.

http://aramenevamajlesi.persianblog.ir

غروب غم انگیز کربلای معلّا - حرم مطهر امام حسین(ع)

سمت راست: آقای آوریل عیسایی Ապրիլ Իսայի (از برادران ارمنی) که 24 سال است عزاداری امام حسین(ع) و پذیرایی از عزاداران حسینی(ع) میکند؛ و سمت چپ: برادرزادۀ عزیزشان آقای هامبیک عیسائی Իսայի Համբիկ . خدا از ایشان قبول فرماید.

عقب تصویر: آقای آوریل عیسایی Ապրիլ Իսայի (از برادران ارمنی) که 24 سال است عزاداری امام حسین(ع) و پذیرایی از عزاداران حسینی(ع) میکند؛ جلوی تصویر: پسر گرامیشان آقای آدریک عیسائی Իսայի Ադրիկ . خدا از ایشان قبول فرماید.

Ծիծեռնակաբերդ Երեւան, Հայաստան یادمان نسل کشی ارامنه Tsitsernakapert Erevan, Arménie

«یادمان نسل کشی ارامنه»

Ծիծեռնակաբերդ Երեւան, Հայաստան

((Tsitsernakapert Erevan, Arménie))

----------

- و در خاتمه، قلم خود را متبرّک می کنیم به تعریفی که خود خداوند در قرآن کریم، از شما برادران ارمنی یا مسیحی، فرموده؛ هرچند سزاوار است که آیات قرآن را در آغاز نوشتار بیاورند، لیکن حُسن خاتمه و پایان دادن نامه به چنین بیان گهربار و دلنشین آسمانی، اقتضا کرد که آن را در اینجا تقدیم شما برادران ارمنی عزیز بنماییم. خداوند، در قرآن ما، در مورد شما مسیحیان چنین فرموده است:


((... وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَ‌بَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَ‌ىٰ ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُ‌هْبَانًا وَ أَنَّهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُ‌ونَ ﴿٨٢﴾ وَ ِاذَا سَمِعُوا مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّ‌سُولِ تَرَ‌ىٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَ‌فُوا مِنَ الْحَقِّ ؛...)) (83) (سورة المائدة).


((... و با محبت ‌تر از همه کس به مسلمانان، آنان را می یابی که می گویند: "ما مسیحی هستیم!"؛ این (دوستی مسیحیان نسبت به مسلمین) بدین سبب است که برخی از آنها دانشمند و پارسا هستند و تکبر و گردن کشی (بر حکم خدا) نمی ‌کنند! (۸۲) و چون آنچه را که به رسول فرستاده شده بشنوند می ‌بینی که اشک از دیده آنها جاری‌ شود، به سبب آنچه که شناخته اند از حقیقت؛ ... )) (سوره مائده/82 و83).


“... And you will certainly find the nearest in friendship to those who believe (to be) those who say: "We are Christians"; this is because there are priests and monks among them and because they do not behave proudly. And when they hear what has been revealed to the apostle you will see their eyes overflowing with tears on account of the truth that they recognize ...” (Quran , Al-Ma'ida , 82-83).


“... и ты, конечно, найдешь, что самые близкие по любви к уверовавшим те, которые говорили: “Мы–христиане!” Это- потому, что среди них есть иереи и монахи и что они не превозносятся. А когда они слышат то, что низведено посланнику, то ты видишь, как глаза их переполняются слезами от истины, которую они узнали ...” (Коран , Аль-Маида , 82-83).

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱


این حسین کیست که عالَم همه دیوانۀ اوست؟!

این چه شمعیست که جانها همه پروانۀ اوست؟!

---------------------------------------------------------


شعر یا مرثیه

((شهید کربلا))

((The Martyr of Karbala))



قصیده ای انگلیسی در عزای امام حسین(علیه السّلام)

سروده ی شاعر زبان آور انگلیسی زبان:

جاستیس راسل شاعر انگلیسی مدح کننده ی امام حسین ع

"Justice A. D. Russell"


«جاستیس ا. د. راسل» (یا: جستیس آ. راسل) :

(توجّه: Justice با حرف بزرگ، لقب است، بمعنای "قاضی")



From age to age, on Virtue's age


Shall live the deathless story


دوره به دوره (زمان به زمان) در عصر تقوا و فضیلت؛


زنده باد آن داستان نامُردَنی (و فراموش ناشدنی و از یاد نرفتنی).

 


His loss remain the Martyr's gain,


His shame the Martyr's glory


آنچه او (حسین ع) از دست داد، بعنوان افتخار آن شهید، جاوید خواهد ماند!


و ستمدیدگی و اندوه او نیز، بسان عظمت و شکوه آن شهید، باقی خواهد ماند!



Till truth shall lie, and Honor die


And time itself be hoary


تا آن زمان که حقیقت نابود گردد،و شرافت بمیرد،


و روزگار، خود نیز پیر و کهن شود.



Arise Husain! arise-


Chief of the Prophet's seed!


برخیز ای حسین! برخیز-


ای سَردودمان نسل پیامبر(ص) !



Fling broad thy banner to the skies!


And come with utmost speed!


پرچم خود را در پهنای آسمان به اهتزاز در آور!


و با نهایت سرعت (برای دفاع از دین خدا) بیا!



Or ere the throne of the All-Wise


Usurped be by foul Yazid!


قبل از آنکه مَسند جانشینی (خلافت) خداوند علیم بر هرچیز،


غصب گردد توسط یزید پلید!



He's donned his armour bright,


His father's sword girt on


(اینک) او (حسین ع) بر تن کرده زره درخشان را،


و شمشیر پدرش را بر کمر بسته؛



The sword of Ali, as the might


Of the Destroyer's own


شمشیر علی(ع) را، بعنوان نیرو و توانایی،


از جانب خداوند قهّار و نابودکننده (کافِران و سرکشان) ؛



And he is off ere morning light


Across the desert wide and lone


و بالاخره او عازم پیکار است قبل از طلوع سپیده دم،


در وسط آن بیابان وسیع (کربلا)، یکه و تنها و بی کس!



Now, Kufa! keep thy word!


To the good cause be true!


اکنون، ای کوفه! به قول خود عمل کن!


در راه هدف و آرمان نیکو، باوفا و راستین باش!



Yazid has sent a giant horde


To march thy province through


یزید (لَعَنـَهُ اللهُ) سپاهی عظیم فرستاده است،


تا از میان قلمرو(پایتخت) تو(فاتحانه) رژه برود!



The hirelings of his father's hoard


Who grace or mercy never knew-


مزدوران گرد آورده ی پدرش (معاویه لعین) ،


آنانکه هرگز نشناخته اند شرف و ترحّم را ؛



They bore his god-like head aloft


His mouth struck with their whips


آنها حمل کردند سر ملکوتی او را بر بالای(نیزه) !


آنها دهان مبارک امام(ع) را با شلاقهاى خود نواختند!



O mouth! that I have seen so oft-


A teem with angel equips!


ای‌ دهانی‌ که‌ من‌ اغلب و بارها آن را


مَهبــِط‌ فرود باران پی درپی گروههای ملائکه دیده ام! -



In baby-kisses, warm and soft


Pressed to the Prophet's lips!


- و هنگام‌ طفولیت تو، آنرا بوقت بوسیدن کودک، گرم و نرم‌


و چسبیده به لب های مبارک‌ پیامبر(ص) دیده ‌ام‌!



O body! trampled, fouled, disdained


Which charmed the gazer's eye!


اى بدنى که بطرز اهانت آمیز زیر پاى ستوران قرار گرفتى و لکه دار شدی!


این همان بدن پاکى است که بینندگان را مسحور و شیفته مى کرد!



The blood from out thy veins that drained


Was heaven's electuary!-


خونى که از رگهاى مبارک تو چکید و جاری شد،

معجونى آسمانى بود! -



-No horses' hooves were ever stained


-In so divine a dye!


- که تا آنوقت، سُم هیچ اسبانی (که بر بدنت تاختند)

با چنین رنگی الهى، رنگ نشده بود!  



O barren plain of Karbala-


With herb, nor yet with sod!


اى دشت بی گیاه و بایر کربلا!

که در روى تو نه علفى است و نه چمنی!



Be clad eternally ; for aaahhh...

 
There, overwhelmed, down-trod-


براى ابد آهنگ اندوه و آه... بر تو پوشیده باد!


چون در مکان تو، بدن پاره پاره و لگد مال شده ی -



-The holy son of Fatima


Gave up his soul to God


- پسر مقدّس فاطمه(س) (حسین ع)

جان به جان آفرین تسلیم نمود!


(تحقیق، تکمیل و تصحیح متن و ترجمه، از: سیّد احمد سجّادی).
--------------------------------------------------------------
*منبع شعر انگلیسی:

Khurshed, ed., Imam Husain, 2nd ed., pp. 136-140

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱

تسلیت به مناسبت حلول ماه محرّم سال 1434 هجری قمری:

 

- سلطنت حسین(ع) بر دل ها، از غرب تا شرق جهان:

 

باز این چه شورش است که در خلق عالَم است؟!

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟! .......


-امام حسین (علیه السّلام) در گفتار چارلز دیکنز (از غرب) و گاندی (از شرق) :

چارلز دیکنز (رمان نویس معروف انگلیسی: 1812-1870میلادی) در کتاب "جُنگ" یا "متفرّقات" خود (Miscellanies میسِلِنیز) می نویسد:

((اگر "حسین"(ع) (آن طور که برخی دشمنان گفته اند) برای برآورده ساختن امیال دنیوی خود (و مثلاً برای رسیدن به حکومت) جنگیده بود، پس من نمی فهمم که چرا خواهر و همسر و اولادش او را همراهی کردند؟! (یعنی: کسی که قصد جنگ دارد، هیچگاه فرزند و زن و خواهر را همراه خود به میدان نمی برَد!)؛ بنابراین، بدیهی است که او خالصانه برای اسلام جان فشانی کرده است)). Miscellanies میسِلِنیز، چارلز دیکنز، ص61.

     “ If Husain had fought to quench his worldly desires, then I do not understand why his sister, wife, and children accompanied him. It stands to reason therefore, that he sacrificed purely for Islam ” , “Charles Dickens’ Miscellanies”, p.61.

 چارلز دیکنز در مورد امام حسین(ع) چه می گوید؟ Charles Dickens & Imam Hussain

 

- نیز، ماهاتما گاندی (Gandhi عامل استقلال هند از یوغ استعمار انگلیس، مقتول در 1948میلادی) در کتاب "سرگذشت من" یا "تجربیات من با راستی"، یا "رویارویی با حقیقت":

“An Autobiography; The Story Of My Experiments With Truth”

- Hindi: (( सत्यके प्रयोग अथवा आत्मकथा )) :به هندی

- Gujarati: (( સત્યના પ્રયોગો અથવા આત્મકથા )) :به گجراتی

در رابطه با فداکاری و استقامت امام حسین (علیه السّلام) چنین اظهار نظر می کند:

«من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم؛ فقط نتیجه ای را که از مطالعات و تحقیقاتم دربارۀ تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم باید همان راهی را بپیمائیم که "حسین بن علی" پیمود ... ».

مهاتما گاندی و امام حسین ع

- تحقیق و تطبیق: سیّد احمد سجّادی.

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱

*** فاطمۀ زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، در یک نگاه و در یک برگ؛ مختصر، مفید و مستند، از مدارک و منابع شیعه و سنی:

مقدّمه:
هدف از نگارش این برگ، که تا بحال نظیر آن در کتاب یا مقاله و یا سایت و وبلاگی موجود نبوده، این بود که شرح احوالی از حضرت زهرا سلام الله علیها در پایتخت علم و دین و اندیشه (یعنی شهر اصفهان) ارائه شود، که در عین فشردگی و اجمال، حائز امتیاز جامعیّت و کمال، و حاوی اسناد، مدارک و منابع لازمه برای بحث و استدلال، باشد؛ و سبب ثبت و انتشار آن در این وبلاگ، از جانب این حقیر (سید احمد سجادی - ویراستار سابق دایرة المعارف تشیع) علاوه بر سبب مزبور، آن بود که تا پاسخی باشد به افترای زشت "دبیرخانه دایرة المعارف تشیّع" - که پس از آن همه خدمت بی ریا و بی صدا (که همه به اسم دیگران - که نامشان پشت جلد آمده - تمام شد!!) اینجانب را متهم به "نقض امانت در نگارش و ویرایش" و نوشتن مطالب بی اساس و بی منبع کردند!! خدا شاهد است که چه شبها که تا اذان صبح مشغول ویراستاری و تحقیق و تکمیل اسناد و مدارک، و تحقیق متون و منابع مقالات و اِعراب گذاری متون و اشعار و عبارات عربی و ترجمۀ آنها به پارسی روان بودم تا مقالات دایرة المعارف تشیع، هرچه زودتر، با کیفیّتی بهتر، به چاپ برسند. حال آنکه، بسی از حقوق مالی بنده نیز در آنجا با تقلب پایمال شد؛ مثلاً بعداً دانستم که بسیاری از حقوق بیمۀ اینجانب پرداخت نشده است!! بنده حتی مطالبۀ حقوق مادّی و به اصطلاح "سنوات" خود را نیز نکردم! آن هم فقط از روی دلسوزی و احترام به بازماندگان مرحومه خانم فهیمه محبّی (مدیریّت دلسوز و از دست رفتۀ دایرة المعارف تشیّع). آری؛ اکنون نیز حسودان و دشمنان قسم خوردۀ قدیم - که "کینه ها و اَحقاد بدریّه و خیبریّه" در نهاد ایشان موج می زند - از این به خشم آمده اند که بانگ رسای اسلام و تشیّع، به مغرب زمین و بزرگان علم و اندیشۀ اروپا و امریکا نیز رسیده و بنده نیز چون دیگران، برخی از آن موارد را در دایرة المعارف تشیّع نقل کرده ام! لذا در صدد ریختن آبرو و حیثیت حقیر برآمده و علیه اینجانب - که جز خدا کسی را ندارم - "هوچی گری" به راه انداخته اند. والله قسم می خورم که شکایت "دبیرخانۀ دایرة المعارف تشیع" و افرادی که پشت سر بنده غیبت می کنند یا به اینجانب تهمت و بهتان و افترا می زنند و یا در شبکه ها و وبلاگها و سایتهای اینترنتی به شخصیت بنده با تعابیر رکیکی چون "جعل" و "دروغ" و "تزویر" و "مزخرف نویسی"... حمله ور میشوند، را به پیشگاه مادرم حضرت زهرا صلوات الله علیها خواهم برد - که این مقاله در مورد مظلومیت اوست و ما سادات نیز مظلومیت را از مادر خود به ارث برده ایم: حقوق مالی ما را پایمال می کنند؛ نسبت جعل و دروغ به ما میدهند؛ اهانت به ما می کنند؛ نصب و عداوت با ما که از اولاد اهل بیت علیهم السلام هستیم می کنند، چنانکه با ایشان همین گونه نصب و عداوت می کردند... - و این مقاله را - که به دو زبان پارسی و عربی است - اهدا می کنم به روح مرحومه خانم فهیمه محبّی - که تا زنده بود کسی در آن دبیرخانه(!!) جرأت دشمنی علنی با بنده را نداشت؛ و همواره مانند مادری مهربان و دلسوز برای دایرة المعارف تشیّع بود... او که "رفت"، ما هم از دایرة المعارف تشیّع "رفتیم"...

«نام نیک "رفتگان" ضایع مکن! - تا بماند نام نیکت پایدار!» ...

(سیّد احمد سجادی، 6 مهرماه 1390 ش).


مرحومه خانم فهیمه محبی - مدیریت فقید دایرة المعارف تشیع

خدایت بیامرزد خانم محبّی

که همواره محبّ و ارادتمند حضرت زهرا بودی

 

- خواننده خود بنگرد و قضاوت کند که آیا نوشته ها و مقالات اینجانب (سید احمد سجادی) بی سند و ضعیف است؟!! . . . آقایان دبیرخانه دایرة المعارف تشیّع، چرا این مقاله را چاپ نکردند؟!! . . . این فقط یک نمونه است؛ مقاله های چاپ نشدۀ دیگر بنده بسیار است . . .

####################################################

الف. مقالۀ فارسی:

# ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها:

معروف است که آن حضرت در 20 جُمادَی الثانی سال 5 بعثت در مکه مکرمه به دنیا آمد. (1)
و بنابر قولی ولادت آن حضرت در دهم جُمادَی الثانی بوده است. (2)

# انعقاد نطفۀ مبارکۀ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:

جریان انعقاد نطفه حضرت زهرا سلام الله علیها مراحلی دارد که ذیلاً خلاصۀ آن آورده می‏ شود:
1 - در شب معراج خداوند سیبی به پیامبر صلی الله علیه و آله هدیه داد که از عظمت خلقت و بوی و رنگ و زیبایی آن ملائکه تعجب کردند. خداوند امر فرمود تا پیامبر صلی الله علیه و آله آن را میل کند. هنگامی که آن سیب را شکافت، نوری از آن درخشید. جبرئیل گفت : بخور یا رسول الله، که طین نور منصوره فاطمه، دختری است که از صلب تو خارج می‏شود. (3)
در بعضی روایات است که از رطب بهشتی هم خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله میل فرمود. (4)
2 - در 10 شعبان سال چهارم جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله در ابطح نازل شد و فرمان کناره‏ گیری از حضرت خدیجه سلام الله علیها را به مدت 40 روز به عنوان مقدمه حمل حضرت زهرا سلام الله علیها ابلاغ فرمود. (5)
با اینکه آن حضرت علاقه وافری به خدیجه سلام الله علیها داشت و این کار برای آن حضرت پر مشقت بود، ولی برای خدیجه سلام الله علیها پیغام داد که مدتی به منزل نمی ‏آیم  و به منزل فاطمه بنت اسد سلام الله علیها می ‏روم. شبها در را ببند و در بستر آسایش کن.
پیامبر صلی الله علیه و آله شبها به منزل فاطمه بنت اسد سلام الله علیها می آمد. هر شب هنگام افطار، خرما و انگور و غذای بهشتی می‏ آوردند. با آب بهشتی و حوله دست آن حضرت را شسته و تمیز می کردند. امیر المومنین علیه السلام حسب دستور پیامبر صلی الله علیه و آله جلو در می‏ نشست که کسی نیاید و در آن غذا با پیامبر صلی الله علیه و آله شریک شود. در شب چهلم دستور رسید به خانه خدیجه سلام الله علیها برو که خداوند به خود سوگند خورده که امشب از صُلب تو ذریه پاک و طیبه‏ ای بیافریند. حضرت از جا برخاسته و به منزل خدیجه سلام الله علیها آمدند.
حضرت خدیجه سلام الله علیها می ‏فرماید:
« سوگند به آن کسی که آسمان را برافراشته و آب را از زمین جوشانیده، حضرت از من دور نشده بود که سنگینی فاطمه سلام الله علیها وجود فاطمه سلام الله علیها را در خود احساس کردم ». (6)

# دوران بارداری و وضع حمل حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها:

هنگامی که حضرت خدیجه سلام الله علیها دوران آبستنی خود را می ‏گذراند، حضرت فاطمه سلام الله علیها از داخل شکم با مادر صحبت می‏ فرمود، و او را دلداری می‏ داد و به صبر و پایداری دعوت می فرمود.
پیامبر به خدیجه سلام الله علیها فرمودند:
«جبرئیل به من بشارت داد که این مولود دختر است، و او موجودی پاک و با برکت است. خداوند متعال نسل و ذُرّیّه مرا از او قرار می ‏دهد، و از نسل او امامانی در امت قرار خواهد داد که بعد از پایان یافتن وحی او، جانشینانش در روی زمین باشند».
هنگام ظاهر شدن آثار وضع حمل، سراغ زنان قریش فرستادند. ولی کسی برای کمک نیامد، چه اینکه آنها راضی به ازدواج حضرت خدیجه سلام الله علیها با پیامبر نبودند، و خدیجه سلام الله علیها از این برخورد غمناک شد.
در همین حال چهار زن بلند بالا که شبیه زنان بنی هاشم بودند بر او وارد شدند. یکی از آنان به او گفت:
«ای خدیجه، غمگین مباش که ما فرستادگان پروردگار تو هستیم. ما خواهران توایم. من ساره هستم، و این آسیه دختر مزاحم و همنشین تو در بهشت و این مریم دختر عِمران و این صفوراء دختر شعیب است. خداوند ما را نزد تو فرستاده تا در کارهای مربوط به زنان به تو کمک کنیم».
(در بعضی روایات حوّا - همسر حضرت آدم علیه السلام - هم ذکر شده است).
یکی از آنان در سمت راست او، دیگری در سمت چپش، و سومی پیش روی آن حضرت، و چهارمی پشت سر او نشستند.
خدیجه کبری سلام الله علیها، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را پاک و پاکیزه بر زمین نهاد. در این هنگام نوری از وجودش درخشید که تمام خانه‏ های مکه را روشن کرد، و این نور در شرق و غرب درخشش نمود. بانویی که پیش روی خدیجه سلام الله علیها بود، حضرت فاطمه سلام الله علیها را برداشت و با آب کوثر شستشو داد، و پارچه سفیدی که از شیر سفیدتر و از مشک و عنبر خوشبوتر بود بیرون آورد. یکی را بر بدن او پیچیده و دیگری را بر سرش انداخت و سپس از او خواست که سخن بگوید.
حضرت فاطمه سلام الله علیها لب به سخن گشود، و فرمود:

« اشهد اَن لا اله الا الله، و اَنّ ابی رسولُ الله سَیّدُ الانبیاء و اَنَّ بَعلی سَیّدُ الاوصیاء و اَنَّ وُلدی سَیِّدُ الاَسباط »
« گواهی می ‏دهم که جز الله خدایی نیست، و پدرم فرستاده خدا و سرور پیامبران است، و شوهرم سرور جانشینان، و فرزندانم آقایان نوادگان پیامبران هستند ».

بعد، بر یکایک آنان سلام کرده و هر یک را به اسم صدا زد. آنان نیز بر چهرۀ او تبسم کردند، و حورالعین وبهشتیان، یکدیگر را به ولادت حضرت فاطمه سلام الله علیها بشارت دادند. در آسمان نوری درخشان پدید آمد که ملائکه تا آن روز چنان نوری را ندیده بودند، و لذا نام حضرت را « زهراء » گذاشتند.

بانویی که پیش روی خدیجه سلام الله علیها نشسته بود، به خدیجه سلام الله علیها گفت:
« او را پاک وپاکیزه و آراسته و با برکت دربر گیر، که در نسل وذرّیه ‏اش برکت قرار داده شده ».

خدیجه سلام الله علیها حضرت را با شادی و خشنودی از دست او گرفته، و سینه در دهانش گذارده و دهان او را پر از شیر کرد، و این گونه بود که فاطمه سلام الله علیها رشد جسمی خود را آغاز کرد. (7)

# حضرت فاطمه زهرا در دامان فاطمه بنت اسد، پس از رحلت خدیجه کبری، سلام الله علیهنّ:

بعد از رحلت حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه زهرا سلام الله علیها را به فاطمه بنت اسد سلام الله علیها سپردند.

ایشان برای آن حضرت مادری می‏ کرد و در دامان عزت خود آن مستوره دو جهان را با جان و دل سرپرستی می‏ کرد تا زمانی که (در سال چهارم هجرت) از دنیا رفت. (8)

# ازدواج حضرت زهرا و حضرت علی علیهما السلام:

در اوایل شوّال یا 6 ذیحجۀ سال 2 هجری، آقا و سرور ما خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم، امیرالمومنین علیه السلام را به سیدۀ نساء عالمیان فاطمه زهراء بتول عذراء سلام الله علیها تزویج فرمود. (9)
این ماجرا بعد از رجوع از جنگ بدر 16 روز بعد از وفات « رقیه » دختر پیامبر صلی الله علیه و آله، و بنا بر مشهور در روز سه شنبه 6 ذی الحجه واقع شده است. (10)

رسول خدا صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام فرموده اند:

« اگر خداوند متعال امیر المومنین علیه السلام را خلق نمی‏کرد، در تمام زمین انسانی که کفو و شایسته همسری با حضرت فاطمه سلام الله علیها باشد یافت نمی‏ شد ». (11)

در شب عروسی، آنگاه که همه به منازل خود رفتند، از زنان جز اسماء کسی نزد فاطمه سلام الله علیها نماند، و این به خاطر وصیت « حضرت خدیجه سلام الله علیها » بود که هنگام وفات گریست و از اسماء عهد و پیمان گرفت که در شب عروسی حضرت فاطمه سلام الله علیها آن حضرت را تنها نگذارد.
اسماء هم به عهد خود وفا کرد، و چون ماجرا را برای پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرد، آن حضرت به یاد « خدیجه سلام الله علیها » افتاد و گریست و در حق اسماء دعا فرمود. (12)

# مَهریّۀ حضرت فاطمه سلام الله علیها:

در مقدار و نوع مهریه آن حضرت روایات مختلفی وارد شده است. ابن شهرآشوب و علامه مجلسی رحمة الله علیهما می ‏فرمایند: اصح اقوال، همان پانصد درهم نقره یا «مَهر السنة» - همانند مهریه مادر گرامیش «حضرت خدیجه سلام الله علیها» - است. (13)
خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«ای محمد، تو فاطمه را به پانصد درهم به ازدواج علی درآور تا سنتی در بین امت تو باشد»(14)

# ولیمۀ عروسی و جهیزیۀ ناچیز حضرت زهرا سلام الله علیها:

اثاث منزل و ولیمه عروسی حضرت زهرا سلام الله علیها چنان اندک و ناچیز بود که پیامبر صلی الله علیه و آله به امیر المومنین علیه السلام فرمود:
« زره خود را بفروش ».
آن حضرت زره را فروخت و پول آن را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله‏ مقداری را جهت تهیه غذای عروسی به امّ سلمه دادند.
بنا بر بعضی روایات نصف لوازم غذا را پیامبر صلی الله علیه و آله و نصف دیگر را امیر المومنین علیه السلام تهیه نمودند.
مقداری را هم به بلال و عمار دادند که از بازار لوازم خانه را خریداری کنند: یک پیراهن، یک عدد روسری، قطیفه سیاه خیبری یا عبای سیاه، پرده نازک پشمی، یک عدد حصیر از بافته ‏های قریه هَجَر، آسیاب دستی، یک عدد طشت مسی، مَشک برای آب آوردن، کاسه ‏ای سفالین، مَشکی مخصوص خنک کردن آب، ابریقی (آفتابه ای) که بیرونش رنگ شده بود، کوزه ای سفالین، و یک پوست گوسفند. (15)
امیر المومنین علیه السلام می‏ فرماید:
« در آن شب که دختر پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه من آمد، بسترمان جز یک پوست گوسفند نبود ». (16)
در روایتی دیگر می‏ فرماید:
« پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه ما آمد در حالی که ما بر روی خود قطیفه‏ ای (= جامۀ بلند پرزداری) انداخته بودیم که اگر از طول آن را روی خود می کشیدیم، پهلوهایمان خالی می‏ شد و اگر از عرض می ‏انداختیم سر و پاهایمان بدون روپوش می ‏ماند ». (17)

# اولاد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، از حضرت علی علیه السلام:

ثمره این ازدواج مبارک و نورانی و الهی پنج فرزند بود. دو امام معصوم علیهما السلام : آقا و مولایمان حضرت مجتبی علیه السلام و سرور شهیدان حضرت ابوعبدالله الحسین علیه السلام، دو دختر: عقیلۀ بنی هاشم حضرت زینب کبری و جناب ام کلثوم علیهما السلام، که این فرزندان در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله در مدت نه سال به دنیا آمدند. آخرین فرزند ایشان حضرت محسن علیه السلام بود که بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدت چند روز به سبب ضربه، بین در و دیوار، و کتک‏ های منافقین و ظالمین - و در رأس ایشان عمر بن خطّاب - سقط شد و به شهادت رسید. (18)
شرح بیشتر در این رابطه، در پایان همین نوشتار آمده است.

حضرت فاطمه سلام الله علیها 9 سال و 75 روز یا 95 روز در منزل امیر المومنین علیه السلام زندگی کرد تا آنکه بعد از شهادت حضرت محسن علیه السلام خود نیز بر اثر همان ضربات و جراحات وارده به شهادت رسید.
شرح آن نیز خواهد آمد.

# ماجرای فدک و غصب آن توسط مزدوران ابوبکر:

در روز 14 ذیحجه یا شب آن، در سال هفتم هجرت، فدک توسط شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به حضرت زهرا سلام الله علیها بخشیده شد، و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلّم بر این بخشش شاهد گرفتند (19). قول دیگر در این باره 15 رجب است. (20)
بعد از فتح خیبر، جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد:
« وَ آتِ ذا الْقـُرْبَی حَقـَّهُ »
« حق خویشان را به آنان بده » (اِسراء/26)
پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید:
« منظور چه کسانی هستند، و این حق کدام است؟ »
جبرئیل از طرف خداوند عرضه داشت:
« فدک را به فاطمه علیهَا السّلام عطا کن ».
پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود:

« خداوند فدک را برای پدرت فتح کرد و چون لشکر اسلام آن را فتح نکرده، مخصوص من است. خداوند دستور داده آن را به تو بدهم. از سوی دیگر، مَهریّۀ مادرت «خدیجه سلام الله علیها» بر عهده پدرت مانده، و پدرت در قبال مهریه مادرت و به دستور خداوند، فدک را به تو عطا می ‏کند. آن را برای خود و فرزندانت بردار و مالک آن باش ».
حضرت زهرا سلام الله علیها عرض کرد:
« تا شما زنده ‏اید بر من و مال من صاحب اختیار هستید ».
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
« ترس آن را دارم که نا اهلان تصرف نکردن تو را در زمان حیاتم، بهانه‏ ای قرار دهند و بعد از من آن را از تو منع کنند ».
حضرت صدیقه سلام الله علیها عرض کرد:
« آن گونه که صلاح می ‏دانید عمل کنید ».
پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمومنین علیه السلام را فرا خواند و فرمود:
« سند فدک را به عنوان بخشوده و اِعطایی پیامبر بنویس و ثبت کن ».

علی علیه السلام آن را نوشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و امّ اَیمَن شهادت دادند و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«ا مّ اَیمَن زنی از اهل بهشت است ».
و تا زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله وکلای حضرت زهرا سلام الله علیها در آن سرزمین بودند. (21)
بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله مأموران ابوبکر به دستور او نماینده حضرت صدیقه سلام الله علیها را از فدک اخراج کردند و ملک آن را غصب نمودند و درآمد آن را به طور کامل برای مخارج حکومت غاصبانه خود صرف کردند.
حضرت صدیقه سلام الله علیها همان نوشته و سند فدک را که پیامبر صلی الله علیه و آله به امیرالمومنین علیه السلام فرمودند و آن حضرت ثبت کرد، عیناً نزد ابوبکر آورد، ولی ابوبکر نه سند را قبول کرد و نه شاهدان را. (22)
بعد از 15 روز که از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله گذشته بود، حضرت صدیقه شهیده سلام الله علیها همراه با جمعی از زنان بنی هاشم به مسجد تشریف بردند و خطبه ‏ای ایراد فرمودند که دریایی از معارف، حقایق بلاغت و فصاحت و شرایع اسلامی در آن است. ابوبکر نامه ‏ای دالّ بر بازگرداندن آن به حضرت نوشت، ولی هنگامی که فاطمه زهرا سلام الله علیها آن سند را در دست داشت و به منزل باز می‏ گشت با عمر روبرو شد و او نوشته ابوبکر را با جسارت به ساحت ملکوتی حضرت از او گرفت. (23)

# اشعاری در مورد فدک:

ناصرخسرو در هجو "ابی بکر" به سبب غصب خلافت و فدک گوید:

لعنت کنم بر آن "بُت" کز امّت محمّد
او بود جاهلان را اوّل "بُت ِ" نخستین

لعنت کنم بر آن "بت" کز فاطمه « فدک » را
بـِستـَد به قهر، تا شد : رنجور و خوار و غمگین (24)

- توضیح: در روایات شیعه، گاهی از روی تقیّه، به ابوبکر لقب "جِبت" و به عُمَر لقب "طاغوت" داده شده است. و ذکر پر فضیلت «اللّهمّ العَنِ الجِبتَ وَ الطّاغوتَ» نیز ناظر به همین است. و منظور ناصرخسرو از "بت"، همان "جبت" می باشد که لقب بتی نیز بوده است.

نیز سنائی غزنوی در طعن و ذمّ ابی بکر، به سبب غصب خلافت و تصرّف فدک، در قصیدۀ خود در جواب سلطان سنجر دربارۀ مذهب، با کنایه گوید:

کی روا باشد به ناموس و حِیَل در راه دین
"دیو" را بر مَسندِ « قاضی اکبر» داشتن؟!

مَر مرا باور نکو ناید زِ روی اعتقاد :
«حقّ زهرا» بردن و دین پَیَمبر داشتن! ! (25)

- توضیح: "ناموس و حِیَل"، یعنی: سیاست و حیله گری؛ "دیو"، کنایه از ابوبکر، و "مَسند" کنایه از خلافت است، و «قاضی اکبر» کنایه از ولیّ امر مسلمین است که جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد، که فقط درخور امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و یازده امام بعد از او علیهم السّلام است. و مراد از بیت بعد نیز این است که: چگونه ابوبکر ادّعای تدیّن به دین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را داشته، حال آنکه «فدک» را که «حقّ حضرت زهرا سلام الله علیها» دختر همان پیامبر بود، تصرّف کرد و بُرد؟!

محتشم کاشانی نیز در قصیدۀ خود در مدح حضرت علی علیه السلام گوید:

پُر کـَم از "سجدۀ اَصنام" نَبُد خصم تو را
"نصب بیگانه" بجای «نبی» و غصب «فدک» (26)

- توضیح: یعنی دست کمی از "بت پرستی و سجده در برابر بتان" نداشت برای دشمن تو – ای علی علیه السلام – اینکه یک "بیگانه" – یعنی ابوبکر – را به جای «پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم» در مقام خلافت "نصب" کنند و سپس توسّط او، «فدک» را - که حقّ دختر همان پیامبر است – "غصب" کنند!

# شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها:

بنا به یک روایت، شهادت مظلومانه و جانگداز حضرت اُمّ الائمّة النـّـُجَباء صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها در مدینه، 75 روز پس از شهادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، یعنی در 13 جُمادَی الاول - که آغاز« ایّام فاطمیّه» می باشد - واقع شده است. (27)
به این توضیح که: در شب چهاردهم، امیر المؤمنین علیه السلام به همراه جمعی قلیل از گلهای سر سبد اصحاب، بدن مطهر صدیقه کبری سلام الله علیها را به خاک سپردند.
به سند صحیح نیز از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که حضرت فاطمه سلام الله علیها، 75 روز بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله زنده بود. پس بنابر مشهور که وفات آن حضرت در 28 صفر باشد، شهادت حضرت صدیقه سلام الله علیها در 13 یا 14 یا 15 جُمادَی الاول بوده و بنابراین در هر سه روز زیارت آن حضرت مناسب است. (28)
البته، طبق روایت دیگر، بنابر قول 95 روز، شهادت حضرت سیدة النساء فاطمه زهرا سلام الله علیها در 3 جُمادَی الثانی سال 11 هجری، در روز سه شنبه، به وقوع پیوسته است. (29)

# چگونگی شهادت آن بانوی مظلومه سلام الله علیها:

بعد از شهادت و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله سه بار به منزل امیرالمومنین و فاطمه زهرا علیهما السلام هجوم آورده، در هر بار به طریقی جسارت به اهل بیت علیهم السلام کردند. در یکی از این دفعات - که به دستور عمر بن الخطّاب، و یا توسّط خود او - درب منزل آن حضرت را آتش زدند و به زور وارد منزل شدند، حضرت صدیقه سلام الله علیها پشت در بودند. او یا آنها با اینکه می ‏دانستند آن حضرت پشت در است، با لگد و فشار در را باز کردند، و میخ یا کلون یا قلاب درب، سینۀ آن بانوی مُخدَّره را آزرد و محسن علیه السلام سقط شد و دندۀ پهلوی آن حضرت شکست و بیهوش روی زمین افتاد، و سپس حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام را با سر و پای برهنه و دست بسته به طرف مسجد بردند تا بالإجبار از آن حضرت برای ابی بکر بیعت بگیرند.
ولی چون حضرت زهرا سلام الله علیها به هوش آمدند به دنبال امیرالمومنین علیه السلام رفتند، و از بردن آن حضرت به مسجد مانع می شدند. پس به دستور عمر و توسط غلام پلید او قنفذ یا توسط خودش، داخل کوچه بنی هاشم، با تازیانه و غلاف شمشیر بر بدن حضرت صدیقه شهیده علیها السلام، جلو چشم همسرش اسد الله الغالب امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السلام، زدند، که طبق بعضی روایات، از بازوی آن بانوی گرامی خون جاری شد و باز بیهوش روی زمین افتاد. (30)

# روزهای حزن فاطمه علیهَا السّلام:

بعد از این وقایع و فجایع آن حضرت بعضی روزها با دلی شکسته و محزون کنار قبور شهدای احد می ‏رفت و می‏ گریست، و مرگ خود را از خداوند طلب می ‏کرد، تا اینکه آهسته آهسته درد و جراحتهای بدن بیشتر شد، و از آن به بعد نزدیک مدینه زیر درختی می ‏نشست و گریه و ناله می ‏کرد. منافقین آن درخت را هم بریدند. بعد از آن امیر المومنین علیه السلام در آنجا سایبانی ساختند که مشهور به «بیت الاحزان» شد.
روز به روز بر شدت بیماری حضرت افزوده می‏ شد. سینۀ شکسته و مجروح، بازوی ورم کرده، صورت نیلی از ضربۀ سیلی، محسن سقط شده، غم پیامبر صلی الله علیه و آله، مظلومیت امیر المومنین علیه السلام، و دیگر مصائب کار را به جایی رساند که آن حضرت در بستر بیماری افتاد، و وصیت های خویش را به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:

«شبانه مرا از زیر پیراهن غسل بده و کفن کن و دفن نما. قبرم مخفی باشد و ابوبکر و عمر در تشییع و نماز من حاضر نشوند». (31)

نیز در مورد عایشه و حفصه نیز که خیلی با زبان خود آن بانوی رنجدیده سلام الله علیها را رنج داده بودند، فرمود:

« عایشه و غیر عایشه نیز بر جنازۀ من حاضر نشوند ». (32)

# مدینه در سوگ شهادت فاطمه علیهَا السّلام:

روز شهادت آن حضرت، مدینه مثل روز شهادت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله شده بود. کوچک و بزرگ از زن و مرد، نالان و گریان بودند. بدن مطهر آن حضرت شبانه غسل داده شد و هنگام غسل، امیر المومنین و حسنین و زینبین علیهم السلام و فضه خادمه و اسماء بنت عمیس حاضر بودند.

سپس عده‏ای از گلهای سر سبد اصحاب امیر المومنین علیه السلام: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و... حاضر شدند و بدن را دفن کردند.
در بقیع، چهل صورت قبر ترتیب دادند و بر آنها مقداری آب ریختند. (33)
فردای آن روز منافقین (و در رأس ایشان عمر بن خطّاب) قصد نبش قبر را نمودند، ولی امیر المومنین علیه السلام اجازه نفرمودند.
احتمالات در محل دفن حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها متعدد است، ولی زیارت آن حضرت در مسجد النبی صلی الله علیه و آله، حجره خود آن حضرت که در زمان ما جزء صحن مسجد است، بین محراب و منبر، و نیز در بقیع، وارد شده است.
مدت عمر آن مُخدَّره مظلومه 18 سال و 60 روز یا 90 روز است. سال شهادت، یازدهم هجری است.

# اختلاف اقوال در تاریخ شهادت حضرت زهرا علیها السلام:

1-  سی روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (34)
2 - چهل روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله ( 8 ربیع الثانی ). (35)
3 - چهل و پنج روز روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله (سیزدهم ربیع الثانی ). (36)
4 - شصت روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (37)
5 - هفتاد روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (38)
6 - هفتاد و دو روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (39)
7 - هفتاد و پنج روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (40)
8 - هشتاد و پنج روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (41)
9 - نود روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (42)
10- نود و پنج روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله ( سوم جمادی الاخر). (43)
11- صد روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله ( هشتم جمادی الاخر). (44)
12- صد و دوازده روز بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله ( 20 جمادی الآخر). (45)
13- 4 ماه بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (46)
14- روز 21 رجب. (47)
15- بیست و پنجم رجب. (48)
16- سوم ماه رمضان. (49)
17- شش ماه بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (50)
18- هشت ماه بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله. (51)

# مجملی از حوادث شهادت حضرت زهرا، صلوات الله علیها، به نقل از مدارک و منابع شیعه و اهل سنت:

اغلب مورّخان شیعه و برخی مورّخان سنی، حوادث شهادت حضرت صدّیقه شهیده سلام الله علیها را نقل کرده اند.
جا دارد مروری اجمالی بر آنها داشته باشیم:

1- آتش زدن در خانه. (52)
2- شکستن دندۀ پهلوی آن حضرت. (53)
3- کتک زدن آن حضرت. (54)
4-  سیلی خوردن و کبودی چشم آن حضرت (55)
5- سقط جنین حضرت و شهادت حضرت محسن علیه السلام. (56)
6- در باره اینکه آن حضرت شهیده شدند و به مرگ طبیعی از دنیا نرفتند، فرمایش امام رضا علیه‏السلام کافی است که می ‏فرمایند:

«انها صدیقة شهیدة»
« همانا فاطمه سلام الله علیها راستگو و شهیده است ». (57)

مورّخان بسیاری از شیعه و حتی سنّی، این حقایق تلخ و اسفبار را نقل کرده اند. (58)

پس در « ایّام فاطمیّه » (از 13 جُمادَی الاُولیَ تا 3 جُمادَی الاُخرَی) شیعیان باید به عزاداری آن حضرت قیام نمایند و آن شهیدۀ مظلومه را زیارت کنند و قاتلان و ظالمان و غاصبان حق او را نفرین و لعنت نمایند. «ألا لعنة اللهِ علی الظّالمین». (59)

# «فاطمه» و «زینب» یادگاران خدیجه سلام الله علیهنّ چه ستمها که ندیدند:

در تواریخ آمده که پس از فتح مکه، در 20 رمضان سال 8 هجری، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
« همه در امانند به جز "هَبّار بن اَسوَد" »
و بعضی "معاویه" لعنة الله علیه را هم ذکر کرده اند. (60)
نیز نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله امر فرمود تا هرکس "هبّار بن اسود" لعنة الله علیه را بیابد، او را به آتش بسوزاند... (61)
علت این برخورد شدید با هبّار آن بود که در یکی از جنگهای مسلمین با کفار قریش، عده‏ ای اسیر از کفار گرفتند و داخل اسرا داماد بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله شوهر زینب دخترشان بود. حضرت فرمودند:
« هر کس فِدیَه بفرستد او را آزاد می ‏کنیم ».
بین آنچه از مکه به عنوان فدیه فرستاده بودند « گردنبند حضرت خدیجه سلام الله علیها » به چشم می‏ خورد که به دخترش « زینب » داده بود. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله آن گردنبند را دیدند به یاد جناب خدیجه سلام الله علیها افتادند و گریستند. آنگاه از مسلمین خواستند آن فدیه را که یادگار «خدیجه سلام الله علیها» است، به آن حضرت ببخشند، و آنان قبول کردند. سپس قرار شد اسرا را آزاد کنند، در مقابل این که هر یک از زنان مسلمان که در مکه اسلام را پذیرفته، اگر خواست بیاید آزاد باشد.
قرار بر این شد که امیر المومنین علیه السلام بروند و هَودَج (کَجاوَۀ) فواطم را بیاورند. آن حضرت به تنهایی رفتند و زینب دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر هاشمیات را آوردند. همینکه مقداری از مکه بیرون آمدند ابوسفیان لعنة الله علیه گفت:
"پسرعمویش محمد صلی الله علیه و آله جوانهای شما را گمراه کرد و مسلمان شدند! حال این جوان - یعنی علی علیه السلام - در روز روشن آمده و ستگانش را می ‏برد! جلو او را بگیرید!".
آنها آمدند تا مانع آن حضرت شوند. امیرالمومنین علیه السلام دفاع فرمودند. بعضی زخمی و بعضی به درک واصل شدند، در این اَثنا هَبّار بن اسود لعنة الله علیه به هودج هاشمیات حمله کرد و نیزه‏ ای حواله هودج زینب دختر پیامبر صلی الله علیه و آله نمود.
امیرالمومنین علیه السلام حمله ‏ای به هبّار کردند و او را فراری دادند. زینب در این حمله ترسید و چون ششماه حامله بود، هنگامی که وارد مدینه شدند بعد از زمانی بچه سقط شده و از دنیا رحلت کرد.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
« خون هبّار بن اسود هدر است، و هر کس هر جا او را دید بکشد ».

ابن ابی الحدید (سُنی معتزلی - شارح نهج البلاغة) پس از بیان اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله ریختن خون هبّار را - به خاطر ترساندن زینب و سقط جنین او - جایز دانست، به نقل از استادش چنین می ‏گوید:

« لَو کانَ رسولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیهِ [وَ آلِه] و سلّمَ حیّاً لَأباحَ دَمَ مَن رَوَّعَ فاطمة َ [علیهَا السّلامُ] حتّی ألقـَت ذا بَطنِها » (62)
«اگر پیامبر صلی الله علیه و آله زنده بود، حتماً ریختن خون آن کس (یعنی عمر بن خطّاب) را نیز که فاطمه سلام الله علیها را ترساند وسبب سقط جنین او شد، جایز می دانست!»

میرزا یحیی مدرّس اصفهانی (متوفای 1349ق) در رابطه با « شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها » و سقط جنین مبارکش « محسن علیه السّلام » در شعری سوزناک، چنین می گوید:

پهلویش را بشکستند چو با ضربۀ در
(خ ل: چه از تختۀ در)
«محسنش» سقط شد وکرد روی خاک، مَقرّ

این همان طفل صغیرست که روز«سُئِلـَت»
عرشرا گیرد وگوید«به چه جرمی قـُتِلـَت؟»
(خ ل: به چه ذَنبی قُتِلَت؟)

 - توضیح: مصراع آخر اشاره است به آیات 8 و 9 سوره تکویر، که در مورد اطفال زنده به گور شده (المَوءُودَة) توضیح می فرماید که در قیامت زنده شوند و به سخن آیند و زبان به شکایت بگشایند که: خدایا ما چه گناهی کرده بودیم که ما را کشتند؟! . . . (63)

---------------------------------------------------------------------------

# پی نوشتها، منابع، مدارک و اسناد:

1- کافی، ج 1، ص 381. اِعلام الوَرَی، ج 1، ص 290. تاریخ الائمه علیهم السلام، ص 6. کشف الغـُمَّه، ج 1، ص 449. فیض ‌العلام فی عمل ‌الشهور و وقایع ‌الایام، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، ص 273. العُدَد القویّه، ص 219. مصباح کفعمی، ج 2، ص 597. مصباح المتهجّد، ص 732. بحار الانوار، ج 95، ص 196، و: ج 97، ص 199. عوالم العلوم، الشیخ عبد الله بن نور الدین أو نور الله البَحرانی‏ (شاگرد علامه مجلسی رضوان الله علیهما)، مجلد سیّدة النساء فاطمة الزهراء سلام الله علیها: ج 1، ص 66 و67. ریاحین الشریعه، ج 1، ص 59. بحار الانوار، ج 43، ص 10، 14، 17، 19. مُستدرَک سفینة البحار: ج 2، ص 85.
2- بحار الانوار، ج 97، ص 202.
3- بحار الانوار، ج 42، ص 18. بیت الاحزان محدث قمی، ص 7. عوالم العلوم، ج فاطمة الزهراء علیها السلام: ج 1، ص 36 - 37.
4- عوالم العلوم، همان جلد، ص37.
5- قلائد النحور، شیخ ذبیح الله محلاتی، ج شعبان، ص398.
6- بحار الانوار، ج 16، ص 78 - 80.
7- بحار الانوار، ج 16، ص 80. جهت آگاهی از دیگر منابع: تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، صص 170 تا 174.
8- تلخیص از ریاحین الشریعه، ج 3، ص 3، 4، 5، 6.
9- تتمّة المُنتهی، ص 137. بحار الانوار، ج 43، ص 97. تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، ص346 و 356.
10- اَمالیّ طوسی، ج 1، ص 42. بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله، ص 267.
11- اَمالیّ طوسی، ج 1، ص 29 - 42. الفردوس، ابن شیرویه دیلمی، ج 3، ص 373. کشف الغُمَّة، ج 1، ص 472، به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله: « لولا علیّ لم یکن لفاطمة کفوٌ». بحار الانوار، ج 43، ص 141. مناقب، ج 3، ص 129. بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، ص 267. المحتضر، ص 133 - 136.
12- فیض‏ العلام، ص16. بحارالانوار، ج43، ص116و138. تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، ص349.
13- مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج3،ص399. بحار الانوار، ج43، ص112 و: ج50، ص76.
14- بحار الانوار، ج 43، ص 113.
15- بیت الاحزان، ص 57. تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، ص352.
16- سُنن المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 538.
17- ذخایر العُقبَی، ص 49.
18- دلایل الإمامة، طبری، ص 104 و 134. تاریخ الأئمّة، ص16.
19- بحار الانوار، ج 95، ص 189. مستدرک سفینة البحار، ج 2، ص 216.
20- مَسارّ الشّیعة، ص35؛ مصباح المتهجّد، ص742؛ مصباح کفعمی: ج 2، ص 598.
21- الکافی، ج1، ص543. مناقب آل ابی طالب، ج1، ص187. نهج الحق، ص357. بحارالانوار، ج29، ص110، 115، 118، و: ج48، ص158.
22- بحار الانوار، ج 21، ص 22 - 25، و: ج 29، ص 105 و 123.
23- تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، 371.
24- دیوان ناصر خسرو، قصیدۀ 197.
25- دیوان سنائی، قصیدۀ 143.
26- دیوان محتشم، قصیدۀ 43.
27- زاد المعاد، ص 374. فیض العلام، ص 246. بحار الانوار، ج 22، ص 545.
28- فیض العلام، ص 248.
29- مستدرک سفینه البحار، ج 2، ص 85.
30- به «کتاب سُلَیم بن قَیس هلالی رضوان الله علیه» مراجعه شود، که با نام «اسرار آل محمّد صلوات الله علیهم» ترجمه شده است. . .
31- بیت الاحزان، ص 262 247. المناقب، ج3، ص412. بحار الانوار، ج 43، ص 171، 182، 183، 214. فیض العلام، ص 258، 261، 263. الجُنَّة العاصمة، ص 351 - 361. ریاحین الشریعه، ج 1، ص 251 و 293. مَأساة الزهراء علیها السلام، ج 2، ص 18، 31، 45، 48، 49، 64، 76. فاطمة الزهراء علیها السلام بَهجة قلب المصطفی صلی الله علیه و آله: ص 807 و 885. وفاة فاطمة الزهراء علیها السلام، عبدالرّزاق المُقرَّم: ص 104 و 105. عوالم العلوم، جلد سیدة النساء فاطمة الزهراء علیها السلام: ج 2، ص 1057 و 1121.
32- سبعة من السَّلَف، فیروزآبادی، ص 253. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج43، ص189. اُسد الغابة، ابن الأثیر، ج5، ص524.
33- بحار الانوار، ج 43، ص 183.
34- تاریخ یعقوبی، ج2، ص115.
35- بحار الانوار، ج 43، ص 212. جُنّة العاصمة، ص 350. مُرُوج الذَّهَب، ج 1، ص 403. روضة الواعظین، ص130.
36- مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 406.
37- بحار الانوار، ج 43، ص 217.
38- الاِستیعاب، ابن عبد البَرّ، ج4، ص1894.
39- مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 406.
40- الخرایج و الجرایح، ج 2، ص 526. کافی، ج 2، ص 474. بحار الانوار، ج 22، ص 545. اثبات الهداة، ج 4 ص 441. مناقب، ج 3، ص 406.
41- دلائل الامامه، ص136.
42- بحار الانوار، ج 43، ص 188 و 215.
43- بحار الانوار، ج 43، ص 170 و196. بیت الاحزان، ص 261. دلایل الامامه طبری، ص 45   - 47. جُنّة العاصمه، ص 355.
44- معارف ابن قُتَیبه، ص 62.
45- بحار الانوار، ج 43، ص 171. دلائل الامامة، طبری، ص 46. مناقب، ج 2، ص 112.
46- وفاة الصِّدّیقة الزهراء علیها السلام، مُقرَّم، ص 115، از الاِصابَۀ ابن حَجَر. مناقب ابن شهرآشوب، ج3، ص 406.
47- زاد المعاد، ص 35.
48- وقایع الشهور، محمدباقربن‌ محمدحسن‌ قاینی‌ بیرجندی، ص 126.
49- بحار الانوار، ج 43، ص 214. نور الابصار، شبلنجی، ص 42. مناقب خوارزمی، ج 1، ص83. الاِصابَة، ابن حجر: ج 4، ص 380.
50- مُسند احمد بن حنبل، ج1، ص6. صحیح بخاری، ج4، ص42، و: ج5، ص82.
51- بحارالانوار، ج43، ص215. وفاة الصِّدّیقة الزهراء علیها السلام، مقرّم، ص 115، از: الاصابه، ابن حجر، ج8، ص267.
52- عوالم، ج 11، ص 343 - 400 - 404 - 441. مُؤتمَرُ علماءِ بغدادَ، ص 135 - 137. اثبات الوصیه، مسعودی، ص 143. الغدیر، ج 6، ص391. ارشاد القلوب دیلمی بنقل بحار الانوار. کشف المراد، ص402 و403. نوائب الدّهور، ص192. حِلیة الابرار، سیّد هاشم بَحرانی، ج 2، ص 652.
53- فرائد السِّمطَین، ج 2، ص 34 و35. اَمالیّ صدوق، ص 99و101. اثبات الهداة: ج 1، ص 280 و281. البلد الامین، ص 551 و552. طریق الارشاد، خاجوئی، ص 465. اقبال الاعمال، ص 625. بحار الانوار، ج 97، ص 200، و: ج 28، ص 268 -270. عوالم، ج 11، ص 400 - 404.
54- اثبات الهداة، ج 1، ص 280 و 281. ارشاد القلوب دیلمی، ص 295. المحتضر، ص 109. اَمالیّ صدوق، ص 99، 101، 118. مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 209. تفسیر برهان: ج 2، ص 434. حِلیة الابرار، ج 2، ص 652. الخِطَط ، المَقریزی، ج 2، ص 346. سیرة الائمة الاثنی عشر، ج1، ص 132. اَعلام النساء، ج 4، ص 124. فرائد السِّمطین، ج 2، ص 34 و 35. کتاب سُلَیم بن قیس، ج 2، ص 585، 586، 587، 674، 675، 907. بحار الانوار، ج 28، ص 297، 299. احتجاج طبرسی، ج 1، ص 210، 216.
55- سیرة الائمة الاثنی عشر، ج 1، ص 132. مأساة الزهراء، ج 1، ص 164 و 193. الاسرار الفاطمیة، ص 135.
56- اثبات الوصیه، ص 143. الوافی بالوفیات، ج 6، ص 17. تراجم اَعلام النساء، ج 2، ص 317. فرائد السِّمطین، ج 2، ص 34 و 35. اَمالیّ صدوق، ص 99 و 101. بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله، ص 197 و 200.
57- اصول کافی، ج 2، ص 475.
58- مزار شیخ مفید، ص 156. المُقنِعَة، شیخ مفید، ص 459. بلد الامین، ص 198 و 278. بحار الانوار: ج 25، ص 373، و: ج 28، ص 261، 268، 270، و: ج 29، ص 192، و: ج 43، ص 170، 197، 200، و: ج 53، ص 23، و: ج 97، ص 197. مصباح الزائر، سید ابن طاووس، ص 25 و 26. مصباح المتهجّد، شیخ طوسی، ص 654. مَن لا یَحضُرُهُ الفقیه، شیخ صدوق، ج 2، ص 574. تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، ج6، ص 10. الوافی، ج14، ص 1370 - 1371. جامعُ اَحادیثِ الشیعه، ج 12، ص 264. القاب الرّسول و عترته علیهم الصّلاة و السلام، ص 39 - 43.
و امّا برخی از معروف ترین مورّخین عامّه (اهل سنت) که این فجایع را نقل کرده اند:
تاریخ الخلفاء، أو: الإمامة و السیاسة، ابن قتیبة، چاپ مصر، ج1، ص13و20؛ أنساب الأشراف، البَلاذُری، ج1، ص278 و586؛ العِقد الفرید، ابن عبد ربّه، ج2، ص176 و 205؛ السقیفة و الخلافة، عبدالفتاح عبدالمقصود، ص14؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج1، ص134، و: ج2، ص19؛ شرح الجامع الصّغیر، المُناوَی، ج2، ص122؛ المِلَل و النِّحَل، الشهرستانی، ج1، ص53و57؛ الوافی بالوَفیات، الصَّفَدی، ج6، ص17 - و در آن تصریح به اسم «محسن» علیه السلام نیز شده است؛ نیز: کتاب"مِن حیاة الخلیفة عمر بن الخطّاب"، عبدالرّحمن احمد البَکریّ، نویسندۀ سعودی وهّابی معاصر، چاپ الإرشاد - بیروت، صص 305 إلی 309؛ و مثل چنین اعترافاتی حقاً از اهل سنت – با آن همه تعصّب - بسیار عجیب است ! ! . . .
59- الإقبال، سیّدابن طاوس، ج3، ص161. بحارالانوار، ج95، ص375. تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، صص 161-168.
60- اِحقاق الحق، ص 265. التعجب، ص 106. نهج الحق و کشف الصَّدق، ص 310.
61- الأعلام زِرِکلی، ج8، ص70. دایرة المعارف تشیّع، ج14، ص355 - مقاله"گلستان فوزی".
62- بیت الاحزان، ص 153. شرح ابن ابی الحدید، ج 14، ص 193- چاپ قدیم مصر: ج3، ص351. دایرة المعارف تشیّع، ج14، ص355. تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابوری، صص288-290،حوادث 20 رمضان.
63- دایرة المعارف تشیّع، ج14، ص355-  مقاله "گلستان فوزی"-  از: دیوان یحیی، ص418.

# مقالۀ عربی را در بخش ((ب)) بررسی فرمایید. التماس دعا از خوانندگان. سید احمد سجادی.

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱

ب. مقالۀ عربی:

*** فاطمة الزّهراء سلام الله علیها مِن الوِلادة إلی الشّهادة، فی لمحةٍ و فی صفحة، ممّا قلَّ و دَلَّ، مختصرٌ مفیدٌ مستندٌ، عند الخاصّة و العامّة:

#  ولادة فاطمة الزهراء علیها السلام:
لقد کانت ولادة الصدیقة الزهراء علیهَا السّلام  انفجار نورٍ فی الأسلام جدید لینضمّ إلى أنواره الساطعة بانتصارته التی حققها على ید رسول الأنسانیة جمعاء محمد صلّى الله علیه وآله .
ولدت الصدیقة الکبرى فاطمة الزهراء علیهَا السّلام  فی جُمادَی الآخرة یوم العِشرین منها(1) سنة خمس وأربعین من مولد النبی  صلوات الله علیه وآله وکان بعد مبعثه الشریف بخمس سنین کما رُوی(2) عن الأئمة المعصومین صلوات الله علیهم أجمعین.
فقد رُوی أن النبی الأکرم صلّى الله علیه وآله جالس بالأبطح و معه جمعٌ منهم: عمّار بن یاسر و علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و العبّاس بن عبد المطلب و حمزة بن عبدالمطلب علیه السّلام؛ إذ هبط عیه جبرئیل علیه السّلام فی صورته العظمى قد نشر أجنحته حتى أخذت من المشرق إلى المغرب فناداه:
« یا محمد ؛ العلیّ الأعلى یقرأ علیک السلام و هو یأمرک أن تعتزل خدیجة أربعین صباحاً »
فشقّ ذلک على النبی صلّى الله علیه وآله و کان محبّاً لها؛ فأقام النبی صلّى الله علیه وآله  أربعین یوماً یصوم النهار و یقوم اللیل حتى إذا کان فی آخر أیّامه تلک بعث إلى خدیجة بعمار بن یاسر و قال: قل لها:
« یا خدیجة لا تظنّی أنّ انقطاعی عنکِ هجرة و لکن ربی عزّوجلّ أمرنی بذلک ینفذ أمره؛ فلا تظنّی یا خدیجة إلاّ خیراً فأنّ الله عزّوجلّ لَیُباهی بکِ کِرامَ ملائکته کلَّ یوم مراراً فإذا جَنَّکِ اللیلُ فرُدِّ البابَ و خذی مضجعکِ من فراشکِ فأنی فی منزل فاطمة بنت أسد رضی الله عنها ».
فجعلت خدیجة تحزن فی کل یوم مراراً لفقد رسول الله صلّى الله علیه وآله فلمّا کان فی کمال الأربعین هبط جبرئیل علیه السّلام فقال:
« یا محمد ؛ العلی الأعلى یُقرئک السلام و هو یأمرک أن تتأهّب لتحیّته و تحفته! »
قال النبی صلّى الله علیه وآله:
« یا جبرئیل ؛ و ما تحفة ربّ العالمین؟ وما تحیُّته؟» قال: «لا عِلمَ لی».
فبینا النبی صلّى الله علیه وآله کذلک إذ هبط میکائیل و معه طبق مغطىً بمندیل سندس أو إستبرق، فوضعه بین یدی النبی صلّى الله علیه وآله و أقبل جبرائیل علیه السّلام على النبی صلّى الله علیه وآله وقال:
«یامحمّد؛ یأمرک ربّک أن تجعل اللیلة إفطارک على هذا الطعام»
فقال علی بن أبی طالب علیه السّلام:
«کان النبی صلّى الله علیه و آله إذا أراد أن یُفطِرَ أمرنی أن أفتح الباب لمن یَرِد إلى الأفطار. فلمّا کان فی تلک اللیلة أقعدنی النبی صلّى الله علیه و آله على باب المنزل» و قال:
«یا ابنَ أبی طالب، إنه طعامٌ محرَّمٌ إلاّ علیّ ».
قال علی علیه السّلام: فجلستُ على الباب وخلا النبی صلّى الله علیه وآله بالطعام وکشف الطبق فإذا عِذقٌ من رطب وعنقودٌ من عنب فأکل النبی صلّى الله علیه وآله مِنه شبعاً وشرب من الماء ریّاً و مدَّ یده للغسل فأفاض الماء علیه جبرئیل و غسل یده میکائیل و تمندله إسرافیل علیهم السلام؛ فارتفع فاضل الطعام مع الأناء إلى السماء ثم قام النبی صلّى الله علیه وآله لیصلّى، فأقبل علیه جبرئیل فقال:
«الصلاة محرّمة علیک فی وقتک حتى تأتی إلى منزل خدیجة فتواقعها فأن الله عزّوجلّ آلیٰ (أى: أقسم و حلف) على نفسه أن یخلق من صلبک فی هذه اللیلة ذریّة طیبة»
فوثب رسول الله صلّى الله علیه وآله إلى منزل خدیجة.
و بالفعل تم فی تلک اللیلة ما أرادَه الله تبارک وتعالى فحملت بفاطمة علیهَا السّلام .
و هکذا کان حمل خدیجة بفاطمة بأمر من الله تبارک و تعالى و تحفة لرسوله صلّى الله علیه و آله و سلّم.
و کانت فاطمة علیهَا السّلام هی الأنیس الوحید لأمّها من النساء فکانت تکلمها و هی فی بطنها بعدما قاطعنها نساء قریش لزواجها بالنبی الأکرم صلّى الله علیه وآله و لکن ما إن حانت ساعة الولادة إلاّ وبعث الله تبارک وتعالى مَن یلی أمر خدیجة المؤمنة الوفیة فأرسل الله تبارک وتعالى أربع نسوة سمر طوال کأنهن من نساء قریش [فأرسلن إلیها:"عصیتِنا و لم تقبلی قولنا، و تزوّجتِ محمدا یتیم أبی طالب ، فقیرا لا مال له، فلسنا نجئ ولا نلی من أمرک شیئا!"؛ و بعدَ مجیئ هذه النسوة الأربع] فزعت منهنّ لما رأتهن فقالت إحداهنّ:
«لا تحزنی یاخدیجة فأنا رسلُ ربِّک إلیک ونحن أخواتک: أنا سارة وهذه آسیة بنت مزاحم وهی رفیقتک فی الجنة وهذه مریم بنتُ عمران وهذه کلثم أخت موسى بن عِمران بعثنا الله إلیک لنلی منک ما یلی النساء»
فجلست واحدة عن یمینها وأخرى عن یسارها والثالثة بین یدیها والرابعة من خلفها فوضعت فاطمة  علیهَا السّلام  طاهرة مطهرة فلمّا نزلت إلى الأرض أشرق منها النور حتى دخل بیوتات مکة ولم یبقَ فی شرق الأرض وغربها موضع إلاّ أشرق فیه ذلک النور(3).
فهکذا کانت ولادتها المیمونة سلام الله علیها نوراً لأصل الأرض وتحفة من السماء.
و قالت النسوة :
«خذیها یا خدیجة طاهرة مطهرة زکیة میمونة ، بورک فیها و فی نسلها»
فتناولتها فرحة مستبشرة (4) .

یا حَبَّذا من لیلة المیلادِ(ی)
اللیلة العِشرین من جُمادی
میلاد بنت المصطفى الرسول
صدیقة طاهرة بتول
«سیدة إنسیة حوراء»
«فاطمة زکیة زهراء»
یا لیلة سُرَّ بها محمد
إذ وُلِدَت بنتُ النبی أحمد
میلادها سَرَّ قلوبَ البشر
لأنها شفیعة فی المحشر
و قرّتِ العیون مِن اَبناها
کذاک قرّت عَینُ مَن والاها
«خدیجة» بمکة ملیکة
کانت على العریش و الأریکة
حق لها لو فخرت مَدَى الزمن
ببنتها أم الحسین و الحسن
نور الإله قد ضحى و أشرق
غصن النبی قد علا و أورق
و أشرقت مکة بالأنوار (ی)
و طَیبَة (5) کذاک بالأزهار
بکل الآفاق ضیاؤها ضحى
أنار أطباق السماوات العلى
و نورها قد کان قندیل الضیا
معلقا فی ساق عرش الکبریا (6)

عن جابر عن أبی عبد الله علیه السّلام قال: قلت: لم سُمِّیت فاطمة الزهراء «زهراء» ؟ فقال:
« لأن الله عز وجل خلقها من عظمته، فلما أشرقت أضاءت السماوات و الأرضین بنورها، و غشت أبصار الملائکة ، و خرت الملائکة لله ساجدین و قالوا : إلهنا و سیدنا ، ما هذا النور؟ فأوحى الله إلیهم: هذا نور من نوری، أسکنته سمائی، خلقته من عظمتی، أخرجه من صلب نبی من أنبیائی، أفضله على جمیع الأنبیاء، و أخرج من ذلک النور أئمة یقومون بأمری، یهدون إلى حقی و أجعلهم خلفائی فی أرضی بعد انقضاء وحیی ».

# بعض مناقب فاطمة الزّهراء سلام الله علیها و فضائلها:
کانت فاطمة (صلوات الله علیها) من أهل الکساء والمباهلة والمهاجرة فی أصعب وقت وکانت فیمن نزلت فیهم آیة التطهیر و افتخر جبرائیل علیه السّلام بکونه منهم و شهد الله لهم بالصدق. و لها أمومة الأئمة و عقب الرسول صلّى الله علیه وآله. و هی سیدة نساء العالمین من الأولین و الآخرین أشبه الناس کلاماً و حدیثاً برسول الله صلّى الله علیه وآله تحکی شیمتها شیمة و ما تخرم مشیتها مشیته. هی بضعة الرسول و زوج الوصی و أم الأئمة المعصومین صلوات الله علیهم؛ ولا منقبة ولا فضل أکبر وأعظم من قول أبیها فی حقها:
«فاطمة بضعة منی یُؤذینی ما یُؤذیها و یَریبُنی ما یَریبُها» (7)
«فاطمة روحِیَ التی بینَ جَنبَیَّ» (8)
«و یَرضَى اللهُ لرضىٰ فاطمة َو یَغضَبُ لغضبها» (9)
وکانت إذا دخلت علیه رحّب بها وقبل یدیها وأجلسها فی مجلسه فإذا دخل علیها قامت إلیه فرحبت به وقبّلت یدیه وکان  صلّى الله علیه وآله  یُکثر تقبیلها وکلما اشتاق إلى رائحة الجنّة یشم رائحتها وکان یقول:
«فاطمة بضعةٌ منی من سرّها سرّنی ومَن ساءها فقد ساءنی فاطمة أعز الناس إلیّ» (10).
و هذه الأحادیث النبویة رُوِیَت بعباراتٍ اُخَرَ :
فقال رسول الله صلّى الله علیه وآله وسلم:
«فاطمة بضعة منی؛ من آذاها فقد آذانی » ؛ «فاطمة بضعة منی؛ من أغضبها فقد أغضبنی» و...
و أیضاً قال رسول الله صلّى الله علیه وآله وسلم:
« فاطمة حَوراءُ إنسیّة ٌ».
إلى غیر ذلک من فضائل فاطمة علیها السلام، التی ذکرها أصحاب السِّیَر و أهل التاریخ و المحدثون فی صحاحهم و مسانیدهم (11) .
فهی حبیبة الرسول الأکرم  صلّى الله علیه وآله  ویکفی ذلک فضلاً لأن مَن أحبه الرسول أحبه الله تبارک وتعالى ومَن أحبه الله تبارک وتعالى أدخله الجنّة وذلک هو الفوز العظیم.
نعم . . . هذا منبت فاطمة الزهراء . . . فقد ولدت من الأصلاب الشامخة والأرحام الطاهرة لم تنجّسها الجاهلیة بأنجاسها ، ولم تلبسها من مدلهمّات ثیابها ، ولدت لأبوین کریمین طاهرین ، و فی جو یغمره الحب والحنان و الوئام ، فی بیت رسول الله صلّى الله علیه وآله وسلم.
و مما لا شک فیه فإن عوامل الوراثة والبیئة هذه التی توفرت لفاطمة  علیهَا السّلام  . . . مع ما جعل الله تعالى لها من الفضل والکرامة ، قد جعلت من فاطمة الولیدة الأولى فی عالم الإسلام التی لا تضاهیها ولیدة أخرى .
فی ذکاء فاطمة الزهراء و خلقها ، قول أم المؤمنین خدیجة علیهَا السّلام عنها:
«کانت فاطمة تحدِّث فی بطن أمها،ولما ولدت وقعت على الأرض ساجدة[لله]رافعة إصبعها»(12)
ففی أجواء هذا البیت ولدت الزهراء، وتحت هذه الظلال عاشت وترعرعت، و فی هذه الرعایة نشأت و تربت ، وکان طبیعیا أن تؤثر هذه البیئة العائلیة على حیاة فاطمة ، و شخصیتها ، فتتأثر بأبویها ، و تقتدی بخیرة خلق الله ، خلقا و إنسانیة ، فکانت خیرة النساء ، و قدوة المرأة المسلمة، و أم الأئمة الهداة علیهم السلام.
وهذه فاطمة الزهراء علیها السلام سلیلة أبوین جمعا المکارم بکل أطرافه. سلیلة الرسالة السماویة، و الوحی الإلهی و طیب الأرومة .
سلیلة النور و المآثر الحمیدة ، و المجد التلید ، و أم الأئمة الهداة الطاهرین علیهم السلام.
نقول: و هل کرّم الله سبحانه و تعالى زینب و أم کلثوم و رقیة کما کرّم فاطمة الزهراء علیهَا السّلام إذا کن شقیقاتها ؟ ؟ صحیفة القاطعة، و شعب أبی طالب، وهل النبی صلّى الله علیه وآله کرّمهن کما کرّم بضعته فاطمة الزهراء علیهَاالسّلام إذا کن شقیقات فاطمة کما یَدّعِی المخالفون.

# زواج فاطمة علیهَا السّلام بعلیّ علیه السلام:
فی أوائل شهر شوّال أو 6  ذی الحجّة من السَّنة 2 الهجریّة، بعد الرّجوع عن البدر، لقد اقترن النور بالنور و البضعة بالوصی و مَن یرضى الله لرضاها بمن هو الکفوء الوحید لها وحامل رایة الإسلام والمدافع عن الدین بکل ما أوتی من قوة و یقین و مَن لم تأخذه فی الله لومة لائم: الأمام أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام بأمرٍ من الله تبارک وتعالى إذ ورد علیه:
«یارسول الله زوّج النور من النور» فقال: « یاربّ مَن بمَن؟ » فقال عزّوجلّ: « فاطمة بعلیٍّ » (13)
فالأمر من الله والخبر جاء به رسول الله صلّى الله علیه وآله .
فزفّت الزهراء علیهَا السّلام إلى علی علیه السّلام کان النبی صلّى الله علیه وآله أمامها وجبرئیل عن یمینها ومیکائیل عن یسارها وسبعون ألف ملک من خلفها یُسبّحون الله تعالى ویقدسونه حتى طلع الفجر ولما أدخلها الرسول صلّى الله علیه وآله منزل أمیر المؤمنین علیه السّلام أخذ النبی ید الأمام و وضعها فی کفّ فاطمة ثم أمر الأمام أن یأتیه بشیء من الماء فلمّا أتاه به أخذ النبی صلّى الله علیه وآله شیئاً من ریقه المبارک و ألقاه فی الماء ثم أعطاه للأمام فشرب منه و ناوله فاطمة فشربت منه و نضح الباقی على صدر علیّ و صدر فاطمة  علیهَا السّلام  و قال:
« إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا » (الأحزاب/ 33)
ثم خرج النبی صلّى الله علیه وآله وهو یقول:
«اللهم اجمع شملهما وألّف بین قلبیهما واجعلهما وذریتهما من ورثة جنة النعیم وارزقهما ذریة طیبة طاهرة مبارکة واجعل فی ذریتهما البرکة واجعلهم أئمة یهدون بأمرک إلى طاعتک» (14)
و خرج النبی صلّى الله علیه وآله و سلّم منشرح الصدر و هو ینظر إلى بیت علیّ و فاطمة، ذلک البیت المتواضع.
و هکذا تم اقتران النور بالنور بأمرٍ من خالق النورَین و جاعلهما.
و قال صلی الله علیه و آله: « لولا علیّ لم یکن لفاطمة کفوٌ» (15)

# مَهرُ فاطمة الزّهراء سلام الله علیها:
قالَ العلاّمة المجلسیّ أعلی الله مقامَه:
(( قالَ الإمامُ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السّلامُ فِی خَبَرٍ:
« زَوَّجَ النَّبِیُّ صَلَّی اللهُ علَیهِ وَآلِهِ فَاطِمَةَ عَلِیّاً عَلَى أَرْبَعِمِائَةٍ وَ ثَمَانِینَ دِرْهَماً »
وَ رُوِیَ أَنَّ مَهْرَهَا أَرْبَعُمِائَةِ مِثْقَالِ فِضَّةٍ.
وَ رُوِیَ أَنَّهُ کَانَ «خَمْسَمِائَةِ دِرْهَمٍ»‏ وَ هُوَ أَصَحّ ُ [ لأنّه «مَهرُ السّنّة» ] . . .‏
وَ فِی "الْجِلَاءِ وَ الشِّفَاءِ" فِی خَبَرٍ طَوِیلٍ عَنِ الْبَاقِرِ علیه السّلام:‏ . . . [کان فیما قالَ اللهُ تعالی] :
« فَزَوِّجْهَا أَنْتَ یَا مُحَمَّدُ بِخَمْسِمِائَةِ دِرْهَمٍ، تَکُونُ سُنَّة ً لِأُمَّتِکَ » . . . )). (16)

# الولیمة القلیلة المبارکة و ما یَملِکان علیهِمَا السّلامُ مِن قلیلٍ عندَ الزِّواج:
رَوَی العلاّمة المجلسیّ قـُدِّسَ سِرّ ُهُ:
(( قالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السّلامُ:
«مَا کَانَ لَنَا إِلَّا إِهَابُ [: جلدُ] کَبْشٍ أَبِیتُ مَعَ فَاطِمَةَ بِاللَّیْلِ وَ نَعْلِفُ عَلَیْهَا النَّاضِحَ [: البعیرَ] بِالنَّهَارِ».
مُسْنَدُ الْمَوْصِلِیِّ الشَّعْبِیِّ: عَنِ الْحَارِثِ عَنْ عَلِیٍّ علیه السّلامُ قَالَ:
« مَا کَانَ لَیْلَة َ أُهْدِیَ لِی فَاطِمَةُ علیهَا السّلامُ شَیْ‏ءٌ یُنَامُ عَلَیْهِ إِلَّا جِلْدُ کَبْشٍ » . . . )). (17)
و فی أمر الولیمة القلیلة المبارکة حدیث طویلٌ لا یَسَع المقامُ ذکرَه . . . (18).

# أمر فدک و بعض روایاته و مجمل الاحتجاج فیه:
روَی العلاّمة المجلسیّ أعلی الله مقامَه، فی البحار:
- عیون أخبار الرّضا علیه السلام، للصّدوق رضوان الله علیه: فِیمَا احْتَجَّ الرِّضَا عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی فَضْلِ الْعِتْرَةِ الطَّاهِرَةِ. قَالَ: وَ الْآیَةُ الْخَامِسَةُ: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
« وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ » (الإسراء/26)
خُصُوصِیَةٌ خَصَّهُمُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ بِهَا، وَ اصْطَفَاهُمْ عَلَى الْأُمَّةِ.
فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ قَالَ:
« ادْعُوا إِلَیَّ فَاطِمَةَ »
فَدُعِیَتْ لَهُ، فَقَالَ: یَا فَاطِمَةُ! قَالَتْ: لَبَّیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ.
فَقَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ:
« فَدَکُ هِیَ مِمَّا لَمْ یُوجَفْ عَلَیْهِ بِخَیْلٍ وَ لَا رِکَابٍ، وَ هِیَ لِی خَاصَّةً دُونَ الْمُسْلِمِینَ، وَ قَدْ جَعَلْتُهَا لَکِ، لِمَا أَمَرَنِی اللَّهُ بِهِ، فَخُذِیهَا لَکِ وَ لِوُلْدِکِ ».
قال العلامة المجلسی: نزول هذه الآیة فی فدک رواه کثیر من المفسّرین (19)، و وردت به الأخبار من طرق الخاصّة و العامّة (20).
و رَوَی فی حدیث آخر:
. . . فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ:
« قَدِ انْتَهَیْتُ إِلَى فَدَکَ، وَ إِنِّی قَدْ أَفَاءَهَا اللَّهُ عَلَیَّ ».
فَغَمَزَ الْمُنَافِقُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: هَذِهِ مَفَاتِیحُ فَدَکَ، ثُمَّ أَخْرَجَ مِنْ غِلَافِ سَیْفِهِ، ثُمَّ رَکِبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ رَکِبَ مَعَهُ النَّاسُ.
فَلَمَّا دَخَلَ الْمَدِینَةَ دَخَلَ عَلَى فَاطِمَةَ عَلَیْهَا السَّلَامُ، فَقَالَ:
« یَا بُنَیَّةِ! إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَفَاءَ عَلَى أَبِیکِ بِفَدَکَ وَ اخْتَصَّهُ بِهَا، فَهِیَ لَهُ خَاصَّةً دُونَ الْمُسْلِمِینَ، أَفْعَلُ بِهَا مَا أَشَاءُ، وَ إِنَّهُ قَدْ کَانَ لِأُمِّکِ «خَدِیجَةَ» عَلَى أَبِیکِ مَهْرٌ، وَ إِنَّ أَبَاکِ قَدْ جَعَلَهَا لَکِ بِذَلِکِ، وَ أَنْحَلْتُکِهَا لَکِ وَ لِوُلْدِکِ بَعْدَکِ ».
قَالَ: فَدَعَا بِأَدِیمٍ، وَ دَعَا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ، فَقَالَ: اکْتُبْ لِفَاطِمَةَ عَلَیْهَا السَّلَامُ بِفَدَکَ نِحْلَةً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ، فَشَهِدَ عَلَى ذَلِکَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ مَوْلًى لِرَسُولِ اللَّهِ وَ أُمُّ أَیْمَنَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله:
« إِنَّ أُمَّ أَیْمَنَ امْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ » . . . (21)

# غصب فدک بأمر أبی بکر، و خطبة فدک لفاطمة الزّهراء سلام الله علیها:
قال العلامة المجلسیّ: اعلم أنّ هذه الخطبة من الخطب المشهورة التی روتها الخاصّة و العامّة بأسانیدَ متضافرة.
- قال عبد الحمید بن أبی الحدید، فی شرح کتابه علیه السلام إلى عثمان ابن حنیف عند ذکر الأخبار الواردة فی فدک، حیث قال: الفصل الأول فیما ورد من الأخبار و السیر المنقولة من أفواه أهل الحدیث و کتبهم لا من کتب الشیعة و رجالهم. و جمیع ما نورده فی هذا الفصل من کتاب أبی بکر أحمد بن عبد العزیز الجوهری فی السقیفة و فدک- و أبو بکر الجوهری هذا عالم محدّث کثیر الأدب ثقة ورع أثنى علیه المحدّثون و رووا عنه مصنّفاته و غیر مصنّفاته.
ثم قال: قَالَ أَبُو بَکْرٍ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ زَکَرِیَّا، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ صَالِحٍ قَالَ: حَدَّثَنِی ابْنُ خَالاتٍ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ عَنْ زَیْنَبَ بِنْتِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ. قَالَ: وَ قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ: حَدَّثَنِی أَبِی، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، عَنْ أَبِیهِ. قَالَ أَبُو بَکْرٍ: وَ حَدَّثَنِی عُثْمَانُ بْنُ عِمْرَانَ الْعُجَیْفِیُّ، عَنْ نَائِلِ بْنِ نَجِیحٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ، عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِّ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ. قَالَ أَبُو بَکْرٍ: وَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زَیْدٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ. قَالُوا جَمِیعاً:
لَمَّا بَلَغَ فَاطِمَةَ عَلَیْهَا السَّلَامُ إِجْمَاعُ أَبِی بَکْرٍ عَلَى مَنْعِهَا فَدَکَ، لَاثَتْ خِمَارَهَا وَ أَقْبَلَتْ فِی لُمَةٍ مِنْ حَفَدَتِهَا وَ نِسَاءِ قَوْمِهَا تَطَأُ ذُیُولَهَا، مَا تَخْرِمُ مِشْیَتُهَا مِشْیَةَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حَتَّى دَخَلَتْ عَلَى أَبِی بَکْرٍ- وَ قَدْ حَشَدَ النَّاسَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ- فَضُرِبَتْ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَهَا رَیْطَةٌ بَیْضَاءُ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: قِبْطِیَّةٌ، وَ قَالُوا: قِبْطِیَّةٌ - بِالْکَسْرِ وَ الضَّمِّ - . . . ثُمَّ أَنَّتْ أَنَّةً أَجْهَشَ [أی: تهیّأ] لَهَا الْقَوْمُ بِالْبُکَاءِ، ثُمَّ أَمْهَلَتْ طَوِیلًا حَتَّى سَکَنُوا مِنْ فَوْرَتِهِمْ، ثُمَّ قَالَتْ:
« آَبْتَدِئُ بِحَمْدِ مَنْ هُوَ أَوْلَى بِالْحَمْدِ وَ الطَّوْلِ وَ الْمَجْدِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّکْرُ بِمَا أَلْهَمَ . . .» وَ ذَکَرَ خُطْبَةً طَوِیلَةً جِدّاً ثُمَّ قَالَتْ فِی آخِرِهَا:
« فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ أَطِیعُوهُ فِیمَا أَمَرَکُمْ بِهِ . . . إِلَى آخِرِ الْخُطْبَةِ».
انتهى کلام ابن أبی الحدید. (22)
و أیضاً روی العامّة فی بعض کتبهم:
((. . . و قد خرجت عن خدرها و هی تبکی و تنادی بأعلى صوتها:
« یا أبت یا رسول اللّه، ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن أبی قحافة ؟ ! » . . . )) (23)

# شهادة فاطمة الزّهراء علیهَا السّلام و شهادة جنینها محسن علیه السّلام، من مدارک الإمامیّة و أهل السنة:
بعد شهادة النبی الأکرم صلّى الله علیه و آله نسى أصحابه أو تناسوا وصیته بالزهراء علیهَا السّلام  و أنها ودیعة عند المسلمین کافة فضلاً عن صحابته الذین سمعوا و رأوا کلام وشخص النبی الأکرم  صلّى الله علیه وآله  فلم تمضِ الأیام حتى جاء بعضهم إلى بیت فاطمة وعلیّ علیهما السلام طالبین الإمام  علیه السّلام  أن یبایع مَن لم ینصّبه رسولُ الله صلّى الله علیه و آله لخلافته و القیام بأعباء الأمة الإسلامیة (و هذا الغاصب هو أبوبکر)، و الزهراء علیهَا السّلام ما زالت بآلامها الشدیدة بفقدها لأعزّ مخلوقٍ وهو الأب الرؤوف نبی الرحمة محمد صلّى الله علیه وآله .
فأقبل أحدهم (و هو عمر بن الخطّاب) حتى ضرب الباب والزهراء کانت قاعدة خلفه قد نحل جسمها معصّبة الرأس منهدة الرکن ـ ثم نادى: "یاابن أبی طالب افتح الباب!".
فقالت فاطمة  علیهَا السّلام : ما لنا ولک لا تدعنا وما نحن فیه؟!
قال: افتحی الباب وإلاّ أحرقناه علیکم!
فقالت:
«أما تتقی الله عزّوجلّ تدخل على بیتی وتهجم على داری؟!»
فأبى أن ینصرف ثم دعى بالنار فأضرمها فی الباب ثم دفعه فاستقبلته فاطمة علیهَا السّلام و صاحت: « یا أبتاه ! یارسولَ الله ! »
مذکّرةً إیّاه بأنها ابنته و بضعته؛ لکن لم ینفع هذا التذکیر:
« فَذَکِّرْ إِن نَّفَعَتِ الذِّکْرَى » (الأعلى/ 9)
و قال تعالى:
« إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَ لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ » (ق/ 37)
و قال تعالى:
« وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِینَ » (الذاریات/ 55)
فلم یکن الرجل (أی: عمر بن الخطّاب) مصداقاً لذلک فرفع السیف و هو فی غمده فوجا به جنبها فصرخت فاطمة الزهراءُ، فرفع عُمَرُ السَّوط فضرب بها ذراعَها. (24)

هذه الجنایات مما قد رواه العامّة (25) أیضاً. فقال علیّ بن الحسین المسعودی - المورّخ المعتبر عند العامّة و الخاصّة – فی کتابه: إثبات الوصیّة:
(( . . . فهجموا علیه [أی: علی علیّ بن أبی طالب علیه السلام، لطلب البَیعة لأبی بکر]، و أحرقوا بابَه و استخرَجوه منه کَرهاً و ضغطوا سیّدة النساء بالباب حتی أسقطت محسناً . . . )).
و قال ابن ابی الحدید فی شرح ‏نهج ‏البلاغة (ج 18، ص14) : قال الواقدی و أما هبار بن الأسود فقد کان رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلّم أمر أن یُحرَقَ بالنار، ثم قال: «إنما یُعذَّب بالنار ربُّ النار؛ اقطعوا یدیه و رجلیه إن قدرتم علیه ثم اقتلوه! » ؛ و کان جرمه أن نخس «زینب» بنت رسول الله لما هاجرت و ضرب ظهرها بالرمح و هی حُبلىٰ فأسقطت؛ فلم یقدر المسلمون علیه یوم الفتح . . . ‏و قد رَوَی ابن ابی الحدید فی موضع آخر من هذا الکتاب (ج14، ص193) عن محمد بن إسحاق أنه قال:  و کان رسول الله [صلّی الله علیه و آله] لما أطلق سبیل أبی العاص أخذ علیه فیما نرى أو شرط علیه فی إطلاقه أو أن أبا العاص وعد رسول الله[صلّی الله علیه و آله] ابتداء بأن یحمل «زینب» إلیه إلى المدینة و لم یظهر ذلک من أبی العاص و لا من رسول الله [صلّی الله علیه و آله] إلا أنه لما خلی سبیله وخرج إلى مکة بعث رسول الله [صلّی الله علیه و آله] بعده زید بن حارثة و رجلا من الأنصار فقال لهما کونا بمکان کذا  حتى تمرّ بکما «زینب» فتصحبانها حتى تأتیانی بها. فخرجا نحو مکة و ذلک بعد بدر بشهر . . .
فلما قدم أبو العاص مکة  أمرها باللحوق بأبیها فأخذت تتجهز. قال محمد بن إسحاق: فحدثت عن «زینب» أنها قالت: بینا أنا أتجهز للحوق بأبی  لقیتنی هند بنت عتبة فقالت: أ لم یبلغنی یا بنت محمد أنک تریدین اللحوق بأبیک؟  فقلت: ما أردت ذلک.  فقالت: أی بنت عم لا تفعلی؛ إن کانت لک حاجة فی متاع أو فیما یرفق بک فی سفرک أو مال تبلغین به إلى أبیک  فإن عندی حاجتک فلا تضطنی منی  فإنه لا یدخل بین النساء ما یدخل بین الرجال. قالت: و ایم الله إنی لأظنها حینئذ صادقة  ما أظنها قالت حینئذ إلا لتفعل و لکن خفتها فأنکرت أن أکون أرید ذلک. قالت: و تجهزت حتى فرغت من جهازی فحملنی أخو بَعلی و هو کنانة بن الربیع. قال محمد بن إسحاق:  قدم لها کنانة بن الربیع بعیرا فرکبته  و أخذ قوسه و کنانته و خرج بها نهاراً  یقود بعیرها و هی فی هودج لها و تحدث بذلک الرجال من قریش و النساء و تلاومت فی ذلک و أشفقت أن تخرج ابنة محمد من بینهم على تلک الحال  فخرجوا فی طلبها سراعا حتى أدرکوها بذی طُوىٰ فکان أول من سبق إلیها هَبّار بن الأسوَد بن عبد المُطّلب بن أسد  بن عبد العُزَّى بن قُصَیّ  و نافع بن عبد القیس الفِهری  فرَوّعَها هبّار بالرمح و هی فی الهودج  و کانت حاملا فلما رجعت طرحت ما فی بطنها  و قد کانت من خوفها رأت دما و هی فی الهودج فلذلک أباح رسول الله [صلّی الله علیه و آله] یوم فتح مکة دم هبّار بن الأسود .
[قال ابن ابی الحدید] : قلت و هذا الخبر أیضاً قرأته على النقیب أبی جعفر؛  فقال:
(( إذا کان رسول الله[صلّی الله علیه و آله] أباح دم هبّار بن الأسود لأنه رَوّع َ« زینبَ » فألقت ذا بطنها، فظهر الحال أنه لو کان حیّاً لأباح دمَ من رَوَّعَ « فاطمة َ» حتى ألقت ذا بطنها . . .)).

# تفصیلُ حوادثِ مقتل السیّدة فاطمة الزهراء سلام الله علیها و ابنه المظلوم المحسن علیه السلام:
1- إحراق دارها. (26)
2- کسر ضلعها. (27)
3- ضربها. (28)
4- لطم وجهها و زُرقة عینها. (29)
5- سقط جنینها المظلوم: المحسن علیه السلام. (30)
6- و یکفینا فی کونها شهیدة ً قول الإمام الرّضا علیه‏السلام: «انها صدیقة شهیدة» (31)؛ و کذا أخبار المورّخین. (32)
فعلینا الإمامیّة إحیاء أمر « الأیّام الفاطمیّة » (من 13 جُمادَی الاُولیَ إلی 3 جُمادَی الاُخرَی) و اللعن علی ظالمیها و غاصبی حقها و ضاربیها و قاتلیها  . . .
«ألا لعنة اللهِ علی الظّالمین». (33)

و رحم الله العلاّمة آیة الله الأصفهانی حیث یقول فی أرجوزته:

أتـضرم  النار بباب دارها     
وآیـة  الـنور على منارها
وبـابُها  بـابُ نبی الرحمة     
وبـابُ  أبـواب نجاة الأمة
ما  اکتسبوا بالنار غیر العار     
ومـن ورائـهم عذاب النار
ما أجهل القومَ فإن النار لا     
تـطفئ نورَ الله جلّ و علا
لکن کسر الضلع لیس ینجبر     
إلا بصمصام عزیز مقتدر(34)

و هکذا رجعت ودیعة الرسول وبضعته إلى أبیها محمرة العین مسودة المتن مکسورة الضلع أحرق باب دارها وظلم بعلها فانتقلت من هذه الدنیا مظلومة مهضومة و عند الله الملتقى و هو خیر الحاکمین و أسمع السامعین.
فالسلام علیکِ أیتها الطاهرة النقیة ، یا أم الأئمة الهداة و السادة الولاة . . .

# الاختلاف فی تأریخ وفاة فاطمة الزّهراء سلام الله علیها عندَ المورّخین:

رَوَی العلامة المجلسی رضوان الله علیه عن الکافی: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلام قَالَ:
« إِنَّ فَاطِمَةَ علیهَا السّلام مَکَثَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلّی اللهُ علیه وَ آلهِ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ یَوْماً وَ کَانَ دَخَلَهَا حُزْنٌ شَدِیدٌ عَلَى أَبِیهَا وَ کَانَ‏ جَبْرَئِیلُ علیه السّلام یَأْتِیهَا فَیُحْسِنُ عَزَاءَهَا عَلَى أَبِیهَا وَ یُطِیبُ نَفْسَهَا وَ یُخْبِرُهَا عَنْ أَبِیهَا وَ مَکَانِهِ وَ یُخْبِرُهَا بِمَا یَکُونُ بَعْدَهَا فِی ذُرِّیَّتِهَا وَ کَانَ عَلِیٌّ علیه السّلام یَکْتُبُ ذَلِکَ فَهَذَا «مُصْحَفُ فَاطِمَةَ» علیهَا السّلام » (35)
و نقل العلاّمة المجلسی فی موضع آخر، عن السید بن طاووس فی إقبال الأعمال، حیث قال:
((رُوینا عن جماعة من أصحابنا ذکرناهم فی کتاب"التعریف للمولد الشریف" أن وفاة فاطمة صلوات الله علیها کانت یوم ثالث جمادى الآخرة (أی: خمسة ًو تِسعینَ یوماً بعدَ شهادة النبیّ صلی الله علیه و آله)؛ فینبغی أن یکون أهل الوفاء محزونین على ما جرى علیها من المظالم الباطنة و الظاهرة ، و تزار بما قدمناه)). (36)
- و رَوَی الطبرسی رضوان الله علیه [و هو من الخاصّة] مثله. (37)

- و قال ابن عبدالبَرّ [و هو من العامّة] (38) :
((. . . و توفیت بعد رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم بیسیر.
قال محمد بن على: بستة أشهر.
و قد روى عن ابن شِهاب مثله. و روى عنه بثلاثة أشهر.
و قال عمرو ابن دینار: توفیت فاطمة بعد رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم بثمانیة أشهر.
و قال ابن بُرَیدة: عاشت فاطمة [سلام الله علیها] بعد أبیها سبعین یوما . . .
قال أبو عمر: فاطمة [سلام الله علیها] أول من غطّى نعشها من النساء فی الإسلام على الصفة المذکورة فی هذا الخبر، ثم بعدها زینب بنت جَحش [سلام الله علیها]، صنع ذلک بها أیضا.
و ماتت فاطمة [سلام الله علیها] بنت رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم، و کانت أول أهله لحوقا به، و صلّى علیها علیّ بن أبى طالب [علیه السلام]. و هو الّذی غسلها مع أسماء بنت عُمَیس، و لم یخلف رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم من بنیه غیرها. و قیل:
توفیت فاطمة بعده بخمس و سبعین لیلة.
و قیل: بستة أشهر إلا لیلتین، و ذلک یوم الثلاثاء لثلاث خلون من شهر رمضان، و غسلها زوجها على [علیه السلام] ، « و کانت أشارت علیه أن یدفنها لیلا ».
و قد قیل: إنه صلى علیها العباس بن عبد المطّلب و دخل قبرها هو و علیّ و الفضل.
و اختلف فی وقت وفاتها، فقال محمد بن على أبو جعفر:
توفیت بعد رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم بستة أشهر.
و روى عنه أیضا أنها لبثت بعد وفاة رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم ثلاثة أشهر و قیل: بل ماتت بعد وفاة النبی صلى الله علیه [و آله] و سلم بمائة یوم.
و قال الواقدی: حدثنا مَعمَر، عن الزّ ُهری، عن عُروَة، عن عائشة، قال: و أخبرنا ابن جریج، عن الزُّهری، عن عروة- أنّ فاطمة توفیت بعد النبی صلى‏ الله علیه [و آله] و سلم بستة أشهر.
قال محمد بن عمر: و هو أشبه عندنا.
قال: و توفیت لیلة الثلاثاء لثلاث خلون من شهر رمضان سنة إحدى عشرة.
و ذکر عن جعفر بن محمد، قال: کانت کنیة فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم «أم أبیها». و قال عبد الله بن الحارث، و عمرو بن دینار:
توفیت بعد أبیها بثمانیة أشهر.
و قال ابن بُرَیدَة: عاشت بعده سبعین یوما.
و قال المدائنی: ماتت لیلة الثلاثاء لثلاث خلون من شهر رمضان سنة إحدى عشرة، و هی ابنة تسع و عشرین سنة ولدت قبل النبوة بخمس سنین، صلّى علیها العباس.
و اختلف فی سنّها وقت وفاتها، فذکر الزّبیر بن بَکّار أنّ عبد الله بن الحسن ابن الحسن دخل على هِشام بن عبد الملک و عنده الکلبی، فقال هشام لعبد الله ابن الحسن: یا أبا محمد، کم بلغت فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه [و آله] و سلم من السنّ؟ فقال: ثلاثین سنة. فقال هشام للکلبی: کم بلغت من السنّ؟ فقال:
خمسا و ثلاثین سنة. فقال هشام لعبد الله بن الحسن: [یا أبا محمد]، اسمع، الکلبی یقول ما تسمع، و قد عنى بهذا الشأن، فقال عبد الله بن الحسن: یا أمیر المؤمنین سلنی عن أمّى، و سل الکلبی عن أمه)). انتهی موضع الحاجة من کلام ابن عبد البَرّ.

((وآخِرُ دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین - السّیّد أحمد السّجّادی، غفر الله له و لمدیرة "دائرة معارف التشیّع": المرحومة "فهیمه محبّی" حیث کانت مُحِبّة ً لفاطمة الزّهراء سلام الله علیها؛ فندعو لها: اللهمّ احشر "فهیمة المحبّی" مع مولاتها السیّدة فاطمة الزّهراء صلوات الله علیها)).

------------------------------------------------------------------------------------

# الهوامش و المنابع و المدارک و الأسناد:

1- مَسارّ الشیعة، ص 54.
2- دلائل الامامة، ص 10 ؛ الکافی، ج 1، ص 457 ، ح10.
3- السیدة فاطمة الزهراء، ص 108.
4- بحار الأنوار، ج6، ص80-81، و: ج43، ص2، ح1؛ أمالیّ الصدوق، ص470، ح1؛ اُمّ‌ المؤمنینَ‌ خ‍دیجة‌ ُ ال‍طّاه‍رة‌ ُ سَ‍لام ‌ال‍ل‍ه ‌علیها، ص61-67.
5- طَیبَة وطابَة، مؤنث طَیب وطاب،بمعنی الطیّب:هما من أسماء مدینة النبیّ صلّی الله علیه وآله.
6- الکوکب الدّرّیّ، للشیخ مهدی المازندرانی، نقله عنه المحقق الهمدانی فی کتابه: فاطمة الزهراء علیهَاالسّلام بَهجة قلب المصطفى صلّی الله علیه وآله.
7- السنن الکبرى، النسائی، ج 5 ، ص 97.
8- الاعتقادات، للشیخ المفید، ص 105.
9- الاحتجاج، ج 2، ص 103؛ عنه: بحار الأنوار، ج 43 ، ص 21.
10- الاَمالیّ، للشیخ الطوسی، ص 24.
11- راجع المجلد الرابع من: موسوعة المصطفى والعترة صلوات الله علیهم.
12- ذخائر العقبى، ص 45؛ نـُزهَة المَجالِس، ج 2، ص 227.
13- مناقب آل أبی طالب، ج 3، ص 124؛ اَمالیّ طوسی، ج 1، ص 42؛ بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله، ص 267.
14- بحار الأنوار، ج 43 ، ص 117.
15- کشف الغُمَّة، ج 1، ص 472.
16- بحار الانوار، ج43، ص112 و ص 113؛ و: ج50، ص76؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج3، ص399.
17- بحار الأنوار، ج‏40، ص323.
18- بحار الأنوار، ج‏43، ص 94.
19- بحار الأنوار، ج‏29، ص 105و106؛ راجع: تفسیر فرات الکوفی، ص 118و119، رواه بأربعة طرق؛ تفسیر التبیان، ج 6، ص 467 و: ج 8، ص253؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 338-341، حدیث 467-473؛ الدر المنثور، ج 5، ص 273و274، نقلا عن البزاز و أبی یَعلىَ و ابن أبی حاتِم و ابن مَردُویَه؛ مجمع البیان، ج 4، ص 306؛ تفسیر العیّاشی، ج 2، ص287، حدیث 46-50.
20- الأخبار من طرق الخاصّة وردت هاهنا فی ضمن هذا الباب بحار الأنوار، ج‏29، ص 105وما بعدها؛ و أمّا من طرق العامّة، فمنها: مجمع الزوائد، ج7، ص49؛ کنز العُمّال، ج 3، ص 767 ، حدیث 8696. و انظر عن فدک و شَکوَى فاطمة سلام اللّه علیها، غیر ما ألّفته الخاصّة و العامّة من کتب مستقلّة فی الباب؛ عدّ منها آغا بزرک الطهرانی فی الذریعة (ج16، ص129) عشرة کتب؛ تاریخ الطبری، ج 3 ، ص 198؛ العِقد الفرید، ج 2، ص257؛ تاریخ أبی الفِداء، ج 1، ص 165؛ شرح ابن أبی الحدید، ج2، ص 19؛ أعلام النساء، ج 3، ص 1205؛ إرشاد الساری، ج 2، ص390؛ الإمامة و السّیاسة، لابن قُتَیبَة َ، ج 1، ص 13، و کتاب الإمام علیّ [علیه السّلام]، لعبد الفتّاح عبد المقصود، ج 1، ص225؛ و قد عدّ العلّامة الأمینی رَحِمَهُ اللّهُ عشرات مَصادِرَ فی موسوعته: الغدیر، ج 3، ص 104؛ ج 5، ص 147؛ ج 7، ص 77، و غیرها . . . و انظر: إحقاق الحقّ، ج 1، ص296؛ ج 3، ص549؛ ج 10، ص 296- 305 و 433؛ ج 14، ص 575 - 577 و 618؛ ج 19، ص 119 و 162، و غیرها . . .
21- بحار الأنوار، ج‏29، ص115و ما بعدها.
22- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج 16، ص 210- 213، بتصرّف و اختصار؛ بحارالانوار،  ج29، ص215.
23- الإمامة و السّیاسة، لابن قُتَیبَة َ، ج 1، ص 13؛ کتاب الإمام علیّ [علیه السّلام]، لعبد الفتّاح عبد المقصود، ج 1، ص225.
24- بحار الأنوار، 43 ، ص 197.
25- من العامّة: تاریخ الخلفاء، أو: الإمامة و السیاسة، ابن قتیبة، ط مصر، ج1، ص13و20؛ أنساب الأشراف، البَلاذُری، ج1، ص278 و586؛ العِقد الفرید، ابن عبد ربّه، ج2، ص176 و 205؛ السقیفة و الخلافة، عبدالفتاح عبدالمقصود، ص14؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج1، ص134، و: ج2، ص19؛ شرح الجامع الصّغیر، المُناوَی، ج2، ص122؛ المِلَل و النِّحَل، الشهرستانی، ج1، ص53و57؛ الوافی بالوَفیات، الصَّفَدی، ج6، ص17 - و فیه التصریح باسم «المحسن» علیه السلام؛ کتاب "مِن حیاة الخلیفة عمر بن الخطّاب"، عبدالرّحمن احمد البَکریّ، السَّعودیّ الوهّابیّ المعاصر، ط الإرشاد - بیروت، صص 305 إلی 309؛ و مثلُ هذا الاعترافِ عَجَبٌ عُجابٌ من العامّة حقاً ! ! . . .
26- العوالم، ج 11، ص 343 - 400 - 404 - 441. مُؤتمَرُ علماءِ بغدادَ، ص 135 - 137. اثبات الوصیة، مسعودی، ص 143. الغدیر، ج 6، ص391. ارشاد القلوب للدیلمی بنقل بحارالانوار. کشف المراد، ص402 و403. نوائب الدّهور، ص192. حِلیة الابرار، السیّد هاشم البَحرانی، ج 2، ص652.
27- فرائد السِّمطَین، ج 2، ص 34 و35. اَمالیّ الصّدوق، ص 99و101. اثبات الهداة: ج 1، ص 280 و281. البلد الامین، ص 551 و552. طریق الارشاد، للخاجوئی، ص 465. اقبال الاعمال، ص 625. بحار الانوار، ج 97، ص 200، و: ج 28، ص 268 -270. العوالم، ج 11، ص 400 -404.
28- اثبات الهداة، ج 1، ص 280 و 281. ارشاد القلوب للدیلمی، ص 295. المحتضر، ص 109. اَمالیّ الصّدوق، ص 99، 101، 118. مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 209. تفسیر البرهان: ج 2، ص 434. حِلیة الابرار، ج 2، ص 652. الخِطَط للمَقریزی، ج 2، ص 346. سیرة الائمة الاثنی عشر، ج1، ص 132. اَعلام النساء، ج 4، ص 124. فرائد السِّمطین، ج 2، ص 34 و 35. کتاب سُلَیم بن القیس، ج 2، ص 585، 586، 587، 674، 675، 907. بحار الانوار، ج 28، ص 297، 299. احتجاج الطبرسی، ج 1، ص 210، 216.
29- سیرة الائمة الاثنی عشر، ج 1، ص 132. مأساة الزهراء، ج 1، ص 164 و 193. الاسرار الفاطمیة، ص 135.
30- اثبات الوصیة، ص 143. الوافی بالوفیات، ج 6، ص 17. تراجم اَعلام النساء، ج 2، ص 317. فرائد السِّمطین، ج 2، ص 34 و 35. اَمالیّ الصّدوق، ص 99 و 101. بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله، ص 197 و 200.
31- اصول الکافی، ج 2، ص 475.
32- مزار الشیخ المفید، ص 156. المُقنِعَة، للشیخ المفید، ص 459. البلد الامین، ص 198 و 278. بحار الانوار: ج 25، ص 373، و: ج 28، ص 268،261، 270، و: ج 29، ص 192، و: ج 43، ص 170، 197، 200، و: ج 53، ص 23، و: ج 97، ص 197. مصباح الزائر، السید ابن طاووس، ص 25 و 26. مصباح المتهجّد، للشیخ الطوسی، ص 654. مَن لا یَحضُرُهُ الفقیه، للشیخ الصّدوق، ج 2، ص 574. تهذیب الاحکام، للشیخ الطوسی، ج 6، ص 10. الوافی، ج14، ص 1370 - 1371. جامعُ اَحادیثِ الشیعة، ج 12، ص 264. القاب الرّسول و عترته علیهم الصّلاة و السلام، ص 39 - 43.
33- الإقبال، سیّدابن طاوس، ج3، ص161. بحارالانوار، ج95، ص375. تقویم الشیعة، عبدالحسین النیسابوری، صص 161-168. دائرة معارف التشیّع، ج14، ص355.
34- الأنوار القدسیة، 21. مع اقتباس من مَوقِع « معهد الإمامَین الحَسَنَین ِ علیهِمَا السّلامُ » .
35- بحار الأنوار، ج‏22، ص545 و 546، نقلاً عن اصول الکافى، ج 1، ص 241.
36- بحار الأنوار، ط إیران، ج98، 375، ذیلَ أعمال شهر جُمادَی الاُخرَی، نقلاً عن: الاقبال، ص623.
37- إعلام‏ الوَرَى، ص 152، الفصل الثالث فی ذکر وقت وفاتها و موضع قبرها سلام الله علیها، دارالکتب الاسلامیه، طهران؛ و انظر: کفایة الأثر، الخزّاز القمی، ص 63، انتشارات بیدار، قم.
38- فی الاستیعاب،ج‏4، ص1893- 1899، الرقم 4057.

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱

باسمه تعالی و إلیه المُشتکی؛

هشدار به خوانندگان گرامی:

- تکذیب انتساب سیّد احمد سجّادی به فراترنالیسم یا حزب برادری:

اینجانب به منظور ایجاد اتحاد دینی و معنوی بین جوانان سِدِه اصفهان، عنوان این وبلاگ را ابتدا "انجمن برادری پسران سده اصفهان" نهاده بودم؛ از آن سو، چون سالها پیش در جلد یازدهم دایرة المعارف تشیع (حرف عین)، مقاله ای در رابطه با "عقد اخوت" - یا همان سنت شیعه در برقراری "پیوند برادری" نوشته بودم، ناگهان اخیراً خبردار شدم که دشمنان و حسودان قدیم، برای تخریب شخصیّت بنده، اینجانب را به گرایش فراترنالیسم - که در میان علویان ترکیه هوادارانی دارد - متهم ساخته اند!!
اگر بنده در منقولات و اسناد مقاله ای در دایرة المعارف تشیع، از لفظ ظاهری "فراترنالیسم" استفاده کرده ام، هیچ دلیل نمیشود که مرام این گروه یا جمعیّت را پذیرفته و یا به آن معتقد یا عامل باشم!! پس بدین وسیله، صریحاً هرگونه گرایش عقیدتی یا عملی خود به حزب مذکور را تکذیب می کنم. بلکه فقط و فقط، جنبۀ مثبت فراترنالیسم که همان مبارزه با فِمینیسم (زن گرایی و آزادی زنان) است، مورد نظر بنده بوده؛ چنانکه اگر بعضی حضرات مراجع تقلید عِظام نیز پشتیبانی یا تأییدی از جنبش مذهبی فراترنالیسم (برادری دینی و اخلاقی و اسلامی) در ترکیه بعمل آورده بوده اند، یقیناً از همین منظر و زاویه (مبارزه با فساد و زن بارگی = فمینیسم) بوده و نه در ابراز حمایت از تمامی عقاید و اعمال و افکار علویان ترکیه - که دارای انحرافاتی در عقیده و برخی اعمال و بدعت سازی ها نیز میباشند، که نزد فقهای عظام شیعۀ اِثناعشری - اَدامَ اللهُ ظِلالـَهُم - یقیناً مردود است.
ضمناً شخص یا اشخاص مغرض مزبور، اقدام به "هک کردن" ایمیل بنده نیز کرده و جهت تخریب شخصیت اینجانب، مطالبی را به دلخواه خود، به سایت های پر بیننده ارسال داشته اند؛ که همین جا صراحتاً اعلام میدارم که هیچکدام از آن نوشته های جعلی و مجعولات مغرضانه، از این جانب نیستند، حتی اگر نام یا آدرس ایمیل بنده صراحتاً در ذیل آنها نوشته شده باشد.
و اما فراموش نشود که "نقل قول" بنده در "دایرة المعارف تشیع" آن طور که برخی با کمال بی انصافی "نقض امانت" خوانده اند، نبوده؛ و آقایان فانی و خرمشاهی، که مکرّر، صفحات را قبل از چاپ آخر هر جلد، با نهایت وسواس، سطر به سطر، بازبینی می کردند، یقیناً این منقولات را دیده اند؛ و بنابراین، عملاً توأم با رضایت و اجازۀ ایشان بوده است.
وانگهی، نقل قول، دلیل بر پذیرش مطلق منقول نیست؛ هدف من این بوده که هیچ اثری از آثار شیعه - حتی اگر ضعیف و یا مجعول باشد - از قلم نیافتد. چنانکه مرحوم علامه مجلسی - اعلی الله مقامَه - در جمع آوری بحارالانوار چنین کرد. دهخدا نیز مثلاً در مدخل "دوال پا" (جن افسانه ای که پاهایش را مثل دوال یا تسمه دور کمر انسان می بندد و آنقدر او را می دواند تا بمیرد...) توضیح این خرافه را نقل کرده؛ ولی دلیل نمیشود که به آن اعتقاد داشته باشد. نیز از مرحوم آقا بزرگ طهرانی پرسیدند: "چرا شما آثار کسروی لعین را نیز در الذریعه آورده اید؟!" فرمود:"این دلیل نمی شود که من هوادار آن ملعون یا همعقیده با او باشم!! من وظیفه داشتم دایرة المعارفی پیرامون آثار شیعه ارائه بدهم و آن ملعون نیز این کتب را بر طبق مذهب شیعه نوشته بود ولی بعداً منحرف شد".
پس، نگارش مقاله ای در وصف یک اثر - هرچند به اعتقاد برخی، موهوم و مجعول یا ضعیف باشد - دلیل نمی شود که بنده آن اثر یا کتاب ویا نویسندۀ آن را تأیید کرده و یا برای او یا کتابش تبلیغ می کنم و یا او را قبول دارم و مرید او هستم!
ما وظیفه داشتیم که در "دایرة المعارف تشیع" هرآنچه از فرقه ها، کتب، احزاب مذهبی، سلسله ها، حوادث و وقایع تاریخی،و دیگر آثار و جریانات حائز اهمّیّت در تاریخ و جغرافیای تشیّع در دسترس است - و لو در کتب ضعیفه و غیر معتبره - را جمع آوری کنیم و به خواننده ارائه دهیم؛ حتی رجال و سران و علماء برخی فرقه های افراطی همچون زیدیّه و اسماعیلیّه و علویان و... - که در کفر و نجاست بسیاری از ایشان هیچ شبهه ای نداریم - در این دایرة المعارف معرفی شده اند. و آثار ضعیف و یا حتی جعلی ایشان نیز در قالب "کتابشناسی" معرّفی شده است. چون وظیفۀ ما این بوده که ایشان و هر اثر منتسب به ایشان را در قالب یک دایرة المعارف بشناسانیم و حتی المقدور کوچکترین چیزی را از قلم نیانداخته باشیم.
نیز، در بسیاری از موارد، نقل قول بنده یا دوستان، از همان مطالبی بوده که در بسیاری از سایت های معتبر، بطور وسیعی پخش و منتشر شده و در دسترس عموم هستند. مگر آنکه بنده قدرتی فرا-بشری و فرا-رایانه ای داشته باشم که بتوانم همۀ آن مطالب را جعل، و همۀ رؤسا و مدیران سایتها و وبلاگهای مزبور را وادار و مجبور به ثبت و انتشار آنها کرده باشم!!
در پایان، این حقیر در سراسر زندگی فقط خدا را داشته و دارم... پس لعنت خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و لعنت ائمّۀ اطهار (علیهم السلام) بر کسی یا کسانی که چنین اعتقاداتی و یا چنان گرایشی را به اینجانب نسبت بدهند...
تذکر مهم:
به اطلاع عموم می رسانم که: اینجانب سید احمد سجادی، غیر از جناب حجت الاسلام و المسلمین سید احمد سجادی (ریاست محترم مرکز تحقیقات رایانه ای اصفهان) و غیر از آقای سید احمد سجادی (دارای مدال افتخار، در مسابقات المپیاد) هستم؛ لطفاً کسی مزاحم این افراد نشود و در اینجا از هردوی ایشان رسماً عذرخواهی می کنم که تشابه و اتحاد اسمی میان ما سبب رنجیدگی و آزار دیدن ایشان نیز شد. خداوند مرا ببخشد اگر سبب آزردگی و رنجش ایشان شده باشم.
والسلام علی من اتبع الهدی - سید احمد سجادی

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱

گرمابه شیخ بهائی(ره)


حمّامی معروف در اصفهان که توسط شیخ بهائی رَحمة اللّهِ علیه (م1030ق) در1025ق و در عهد شاه عباس، طراحی و ساخته شده است.


سعید نفیسی در مورد این گرمابه چنین مینویسد: دیگر از کارهای شگفتی که به شیخ نسبت می دهند، ساختمان گُلْخَن (آتشخانه) گرمابه ای است که هنوز در اصفهان از آن زمان مانده است و به «حمام شیخ بهائی» یا «حمام شیخ»  معروف است و آن حمام میان مسجد جامع و هارونیّه در بازار کهنه، نزدیک بُقعۀ معروف به «درب امام» واقع است.
مردم اصفهان از دیرباز همواره عقیده داشته اند که گُلْخَن آن گرمابه را شیخ بهائی چنان ساخته بوده که با شمعی گرم می شد و در زیر پاتیل گُلْخَن، فضای تهی تعبیه کرده و شمعی افروخته در میان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدّتهای مدید همچنان می سوخت و آب حمام بدان وسیله گرم می شد و خود شیخ گفته بود که اگر روزی آن فضا را بشکافند، شمع خاموش شود و گُلْخَن از کار بیفتد، و چون پس از مدّتی به تعمیر گرمابه پرداختند(احتمالاً توسّط انگلیسی ها) و آن محّوطه را شکافتند، فوراً این شمع خاموش شد و دیگر از آن پس نتوانستند آن را روشن بسازند...
سعید نفیسی ادامه می دهد: ظاهراً این حمام همان است که در زمان شارْدَن Chardin (سیّاح فرانسوی معروف، م1713م) نیز بوده و پیش از آن بدان اشاره رفت... شاردن در سفرنامۀ خود- ص 166- در وصف شهر اصفهان و محلۀ دَردَشت گوید: در آن محلّه کوچه ای است بنام شیخ بهاء الدّین محمّد، که درآنجا خانه داشته است. در این کوچه دو گرمابه است؛ یکی بزرگتر است که آن را "حمّام شیخ" می نامند...) ( مقدمۀ دیوان شیخ بهائی، سعید نفیسی،52).
 

 

درب این گرمابه از جنس آهن می باشد که روی همان آهن، اسم شیخ نوشته شده و بالای این درب ورودی، یک کاشی کاری وجود دارد که روی آن نام مرحوم شیخ بهائی و بعد از آن شعر زیر نیز نوشته شده است:


چون یکی از درون بُرون آید


"صِحّت و عافیت" بُوَد تاریخ


محاسبۀ ابجدی: ص (90) + ح (8) + ت (400) + و (6) + ع (70) + ا (1) + ف (80) + ی (10) + ت (400) =1065؛ که در مصراع اول گفته شده که باید عدد ابجدی کلمۀ «یکی» (10+20+10=40) از «درونِ» جمع ابجدی عبارت «صحّت و عافیت» (1065) «بیرون آید» (یعنی کم شود) که حاصل آن (1025ق) سال طراحی و ساخت این گرمابه است؛ ولی متأسّفانه برخی افراد ناوارد (که در صدا و سیما نیز سخنان ایشان منتشر شد!)، به مُعَمّای این شعر پی نبرده، فقط عبارت مصراع دوّم را تاریخ بنا دانسته و گمان کرده اند که این بنا پس از وفات شیخ بهائی (1030ق) ساخته شده و لذا به او ارتباطی نداشته است! حال آنکه ثابت کردیم که این بنا در1025ق یعنی 5 سال قبل از وفات شیخ و توسّط خود او طرّاحی و احداث شده است.
این حمّام دارای دو پنجره نیز می باشد؛ یک پنجره از جنس آهن و یک پنجره از جنس سنگ، که دوّمی در حال خراب شدن است. در وسط این گرمابه یک سنگاب یا حوض کاسه ای شکل سنگی وجود دارد. در حال حاضر(سال1389ش) این گرمابه در حال تعمیر می باشد. متأسّفانه این تعمیرات، دیرتر از وقت لازم آن، در حال اجرا هستند؛ زیرا سالها است که این گرمابه به صورت خرابه ای در آمده است...
نظرات مطرح شده دربارۀ شمع این گرمابه:
1) گفته شده که شعلۀ شمع این گرمابه از گاز موجود در مستراح های اطرافش (گاز مِتان) روشن می مانده است!! ولی این نظریه درست نمی باشد، چون اگر این گرمابه از گاز مستراح روشن میماند، پس باید دیگران نیز اکنون توان روشن کردن آن را داشتند!
2) گفته شده که شمع این گرمابه از سوخت نیروی اتمی استفاده می کرده است! و این نظریه اگر چه اعتبار علمی بیشتری نسبت به نظریۀ قبلی دارد، ولی این نیز به اثبات نرسیده است؛
3) نیز برخی گمان کرده اند که سوخت شمع، از دُکّان عَصّاری (= روغن گیری) مجاور آن بوده!! و معلوم است که این نیز سخنی بی پایه و سست است. زیرا هیچ شاهدی در بنای حمّام، بر این مدّعا به چشم نمیخورد و نیز، سوخت حمّام باید خیلی بیشتر و قوی تر از چیزی چون روغن عصّاری باشد!
خلاصه، به جرأت می توان گفت که هیچ کس از راز شمع همیشه روشن این گرمابه- که آن را خاموش کردند و دیگر کسی نتوانست آن را روشن سازد- جز خود شیخ بهائی، خبر نداشته و ندارد و تمامی ادّعاهای کنونی در این رابطه، توهّمی بیش نبوده و نیست!


منبع: دایرة المعارف تشیع، ج14، ص322و323
- نویسندگان مقاله: سیّد احمد سجّادی و علی بشیری لمجیری.



نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

چهل فصل

((منشور شیعه))

در آداب معاشَرَت، مُحاوَرَه و مُکاتَبَه

(یا: فرهنگ گفتگو، مُعاشَرَت و نامه نگاری)

(از خزائن نراقی و رسالة العِشرَة شیخ بهائی و کتب علاّمه مجلسی)


* توجّه: عبارات داخل دو قلاب یا کروشه[ ] از رسالة ُالعِشرَة شیخ بهائی اضافه شده اند؛ ولی عبارات یا اضافاتی که بین الهلالَیْن یا میان دو پرانتز ( ) آمده، از خود ما می باشند:


* ملاّ احمد نراقی (فقیه عهد فتحعلیشاه قاجار) در کتاب الخزائن (= گنجینه ها) می نویسد:

« آداب محاوره (گفتگو و معاشرت) از جمله لوازمست مَر کسانیرا که با مردم معاشرت مینمایند و آن بسیارست؛ ازآنجمله:

1- چون بمجلسى حاضر شود به دو زانوى ادب نشیند و از زانو بزانو نگردد [و مکرّر نشست وبرخاست نکند]، چه، آن دَلالت برعدم ثـَبات وقِـلَّت مُبالات(بی ملاحظه بودن)‏کند؛

2- اگر کسی با او سخن گوید به غیر او مُلتفِت نشود [وگوش دهد وسخن او را قطع نکند]؛

3- اگر کسی او را به فضلیتى (یا امتیازی) تحسین کند و بر فقدان (آن فضل و امتیاز) بر خود تأسّف نماید، به آن نازش و افتخار نکند؛ بلکه به وجهى عذر آن (فقدان و محرومیّت را برای آن شخص) خواهد که بر خاطر آنشخص، فوت آن آسان شود (و بیش از این حسرت نخورد)؛

4- در محاورات، به ألفاظى که سامع (شنونده) بر آنها تـَطـَیّـُر (بد اندیشی) نماید احتراز کند (و الفاظ زشت و سبک بکار نبرد)؛

5و6- از نقل چیزى که صِدق (راستی) آن معلوم نباشد و همچنین از اراجیف (سخنان مُهمَل و بی فائده و وقت گیر) احتراز نماید؛ [و بلکه بپرهیزد از آنکه مُستمِع (شنونده ی) سخنان لغو باشد؛ چه آنکه حضرت رسالت پناه(ص) فرموده اند:«مَنْ أَصْغَىٰ إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ؛ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْلِیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِیس‏؛ یعنی اینکه: هرآنکه گوش سپارد به سُخنوَری، گوئی او را عبادت و پرستش کرده؛ پس اگر او سخن خدائی و موافق شرع و دین گوید، مستمع نیز خدا را عبادت کرده؛ و اگر او سخن شیطانی و خِلاف شرع گوید، مستمع نیز شیطان را بندگی و عبادت میکند - که به او گوش میدهد و مشغول اوست!»*](*عُیُونُ أخبارِالرِّضا-عَلَیهِ السّلامُ، شیخ صدوق، ج‏1، ص304، باب 28، حدیث 63).

(سعدی: تا مرد سخن نگفته باشد * عیب و هنرش نهفته باشد).

7و8- از کذب (دروغ) و لاف و گزاف - خصوصْ نزد بزرگان - و از راستى که دروغ نماید (حذر کند)؛ [و بداند که لاف زن، چه درباره خود و چه درباره عِیال یا خاندان و عشیره خود، اغلب نزد مردمان، دروغگو شناخته شود و منفور ایشانست قلباً، هرچند بظاهر با او دوستی و مُراوَدَة (آمد و رفت) کنند. و دروغگو، چون یکبار دروغش فاش شد، دیگر هرچند راست گوید، کس از او باور ندارد!]؛

(شیخ بهائی: ...تو مپنداری که با لاف و دروغ * هرگز افتد نان تزویرت به دوغ!! * خرده بینانند در عالـَم بسی! * واقفند از کار و بار هر کسی! * زیرکانند از یَسار و از یمین * وز پی ردّ و قبول، اندر کمین!...).

9- و از کَثرَت مِزاح (شوخی) و هَزل (خنده پردازی) دورى کند [و از خندیدن و تبسم در حضور دیگران، در جائی که امکان رنجیدن دیگری یا حمل بر تمسخر باشد، اجتناب ورزد؛ بلکه درهر حال از تبسم و خنده ای که سببش بر مخاطب مجهولست دوری باید گزید؛ بسا که ظنین (بدگمان) گشته و بر آدمی خشم و کینه گیرد].

(ورّام بن ابی فِراس – فوت: 605 ق – در "تنبیه الخواطر" یا "مجموعه ورّام" گوید: بدان که آنچه نهى شده است همانا زیاده روى و مُداوَمَت بر شوخى است... که باعث زیاد خندیدن است، و خنده زیاد دل را میمیراند و تخم کینه در دل می افشاند، و شکوه و وَقار را از بین میبرد؛ امّا اگر(شوخی) از این امور بر کنار باشد، نکوهیده نیست، همان طوری که از پیامبر(ص) نقل کرده‏اند که فرمود: «من شوخى مى ‏کنم ولى در شوخیم جز سخن حق نمى‏گویم»؛ آرى (فقط) کسى همچون پیامبر(ص) میتواند شوخى کند و جز حق نگوید؛ امّا دیگران وقتى که باب شوخى باز ‏کنند، هدفشان خندیدن و خنداندن دیگرانست به هر وسیله‏ که ممکن باشد! رسول خدا(ص) فرمود: «گاهى شخصى سخنى ‏گوید، تا همنشینان خود را بخنداند، که در نتیجه خود را به پستى میکشاند!». از طرفى، خندیدن، دلیل بر غَفلَت از آخِرَت است... یکى از بزرگان ‏گوید: «پسرم با شخص بزرگ شوخى نکن، که کینه تو را بر دل مى ‏گیرد، و با آدم پست نیز شوخى نکن، که نسبت به تو جرأت پیدا می کند»... - مجموعه وَرّام، آداب و اخلاق در اسلام/ ترجمه "تنبیه الخواطر"، وَرّام بن أبی فِراس، چاپ آستان قدس رضوی ع: 1369 ش، ص216).

(شعر: ز شوخی بپرهیز ای با خِرَد! * که شوخی تورا آبرو می برَد!).

10- از خُبث و معایب کسان احتراز نماید (یعنی غیبت دیگران را نکند)، و پیوسته نیکوگو باشد تا پیش همه کس محبوب گردد؛

(سعدی: آنکه عیب دگران پیش تو آورد وشمُرْد*بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد بُرد!).

11- اگر کسى حکایتى یا سخنى بگوید بگذارد تا او حدیث (صحبتش) را تمام کند (یعنی وسط حرف دیگری نپرد) و اگر او (بهتر از گوینده) مُطّلع باشد و وقوف (و آگاهی) او از آن سخن بیشتر (از ناطق) باشد آنرا اظهار نکند، تا گوینده مُنفعِل (خَجِل و درمانده) نشود؛

12- با جُهّال و سَفـَلـَه (افراد نادان، سطح پایین یا بی ادب و تندگو) مُجادَلَه و مُناظَرَه نکند؛

(رسول خدا(ص)فرمود:«...هرکه بدخوست خود را در شکنجه دارد و هر که با مردمان درافتد بى ‏آبرو شود واحترامش برافتد، سپس فرمود(ص): پیوسته جَبرَئیل مرا باز میداشت از درافتادن با مردمان، چنانى که بازمیداشت از میخوارى و پرستش بتان» - بحارالانوار، علاّمه مجلسی، ج75، ص210، حدیث4؛ آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم قدیم بحار، محمّدباقر کمره ای، 2/131).

[و بدانکه بحث و جدال، عامل تیرگی دل و کینه و خِلاف و کدورت و اختلاف میان مردمان و دوستانست؛ و در حدیث است از امام بحق ناطق، جعفر بن محمّدٍ الصّادق علیه السّلام که قالَ:«لا تُمارِیَنَّ حَلیماً وَ لا سفیهاً، فَإنَّ الحَلیمَ یَقلیکَ وَ السّفیهَ یُؤذیکَ؛ یعنی که: هرگز مِراء(بحث و جدل) مکن با کسی، چه حلیم(بردبار) و باخرد باشد وچه سفیه(احمق) و لئیم(پست) وبی خرد‏؛ چه آنکه، دانا و حلیم، کینه ات را به دل می گیرد، و سفیه و لئیم با دشمنی یا توهین به تو، آزارت می دهد!» (الکافی، شیخ کلینی، 2/301-ح4، باب المِراء). و اگر، بنا بعِلَلی چون دفاع از حقّ، ناچار از مباحثه و مناظره باشد، مجادله و ستیزه نکند که حرامست؛ و پس از آن نیز کینه خلق الله را بدِل نگیرد که رسولخدا صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ فرموده اند:«إِنَّ أَبْغَضَ الرِّجالِ إِلىَ اللهِ الأَلَدّ ُالخَصِمُ»، یعنیکه:«منفورترین بندگان نزد خدا، شخص کینه توز ستیزه جو است» (لسان العرب، ابن منظور، 3/391- مادّه"ل د د")، و مَولَی الموحِّدین امیرالمؤمنین علیه السّلام فرموده اند:«لَا یُلْفىَ الْمُؤْمِنُ حَسُوداً وَ لَا حَقوداً وَ لَا بَخِیلاً»، یعنیکه:«هرگز یافت ‏نشود مؤمن،حسود ونه کینه ‏ورز ونه بخیل»*‏] (*غُرَرُالحِکَم، آمِدی، 6/414– ش1572).

(شعری از ابن یمین: با همه خلق جهان، گرچه ازآن - * بیشتر بی رَه و کمتر به رَهَند - * آنچنان زی، که بمیری برهی! * نه چنان زی که بمیری برهند!!).

13- تا سامع (شنونده را) راغب (وعلاقه مند) دراستماع (شنیدن) حدیث و سخنی نبیند شروع در آن سخن نکند (که سبب نفرت یا انزجار سامع گردد)؛

14- ازکَثرَت مُکالَمَه (پرحرفی) مُجانَبَت (دوری و اجتناب) لازم شمُرَد؛

(خواجه نصیر طوسی: میگریز از همنشین پر کلام! * عمر و وقتت را هدر سازد مُدام! * از گنه یا لغو گوید خاطرات * کی تمامی دارد این لاطائلات؟!...).

15- آنچه از غیر او پرسند او جواب نگوید، و اگر کسى به جواب مشغول شود و او بهتر قادر باشد صبر کند تا سخن او تمام شود، سپس خود بر وجهى که جواب آن شخص اوّل، مطعون (خراب و بی ارزش) نشود، تقریر(بیان) کند؛

16- اگر سخن از او پوشیده دارند استراق سمع (و فضولی) نکند؛

17- در مجالس، با کسى سِرّ (در گوشی یا آهسته) نگوید؛

18- در نوشته کسان نظر نکند مگر به اذن ایشان؛

19- به اطراف خانه و سقف و دیوار محفل، مکرّر نظر نیندازد (که سبب سبکی او شود)؛

20- از چیزى که شأن او نیست سؤال نکند، و اگر دو نفر با هم سخنى گویند، بى‏ جهت از آن استفسار (و سین جیم، و فضولی در اسرار زندگی خصوصی مردم) نکند؛

21- در دعا و تملّق (تعریف و چاپلوسی و چرب زبانی) مبالغه و افراط نکند، که آن علامت ضعف نفس است؛

22- هرچه خواهد گوید، اوّل در خاطر مُقرَّر گرداند و به اطراف (و عوارض احتمالی) آن برخورَد (و بیاندیشد و اگر احتمال مفسده می دهد، خاموشی گزیند)؛

23- در اَثناء (هنگام) سخن به دست و چشم و ابرو اشارت نکند (که بیانگر بی ادبیست)؛

24- حرکات و افعال و اقوال کسى را مُحاکات - یعنى تقلید - نکند (چه، غیرطبیعی بنظر میرسد و مردم اغلب میفهمند و ناخوش میدارند)؛

25- سخن چنان گوید که از میزان شرع و عقل خارج نیفتد، و اندیشه نکند که اگر من به خلاف خواهش مُستمِع(شنونده)سخن گویم اورا خوش نیاید! چه، مستمع اگر دانا و خردمند بُوَد، از سخن پسندیده (و بر وفق شرع) نرنجد ( و اگر نادان و بی خرد باشد، رنجش او هیچ اهمّیّت و ارزش ندارد!)؛

26- در حضرت سلاطین و حُکّام، بسیار دعواى فضل و دانش نکند، و در الزام ایشان (یعنی مُجاب کردنشان در بحث) نکوشد (تا کینه وی را به دل نگیرند)؛ و از کَثرَت مُجالَسَت و مُحاوَرَت با ایشان گستاخ (و سنگدل) نگردد، و بر معاشرت (با رجال سیاست) مُبادَرَت ننماید، چه، مؤاخذه (وبدبینی و خشم ناگهانی) ایشان سخت، و تمهید (آماده سازی) مَعذِرَت (و بهانه برای اثبات بی گناهی) دشوار باشد؛

27- تا ممکنست سخنى که بر خاطر بعضى از مُستمِعان، گران (وناخوشایند یا نامعقول) باشد نگوید ».

(پایان «منشور نراقی»؛ فِقـَراتی دیگر از رسالة العِشرَة شیخ بهائی در تکمیل میآوریم):

28- [هنگام محاوره، فاصله خویشتن تا مخاطب حفظ کند و به او آنقدر نزدیک نگردد که سبب آزردگی او شود]؛

29- [از خوردن بُقولات (=سبزیجات) کریهة ُ الرَّوائح (= بد بو) همچون سیر و پیاز، خصوصْ در روز، به جـِدّ اجتناب ورزد، تا حضور و سخن گفتن او سبب نفرت نشود]؛

30- [بدن و لباس و زبان و دهان را همواره خوشبو و پاکیزه نگاهدارد و موها را آراسته و تمیز شانه کند؛ و هر بوی بد یا منظر زشت را از خود بپالاید که اسباب رنجش دیگران فراهم نیاورد].

(نراقی در معراج السّعاده چنین میگوید:«حضرت پیغمبر- صَلّىَ اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ - فرمود: «پاکیزگى نصف ایمان است» (= الطُّهْرُ نِصْفُ الْإِیمَان‏ - بحارالأنوار،علاّمه مجلسی، ج80،ص237) و نیز فرمود: « بد بنده‏اى است بنده چرکین» (= بِئسَ العَبدُ القاذورَة ُ! - الکافى، شیخ کُلَینی، ج 6، ص 439) – معراج السّعادَة، ملاّ احمد نراقی، چاپ هجرت – قم: 1377ش، ص837).

(قالَ رسولُ اللهِ(ص): إِنَّ اللَّهَ یُبْغِضُ الرَّجُلَ الْقَاذُورَةَ! فَقِیلَ لَهُ: وَ مَا الْقَاذُورَةُ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟! قَالَ: الَّذِی یَتَأَنَّفُ بِهِ جَلِیسُهُ = پیامبر(ص)فرمود: خداوند دشمن دارد انسان چرکین را! عرض کردند: و کیست انسان چرکین؟! فرمود: آنکس که همنشین او از بوی بدش (اعمّ از دهان، پا، بدن و...) در رنج باشد (و بخواهد بینی خود را بگیرد یا نفس نکشد!) – بحارالانوار، علاّمه مجلسی، ج80/ ص106).

31- [در حضور دیگران، مکرّر دست به اعضای خود – چون گوش و بینی و چشم و لب و دهان و دندان و ریش و سبیل و... – نرساند، که دالّ بر بی حیائی و بی ادبیست]؛

32- [در حضور دیگری، از قهقهه زدن، با بانگ بلند عطسه یا سرفه کردن، آروغ زدن، صدای بینی درآوردن (فین کردن)، با صدا آب دهان افکندن، با دیگران پرگویی کردن و امثال این افعال اجتناب کند؛ که جملگی دَلالت بر فرومایگی و بی مُبالاتی شخص دارد]؛

33- [بر سر خوان (سفره) رفتاری نکند که برای دیگران اشمئزاز (و تنفر) آوَرَد؛ مثال آنکه: ضایعات غذا و گوشت و امثال آنرا پیش دیدگان ایشان از دهان خارج نسازد، یا در سفره یا مجموعه خوان(سینی) ننهد؛ و پیوسته با دهان بسته غذا را بجَوَد که صَوت آن دیگری را آزار ندهد؛ و چون چارپایان نشخوار نکند و با صدا مایعات را در دهان نکشد].

34- [هنگام سخن گفتن یا سخن شنودن، با تمام چهره، روی به مخاطب کند؛ و با گوشه چشم یا نیمرخ به او نظر نیفکند؛ که گاه است دَلالت بر تحقیر و استخفاف مخاطب کند]؛

35- [در أثناءِ سخن دیگری، ناگه برنخیزد، یا ناگاه با بانگ خود یا رفتاری دیگر کلام او را قطع نکند؛ که دالّ بر بی ادبی و بی اعتنائی به سخن اوست]؛

36- [از خُلف وعده (بد قولی) سخت اجتناب کند، که آن علامت نِفاق است و خود، دروغ و از کبائر ذنوب (گناهان) باشد؛ و در قرآن واخبار، بسیار مَذَمَّت (بدگویی از) خلف وعده شده و صاحِب آن، به نفاق مُنتسِب گشته و وعده عذاب به او داده شده است؛ اضافه بر آنکه این صفت، سبب رنجش دوستان و بلکه نفرت و انزجار ایشان از آدمیست].

(علاّمه مجلسی در "حقّ الیقین" گوید:«رسولخدا صَلَّى اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فرمود که: سه خصلت است که درهرکه باشد، منافقست؛ هرچند نماز و روزه بجا آرَد ودعوى اسلام کند: 1-چون اورا برای امرى امین کنند خیانت کند؛ 2-چون سخن گوید دروغ گوید؛ 3- وچون وعده دهد خُلف وعده(بدقولی) کند»– حقّ الیقین، علاّمه مجلسی، فصل 18ازباب6(معاد)، چاپ اسلامیّه: تهران، ص532).

37- [آنکه حذر کند از مُجالَسَت (همنشینی) و مُؤانَسَت (انس گرفتن) با هر کس و ناکس، خصوصْ فرومایگان و هرزه گویان و گنهکاران، که لاجَرَم(ناچار) بدی آنها به روح و دل او سرایت کند، چنانکه بوی بد به لباس و بدن آدمی سرایت کند. و بسا باشد که کسی آدمی را با آن اشخاص ببیند و قلب وی نسبت به او برگردد و او را نیز متهم سازد. نیز باید که بپرهیزد از مجالس بد و مواضع تهمت. نصیرالمِلّةِ وَ الدّین، خواجه نصیر الدّین طوسی در آداب المتعلّمین در وصف این قبیل یاران و دوستان گوید: تا توانی، میگریز از یار بد * یار بد بدتر بُوَد از مار بد! * مار بد تنها تورا بر جان زند * یاربد برجان و هم ایمان زند! – و شیخ الشّعراء و اَفصَحُ الفـُصَحاء، سعدی شیرازی گوید: این دغل دوستان که میبینی * مگسانند گِرد شیرینی!! * – إلی أن قالَ - * راست خواهی؟! سگان بازارند!! * کـُاستخوان از تو دوستتر دارند!! – و أیضـاً (همچنین) گـوید: همنشین تو از تو بـِهْ باید * تا تو را عقل و دین بیافزاید! – و باز همو چنین گوید: دوستی با مردم دانا نکوست * دشمن دانا بـِهْ از نادانِ دوست* دشمن دانا بلندت میکند * بر زمینت میزند نادانِ دوست!].

(امام سجّاد(ع) فرمود: بپرهیز از دوستی با فاسق (بدکار)، که تو را به یک لقمه یا کمتر میفروشد؛ و بپرهیز از دوستی با بخیل، که در شدیدترین حال نیازمندی تو، مالش را از تو دریغ دارد؛ و بپرهیز از دوستی با احمق، که خواهد سودت برساند ولی زیانت رساند! * امام باقر(ع) فرمود: نزدیکى و دوستى مکن با چهار کس: احمق، بخیل، ترسو، و دروغگو؛ اما احمق خواهد سودت رساند بعِوَض زیانت رساند؛ و اما بخیل، (فقط) از تو بگیرد و بتو (هیچ) ندهد؛ و اما ترسو، از تو و والدینش (نیز، بهنگام ترس) گریزد؛ و امّا دروغگو، بسا که راست گوید و (دیگر) باورش نکنند – بحارالانوار، علاّمه مجلسی، ج 74/ صص196و192؛ آداب معاشرت: ترجمه جلد شانزدهم قدیم بحارالانوار، محمّدباقر کمره ای،ج‏1،ص126و123. *امام صادق(ع)فرمود: پرهیز کنید از جاهاى تهمت آور، و (حتی تا این اندازه که) کسى از شما با مادرش در سر راه نایستد، چون همه کس آن مادر را نشناسد(وگمان کنند زنی بیگانه است)–بحار،ج75/ص91؛ ترجمه مذکور:ج2/ص62).

38- [آنکه از ریا، عُجب(خودبینی و خودپسندی) و تکبّر(خودخواهی وخود بزرگ بینی) سخت برحذر باشد؛ که بتجرِبَة ثابت آمده که اینها اضافه بر آنکه شرعاً از کبائر (گناهان کبیره) اند، سبب نفرت وانزجار مردمان از شخص مُتّصِف به این صفاتند، و او گمان کند که نزد مردم احترام و موقعیّتی دارد، لیکن از قلوب ایشان ناآگاهست که سخت از او بیزارند! و چه بسا در ظاهر به او احترام کنند ولی در باطن و پشت سر، او را ناسزا گویند و با زشت ترین الفاظ از او یاد کنند].

39- [آنکه پیوسته مؤدّب و خاضع و فروتن باشد، که بتجربه ثابت آمده که این، احترام و محبوبیّت آدمی را نزد خلق خدا بیافزاید؛ پس چون وارد مجلسی شود، سلام کند و انتظار سلام از کسی نداشته باشد؛ چنانکه حضرت ختمی مرتَبَت(ص) حتی بر اطفال که وارد میشد سلام میفرمود و توقّع سلام از کسی نداشت و همواره ابتدا به سلام میکرد. و بسی بی ادبیست که آدمی بر جمع وارد شود و سلام نکند؛ و بی ادب تر از او کسیست که سلام را جواب نگوید، یا جواب پرسش دیگری را ندهد؛ یا پاهای خود را جلوی دیگران – بدون عذر– دراز کند؛ یا باوجود مکان مناسب، پشت به دیگران بنشیند؛ یا بر مکانی تکیه دهد و بزرگتر بی متکا(پشتی) بنشیند؛ یا اینکه در غذاخوردن یا آب آشامیدن، تقدّم بر بزرگتر کند؛ یا دست و لقمه (و قاشق) خود را در ظرف عمومی فرو برد؛ یا اینکه صدای خود را به گریه یا خنده یا نزاع و دعوا یا بازی و مسخرگی و امثال آن بلند کند؛ و چنین شخص – خصوصْ اگر طفل یا جوان باشد- منفور(مورد نفرت)اهل مجلس واقع شود، بداند یا نداند].

40- [آنکه اگر تازه واردی به مجلس درآمد، حُضّار سعی کنند جایی در کنار خود برای وی بگشایند، و آنگاه که نشست، اهل مجلس، خود را کمی جمع کنند تا او احساس غربت و یا تنگی جا نکند؛ و آن کسان که هنگام ورود شخصی به مجلس، جا به او ندهند و جواب سلام او صحیح نگویند و بی اعتنائی روا دارند، یا فرومایه و بخیل اند، یا بی مُبالات و بی ادب، و یا بیرحم و بی شرمند. و امّا تازه وارد نیز هرگز نبایستی خود را به جبر و قهر، کنار کسی یا بین دو کس، جا دهد؛ که این اضافه بر آنکه شرعاً حرام و نوعی غصب حقوق است، سبب آزردگی مردم و نفرت ایشان از شخص میشود و اگر او در آن مکان که به جبر خود را جاداده نماز بخواند باطلست، چون مکان مغصوب است. حتی اگر بنحوی کسیرا در محذور اخلاقی قرار دهد و آنکس به إکراه (بر خِلاف میل قلبی و از روی تعارف) جا برای وی باز کند، باز نمازش باطلست و فعل او حرام؛ چه، نزد فقهاء، مسلّم است این قاعده که: المَأخوذ ُ حَیاءً کَالمَأخوذِ غصباً (= آنچه از روی تعارف و کمرویی گرفته شود مثل غصب است)؛ و همینطورست در سایر موارد، مانند میهمانی که بدون رضایت یا بی موقع بر صاحبخانه وارد شود و او نیز از ترس آبرو چیزی نگوید، که بسیاری از فقهاء، وضو و نماز آن میهمان را نیز در آن خانه باطل میدانند، چون صاحبخانه قلباً از آمدن او ناراحت است، هرچند بظاهر خندان باشد و تعارفات بعمل آورد. پس ای عزیز، حقّ النّاس بس حسّاس، و احکام شریعت، بسی محتاج بصیرت است؛ پس مبادا با چنین خطاها اعمال خود را باطل گردانی و در سیاهه اعمال آخِرت، جز تباهی و سیاهی چیزی نبینی؛ و آنجا دریابی که حتی نماز و وضوی تو باطل بوده و تو نفهمیده باشی! و ازجمله موارد ابتلا به حقّ النّاس، آمدوشد (رفت و آمد) در معبر(پیاده رو) و کوی و بازار و خیابانست؛ که بسیار کسان بهم تنه زنند، یا راه عبور بر هم تنگ سازند، یا تقدّم و تأخّر مراعات نکنند، یا کفش و پای یکدگر لگد کنند، یا آب و گل و لای به لباس هم پاشند، یا بنحوی دیگر مزاحمت برای هم سبب شوند؛ و از آنجمله است آزار و اذیّت همسایگان (همسایه آزاری) که همسایه آزار در احادیث، ملعون بشمار آمده (عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصّادِقِ ع قَالَ: مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ آذىٰ جَارَهُ - بحارالانوار، ج74/ص153/ح17) و در حدیث مُعاذ بن جَبَل از حضرت رسالت پناه(ص) چنین آمده که: وَ الْمُقَطَّعَة ُ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلـُهُمْ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الْجِیرَانَ، یعنی: آنانکه در قیامت، دست و پا بریده محشور شوند، همسایه آزاران اند (مَجمَع البیان فی تفسیر القرآن، شیخ ابوعلی طبرسی، ج‏10، ص642، ذیل آیۀ 18 سورۀ نبأ: یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً؛ نیز: تفاسیر دیگر، ذیل این آیه)].

(پایان نقل قول از رسالة العِشرَةِ (آداب معاشرت) شیخ بهائی – ره).


*آداب مُکاتَبَت (دستور نامه نگارى)‏:

* نیز ملاّ احمد نراقی در همان کتاب الخزائن (= گنجینه ها) می نویسد:

« چند چیز مراعات آن در نامه نوشتن ضرورست:

1- آن که ابتداء به نام حقّ کند.

2- سعى کند که هرچند سطر به آخِر میرسد میل آن به بالا باشد یا مساوى؛ چه، خط یهود و ترسا (مسیحی) میل به نشیب (پایین) دارد (و نیز باید که نامه خوانا و خوشخطّ و تمیز باشد؛ و روی کاغذ پاره یا کثیف و یا کوچک، برای کسی نامه ننویسد که توهین است).

3- آن که دعا را بسیار مکرّر نکند (چون حمل بر تملّق و چاپلوسی میشود).

4- آن که از تکرار ألفاظ احتراز کند (که سبب ملال خاطر است و خِلاف قواعد ویرایش).

5- آن که لفظ مشترک میان مدح و ذمّ (یعنی دوپهلو) نیاورد (که سبب سوء تفاهم شود).

6- آن که خطّ را بسیار نقطه (یا حرکت) ننهد؛ چه، آن تنبیه بُوَد بر جهل مکتوبٌ اِلَیه (یعنی اشاره است به بیسوادی یا کم سوادی مخاطب یا گیرنده نامه).

7- آن که بر ظـَهر(پشت) مکتوبِ بزرگتر از خود هیچ ننویسد (زیرا مافوق، پشت نامه مادون، و یا در حاشیه آن چیزی مینویسد؛ چون در شأن او نیست که نامه مستقلّی بنویسد).

8- آن که اگر نامه را به مکان بعیدى بنویسد، به تاریخ، مقیّد کند (که اگر با تأخیر رسید، فکر نکنند که خود او دیر فرستاده است).

9- آن که بعد از فراغ، به تأنـّى(اندیشه ودقت) مطالعه کند، تا اگر سهوى باشد معلوم شود.

10- آن که در وقت اصلاح، قلم را به دهان نگیرد؛ چه، آن نزد اهل تمیز (خردمندان)، مُستقبَح (زشت) باشد.

11- آن که به هیچ وجه در مکتوب دشنام ننویسد، و همچنین احتراز کند از نوشتن چیزى که امکان داشته باشد که انکار او ضرور باشد (یعنی چیزی ننویسد که اگر ضرورت شد که آن را انکار کند و بگوید: من چنین چیزی نگفته یا ننوشته ام، دیگر نتواند؛ زیرا نوشته اگر دست کسی بیفتد، سندی غیر قابل انکار است، مگر به سختی و به ندرت!).

12- آن که نامه را مُرَبَّع نگذارد(یعنی مربّع قیچی نکند و یا مربّع تا نکند)؛ چه، تربیع (در علم نجوم) نظر عَداوَت (دشمنی با یکدیگر) است...».


(* و اکنون بخشی از «صد پند» خزائن نراقی، که باز مربوط به آداب معاشرت است):

« ... 3- با مادر و پدر چنان باش که از فرزندان خویش طمع دارى که با تو باشند.

4- منگر به حال کسى که حال او از حال تو بهتر باشد؛ بنگر به حال کسى که حال او از حال تو کمتر بُوَد تا دائم از خداى تعالى خوشنود باشى.

5- سخن ناپرسیده مگو؛ و کسیرا که پند نشنود پند مده؛ و برمَلا(جلو جمع) کس را پند مده.

8- اگر کسى با تو ستیزه کند بخاموشى آن ستیزه را بنشان؛ و جواب احمق خاموشى است.

9- پیران را حرمت کن.

10- کاهلى(تنبلی و بی حوصلگی) فساد تن بُوَد؛ زنهار! کاهلى مکن!

12- از گفتار و کردار با صلاح (درست و نیک) شرم مدار؛ که بسیار مردم بُوَد که از شرمگینى (خجالت) از غرضهاى خویش باز ماند.

13- به تیزى و تندى عادت مکن و از حِلم (بردباری) خالى مباش؛ ولیکن چنان نرم نباش که (سودجویان و فرومایگان) به خورندت!

15- چون ترا شغلى پیش آید - هر چند ترا کفایت آن باشد - مستبدّ بر رأى خود مباش، که هر که مستبدّ به رأى بُوَد پشیمان شود؛ و از مشورت کردن عیب مدار، با پیران عاقل و دوستان مُشفِق (خیرخواه و مهربان).

17- زنهار! آنچه به دورغ مانـَد نگوئى! که دروغى که به راست مانـَد بهتر است از راستى که به دروغ ماند!

21- پیش مردمان نا کس راز مگوى، که اگر سخن نیکوئى بُوَد گمان زشت برند.

22- هر چه بگوئى نا اندیشیده مگوى، تا بر گفتار پشیمان نشوى.

23- سرد سخن مباش، که سخن سرد، تخمیست که از آن دشمنى روید.

24- بسیاردان و کم گو باش، و نه کم دان و بسیارگوى! که بسیارگوى اگر چه خردمند باشد، مردم او را بى‏ خرد دانند.

26- زنهار! دوست خود مخوان کسى که دشمن دوستان تو باشد.

27- بپرهیز از نادانى که خود را دانا شمُرَد.

28- اگر خواهى راز ترا دشمن نداند با دوست مگوى.

40- با هیچ کس جنگ (نزاع و دعوا) مکن، که جنگ، نه کار محتشمان است؛ بلکه شغل زنان است با کودکان!!

46- تا توانى سوگند مخور.

54- زنى که محتشم ‏تر (ثروتمند تر، یا دارای مقام و تحصیلات بالاتر) از تو باشد مخواه.

60- دوستى که از تو بدون حجّت (دلیل منطقی) پر گله شود، به دوستى او اعتماد مکن.

62- به دوستى کسى که با دشمن تو دوست باشد زنهار! - هزار زنهار! - اعتماد مکن!

63- اگر ترا دشمنى باشد دلتنگ مشو، که هر که را دشمن نباشد بى ‏قدر و بها باشد.

65- بیشتر از دشمن خانگى و همسایگان و خویشان حذر کن!

(شیخ بهائی: پیوسته دلم زدست خویشان ریشست * وین جور وجفای خلق، ازحدّ بیشست! * بیگانه به بیگانه ندارد کاری! * خویشست که درپی شکست خویشست!).

73- از اژدهاى هفت سر مترس! و از مردم سخن چین بترس!

76- هر سخن را که شنیدى انگشت در آن مپیچ! (یعنی تجسّس نکن و ناشنیده بگیر!)

77- زود به هرچیز خشمناک مشو؛ و در وقت خشم، خشم فرو بر.

78- اگر جائى باید ترا (بسبب خطایت) عفو و عذر (از دیگری) خواست، ننگ مدار.

89- هیچ نوشته را بر خود حجّت مساز؛ یعنى چیزى منویس که روزى بر تو حجّت شود.

97- از آن سفره که نان خورى بد گویى مکن!...».

(منابع: غیرآنچه در متن آمده؛ خزاین، ملاّ احمد نراقی، چاپ علمیّه اسلامیّه، صص274-275و278-279و223تا229، توأم با تصرّفات ویرایشی؛ رسالة العِشرَة (آداب معاشرت اسلامی)، از شیخ بهائی، نسخه خطّی، که درون کروشه [ ] و بدون ذکر نشانی، در متن فوق آمده است؛ ولی آنچه بین پرانتز( ) آمده، از خود ما یا از کتب دیگریست که همانجا نام برده شده اند، مانند کتب علاّمه محمّد باقر مجلسی و...).

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱

“ Forbidding Language Institutes ! ”

((دعوت به تحریم عمومی آموزشگاه های زبان،

به استثناء آنها که مانند "کانون زبان ایران"

در چارچوب شرع و قانون، عمل می کنند))

*************

“We hate ‘Interchange’ &Top Notch

& " Four Corners" & suchlike...!

They have given us the creeps to death

 & we have really had enough of them!

We don’t want to put up with their

nonsense anymore!”,

we shout !

یعنی: ما فریاد می زنیم که:

"ما از اینترچنج، تاپناچ، فورکُرنِرز، وامثال آن متنفریم!

این گونه کتابها به نحوی مرگبار (شدیداً) ما را

ازخود متنفر ساخته اند! ما واقعاً تحمّل آنها

را نداریم! ودیگر، بیش از این نمی خواهیم

کـه مزخرفات این کتاب ها را تحمّل کنیم!".

********************

آموزش زبان انگلیسی؛

یا آموزش فرهنگ انگلیسی؟!

English language teaching;

or England’s culture training?!!

سالهاست که نه تنها در تهران، بلکه در دیگر شهرهای ایران ما، از جمله اصفهان و توابع آن، حتی در برخی روستاهای اطراف که بتازگی "عقدۀ زبان آموزی" گشوده شده و مراکز آموزشی و مدارس به تعلیم زبان آموزان خردسال، نوجوان، جوان و بزرگسال می پردازند، شاهد این واقعیّت تلخ و اسف بار هستیم که در قالب و چارچوب آموزش زبان، کتابهای فاسد و آلوده ای – خصوصاً “اینترچنج” و “تاپ ناچ” Interchange & Topnotch – مورد تدریس قرار گرفته و بعنوان کتاب درسی و آموزشی تا آنجا مورد تأکید قرار می گیرد که حتی خبر رسیده برخی افراد ناآگاه، دوره های آموزشی زبان انگلیسی را بعضاً در مساجد و حسینیّه ها نیز برگزار کرده واین دوکتاب فاسد یا امثال آندو را کتاب آموزشی خود قرار داده اند!

در بررسی انجام شده، عیناً مشاهده می شود که آموزشگاه هایی همچون آموزشگاه زبان گویش، پویش، پژوهش، کاوش، صدر و... دانش آموزان را اجبار می کنند که متون "ریدینگ" ها (readings) ویا "کانورسِیشِن"(مکالمه) ها (conversations) را دقیق، مو به مو، خطّ به خطّ و کلمه به کلمه حفظ کنند – درست مانند آن زمان که سوره های مبارکه قرآن کریم و یا لا اقلّ، اشعار آموزنده و اخلاقی شعرائی چون سعدی را حفظ می کردند!! – و حتی اگر یک کلمه یا یک جمله یا عبارت "اینترچنج" یا “تاپ ناچ” را جابجا بگوید، نمره منفی به او تعلق می گیرد و یا مورد اعتراض معلّم یا همشاگردیان واقع میشود!! حال، خواه، این "ریدینگ" یا "کانورسِیشِن" در مورد یک ورزشکار یا فوتبالیست شرابخوار، فاسد، زن باره و هرزه باشد، و خواه در مورد یک زن همجنس باز، یا یک فاحشه هنرپیشه و یا یک مُطرب رقاص که در مجالس dancing (دانسینگ= رقص) و یا فیلم ها و سریال های مبتذل، بعنوان ستاره سینما یا تئاتر شناخته شده باشد!!

هدف این است که کودک و نوجوان غافل و بی خبر ایرانی، به جای قرآن کریم و احادیث شریفه، و یا لا اقلّ اشعار حکیمانه و پندآمیز سعدی و ابن یمین و... که انسان ساز، پرنکته و ارزشمند هستند، مشغول و سرگرم کتابهای پوچی چون "اینترچنج" یا “تاپ ناچ” شود؛ و بجای حفظ و ازبرکردن آن همه معارف متعالی و گرانقدر، خاطرات یا داستان زندگی سراسر آلودۀ یک شرابخوار، دخترباز، زن باز، همجنس باز، بدکاره یا فاحشه را – به بهانۀ فراگیری زبان انگلیسی – در آموزشگاه های ما از بر کرده و طوطی وارانه از حفظ بگوید یا از آن گزارش یا "ریپورت"(report) تهیّه کرده و ارائه دهد!! یا اینکه در مقام مکالمه و گفتگو (conversation)، به بهانۀ تقویت نطق و بیان یا "اسپیکینگ" (speaking) هریک از این خردسالان یا نوجوانان بی خبر ما، در همان کلاس، نقش یکی از دو طرف گفتگو (dialogue) را ایفا کرده و میمون وارانه، حتی لحن خود را مانند آن دو نفر کنند، تا بلکه لحن و قِرائت و آوا یا "اینتِنِیشِن" (intonation) آنها نیز مانند آن دو هرزۀ ولگرد (دوست پسر و دوست دختر) بشود- که عنوان همکلاسی، یا "کلاس مِیت" (classmate)، و یا هم اطاقی، یا "روم مِیت" (roommate) را کتاب به آنها داده است!- و این افتخار و غرور کاذب را داشته باشند که بتوانند - مانند همان میمونها - اداء و اطوار یک امریکایی یا انگلیسی را – حتی در طرز صحبت و لحن و قیافه- تقلید کنند!!

اینها گذشته از فیلم ها یا کارتونهای زیرنویس دار (subtitled)(سابتایتلد) – به اصطلاح "آموزشی" (educational) (اِجوکِیشِنل) و "تقویتی" (remedial) (ریمیدیـِل) و کمک درسی (tutoring films or movies)(تِیُوتِرینگ) - است که در کلاسهای آموزشگاه های زبان، نمایش داده میشوند، به بهانۀ تقویت مهارت شنیداری یا "لیسِنینگ" (listening)! و سراپای این فیلم ها یا کارتون ها، دارای مسائل انحرافی ضدّاخلاقی، توحّش، درگیری، زد و خورد (مانند حیوانات به جان هم افتادن!)، آدمکشی، جنایت، جنگ، خونریزی، تبهکاری، شهوت پرستی، فِمینیسم/ فِمینیزم (feminism) (زن پرستی، دختربازی، آزادی و هرزگی و بی بند و باری زن)، و مانند حیوانات "راز بقا" برای اِرضاء غرایز حیوانی و شهوانی، با هم در ستیز و جدال و رقابت بودن (تنازع برای بقا!) و صحنه های گذرای نیمه سکسی و... است! حتی بارها مشاهده شده یا بگوش رسیده که می گویند: "فلانی استاد خوبی است؛ خودش هم هنگام درس دادن در کلاس میرقصد و بچه ها را می خنداند، تا زبان را بهتر بفهمند!!" و غیر اینها از رفتارهای افراد هرزه و فرومایه، و گفتارهای زشت و زننده...

تمامی این آب و خاک، گِل باشد بر سر ما ایرانیان مسلمان نما! که غافلیم فرزندان خود را چگونه به اجانب و بیگانگان وابسته و سرسپرده میکنیم! در این روزگار، که بانگ اسلام گرایی بسیاری از دانشمندان بزرگ دنیا، لرزه بر اندام "بی دینان جهان" انداخته، ای کاش کودکان، نوجوانان و جوانان ما حرکت معکوس و سیر قهقرایی نکرده و"غرب زده" و "غرب گرا" نمی شدند!! ایکاش آموزشگاه های زبان ما یادآور همان "کافِرستان" یا "کفرستان" نبود!! و ایکاش، واقعاً "آموزشگاه زبان های غربی" بودند و نه "آموزشگاه فرهنگ غربیان"!! آری؛ دین و میهن ما – اسلام و ایران – در حکم پدر و مادر ما هستند؛ و چقدر پست و تیره روان هستیم اگر که پدر و مادر خود را به بیگانه و اجنبی بفروشیم!! واگر کینه از مهر پدر و مادر در دل داشته باشیم!! چقدر بی غیرت شدیم که میهن ما – مادر ما – ایران، با دستهای ناپاک اجانب، اینگونه بَزَک و آرایش شد و سپس اینگونه مورد تجاوز فرهنگی پی در پی قرار گرفت!! و ما، در این میان، فقط تماشاچی بودیم و ناظر تجاوز؛ و هنوز هم تماشاچی و ناظر این صحنۀ دَهشت بار هستیم!! پس حق داریم در حقّ خودمان اینگونه دعا کنیم که: تمامی آب وخاک ایران، گِل باشد بر سر ما ایرانیان غافل!!...

- و در این مقام، یادی می کنیم از دانشمند بزرگ و فیزیکدان معروف انگلیسی، "آیزک (اسحاق) نیوتون" Isaac Newton که علم و دین، و دانش و اخلاق انسانی را همیشه توأم با هم داشت و مکمّل هم می دانست. یاد آن زمان به خیر، که گفته های این بزرگمردان برای زبان آموزان ما ارزش داشت و به جای "اینترچنج" یا “تاپ ناچ” سعی می کردند گفته های چنین دانشمندان شرافتمندی را حفظ کنند و در کلاس، از بر بگویند.

آری؛ نیوتن چنین می گوید:

“Education and piety are the root and the source

of all magnificence and all knowledge”,

said “Sir Isaac Newton”.

یعنی: "تربیت و دینداری، ریشه و سرچشمۀ

همگی بزرگی ها و همگی دانش ها هستند".

(سخنان Speeches، ش12).

- و چرا یادی نکنیم از افتخار اصفهان خودمان و بلکه افتخار ایران خودمان، مرحوم شیخ بهاء الدّین عامِلی (شیخ بهائی) که در منظومه یا مثنوی "نان و حلوا" خِطاب بما گوید:

... دل، چو فارغ شد ز فکر کِردِگار

"سنگ اِستِنجای" شیطانش شمار(1)

واین علوم و این خیالات و صُوَر (2)

فضلۀ شیطان بُوَد بر آن حَجَر!! (3)

شرم بادت زانکه داری–ای دَغل!(4)

سنگ استنجای شیطان در بغل!!(5)

لوح دل از فضلۀ شیطان بشوی!

ای مُدرّس! درس دینی هم بگوی!

سینۀ خود را برو صد چاک کن!

دل از این آلودگی ها پاک کن!

... جمله سعیَت بهر دنیای دَنیست! (6)

بهرعُقبیٰ(7) می ندانی(8) سعی چیست!

از پی آن(9) می دَوی از جان و دل!

وز پی این(10)مانده ای چون خر بگِل!!

در ره آن(9) موشکافی ای شقیّ!(11)

در ره این(10) کُند فهم و احمقی!!

*توضیحات: 1- سنگ اِستِنجاء: سنگی که در مسافرت و نبود آب، مخرج غائِط (مدفوع) را با آن تمیز کنند! 2- صُوَر: جمع صورت، بمعنی علوم خیالی (مثل همین زبان های خارجی که ما به دانستن آن افتخار می کنیم!!). 3- فضله: مدفوع؛ حَجَر: سنگ. 4- دَغل: تبهکار، حقه باز، شیّاد، هرزه و بدکردار؛ معادل آن در انگلیسی: reprobate (رِپرِبـِیت-اسم است). 5- یعنی: این کتابها (مثل اینترچنج و تاپ ناچ و کتب زبان در این زمان و کتب فلاسفه در آن زمان) به سان همان سنگ استنجای شیطان هستند که همیشه آنها را در زیر بغل خود، حمل میکنیم؛ یا اینکه قلب ما - که در بغل و سینۀ ما جای دارد و همیشه همراه ماست - خود، سنگ استنجای ما تحت شیطان شده و به آن کتابها نیازی نیست!! 6- دَنِیّ: دون، پَست و فرومایه، متضادّ علیّ. 7- عُقبیٰ: سرای آخِرَت، جهان دیگر، که در عَقِب این جهان آید. 8- می ندانی: نمی دانی! 9- "آن" اشاره به "دنیا" دارد، چون اوّل ذکر شده، لذا دورتر (اَبعَد) است. 10- "این" اشاره به "آخِرَت و عُقبیٰ" دارد، که دوّم آمده، و نزدیکتر (اقرب) است. 11- شقیّ: بدبخت، پست فطرت، فرومایه.

- نیز در منظومه یا مثنوی دیگر خود، "شیر وشکر"، باز خِطاب به کسانی که آن زمان سرگرم فلسفه یونان (و این زمان سرگرم تحصیل یا زبان، به سبک غرب گرایان ودلخوش به مدرک بین المللی و لقب استاد، پروفسور، دکتر و... هستند) گوید:

ای مانده ز مقصد اصلی دور!!

آکنده دِماغ(1)از باد"غرور"!!

...در قبر بوقت سؤال و جواب،

نفعی ندهد به تو این"القاب"!!

...ای کرده به "علم مَجازی" خوی!

نشنیده ز "علم حقیقی" بوی!!

... تا کی به هزار شَعَف(2) لیسی -

ته ماندۀ کاسۀ "ابلیسی" ؟!

...علمی که"مُجادَله" را سبب است،

نورش ز چراغ " ابو لهب " است!!

...علمی که مسائل او این است،

بی شبهه، فریب شیاطین است!

تا چند ، دو اسبه پیَش تازی ؟!

تا چند ، به مطالعه اش نازی؟!

...خودگو! تاچند، چو"خرمگسان"

نازی به سر "فضَلات کسان"؟؟!!

... تاچند ز غایَتِ بی دینی(3)

خشت کتبش، بر هم چینی؟!!

اندر پی آن "کتب" افتادی !!

پشتت به"کتاب خدا" دادی!!

نِیْ رو بشریعت مُصطفوی(ص)

نِیْ دل به طریقت مُرتضوی(ع)!

نه بهره زعلم فروع واصول(4)

شرمت بادا زخدا و رسول(ص)! ...

* توضیحات: 1- دِماغ: مغز سر، کلّه؛ در فارسی: بینی. 2- شَعَف: عشق، شیفتگی، خوشدلی، شادمانی. 3-غایَت: شدّت،زیادی. 4- علم فروع و اصول: دوعلم فروع دین(فقه) و اصول دین(عقاید).

راه چاره چیست؟!

چه کتابها و فیلم هایی را ما پیشنهاد می کنیم؟

در ارتباط با فیلم و کارتون، آنقدر فیلمهای علمی و آموزشی مفید – مانند فیلم های مستند و زیرنویس دار انگلیسی در زمینه های نجوم و ستاره شناسی، طبّی و پزشکی، فیزیکی و آزمایشی، معماری و جهانگردی، و امثال آنها در بازار نرم افزار و CD و DVD موجود هست که نیاز هر طبقه سنی زبان آموزان – از کودک و خردسال، تا نوجوان و جوان، تا بزرگسال و میان سال – را برآورده سازد و مهارت های چهارگانه Listening (لیسنینگ = شنیدن)، Speaking (اسپیکینگ = حرف زدن، هنگام ارائه دادن گزارش یا report شفاهی فیلم دیده شده)، Reading (ریدینگ= خواندن) و Writing (رایتینگ = نوشتن – با املاء صحیح کلمات، هنگام ارائه دادن گزارش یا report مکتوب فیلم دیده شده) را در ایشان تقویت کند. و اصراری نداریم بر اینکه حتماً فیلم های مذهبی زیرنویس داری همچون "محمّد رسول الله(ص)" (The Message = ذِمِسیج = رسالت) را برای این هدف، انتخاب کنند؛ زیرا می دانیم که بسیاری از معلّمان زبان یا زبان آموزان این زمان متأسّفانه با مسائل مذهبی و دینی و معنوی، میانه ای ندارند و ترجیح میدهند فیلم های مبتذل امروزی را انتخاب کنند!! پس لااقلّ، قانع هستیم به اینکه فیلمها یا کارتونهای علمی و آموزشی سالم در کلاس های آموزشگاه نمایش دهند (البته نه فیلمهای علمی-تخیّلی Science-Fiction که خود، مصیبت دیگری به بار آورده و عقل واندیشه را تباه سازد!).

سپس، در بحث کتب آموزشی، روی سخن ما با مسئولین فرهنگ و ارشاد، آموزش و پرورش، تعلیم و تربیت، ومتصدّیان امر چاپ ونشر کتاب است. ما میگوئیم: چرا اساساً باید وزارت ارشاد اسلامی، مجوّز چاپ و تکثیر کتاب های فاسدی چون “اینترچنج” و “تاپ ناچ” و امثال آنها را بدهد؟! از آنسو، چرا کتابهای ارزشمند و بسیار سالم تر از امثال کتابهای حاضر، نباید تجدید چاپ و ویرایش شوند؟! مانند این کتابهای ارزشمند:

1-"آموزش زبان و گرامر و تست انگلیسی" از استاد جواد عسکری (از اساتید قدیمی و باتجربه و از مدرّسین متعهّد و با سابقۀ زبان در ایران)، برای استفاده دانشجویان، دانش آموزان، داوطلبان کنکور دانشگاه ها و (آزمون های) اعزام دانشجو به خارج، توأم با سؤالات تستی نکته دار و جواب آنها در پاسخنامه پایان کتاب؛ که حدود پنجاه بار به چاپ رسیده، ولی با چه چاپی؟ درحقیقت، زیراکس و عکس برداری از همان چاپ قدیمی نیم قرن پیش! از آن سبب که مؤلّف محترم، سرمایۀ تجدید چاپ آن را نداشته و ندارد، و کسی یا سازمانی هم، او و امثال او را حمایت نکرده و نمی کند...

2- "دستور مفصّل زبان انگلیسی" از مرحوم استاد محمّد مُشرف المُلک دِهکُردی، که کاملترین و جامع ترین کتاب دستور زبان Grammar انگلیسی است که تا کنون به فارسی نوشته شده ودرآن نقل شواهد ادبی فراوان – از شِکسپیر(Shakespeare) ودیگر بزرگان ادب انگلستان نیز به چشم میخورد و سطح زبان آموز را فوقَ العادَه ارتقاء داده و او را بر محدودۀ وسیعی از واژگان (vocabulary) قدیم و جدید و روشهای قدیمی و جدید جمله سازی یا جمله بندی(phrasing) ونِکات ظریف و پر اهمّیّت گرامری، مسلّط میسازد. دیگر حتی دست دوّم این کتاب ارزشمند نیز در کتابفروشی ها یافت نمیشود! و چاپ آن مربوط به حدود سال 1344ش و انتشارات "روز" است، که اکنون دیگر اثری از آن هم نیست!

3- "دستورزبان کاربردی-عملی انگلیسی" از استاد سعید مدرّسی قزوینی، که ترجمه فارسی کتاب Practical English Usage ("یوسیج" بمعنی "کاربرد، استعمال") است و اصل آنرا خود دانشگاه آکسفورد (Oxford University) چاپ کرده و مؤلّف آن: "مایکل اسوان" Michael Swan است. ترجمۀ دقیق استاد مدرّسی قزوینی از این کتاب، مفصّل ترین وفراگیرترین فرهنگ الفبایی جامع گرامری وفنی انگلیسی، به زبان فارسی است، و نِکات مهمّ و اصطلاحات ضروری مکالمه و گفتگو و اشتباهات رایج خود انگلیسی زبانان–هنگام محاوره وگفت وشنود-را نیز برشمرده وتصحیح میکند. مؤسّسۀ نشر"پرک" قزوین در1374ش آن را چاپ کرد؛ ولی دیگر، نه اثری از این کتاب و نه آثاری از این انتشارات می توان یافت! اگر بهانۀ آموزشگاه های زبان اینست که متن این کتاب فارسی است و بکار ما نمی آید، می گوییم: اشکال ندارد! انگلیسی آن در بازار کتاب موجود است!

4- “The Koran (Quran) Interpreted” (ترجمه انگلیسی قرآن کریم)، از "آرتِر (آرتور) جان آربری" Arthur John Arberry 1905-1969 که بهترین ترجمه انگلیسی قرآن مجید و بلکه استادانه ترین، فنی ترین و ادیبانه ترین ترجمۀ آن است. آیا خواهد آمد آن روزی که آموزشگاه های زبان ما، بجای آنکه شاگردان کلاس را وادار به حفظ ریدینگ یا کانورسِیشِن های اینترچنج یا تاپناچ کنند، آنها را ترغیب به حفظ و از بر کردن بخشهایی از ترجمۀ آربری از قرآن، در هر جلسه، و ارائه دادن ریپورت از همان کنند؟! و اگر بهانۀ ایشان این است که متن آن سنگین است، ما می گوییم: اشکال ندارد! بخش هایی از آن را گزینش و انتخاب کنید، و یا لغات و عبارات آسانتر و امروزی تری را جایگزین کنید! این کار برای یک آموزگار و معلّم یا یک مؤسّسه آموزشی زبان، کاری نشدنی نیست!

5- The Style Of Eloquence (روش سخنوری) (ترجمه انگلیسی "نهج البلاغة")، از مرحوم استاد علاء الدّین پازارگادی، ملقّب به "پدر زبان ایران" و مؤسّس رشته زبان و ادبیّات انگلیسی دانشگاه تهران، و مترجم مجموعه آثار شکسپیر. ناشر: انتشارات رهنما، تهران-1379ش. باز می گوییم: آیا خواهد آمد آن روزی که آموزشگاه های زبان ما، بجای آنکه شاگردان کلاس را وادار به حفظ ریدینگ یا کانورسِیشِن اینترچنج یا تاپ ناچ کنند، آنها را ترغیب به حفظ و از بر کردن بخشهایی از ترجمۀ انگلیسی نهج البلاغه پازارگادی، در هر جلسه، و ارائه دادن "ریپورت" از همان بخش کنند؟! بازهم اگر بهانۀ ایشان این است که متن آن سنگین است، ما می گوییم: اشکال ندارد! بخش هایی از آن را گزینش و انتخاب کنید، و یا لغات و عبارات آسانتر و امروزی تری را جایگزین کنید! این کار برای یک آموزگار و معلّم یا یک مؤسّسه آموزشی زبان، کاری نشدنی نیست!

6- [Aphorisms](اَفِریزِمْز)[کلِمات قِصار] یا:"گ‍زیده‌ای‌ از ان‍درزه‍ا و ک‍وت‍اه‌ س‍خ‍ن‍ان‌ پ‍ی‍ام‍ب‍ر گ‍رامی اس‍لام‌(ص) و ائ‍م‍ّه‌ اطه‍ار(ع)"- ب‍ا ت‍رج‍م‍ه‌ آن‌ ب‍ه انگلیسی:

“A selection of the maxims & counsels utterd by the noble prophet of Islam & Impeccable Imams”

گزینش، تألیف و ترجمه: همان مرحوم استاد علاء الدّین پازارگادی، نشر رهنما 1378ش. و متأسّفانه این هر دو کتاب آخِر (ش5و6) نیز که سالها است تجدید چاپ نمیشوند، با همان چاپ قدیمی و نامرغوب، به زحمت در گوشه و کنار برخی کتابفروشی ها، به چشم می آیند! زیرا مؤلّف فقید، در 19 فروردین 1383ش در نِهایت غربت، رُخ در نقاب خاک فرو برد! و در ایّام زندگانی هم، کسی قدر زحمات او را – که "پدر زبان ایران" لقب داشت – ندانسته بود و او را در نشر آثار ارزشمندش یاری نمی کردند؛ چه رسد به ایّام پس از درگذشت و وفات او؟! و در اینجا نیز، باز می گوییم: آیا خواهد آمد آن روزی که آموزشگاههای زبان ما، بجای آنکه شاگردان کلاس را وادار به حفظ ریدینگ یا کانورسِیشِن های "اینترچینج" یا “تاپ ناچ” کنند، آنها را ترغیب به حفظ و از بر کردن بخشهایی از ترجمۀ انگلیسی "گزیده سخنان معصومین(ع)" استاد پازارگادی، در هر جلسه کنند؟! اینجا دیگر نمی توانند بهانه بیاورند که متن آن سنگین است! زیرا هدف آن مرحوم، از نوشتن این کتاب ارزشمند، ارائه دادن بخش اندکی از "کلِمات قِصار (aphorisms=اَفِریزِمْز) معصومین(ع)" بتمام مردم جهان، بعنوان "ضرب المثل"(proverb) یا "گفتار"(speech) ویا"سخن"(word) بوده است، تا به انگلیسی زبانان، انگلیسی دانان، انگلیسی خوانان، و بلکه تمامی مردم جهان بفهماند که ما زیباترین ضرب المثل ها و بیانات و گفته ها را می توانیم در گفتارها و سخنان کوتاه پیامبر اکرم(ص) و امامان دوازده گانه(ع) بجوییم، بیابیم و ترجمه کنیم، تا شما جهانیان نیز از زیبایی زبان آنها شگفتزده و از شیوایی بیان آنها بهره مند شوید! براستی که "مرحوم استاد علاءالدّین پازارگادی" گنجینه ای گرانبها برای زبان آموزان امروز ما بود، و بسبب وسعت دانش وجامعیّت اطلاعات در حیطۀ "فن ترجمه زبان انگلیسی"، الحقّ، میتوان او را "شِکسپیر دوّم" لقب داد. با این وجود، و با وجود آنکه فارغ التّحصیل دانشگاه آکسفورد بوده و سالها مقیم انگلستان بود، هیچگاه هویّت دینی و ملّی خود را از یاد نبرد و مثل ما "زبان دانان" امروزی، "بی هویّت" و "روشنفکر مآب" نشد!! و تا پایان عمر شریف و پر برکتش، مُحِبّ و ارادتمند و سرسپردۀ اهل بیت عصمت و طهارت – صلواتُ اللهِ علَیهِم اَجمَعین – باقی ماند... روحش شاد و قبرش پر نور باد؛ که هنوز شمع وجودش در برگهای زرّین و درخشان بوستان پر نور کتابهای ارزشمندش، روشنی بخش جانها و گرمی بخش دلهای زبان آموزان ایران است.    سیّد احمد سجّادی 30 خرداد 1390 هجری شمسی. اصفهان.

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

((اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ))

وداع بازماندگان با پیکر مطهّر مادر هنرپیشگان معاصر


درگذشت مرحومه پروین دخت یزدانیان (بی بی "قصّه های مجید") را تسلیت می گوییم؛ بانویی دیندار و سنّتی، که هرگز هنرپیشگی را با مسخرگی و هرزگی و پرخاشگری متعارف هنرپیشگان زن و دختر امروز در صدا و سیما، در نیامیخت!
ما برای روح آن مرحومۀ مغفوره، که بسیاری از مردم و خصوصاً نوجوانان ایران، خاطراتی فراموش ناشدنی از نقش اخلاقی و آموزندۀ این بانو در سریال ها و فیلم ها، به یاد دارند، طلب رحمت واسعۀ الهی را می نماییم. براستی که ایکاش زنان و دختران هنرپیشۀ امروز ما نیز، امثال این بانوی فرهیخته و دیندار و بزرگوار را اُسوه و الگوی خود قرار میدادند و نه هنرپیشگان هرزه و فاسد غربی و شرقی را!! و به قول شاعر:
در دیاری که هنرپیشه به "دلقک" گویند
خاک عالَم به سرهرچه "هنردوست" بُوَد
این بانوی بزرگوار، عصردیروز (5 فروردین 1391ش) در 89 سالگی، پس از تحمّل رنج سالها بیماری آلزایمر (فراموشی پیری) و گذراندن دورۀ طولانی بستری بودن، در نجف آباد اصفهان، دعوت حقّ را لبّیک گفت و درگذشت.
پیکراین بانوی هنرمند اصفهانی، در قطعه 12 گلزار نجف آباد، در کنار مزار شوهر فقیدش مرحوم "خدابخش پور احمد" به خاک سپرده شد.
مراسم ترحیم پروین دخت یزدانیان، روز دوشنبه از ساعت 9 تا 11 صبح در امامزاده محمّد(ع) اصفهان، واقع در خیابان وحید، نرسیده به سه راه نظر، برگزار می شود.
روحش شاد و قبرش پر نور باد...
سزاوار است که ما نیز از درگذشت این افراد که سالها با چهرۀ ایشان آشنا بوده ایم، عبرت بگیریم و خودمان را از مصادیق این بیت شاعر بدانیم که گفته است:
گرگ اجَل ، یکایک از این گلّه می برَد
این گلّه را ببین که چه آسوده میچرَد!!
چون تقریباً هیچیک از ما مردم، هیچگاه باور نداریم که یک روز خواهیم مُرد!! مرگ را فقط حقّ همسایه می دانیم!! گویی چنین باور داریم که ما هیچگاه نمی میریم و هرگز مانند این شخص از دست رفته، جسم ما زیر خاک نخواهد رفت!! ما همیشه خود را استثناء و جدا از رفتگان خودمان فرض می کنیم، تا آنکه ناگهان حادثه ای تلخ ما را نیز شکار کند و بالاخره در دام مرگ گرفتار شویم و آنگاه کوهی از گناه و غفلت و معصیت و عذاب قبر...
اکنون، ما وظیفه داریم که برای شادی و آرامش روح این مادر فقید، نماز شب اوّل قبر (نماز وحشت یا صلاة لَیلَة الدّفن) بخوانیم؛ تا دیگران نیز، پس از مرگمان، برای ما بخوانند.
*امّا درمورد ثواب و فضیلت، و دو نحوه یا کیفیّت و دستور نماز شب اوّل قبر، دو روایت از پیامبر اکرم (صَلّیَ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) را می آوریم:
1- عَنْ حُذَیْفَة َ بْنِ الْیَمَانِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: لَا یَأْتِی عَلَى الْمَیِّتِ سَاعَة ٌ أَشَدّ ُ مِنْ أَوَّلِ لَیْلَةٍ؛ فَارْحَمُوا مَوْتَاکُمْ بِالصَّدَقَةِ، فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَلْیُصَلِّ أَحَدُکُمْ رَکْعَتَیْنِ: یَقْرَأُ فِی الاُولیٰ بِفَاتِحَةِ الْکِتَابِ مَرَّةً، وَ قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ مَرَّتَیْنِ، وَ فِی الثَّانِیَةِ بِفَاتِحَةِ الْکِتَابِ مَرَّةً، وَ أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ عَشْرَ مَرَّاتٍ، وَ یُسَلِّمُ وَ یَقُولُ: "اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوَابَهُمَا إِلَى قَبْرِ ذَلِکَ الْمَیِّتِ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ". فَیَبْعَثُ اللهُ مِنْ سَاعَتِهِ أَلْفَ مَلَکٍ إِلَى قَبْرِهِ، مَعَ کُلِّ مَلَکٍ ثَوْبٌ وَ حُلَّة ٌ، وَ یُوَسَّعُ فِی قَبْرِهِ مِنَ الضِّیقِ إِلَىٰ یَوْمِ یُنْفَخُ فِی الصّورِ. وَ یُعْطىَ الْمُصَلِّی - بِعَدَدِ مَا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ – حَسَنَاتٍ؛ وَ تُرْفَعُ لَهُ أَرْبَعُونَ دَرَجَة ً(فلاح السّائل، سَیّد بن طاووس، 86).
2- صَلَاةُ هَدِیَّةِ الْمَیِّتِ رَکْعَتَانِ: فِی الْأُولَىٰ الْحَمْدُ وَ آیَة ُالْکُرْسِیِّ؛ وَ فِی الثَّانِیَةِ الْحَمْدُ وَ الْقَدْرُ عَشْراً؛ فَإِذَا سَلَّمَ قَالَ: "اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوَابَهُمَا (خ ل: ثوابَهٰا) إِلَىٰ قَبْرِ فُلَانٍ" ( البلد الامین، کفعمی، 164).
* ترجمۀ هر دو حدیث:
1- رسول خدا(ص) فرمودند: «برای انسانی که از دنیا رفته است ساعتی سخت تر از شب اوّل قبر نیست؛ پس بر مردگان خود با صدقه ترحّم کنید، و اگر نداشتید، دو رکعت نماز برای آنها بخوانید: در رکعت اوّل، یکبار فاتحة الکتاب (سورۀ حمد) و دوبار قل هوالله احد (توحید)، و در رکعت دوّم، یکبار فاتحة الکتاب (سورۀ حمد) و دَه بار سورۀ تکاثر، و پس از سلام میگوید: "اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوَابَهُمَا إِلَىٰ قَبْر ِ..."(و اسم مَیّت را می برَد). زیرا بلافاصله پس از این نماز، خداوند هزار فرشته را به سوی قبر او می فرستد که با هر فرشته لباس و زینتی است و قبرش تا روزی که در نغمه صور دمیده می شود، برایش از تنگی به در آمده و گشایش می یابد. همچنین به نمازگزار نیز به عدد آنچه که خورشید بر آن می تابد حسنه می دهند و او را چهل درجه بالا می برند».
2- نماز هَدیّۀ مَیّت (یا همان لیلة الدّفن، یا شب اوّل قبر، یعنی اوّلین شب بعد از دفن میّت، طبق روایت مشهور و مورد عمل اکثر فقهاء شیعه) دو رکعت است که در رکعت اوّل «حمد» و «آیة الکرسى» خوانده مى شود و در رکعت دوّم یک مرتبه «حمد» و ده بار سورۀ «قدر» (اِنّا اَنزلناه); و وقتى که نماز به پایان رسید، می گوید: "اَللّهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ ابْعَثْ ثوابَها [یا: ثوابَهُما] اِلى قَبْرِ فُلانٍ" (خدایا درود بفرست بر محمّد و آل محمّد و بفرست ثواب این [دو رکعت] نماز را به قبر فلان کس). که به جاى «فلان» نام مَیّت را ذکر مى کند.
(بحارالأنوار، علاّمۀ مجلسی، چاپ ایران، ج91/ص219، حدیث4و5؛ مُستدرَکُ الوَسائل، مُحَدِّث نوری، ج6/ص344؛ مفاتیح الجِنان، مُحدِّث قمی، بخش باقیات صالحات(حاشیه)، باب2، نمازهای مستحبّ-نماز لَیلَة الدَّفن).
* زمان اقامه نماز وحشت:
نماز وحشت را در هر موقع از شب اوّل قبر (یعنی از هنگام اذان مغرب تا قبل از اذان صبح) میشود خواند; ولى بهتر است در اوّل شب بعد از نماز عشاء خوانده شود (توضیح المسائل آیت الله بروجردی، مسأله 646، ص147).
* چگونه ثواب نماز، عاید روح مرده می شود؟
- وَ رُوِیَ بِسَنَدٍ صَحِیحٍ عَنِ الْإِمَامِ الصَّادِقِ عَلَیْهِ السَّلَامُ أَنَّهُ: کَمْ مِنْ مَیِّتٍ فِی ضِیقٍ وَ شِدَّةٍ یُوَسِّعُ اللهُ عَلَیْهِ وَ یَرْفَعُ عَنْهُ ضِیقَهُ؛ ثُمَّ یُقَالُ لَهُ: "إِنَّ هَذَا الْفَرَجَ الَّذِی حَدَثَ لَکَ کَانَ بِسَبَبِ صَلَاةِ أَخِیکَ الْمُؤْمِنِ فُلَانٍ مِنْ أَجْلِکَ!"
- ترجمه علاّمۀ مجلسی(ره): « و بسند صحیح منقولست از حضرت صادق(ع) که: بسیار باشد، مَیّت در تنگی و شدّتی بوده باشد و حقّ تعالیٰ بر او وسعت دهد و تنگی از او بردارد؛ پس باو گویند که: "این فرج (=گشایش و آسایش) که ترا رو داد، بسبب نمازیست که فلان برادر مؤمن برای تو کرد!" ».
(زاد المعاد، علاّمۀ مجلسی، چاپ و ترجمۀ عربی اعلمی، ص358؛ چاپ سنگی فارسی: ص 338 – اواخر باب سیزدهم: احکام اموات).
خداوندا، رحمت بفرست بر جمیع رفتگان ما، و در این شب، بالأخصّ بر بانو پروین دخت یزدانیان؛ و روحش را قرین ارواح طیّبۀ حضرت فاطمۀ زهرا(ع) و زینب کبری(ع) بگردان!

سیّد احمد سجّادی

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

اثبات ریاضی تطبیق عید سعید غدیر خُم با عید نوروز:

عکس نقاشی از چهره حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) طبق روایاتعکس نقاشی از چهره حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) طبق روایات

۱. می دانیم که عید غدیرخُم، روزهجدهم ذِی الحجّةِ الحرام سال دهم هجری قمری می باشد.
۲. روزهای دقیق یک سال قمری (با احتساب کبیسه بصورت اعشار) : ۳۵۴.۳۶۷۰
۳. روزهای دقیق یک سال شمسی (با احتساب کبیسه بصورت اعشار) : ۳۶۵.۲۴۲۲
۴. عدد تقویمی آغاز ماه ذِی الحجّة: ۳۲۵ روز از آغاز سال قمری (اول محرّم) گذشته است.
۵. "بَینَ التّاریخَین" هجری قمری و هجری شمسی: 119 می باشد؛ یعنی مبدأ شمارش هجری شمسی، ۱۱۹ روز جلوتر از مبدأ قمری آن بوده است.
۶. "عدد جامع" یعنی تعداد روزهای سپری شده از ۱ فروردین سال اوّل هجری شمسی تا واقعۀ غدیر خُم، که معادل عدد ۳۶۵۱.۳۰۳ می باشد (بشرحی که میآید).


شرح و توضیح مُحاسبات:


برای محاسبۀ تعداد روزهای سپری شده، حین واقعه غدیر، چون سال دهم هجری، هنوز تمام نشده بوده، باید عدد ۹ برای سالهای گذشته منظور شود (۱۰=۱سال ناتمام+۹سال تمام)؛ این عدد را ضرب در عدد دقیق روزهای سال قمری می کنیم، چنین به دست می آید:


۳۱۸۹.۳۰۳=۳۵۴.۳۶۷×۹

حاصل این اعداد، تعداد روزهای سپری شدۀ ۹ سال قمری گذشته را نشان میدهد.
تا شروع ماه ذِی الحجّة الحرام، ۳۲۵ روز از تعداد روزهای یک سال تقویمی قمری گذشته است؛ این عدد تقویمی را با تعداد روزهای سپری شده از خود ماه ذی الحجّة الحرام تا روز عید غدیر خُم، جمع می کنیم:


۳۴۳=۳۲۵+۱۸

سپس به جمع مذکور، همین عدد و نیز عدد بَینَ التّاریخَین (۱۱۹) را می افزاییم و به حاصل این سه عدد، "عدد جامع" می گوییم:


3651.303=119+343+3189.303

آنگاه، این "عدد جامع" را تقسیم بر میانگین دقیق تعداد روزهای یک سال شمسی کردیم، خارج قسمت چنین حاصل شد:


9.9969= 365.2422÷3651.303

عدد ۹ در حاصل این تقسیم، بیانگر تعداد سال های کامل شمسی سپری شده از هجرت رسول اکرم (صلواتُ اللهِ عَلَیهِ وَ آلِهِ) تا واقعه غدیر خُم است؛ همچنین عدد اعشاری (0.9969) بیانگر نسبت روزهای سپری شده از آغاز سال دهم هجری شمسی تا واقعه غدیر خُم است. حال برای اینکه این عدد اعشار را به روز تبدیل کنیم بایستی عدد ۹ را گرفته و ضرب در میانگین روزهای سال شمسی بنماییم؛ نتیجه این می شود:


۳۲۸۷/۱۷۹۸=۳۶۵.۲۴۲۲×۹

سپس، عدد حاصل را از "عدد جامع"، کسر می کنیم:


۳۶۴.۱۲۳۲=۳۶۵۱.۳۰۳-۳۲۸۷.۱۷۹۸

اکنون عدد حاصل شده را گرد کرده و اعشار آن را حذف می کنیم؛ زیرا در شمارش روزهای یک سال، اعشار مدخلیّتی نداشته و بیانگر اجزاء یک روز نیستند، چون روزهای قمری وشمسی و...همگی از بُعدِ طولی خود(ولو با مبدأ متفاوت) ۲۴ ساعته حساب می شوند.


۳۶۴=۳۶۴.۱۲۳۲

اکنون عدد ۳۳۶ (که بیانگر تعداد روزهای سپری شده سال، تا شروع اسفند ماه است) را از عدد ۳۶۴ کسر می کنیم؛ تفاضل دو عدد، می شود: 28؛ یعنی ۲۸ اسفند ماه.


۲۸=۳۶۴-۳۳۶

اکنون می دانیم که در برخی گاهنامه ها، زیج ها و تقویم های گزارش دهنده از وقایع صدر اسلام (رک: کتاب "جداول رؤیت هلال از صدر اسلام تاکنون"، تألیف: سیّد احمد حسینی؛ و "الرّسالة الغدیریّه" یا همان "غدیریّه"، تألیف ریاضیدان نامی جهان اسلام و تشیّع: غیاث الدّین جمشید کاشانی، چاپ مکتبة الدَّوحةِ الغرَویَّة، نجف اشرف: 1381ق)، چنین آمده است که در سال دهم هجری، چون مسلمانان جهت انجام فریضه حجّ و روزه ماه مبارک رَمَضان و عید فطر، در جستجوی هلال ماه برآمدند، آن را ندیدند (شاید بجهت کثرت غبار و طوفان در آن مدّت از سال)، و بنابراین، چهار ماه شعبان، رَمَضان، شوّال و ذی القعدۀ همان سال را بسبب عدم رؤیت هلال، سی روز تمام گرفتند (یعنی دو ماه شعبان و شوّال را که در تقویم، 29 روزه هستند، ناچار 30 روز شرعی گرفتند؛ وکمتر بودن دوماه رمضان و ذیقعده شرعی از30روز تقویمی نیز شرعاً ثابت نشد)؛ این شد که دو روز به حساب تقویمی افزوده شد (از ناحیۀ دو ماه شعبان و شوّال، که می بایست 29 روز تقویمی باشند) و این دو روز اضافی، تا آخِر سال (یعنی ماه ذیحجّه) همچنان آمد. امّا مشکل چندانی را سبب نشد، زیرا سال دهم هجری، از سالهای کبیسۀ قمری بوده (دایرة المعارف تشیّع، 13 /520، مقالۀ کبیسه) که خود، ظرفیّت یک روز اضافه را داشته و فقط یک روز اضافۀ دیگر را از تقویم آن سال انداختند تا این زیادتی به محرّم سال بعد سرایت نکند. جهت مطالعۀ بیشتر در این رابطه، رجوع شود به دو رسالۀ "کبیسه" و "نوروزیّه" از ملاّ محمّد تقیّ بن محمّد رضا رازی، که "رسالۀ کبیسه" را در شعبان 1044ق (درعهد صفویّه) نوشته و در کتابخانۀ امیرالمؤمنین(ع) نجف اشرف، نسخه اش موجود است (الذریعَة، آقابزرگ تهرانی،17 /260). بنابراین، عید سعید غدیر خُم، در ۱۸ ذی الحجّة الحرام شرعی، یا همان 20 ذی الحجّۀ تقویمی (مطابق با تقویم های نجومی) و دقیقاً برابر با روز نوروز سال 11 شمسی (چهارشنبه) واقع شده است.
به این توضیح که: چون مبنای محاسبۀ ما بر اساس تقویم های نجومی است، لذا باید با توجه به رخداد فوق (دو تأخیر رؤیت هلال)، دوروز بر ۲۸ اسفند سال دهم هجری شمسی بیافزاییم و آن را همان اوّل فروردین سال یازدهم ثبت کنیم، که مصادف با روز عید نوروز می باشد:

1 فروردین (نوروز) = 2 روز تأخیر رؤیت هلال + 28 اسفند


حال، اگر بنابر گزارش تقویمی دیگری – که آن را نیز کاشانی در رسالۀ غدیریّه نقل کرده و آن را ضعیفتر می شمارد – تنها یک روز تأخیر در رؤیت هلال (آخِر شوّال - یعنی هلال اوّل ذیقعده) را بپذیریم و در نتیجه، فقط یک روز به حساب تقویمی بیافزاییم، حاصل چنین میشود:

۲۹ اسفند =۲۸+۱


که بازهم مشکلی رخ نمیدهد؛ چون طبق این محاسبه نیز، غدیر در روز 19 ذیحجّه رخ داده و به جای روز نوروز، با شب نوروز (شب چهارشنبۀ آخِر سال شمسی) دوباره انطباق پیدا می کند. زیرا عرب را عادت این بوده و هست که حتی ظهر و غروب و شب قبل را در حکم روز بعد از آن می داند، مثل بعد از ظهر و غروب پنجشنبه که در حکم شب جمعه و روز جمعه به حساب می آید. امّا گذشت که کاشانی، روایت جدول تقویمی اوّل را (که تطابق غدیر با خود روز نوروز را موجب می شود) قویتر و صحیحتر دانسته است.


در اینجا اگر کسی اشکال کند که: چگونه توالی چهارماه تمام (30 روزه) (شعبان، رمضان، شوّال و ذیقعده) در یک سال قمری (سال دهم هجرت) ممکن است؟ گوییم: اوّلاً، غیاث الدّین کاشانی، خود، متخصّص فنّ نجوم و ریاضی و تقویم بوده است؛ ثانیاً، مرحوم استاد علی اکبر غفاری در حاشیۀ "تهذیب الأحکام" شیخ طوسی(ره) (4 /241 - دو خط مانده به آخِر صفحه) به نقل از استاد خود، ابوالحسن شَعرانی (منجّم و ریاضیدان معاصر) می گوید (ترجمه) : "منجّمان با محاسبات ریاضی، اثبات کرده اند که توالی (= پی در پی آمدن) چهارماه تمام سی روزه (حتی واقعی و با رؤیت حقیقی هلال)،امکان دارد؛ ولی بیش از چهارماه ممکن نیست". امّا از منظر شرعی و فقهی نیز، مرحوم استاد غفاری در حاشیۀ صفحۀ 232، فتویٰ به وجوب یکی در میان (29و30 روزه) حساب کردن ماههای متوالی (یعنی: شعبان 29 روزه، رمضان 30 روزه، شوّال 29 روزه، ذیقعدۀ 30 روزه) را فقط از شیخ صدوق(ره) در "کتاب الخِصال" نقل کرده و این فتوای صدوق(ره) را مخالف روایات معتبره و فتوای عمدۀ فقهاء میداند که فرموده اند: ماه های سال قمری (چه متوالی و چه جدا از هم) می توانند دستخوش زیادت (30 روزه) یا نقصان (29 روزه) شوند، چه رمضان باشد و چه غیر رمضان...

یادی از غیاث الدّین کاشانی و "رساله غدیریّه" او:


این مطلب - یعنی مطابقت دقیق عید غدیر سال دهم هجری قمری با عید نوروز سال یازدهم هجری شمسی - را غیاث الدّین جمشید کاشانی (فوت: 832 ق)، در رسالۀ غدیریّۀ خود – که بالاتر مذکور شد – مشروحاً اثبات کرده است. وی از بزرگترین علماء و ریاضیدانان و مهندسین شیعه در عهد مغول بوده و اختراعات، ابداعات و ابتکارات فراوانی در حساب و هندسه و ریاضیّات از خود برجای نهاده و حتی کتابی نیز در تفسیر قرآن کریم (معروف به "تفسیر جمشید بر قرآن مجید") نوشته است (دایرة المعارف تشیّع، 12/ 137و138؛ زندگینامۀ ریاضیدانان دورۀ اسلامی، مرحوم استاد ابوالقاسم قربانی، ص 365 تا 388).
کاشانی، رسالۀ غدیریّه را به دو زبان فارسی و عربی نوشته، چنانکه در مقدّمۀ همین رسالۀ موجود عربی، به این مسأله تصریح کرده است. افسوس که متن فارسی رساله در دست نیست و تنها متن عربی آن توسّط انتشارات مذکور در نجف اشرف به چاپ رسیده است.

مرحلۀ آخِر- استخراج سال شمسی:

اما در مورد سال شمسی، چون ما اعشار خارج قسمت(9.9969) را حذف کردیم و جهت استخراج باقیمانده تنها عدد صحیح (۹) را ضرب در میانگین روزهای سال شمسی نمودیم؛ از طرفی می دانیم که در مورد سال و طول آن، اعشار بیانگر میزان گذشت روزهای سال بعدی است؛ یعنی در این مثال می دانیم که به اندازۀ (0.9969) (یعنی حدود % 99 درصد) از سال ۱۰ که بعد از سال ۹ است گذشته، پس باید عدد نه را در این مرحله، دوباره به اضافه عدد یک کنیم، یعنی همین یک سال ناقص ناتمام، که می شود سال دهم هجری شمسی. ولی چون دو روز تأخیر در رؤیت هلال دو ماه بعدی شعبان و شوّال سال دهم را بر آن بیافزاییم، ناچار وارد سال یازدهم هجری شمسی (روز نوروز این سال) میشویم.

نتیجه آنکه:

عید سعید غدیر خُم در ۱۸ ذِی الحجّةِ الحرام شرعی(20 ذی الحجّۀ تقویمی) سال ۱۰هجری قمری، برابر با روز عید نوروز سال یازدهم شمسی (و در روز چهارشنبه) واقع شده است.

برگرفـته از مقالۀ "گاهشماری هجری قمری"
از سیّد احمد سجّادی، اصفهان، ۱۳۸۸/۸/۲۴
(گزارشی تکمیلی ازکتابی به همین نام،ازدکتر
رضا عبداللّهی– استاد دانشگاه اصفهان– چاپ
انتشارات امیر کبیر، تهران : 1375 شمسی).
- با دخل و تصرّف جُزئی از:
مسعود رضانژاد فهادان،اصفهان،۱۳۹۰/۱۲/۲۷

 

حدیثی در همین رابطه:


مُعَلَّی بن خُنَیس از امام صادق(عَلَیهِ السَّلامُ) روایت کرد که فرمود:


إنَّ یَومَ النّیروزِ هُوَ الیَومُ الّذی أخَذَ فیهِ النّبیّ ُ(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ) لِأمیرِالمُؤمِنینَ (عَلَیهِ السَّلامُ) العَهدَ بِغَدیرِ خُمٍّ؛ فأقَرّوا لَهُ بالوِلایَةِ، فَطُوبیٰ لِمَن ثَبَتَ عَلَیها، وَالوَیلُ لِمَن نَکَثها...


"براستی که روز (عید) نوروز، همان روزی است که پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم برای امیرالمؤمنین علی(ع) عهد (خِلافت و امامت پس از خود را) (از مردم و اصحاب) گرفت؛ پس آنها نیز به ولایت او(ع) اقرار کردند؛ پس خوشا بحال آنکه ثابت ماند بر آن، و وای بر آنکس که آن عهد و پیمان را شکست..." (بِحارُالأنوار، علاّمه مجلسی، ج59/ص119).


- مرحوم علاّمۀ مجلسی، بیش از پنجاه صفحه از مجلّد 59 بحارالانوار(چاپ اسلامیّه، ایران) را به بحث رِوائی، اعتقادی، تاریخی، تقویمی، نجومی و ریاضی پیرامون نوروز اختصاص داده است، که خود در حکم یک رسالۀ مستقلّ می باشد (جلد مذکور، صفحات 91 تا 143).


حدیثی در مورد عید:


قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِیّ ٌ(عَلَیهِ السَّلامُ):


کُلّ ُ یَومٍ لا یُعصَی اللهُ فیهِ فَهُوَ یَومُ عِیدٍ


"هر روز که خدا را در آن نافرمانی نکنند، آن روز عید (جشن و شادی) است" (نهج البلاغه، ترجمۀ مرحوم فیض الاسلام، ص 1286، حکمت 420).

پس آیا ما نیز چنین هستیم؟! ...

*** مناسبت های تاریخی دیگر در ایّام نوروز یا اوایل فروردین***

با استفاده از روش ریاضی مذکور (فرمول تبدیل تاریخ هجری قمری به هجری شمسی)، چند مناسبت جالب دیگر، که با کمال شگفتی، همگی مربوط به حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) یا شیعیان ایشان هستند، و جملگی در ایّام نوروز (اوائل فروردین) رخ داده اند، ارائه می دهیم:
*** الف- اوّل فروردین سال یازده هجری شمسی (1 /1 /11 ش) :
واقعۀ عید سعید غدیر= 18 ذیحجّۀ شرعی و20 ذیحجّۀ تقویمی سال دهم هجری قمری (که شرحش به تفصیل گذشت...).
*** ب- دوّم فروردین سال دوّم هجری شمسی (2 /1 /2 ش) :
عقد اُخوّت (پیمان برادری) پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) = 12 رمضان 1 ق.
*** ج- چهارم فروردین سال سوّم هجری شمسی (4 /1/ 3 ش) :
مرگ ابولهب لعین ، دشمن سرسخت پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) = 25رمضان2ق.
*** د- ششم فروردین سال 169 هجری شمسی (6 /1/ 169 ش) :
تولّد حضرت فاطمۀ معصومه(ع)، خواهر امام علیّ بن موسی الرّضا(ع) = 1 ذیقعدۀ 173ق.
*** هـ - هفتم فروردین سال یازدهم هجری شمسی (7 /1/ 11 ش) :
نزول آیۀ ولایت (سورۀ مائده/ آیۀ 55) در شأن حضرت علی(ع) پس از بخشیدن انگشتر خود به سائل، در حال نماز... = 24 ذیحجّۀ شرعی و 26 ذیحجّۀ تقویمی سال 10 ق (چند روز پس از واقعۀ غدیر در همان سال) ؛ که با احتساب دو روز تأخیر در رؤیت دو هلال آن سال (2+5)، برابر میشود با = 7 فروردین سال یازده هجری شمسی.
*** و- نهم فروردین سال 188 هجری شمسی (9 /1/ 188 ش) :
مرگ هارون الرّشید لعین،خلیفۀ عبّاسی، دشمن سرسخت آل علی(ع)=4جُمادَی الثـّانی193ق.
*** ز- دهم فروردین سال سوّم هجری شمسی (10 /1/ 3 ش) :
ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمۀ زهرا(ع) = 1 شوّال سال2ق (بعد از غزوۀ بدر).
*** ح- یازدهم فروردین سال 36 هجری شمسی (11/ 1 /36 ش) :
واقعۀ معجزۀ "رَدّ الشّمس دوّم" برای امیرالمؤمنین علی(ع)= 6شوّال36ق(سال اوّل خلافت).
(*** منابع تواریخ قمری برگزیدۀ فوق:
"تقویم شیعه"، عبدالحسین نیشابوری؛ "تقویم الأئمَّة(ع) یا روزشمار دینی"، محمّدرضا شریعت زاده اصفهانی؛ "تقویم المُحسِنین"، فیض کاشانی؛ "تقویم الواعظین"، سیّد حسن میرحافظ؛ "تاریخ الإسلام"، شمس الدّین ذهَبی؛ "تاریخ الخلفاء"، جلال الدّین سُیوطی؛ "رَیاحین الشَّریعَة"، شیخ ذیبح الله محلاّتی؛ "رَیحانة الأدب"، میرزا محمّدعلی مدرّس تبریزی؛ "زندگانی کریمۀ اهل بیت(ع) حضرت معصومه(س)"، استاد علی اکبر مهدی پور؛ "مُعجَم الأعلام"، خَیرالدّین زِرِکلی؛ "مُنتهَی الآمال" و "تَتِمَّة المُنتَهیٰ" و "وقایع الأیّام"، هر سه از: مرحوم حاجّ شیخ عبّاس محدّث قمی؛ "وقائع الایّام"، میرزا علی واعظ تبریزی خیابانی؛ "وقائع الشّهُور"، شیخ محمّدباقر مجتهد بیرجندی؛ "الوقائع والحوادث"، الشَّیخ محمّدباقر الملبوبی).

*** البته تبدیل تواریخ قمری فوق به شمسی، از خود ما بوده است***



نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

وصف رودخانه زیبای زاینده رود، در متون کهن فارسی:


حسین بن محمّد بن ابی الرّضا آوی (قرن 8 ق) در "ترجَمه مَحاسِن اصفهان" مُفَضَّل بن سعد بن حسین مافرّوخی (ماه فرّخی) اصفهانی (قرن 5 ق)– که سال اتمام این ترجمه، 729ق بوده – در وصف زاینده رود سخنان و اشعاری مبالغه آمیز آورده، که برخی انصافاً نامعقول و غیر قابل قبول است؛ لیکن در میان این گفتارها و نوشتارها، میتوان چیزهای ارزشمندی نیز یافت. از آنجمله حدیثی از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نقل کرده که در کتب مشهورۀ حدیث، موجود نیست:
((...روایت است از حسن بن خوانسار جرباذ(؟)، مُعَنعَن (= خبری که با تعبیر "عَن فلان عَن فلان..." روایت شده، ولی نزد اهل حدیث، در حکم مُرسَل و مُنقطِع السّند است و سند آن کامل و تمام نیست – س) از امیر المؤمنین علی – عَلَیهِ السَّلامُ وَ الرِّضوانُ – که فرمود:
" تَداوَوْا بِماءِ زَندَرُوذ،َ فَاِنَّ فیهِ شِفاءَ کُلِّ داءٍ" [= تداوی یا مُداوا کنید بیماری خود را به آب رودخانه زنده رود (=زاینده رود)، که براستی در آن شِفای هر دردی است - س].
و نقلست از مُعتمَدان تواریخ، که فنّاخسرو عَضُدالدَّولَه [دیلمی – دوّمین پادشاه آل بویه فارس – شیعه مذهب، مُتوَفـّای 371 ق]، وقتیکه اصفهان را مُشرَّف فرمود بتشریف وصول، و غرض او زیارت پدرش رکن الدَّولَه، و تجدید عهد برادرانش مؤیّد الدّوله و فخرالدّوله بود... فرمود تا قَهارِمَة (جمع قهرمان = کهرَمان؛ یعنی: کارفرمایان = خزانه داران) و شاگردان، از بغداد، هرچه بِدان احتیاج خواست داشت، از مطعومات (= خوردنیها) و ملبوسات (= پوشیدنیها) و مشروبات (= نوشیدنیها)، ... بی قصور و نقصان، ترتیب کرده، با خود روانه گردانید. چون به شطّ (رودخانه) زندرود (= زنده رود = زاینده رود) رسید و نزول فرمود، و به آذینی هرچه شایسته تر، بارگاه برآورده، خیمه در خیمه و طناب در طناب کشیدند، و هردو گروه بهم رسیدند، و هردوجمع، ازصورتِ حال یکدیگر مشاهده کردند، عضد الدّوله استدعای آب کرده، قَدَحی (پیاله ای) آب فُرات (که از عِراق آورده بودند) فراگرفت، و بریخت و گفت: "با وجود زندرود (زنده رود)، فرات، شُرب را نشاید!"...


وقالَ الصّاحِبُ بنُ عَبّادٍ،رَحِمَهُ اللهُ:


یَااَیُّهَا الرّاکِبُ المُصغِی اِلیَ الْحَادِی
حُیِّیتَ مِن رَائِحٍ مِنّا وَ مِن غادٍ (ی)


اِنْ جِئتَ جَیْ،بِلادِی،اَوْ مَرَرْتَ بِهَا
فنَادِهَا قبلَ حَطِّ الرَّحْلِ وَ الزّادِ(ی)


وَقُلْ لَهَا:جِئتُ مِنْ جُرجَانَ، مُبتَدِرًا
اُوحِی اِلَیْکِ بِمَا قالَ ابْنُ عَبّادٍ(ی)


یَـا اَصْبَهانُ اَلاَّ حَیِیتِ مِن بَلَدٍ (ی)
یَا زَنَّه رُوذ ُاَلاَّ سُقِیتِ مِن وَادٍ(ی)


(مَحاسِن اصفهان، ص32- 36)

ترجمه:
[= صاحِب بن عَبّاد(ره) – وزیر ادیب سخنور و دانشمند بزرگ شیعه در عهد آل بویه – مُتوَفّای 385 ق، مدفون در محلّۀ طوقچی اصفهان – در عشق به این شهر و زاینده رود گوید:


«ای سواری که گوش فرا میدهی به بانگ ساربان! بر تو سلام و تحیّت باد از جانب ما؛ خواه در شبانگاهان سیر کنی یا در صبحگاهان! اگر به "جَیّ" (اصفهان) رسیدی - که شهر و دیار من است - یا آنکه گذر و مرور کردی به آن، پس ندا در دِه او را پیش از افکندن بار و بُنۀ سفرت؛ و مُبادَرَت کن (=تعجیل کن) در گفتن به او که: "من از جُرجان (گرگان) می آیم؛ و محرمانه سخن گویم ترا بدانچه که صاحِب بن عَبّاد گفته است" : «ای اصفهان، چگونه زنده و جاوید نباشد شهری چون تو؟! و اِی زنده رود، چگونه سیراب و پُرآب نگردد رودخانه ای همانند تو؟!» – ترجمه: سجّادی].
- در جای دیگر از کتاب "ترجمۀ محاسن اصفهان" آوی چنین میخوانیم:
((استاد فاضل، سعدالدّین سعید هروی [از شعراء دربار مغول- م723ق]، در وصف اصفهان، این قصیدۀ غَرّاء، نظم فرموده است: [که چون مبالغه آمیز و آمیخته به دروغ بود، فقط سه بیت جالب و عاری از اِفراط آن را می آوریم]:
... "آب حَیوان" است گوئی پیش "بُستان اِرَم" -
"زنده رودِ" او که دارد "باغ ِ کاران" بر کران!
مُلک ایران را که از اطراف عالَم خوشتر است
همچو"شخصی" دان که باشد از "هنر" اورا "روان"
"اصفهان" او را سر و "کرمان"و"شیرازش" دو پای
"ری" یکی دست است و دیگر دستش "آذربایجان"!!
(ترجمۀ محاسن اصفهان، صص 52-54).
- وبالاخره، در سروده ای مفصّل از صدرالدّین خُجَندی(م580ق) –  که باز، خرافه، مبالغه و دروغ، در آن بسیار بود – تنها این دو بیت شعر زیبا در وصف زاینده رود را گلچین کردیم:


ای چو سیم مُذاب ، زرّین رود!


اصفهان پُر نوا شده ز تو رود!


گشته ای عَین زندگی در"جَی"


فی مَجارِیکَ کُلّ ُ شَیءٍ حَـیّ !!


(محاسن اصفهان ، ص 138).

نگارش و تحقیق: سیّد احمد سجّادی

تصویری هوایی از رودخانه زاینده رود و سه پل آن: پل خواجو در جلو، پل چوبی(جوقی) در وسط و 33 پل در انتها

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

شاخص ظهر شرعی شیخ بهائی(ره) در مسجد جامع عبّاسی (مسجد شاه) اصفهان

شاخص ظهر شرعی "شیخ بهائی" (مِزوَلَة یا ساعت آفتابی ظِلّی = سایه ای) در مدرسه سلیمانیّه - واقع در زاویه جنوب غربی مسجد جامع عبّاسی (مسجد شاه عبّاس میدان نقش جهان اصفهان) - که هنگام اذان ظهر - در هر فصل از فصول سال - چون خورشید به نصف النّهار میرسد، دیگر سایه ای برای وَتَر مثلّث سنگی مورد اشاره در عکس، باقی نمی ماند؛ زیرا وَتَر این سنگ مثلّثی شکل، در امتداد خطّ نصف النّهار شهر اصفهان طرّاحی شده است. (توضیح، تنظیم و طرّاحی عکس از: سیّد احمد سجّادی).

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

شرح طلسم شیخ بهایی(ره) در کوه صُفّه، برای حفاظت اصفهان از بلایای طبیعی (مانند سیل و زلزله) و شرط تأثیر مثبت آن: نیکوکاری و صالح بودن شخص ساکن اصفهان؛ و در غیر اینصورت: خاصیّت این طلسم، رنج رساندن و ضرر زدن به اشخاص مردم آزار:

تصویر شیخ بهائی در جوانی - تابلوی چرمی دکتر مهدوی

«تصویر شیخ بهایی در جوانی - تابلوی چرمی»

شیخ بهاء الدّین محمّد عامِلی، مشهور و متخلّص به «بهائی» (که نباید آنرا با لقب پیروان گمراه فرقۀ پلید و کثیف بهائیّت، اشتباه گرفت؛ و آنها هیچ ارتباط زمانی و مکانی با آن بزرگوار نداشته اند)، در اوائل ترجمۀ فارسی کتاب"کشکول"(المَشمُولُ فی ترجَمَةِ الکشکولِ، ص22تا24 از رونوشت نسخۀ اصل فارسی و عاری از تحریف، بخطّ خود شیخ بهائی، غیر مطبوع (چاپ نشده، لندن) چنین نوشته است:

(پس از دیباچه ای در مدح شاه عبّاس صفوی - ره) :

((... وَ لَنِعمَ ما قالَ شَیخُ الشّـُعَراءِ السَّعدیّ ُ:

"پادشَه" سایۀ "خدا" باشد

سایه با رحمت، آشنا باشد

نشوَد نفْسِ خَلق،قابل خیر

گر نه شمشیر پادشا باشـد

هر صلاحی که در جهان باشد

اثــر "شـــاهِ" "با خـــدا" باشـد

- وَ اَقولُ:

ای "بهائی" زِ صَفوَتِ صَفوی

"اصفهان" مصدر"صفا" باشد

"زنده رود" و "کوه صُفّۀ" او

بَهرِ شَه، جملـه، در دعا باشـد

باغ "نقش جهان" زشاه عبّاس

گلشن "جاه" و "کِبریا" باشـد!

و مُناسِبَست این مَقامرا ذکر عظَمَت اصفهان، و آنچه از این حقیر (=شیخ بهایی) به مِنَصَّۀ (موقعیّت) ظهور پیوسته درآن، بهنگام قُدُوم مَوکِب (کاروان) همایونی از دارالمؤمنین قزوین، بدارالأعیانِ وَالإیمانِ اصفهان، در سَنَۀ هزار و ششم (1006ق) هجرت نبویّه – عَلیٰ هاجِرِها وَ آلِهِ الصَّلوٰةُ وَالسَّلامُ – و آن گویاست در صورت طلسمی از "شَرَف شمس" – به وِفق سِتَّة (مُندرِج در جدول ششگانه) – و حروف نام "اصفهان" (6حرف) و مادر مُخَدَّرۀ (=محترمۀ) حضرت موسیٰ(ع) – که نام نامی او رمز گشایش هر قفل و گره است، و اَظهَر و اَصَحّ آنستکه "یُوخابِد" باشد (6حرف) – و در اطراف این مربّع، دو سورۀ مبارکۀ کَوثر و نَصر نوشتیم، که قِرائت و کتابتِ هریک از آندو کریمه، راز غلبه بر خصم و حاسِدان است. و نیمروزی وقت ما در صعود از "کوه صفه" و یافتن مکانی درخور آن، که پنهان از چشم دزدان و دشمنان باشد و نصب آن سنگ در آنجا ممکن، صرف گشت؛ تا در این صُعودِ مسعود، بهترین مَوقِع (=موقعیّت) بر بالای صخره ای صَعبُ العبور انتخاب شد، که خود نتوانستیم بپیمائیم؛ بل، فرّاشان (=خادمان و همراهان) سلطانی، چون پلنگ خروشان، برآنجا جَسته و سنگ طلسم را به سارُوج (= ترکیب آهک و خاکستر و سفیده تخم مرغ) چنان محکم نصب ساختند که تا قیامت کس نتواند – جز خدای قهّار – آنرا از جای برکنار نماید! وهرکه قصد آن کند، از کوه صُفّه واژگون فروافتد و هلاک شود! و این در سال دهم جلوس شاه عبّاس کبیر- خلَّدَ اللهُ مُلکَهُ (=جاوید سازد خدا، پادشاهی او را) – شد؛ و طِلـَسم اینست:

 طلسم شیخ بهایی - عکسبرداری از نسخۀ رونوشت دستخطّ اصلی

«طلسم شیخ بهایی - عکسبرداری از نسخۀ رونوشت دستخطّ اصلی»

و چُنان نصب شد که مُشرِف باشد بر شهر اصفهان، از آن نقطۀ کوه که تمام شهر دیده شود. و قِطعَۀ زیر بدین مُناسَبَت سروده شد، لِمُؤَلِّفِهِ الحَقیرِ (یعنی: قطعه شعر، ازخود شیخ است) :

چون "صَفاهان" شده از لطف "سِکَندَر" بُنیان

"صَفَویّه" زده بر"خاتَمِ"آن "نقشِ جَهان"(1)

اَمر ِ"عبّاس کبیر" ش ، به "بهاء الدّین" است

تــا کـــــنـــد چـــــارۀ آســــــودگی مــــــردم آن

به "طلسم جَبَل صُفّه" ، نـــمـــودم آنـــــــــرا–

زِ "بلایای سماوات و زمین"، امـــن و امــان!

هر کِه "صالِح" بُــوَد و "نیک" ، بیابَد ثمرَش

هر که "آزار دهد کس" ، رَسَدَش رنج و زیان!

بَهر ِ تاریخ ِ ورودِ "تختِ عبّاس"، بـــگــــو:

«شده از مَیل زمانه،اصفهان نصف جهان»(2)

--------------------------------------------------

1- شیخ بهائی(ره) در این بیت اشاره به این دارد که اصفهان (یا سپاهان) همان "اسکندریّه ایران" بوده و ساخت این شهر یا پایگاه فرهنگی – چنانکه اِبن رُسته (جغرافیدان و مورّخ اصفهانی قرن سوّم هجری قمری) در "الاَعلاقُ النفیسَة" (= مطالب دلپسند و ارزشمند)، و دیگر مورّخان گفته اند – از خدمات فرهنگی "اسکندر مقدونی" بوده است (اَعلاق نفیسه، ترجمه: دکتر حسین قره چانلو، چاپ امیرکبیر، 189).

توضیح: در مصراع دوّم، لفظ "نقش جهان"، دارای ایهام است؛ یعنی: یک معنای آن، همان "نقش زدن" شکل "جهان" بر روی "خاتم" (نگین) پادشاهی اصفهان است؛ و دیگری، همان باغ یا میدان "نقش جهان" معروف است، که از عهد صفویّه تا کنون، هنر یا صنایع دستی "خاتم کاری" در اطراف آن و در عِمارات آن، رایج بوده و به چشم می خورده است.

2- جمع ابجدی مصراع آخِر، که مادّه تاریخ انتقال پایتخت صفویّه از قزوین به اصفهان باشد، برابر است با: 1006 هجری قمری. سیّد احمد سجّادی.

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

«بسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمِ»

((مدرسۀ جدّۀ کوچک و مدرسۀ جدّۀ بزرگ اصفهان))

دو مدرسۀ جدّۀ بزرگ و جدّۀ کوچک، از مهمّترین بناهای عهد صفویّه هستند که در محدودۀ بازار اصفهان و نزدیک به یکدیگر ساخته شده اند.
مرحوم دکتر لطف الله هُنرفر (اصفهان پژوه معاصر- فوت:1385ق) در کتاب گرانقدر «گنجینۀ آثار تاریخی اصفهان» (ص553) مینویسد:
«[از این دو مدرسه] مدرسه ‏ای را که از حیث وسعت کوچکتر است، جده بزرگ شاه [عباس دوّم(ره)] بنا کرده؛ و مدرسه ‏ای را که از حیث وسعت بزرگتر است، جده کوچک شاه بنا نموده؛ اما امروز، اطلاق کلمه بزرگ و کوچک از طرف عموم مردم، بر حَسَب وسعت بنا است. به این ترتیب که مدرسۀ بزرگتر را «مدرسه جده بزرگ» و مدرسه کوچکتر را «مدرسه جده کوچک» می‏نامند».
اگر گفته ‏های مرحوم استاد هنرفر در مورد وجه تسمیه‏ «جده کوچک» و «جده بزرگ» را بپذیریم و به این نکته نیز توجه کنیم که مرحوم شاه عباس دوّم از طرف پدر تنها میتوانسته یک جده داشته باشد و این دو بانو نیز- به احتمال قریب به یقین - نسبتشان با شاه از طریق پدر بوده است، زیرا هر دو در اوّل، ثواب موقوفۀ خود را نثار روح شاهزادۀ شهید، یعنی مرحوم صفی میرزا - فرزند ارشد شاه عباس اوّل(ره) - کرده‏اند، می ‏توانیم چنین نتیجه بگیریم که یکی از این دو بانو(جدّۀ بزرگ)، همسر شاه عبّاس اوّل - یعنی مادر صفی میرزا - و دیگری(جدّۀ کوچک) همسر خود صفی میرزا بوده است. نسبت کوچک و بزرگ را نیز در آغاز، به طور صحیح، به کلمه‏ جده داده بوده‏اند. به این ترتیب که همسر شاه عباس را جده بزرگ و همسر صفی میرزا را جده کوچک می‏ نامیده ‏اند.
نکتۀ حائز اهمیّت در معماری اسلامی این دو مدرسه آنکه، به علت اهمیّت نماز در دین مبین اسلام، در هر دو مدرسه بزرگترین فضا را به مسجد یا نماز خانه اختصاص داده اند.

مدرسه حوزه علمیه جده کوچک (بازار اصفهان)
1- مدرسۀ جدّۀ «کوچک» (از حیث مساحت و شهرت؛ و «بزرگ» به اعتبار بانی آن):

مدرسۀ جدّۀ کوچک، در یکی از بازارچه های بازار بزرگ اصفهان به نام «قهوه کاشیها» قرار دارد.  مدرسۀ جدّۀ کوچک در دو طبقه و به سبک چهار ایوانی بنا شده و مساحت آن حدود 700 متر مربع (25×25متر) می باشد.  بنا بر کتیبۀ مَرمَرینی(به طول 95 سانتیمتر و عرض 70 سانتیمتر) که بر دیوار یکی از حجره های حیاط شمالی مدرسه نصب شده، این عمارت به امر مرحومه «دِلارام خانم» (جدّۀ بزرگ و عُلیای مرحوم شاه عباس دوم، مادر شاهزادۀ شهید صفی میرزا، و همسر مرحوم شاه عباس اول) و به سعی مرحوم «ولی آقا» ساخته شده و بنای آن در رجب 1057 ق پایان یافته است.
درِب ورودی مدرسه، داخل بازار و در ضلع جنوبی عمارت واقع شده است. کتیبۀ سردر مدرسه به خط ثلث سفید، با کاشی مُعَرَّق (= قِطعه قِطعه)، بر زمینۀ کاشی لاجوردی، به سال1056ق و به خطّ «محمد رضا امامی» خطّاط معروف عهد صفوی است. نمای آجری اطراف عمارت نیز با کاشی کاری تزئین شده است.
این مدرسه دارای دو حیاط جنوبی و شمالی است. دور تا دور حیاط جنوبی را حجره هایی در دو طبقه احاطه کرده اند. امروزه این مدرسه 37 حجرۀ طلبه نشین (15 حجره در طبقۀ تحتانی و22حجره در طبقۀ فوقانی) دارد؛ ولی مرحوم میرسیّدعلی جناب اصفهانی (در سال 1302 ش)، شمار حجره ها را 38 باب ذکر کرده، که احتمالاً اختلاف شمارش مربوط به حجره ای است که بعدها آشپزخانه شده است.
حیاط شمالی مدرسه، که از حیث ارتفاع بالاتر از حیاط جنوبی میباشد، مُشتمِل است بر یک مسجد و چند غرفۀ ایوانی شکل. بنا بر سنگ نوشتۀ نصب شده در حیاط شمالی، ساختمان این مدرسه آخرین بار در سال 1380 مَرَمَّت شده است.
مدرسه از دو قسمت تشکیل شده و در قسمت شمالی فضای نسبتاً کوچکی است که مَدرَس و شبستان مدرسه می باشد. برخی از مُطـّلعین اظهار نظر می کنند که ساختمان مدرسه قبلاً کاروانسرا بوده و «دل آرام خانم» با جزیی تغییری که در ساختمان آن داد، آنجا را به صورت مدرسه در آورده و وقف طلـّاب علوم دینی از شیعۀ اِثنیٰ عَشَری نمود.
مدرسۀ جدّۀ کوچک از مدارس معمور، آباد وطلبه نشین اصفهان و همیشه جمعی از بزرگان علوم فقه و اصول در آن ساکن و به بحث و مطالعه و تدریس مشغول بوده اند. به گزارش مرحوم جناب اصفهانی، شمار طلاب ساکن در مدرسه (در1302ش)، 25 تن بوده است؛ ولی اکنون حدود سی طلبه از طلاب حوزۀ علمیۀ اصفهان در این مدرسه ساکن اند.
رُخبام(= زینتکاری زیر لبۀ بام و بالای ایوانها) در مدرسۀ جدّۀ کوچک از مابقی رُخبام های صحن مدرسه مرتفع تر است. این روش تأکید معمار بر ایوان را در نماسازی نشان می دهد (کتاب گنجینۀ تاریخی اصفهان).

ویژگیهای وقفنامه مدرسه جدّه کوچک:

تاریخ تنظیم وقفنامه در سال 1057 ق یعنی یکسال بعد از بنای مدرسه است. وقفنامه، مکان مدرسه را این گونه مشخص می‏سازد: «در جنب خان مشهور به "انار فروشان" واقع در دارالسّلطنه اصفهان...»(سطر 25)، که این مکان امروز، در بازار اصفهان، به بازار «قهوه کاشیها» معروف است.

از این وقفنامه دو سواد (= دستنوشته) به شماره ثبت 106 در بایگانی اداره‏ کلّ اوقاف اصفهان موجود است.

گواهان (شهود) اصلی وقفنامۀ جدّۀ کوچک:
 
1- شخص واقف (عنوان مُهر: نـَوّابِ قمَرْ رِکابِ خورشیدْ احتجاب، جدّۀ ماجِده[=بزرگوار])؛ 2- شاه عباس ثانی(ره)؛ 3- خلیفه سلطان(ره)؛ 4- سید ماجد قاضی(ره).

* بنابر آنچه تا کنون گفته شده، چنین حدس زده می ‏شود که واقف (و شاهد اوّل وقفنامۀ) این مدرسه؛ یعنی «دِلْ آرام خانم» همسر شاه عباس اول و جده بزرگ شاه عباس ثانی است. بویژه که در پشت وقفنامۀ این مدرسه، فهرستی از کتب وقفی آمده است که در رأس آنها کتبی است که ثوابش به ترتیب نثار روح شاه عباس ماضی (=گذشته، اوّل)، پس از آن، برای واقف (دِلارام بیگـُم)، و سپس به روح مرحوم صفی میرزا، و بعد از آنها شاه صفی صفوی، شده است.  بر اساس کتیبۀ سردرِ مدرسه ، این مدرسه وقفِ طلاب اِثناعشری شده و ثواب وقف به روح صفی میرزا (مقتول 1024ق)، فرزند ارشد و ولیعهد شاه عباس اول ، هدیه شده است. ظاهراً دلارام خانم ، مادر صفی میرزا و همسر شاه عباس اول بوده و به همین سبب ، او را «جدّۀ بزرگ شاه عباس دوم» خوانده اند ( رجوع کنید به: چهار وقفنامه ، مقدمۀ احمدی ، ص 96). جدّۀ شاه، مدرسۀ جدّه کوچک را بر «علمای علوم یقینیّه و عَمَلیّه» شیعه وقف کرده (چهار وقفنامه ، ص 103) و موقوفات بسیاری به آن اختصاص داده است، از جمله قسمتی از قریة قُهاب اصفهان و یک حمّام و هجده دکان (همان ، ص 104ـ 105). یک دهم از منافع این موقوفات، حقّ التـَّولیَة متولـّی و مابقی با نظر وی به وظیفه و مُقرَّری مُدَرِّس، طلبه، مؤذن و خادم اختصاص یافته است (همان ، ص 106). فهرست بیش از هفتاد کتابِ وقفی مدرسه، که عمدتاً در فقه، اصول، تفسیر و عقاید شیعه است، نشانه ای از اهداف علمی درخشان مدرسه در بدو تأسیس آن است (رجوع کنید به همان ، ص 107ـ 108).

* شاهد یا گواه دیگر وقفنامه، مرحوم سید ماجد قاضی است که گویا وی کسی جز «سیّد ماجد بَحرانی» فرزند سیّد محمد نیست. وی در آغاز، قاضی شیراز و سپس نایب الصّدر (نمایندۀ صدر اعظم) و مدتی بعد، قاضی اصفهان بوده است. از تاریخ دقیق در گذشت وی آگاهی نداریم؛ مدرّس تبریزی در رَیحانة الأدب(1/231و232) گوید: «... شرحی بر نهج البلاغه تألیف داده که هنوز ناتمام است... و ظاهر آنست که در سال 1097ق که تاریخ تألیف اَمَل الآمِل شیخ حُرّ عاملی است، در قید حیات بوده است». مرحوم آقا بزرگ طهرانی در الذریعة (3/442-ش1603) تاریخ وفات این عالم فرزانه را 1106ق – یعنی چهارسال قبل از وفات علاّمۀ مجلسی(ره) - قید نموده است. وی کتابی در ترجمۀ فارسی عهدنامۀ  امیرالمؤمنین(ع) به مالک اشتر(ره) با عنوان «التـّـُحفـَة ُالسّـُلـَیمانیّة» به نام مرحوم شاه سلیمان (1105 – 1078ق) نیز نگاشته است.

* شاهد یا گواه دیگر این وقفنامه، خلیفه سلطان (سلطان العلماء)، صدر اعظم شاه عباس ثانی(ره) و داماد شاه عبّاس اوّل(ره) است. میرزا محمّد طاهر نصر آبادی، در"تذکرۀ"خود(ص15) که برای شاه سلیمان صفوی(ره) نوشته، درباره‏ وی مینوسید: «اسم شریفش سید علاء الدّین حسین است، وَلدِ خـَلـَف میرزا رفیع ‏الدّین محمّد مشهور به خلیفه. نـَسَب شریفش منتهی می‏ شود از جانب پدر به «میربزرگ» که از اکابر سادات مازندران است... و در تاریخ شُهور (= ماههای) سَنـَه (= سال) 1064(ق) در ولایت مازندران، طایر (=پرندۀ) روح پُر فتوحش به قصدِ مَأمن (=پناهگاه) جاوید، بال پرواز گشود...». وی صاحِب حواشی ارزشمند و تحقیقی بر کتبی چون: مَن لا یَحضـُر، شرح لـُمعَه، معالم و... است (ریحانة الادب، مدرّس تبریزی، 3/56و57).

مدرسه حوزه علمیه جده بزرگ (بازار اصفهان)
2- مدرسۀ جدّۀ «بزرگ»(ازحیث مساحت، شهرت و زیبایی بنا؛ و «کوچک» به اعتبار بانی آن):

مدرسۀ جدّۀ بزرگ، در مسیر اصلی بازار بزرگ اصفهان، نزدیک به میدان نقش جهان، در 1058 ق ساخته شد. بنا بر آنچه در وقفنامۀ مدرسه آمده، دستور بنای آن را جدّۀ دیگر مرحوم شاه عبّاس دوم، مرحومه «حور نیاز خانم» (یا حوری نام خانم/حوری ناز خانم) صادر کرده است (چهار وقفنامه، مقدمۀ احمدی، ص 98، 110، 113). در نیمۀ دوم قرن یازدهم هجری/هفدهم میلادی، شاردَن، سیّاح فرانسوی، ضمن توصیف بازار اصفهان، از این مدرسه نام برده و دستور بنای آن را، به اشتباه، به یکی از زنان شاه صفی صفوی نسبت داده است (رجوع کنید به ج 7، ص 407)؛ حال آنکه حور نیاز خانم، که به جدّۀ کوچک شاه معروف بود، همسرِ گرجیِ شاهزادۀ شهید صفی میرزا، و مادر شاه صفی و مادربزرگ(نزدیکتر) شاه عبّاس دوّم بوده است (رجوع کنید به چهار وقفنامه، همان مقدّمه، ص 96ـ 98).
مدرسۀ جدّۀ بزرگ، همانند مدرسۀ جدّۀ کوچک، در دو طبقه و به سبک چهار ایوانی بنا شده است. مرحوم جناب اصفهانی، وسعت مدرسه را 3250 مترمربع (50×65 مترمربع) و مرحوم جابری انصاری، آن را سه جریب شاه، یعنی 3120 مترمربع، ذکر کرده است. درِب ورودیِ مدرسه در بازار و در ضلع غربی مدرسه واقع است.
کتیبۀ مدرسه به خط محمد رضا امامی – خطاط معروف عهد صفوی- به خطّ ثلث سفید، با کاشی مُعَرَّق(=ریز ریز) بر زمینۀ کاشی لاجوردی و بیانگر تاریخ 1058ق است. اطراف صحن، کاشی کاری شده و در آن هیچ گونه کتیبۀ تاریخ دار نمی باشد؛ فقط در یک لوحۀ کوچک در رأس «پشت بغل» (یعنی بین خطّ فوقانی و قوس جناغی طاق ایوان) در ضلع شرقی صحن مدرسه، با خط نستعلیق مشکی بر زمینه کاشی خشت زردرنگ، تاریخ تعمیر مدرسه،1334 ذکر شده است.
نمای کلی ایوان های شمالی و جنوبی مدرسۀ جدّۀ بزرگ، شامل یک قاب مستطیل شکل عمودی در هر ایوان است که دهانه ای با قوس جناغی را در بر میگیرد. طرفین این قاب مستطیل شکل را دو قاب باریک در بر میگیرد که سطوح آن با چند طاق نمای کور و نـُغـُول (= گود) از یکنواختی خارج گردیده است. این دو قاب، جلوۀ قوسی شکل ایوان را در نما افزایش می دهد.
رُخبام (= زینت کاری های زیر لبۀ بام و بالای ایوانها) در این مدرسه هرچند با رُخ بام سایر نماهای صحن، در یک راستا قرار گرفته اند، ولی دارای تزئینات پرکاری هستند؛ و این بازهم تأکید معمار بر ایوان در نما سازی را نشان میدهد.
این مدرسه دو مَدْرَس و یک مسجد دارد. یک مَدرَس در میانۀ ضلع جنوبی، دیگری در میانۀ ضلع شمالی مدرسه، و مسجد در وسط ضلع شرقی مدرسه قرار گرفته است.
از زیبایی های معماری این مدرسه، قرار گرفتن چهار گوشواره (= اطاق های بالاخانه) در چهار گوشۀ حیاط است که هریک چهار حجره دارند.  
دور تا دور حیاط مرکزی مدرسه را 67 حجره در دو طبقه فرا گرفته است، یعنی هفده حجره در سمت شمال و هفده حجره در سمت جنوب در طبقۀ بالا، و 33 حجره در طبقۀ پایین. هم اکنون این حجره ها، به جز حجره هایی که آشپزخانه یا کتابخانه یا دفتر و نظایر آن شده، طلبه نشین اند. مرحوم جناب در «الاصفهان» (ص86) نیز (در سال 1302ش) تعداد حُجُرات این مدرسه را 67 و تعداد طلـّاب آن را 50 نفر می نویسد.
حیاط وسیع مرکزی مدرسه بر روی یکی از نهرهای مُنشعِب از زاینده رود – البته قبل از خشکی آن - به نام «مادی فِدین»، معروف به «فِدا» یا «فِدَن»، بنا شده است. این نهر، که از میانۀ حیاط مدرسه از مغرب به مشرق می گذشت، تا چند سال پیش آشکار بود و بر زیبایی مدرسه می افزود؛ ولی اخیراً روی آن را پوشانده اند و متأسّفانه به تبع زاینده رود، کاملاً خشک شده است.

صحن مدرسه جده بزرگ اصفهانَ و مادی آن
ویژگیهای وقفنامه‏ مدرسه جده بزرگ:

این وقفنامه که به شماره ثبت 103 در بایگانی اداره کل اوقاف اصفهان نگهداری می‏ شود، از معدود اسنادی است که اصل آن به دست رسیده است. اما بطور کلّی، این وقفنامه آسیب بسیار دیده و مقداری از بخش فوقانی و سطرهای ابتدای آن کاملاً از میان رفته است.
این وقفنامه در سال 1057 هجری قمری به دستور «حوری نام خانم»، جدۀ کوچک شاه عباس ثانی، همسر صفی میرزا و مادر شاه صفی، تنظیم گردیده است؛ و طیّ آن، انگیزه ایجاد مدرسه، شرح و توصیف موقوفات آن و قیود و شرایطی که از سوی واقف لازم دانسته شده، ذکر گردیده است.
بر اساس وقفنامۀ مدرسه ــ که در حاشیۀ آن، متنِ گواهی و مُهر شاه عبّاس دوم و نیز متن اقرار و مُهر «حور نیاز خانم» پیداست ــ این مدرسه برای «کافـّۀ طلاب علوم دینیه که به صفت ایمان موصوف باشند» وقف شده است (چهار وقفنامه، ص 111).
همچنین موقوفاتی از املاک و دکانها و قریه ها برای آن قرار داده شده تا عوایدش، با نظر متولّی وقت، برای عُمران و تعمیرات مدرسه، و مازاد آن، برای طلاب ساکن در مدرسه و مُدَرِّسین و خَدَمه صرف شود (همان، ص 111ـ 112).

گواهان یا شهود وقفنامۀ جدّۀ بزرگ:

در پایان متن وقفنامه از دو گواه یاد شده است:
1- حبیب الله بن حسین حسینی، که گویا این شخص همان حبیب الله کـَرَکی بن حسین بن حسن حسینی موسوی عاملی است. شرح حال وی را شیخ حُرّ عامِلی در «اَمَلُ الآمِل» آورده است. او در اصفهان صدارت سلطان را داشته و در حدود سال 1060ق وفات یافته است، گرچه در اواسط این سال از وی به عنوان: «خـَلـَّدَ اللهُ تعالیٰ ظِلـَّهُ» [= خداوند سایه اش را جاویدان بدارد] یاد شده است.
2- میر سید احمد بن زین العابدین علوی، که وی نویسندۀ آثاری متعدّد و صاحِب چند ردّیّه بر مسیحیان است. درباره‏ وی گفته شده که پیش از 1060 ق وفات یافته است و اکنون، با توجه به این وقفنامه، روشن می ‏شود که تاریخ درگذشت وی احتمالا در سال 1058 یا 1059 ق بوده است.

موقعیّت علمی و تاریخی مدرسۀ جدّۀ بزرگ:

این مدرسه همیشه مرکز بحث و تدریس و اقامۀ جماعت بوده است. حضور عالمان ناموَر حوزۀ اصفهان در مدرسۀ جدّۀ بزرگ می تواند حاکی از گستردگی و تنوّع موضوعات آموزشی این مرکز در دوره های مختلف باشد. اکنون این مدرسه یکی از مدارس معمور، آباد و مهمّ حوزۀ علمیّۀ اصفهان است و حدود پنجاه طلبه در آن ساکن اند.
از شخصیت های معروف مدرسۀ جدّه بزرگ، میر محمّد صادق خاتون آبادی (مُتوَفـّیٰ 1348ق)، میر سیّد محمد نجف آبادی (متوفی 1358ق) و شیخ محمد حسن عالم نجف آبادی (متوفی 1384ق)، هر سه از علما و مفاخر معاصر حوزۀ اصفهان و از مدرّسان این مدرسه بوده اند (رفیعی مهرآبادی، ص 441؛ مهدوی، ص 276).
معروفترین شخصیّت سرشناس و قدیمی این مدرسه، مرحوم آقا حسین محقّق خوانساری (م1098ق) صاحِب «مَشارقُ الشّمُوس فی شرحِ الدّرُوس» (در شرح کتاب الدّروس شهید اوّل(ره) در فقه استدلالی) بوده، که به گفتۀ مورّخین: در مدرسۀ جدۀ بزرگ(جدّۀ صاحِبقِرانی شاه عباس ثانی) به درجات عالی علمی رسید و سپس تدریس و تولیت همین مدرسه به وی محوَّل شد. مشهور است که خود وی می گفته:«من در ایّامی که در مدرسۀ جدّه می بودم زمستانی را با لِحافی کهنه گذرانیدم، و قدرت به آتش کردن نداشتم؛ لِحاف را به دوش خود گرفته در میان حجره راه میرفتم، باشد که اندکی گرم شوَم!»(ریحانة الادب،مدرّس تبریزی، 5/241؛ تذکرۀ نصرآبادی، ص152؛ تخت فولاد - یادمان تاریخی اصفهان، تألیف: میرزائی – مخلصی - حبیبی،2/52). از اشعار آموزندۀ محقق خوانساری:

تـا دسـت بـه هـمـّتِ رَســائـی نـزنی
بـر منـّتِ خلـق ، پـشت پـائی نـزنی!

چون حلقه مباش درجهان،چشم تهی
تـا هـر دَم و آن ، دَرِ سـرائـی نـزنی!


منابع این تحقیقات:
 
*جز آنچه در خود متن آمده است:
*اعتماد السّلطنة، محمّدحسن خان، مِرآة البُلدان، 4/215؛
*جابری انصاری، میرزا حسن، تاریخ اصفهان و ری و همۀ جهان؛
*جناب اصفهانی، میر سیّد علی، الاصفهان، به کوشش محمدرضا ریاضی؛
*رفیعی مهرآبادی، ابوالقاسم، آثار ملی اصفهان؛
*سپنتا، عبدالحسین، تاریخچۀ اوقاف اصفهان، اصفهان 1346 ش؛
*سلطان زاده، حسین، تاریخ مدارس ایران: از عهد باستان تا تأسیس دارالفنون؛
*محمودیان، محمّد، زاینده رود اصفهان، اصفهان 1348 ش؛
*موحّد ابطحی، حجّت، ریشه ها و جلوه های تشیّع و حوزۀ علمیۀ اصفهان؛
*مهدوی، سیّد مُصلِح الدّین، تذکرة القبور، یا: دانشمندان و بزرگان اصفهان؛
*مهدوی(2)،سیّد مصلح الدّین،دارالعلم شرق یا مدارس دینی اصفهان، 94-97؛
*نصرآبادی، محمد طاهر، تذکرة نصرآبادی؛
*همائی، جلال الدّین، تاریخ اصفهان: مجلد ابنیه و عمارات، بخش تکایا و مقابر؛
*هنرفر، لطف اللّه، گنجینۀ آثار تاریخی اصفهان، اصفهان 1344 ش؛
*نزهت احمدی، چهار وقفنامه از چهار مدرسۀ اصفهان در دورۀ صفوی؛
http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=4524
http://www.rasekhoon.net/Library/Content-16805-4.aspx


گردآوری، تدوین، تصحیح و تنظیم:

علی بشیری لمجیری

(از نویسندگان دایرة المعارف تشیّع)

تصویر و عکسی زیبا از نمای حیاط مدرسه جده بزرگ اصفهان و مادی آب آن

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

* تسلیت به مناسبت فرارسیدن محرّم؛ ماه عزا و ماتم:


شعری از کمال الدّین اسماعیل اصفهانی - شاعر کشته شده به دست مغول (در سال 635ق) که مقبره اش در محلّۀ جوبارۀ اصفهان است؛ و اکنون خیابان بزرگی هم به نام اوست:


چون محرّم رسید و عاشورا/
خنده بر لب، حــرام باید کرد/
در پی ماتـم حسینِ عـلی(ع)/
گــریــه از ابر، وام باید کرد/
لـعـنتِ دشمـنانـْـش بایـد گفت/
دوسـْـتـْداری، تمـام بایـد کرد/

- نیز همین شاعر در جای دیگر گوید:


در قیامت نرسـد "شعر" به فریاد کـسی/
وَر سراسر سخنت حکمت یونان گردد!/
جاودان رَستی اگر"حُبّ رسول و آلش"/
بر سر ِ "نامۀ اعمال تو"، عنوان گردد!/


(نقل از: دایرة المعارف تشیّع، جلد14، ص178و179).


(خدایا عاقبت من و دوستانم را نیز چنین قرار بده؛ که بالاخره تاریکی شب اوّل قبر و ورود به عالــَم برزخ، وحشت آور است و امید ما فقط به اهل بیت اطهار(ع) است. و نه دوست و نه خانواده و نه همکار، هیچکس نمی تواند ما را در آن تنهایی، مونس و انیس باشد. ما می مانیم و نتیجۀ برزخی اعمال خودمان؛ که چه کرده ایم و چه گفته ایم و چه اندیشیده ایم... همه حساب وکتاب می شود - با تشکـّر از نوجوانان و جوانان عزادار سِدِه (خمینی شهر) و استان اصفهان) :


 خدایا نوجوانان و جوانان عزادار سِدِه (خمینی شهر) و استان اصفهان را خیر و رحمت عنایت فرما و حاجاتشان برآورده ساز

خدایا نوجوانان و جوانان عزادار سِدِه (خمینی شهر) و استان اصفهان را خیر و رحمت عنایت فرما و حاجاتشان برآورده ساز


 
((مرحوم فتحعلی شاه قاجار، که از شاهان مُحِبّ اهل بیت(ع) و از ارادتمندان خَدوم این خاندان بوده، در یک «ترکیب بند» زیبا و شیوا، چنین می سَراید)) :

** ((در وصف محرّم، ماه ماتم و غم)) :

((مُحرَّم آمد و آغاز ماه ماتم شد
مهی که باروَر از وی نهال هر غم شد
مگر بچشم من از خون رسد دگر مددی
ز بس که دیدهِ من اشک ریخت بی نم شد
کجاست حضرت آدم که بیند از نسلش
چه جور و ظلم که بر بهترین عالم شد؟!
چرا که خم نشود قامتم ز غم؟ کِامروز-
ز بار محنت و غم، قدِّ آسمان خم شد!
به خالق دو جهان، بنده‌ای چنین، زیبد؛
که خواجگیِّ دو عالَم بِاُو مُسلَّم شد
برای ماتم آن شاه کربلا، «خاقان»!*
سِرِشکِ دیده‌ام از خونِ دل دَمادَم شد))

(*خاقان، تخلّص خود مرحوم فتحعلیشاه قاجار است)

**((در ماتم حسین شهید – ع )) :

((در حیرتم که چرخ چرا غرق خون نشد؟!
در ماتم حسین، زمین واژگون نشد!
چون آفتاب یَثرِب* و بَطحا* غروب کرد
رخسار آفتاب چرا قیرگون نشد؟!
چون فخر کائنات، نگون شد ز پشت زین
بنیاد کائنات* چرا سرنگون نشد؟!
جان جهان ز جسم جهان رفت؛ وین عجب:
کین جانِ سخت، از تن یاران برون نشد!
افتاد آسمان امامت چو بر زمین
ساکن، چرا سپهر، و زمین بی ‌سکون نشد؟!
آن تیره ‌شب دریغ که در دشت کربلا
بر رهنمای خلق کسی رَهنُمون نشد!
«خاقان» بماتم شهِ دین گفت با فَغان:
معدوم، از برای چه، این چرخِ دون نشد؟!
دردا که زندگی به دو عالَم حرام شد!
کین چرخ سِفلَه* دشمن دین را به کام شد!))

(*یَثرِب: نام قدیم مدینه؛ *بَطحاء: ریگزار وسیع، سرزمین حجاز؛ *کائنات: موجودات؛ سِفلَة: پَست و فرومایه - س)

** (( در اندوه و حُزن فاطمه (ع) بر حسین – ع )) :

((گردون بسوخت، ز آتش غم، جانِ فاطمه!
شرمی نکرد از دل سوزان فاطمه!
از تندباد کینهِ مَروانیان، دریغ!
پژمرده گشت نوگل بُستانِ فاطمه!
غَلطان به خاک مَعرَکه چون صَیدِ بِسمِل* است
((خ ل: دامانِ خاک گشت زِخونش چو کانِ لَعل*))
آن گوهری که بود به دامان فاطمه!
از تیرهای کاری شَستِ مخالفان
شد چاک‌ چاک، پیکر سلطان فاطمه!
دیدی که عاقبت چه رسید از سپهر دون،
از شَستِ اَهرِمَن* به سُلَیمان فاطمه؟!
از عرش، رَستخیزِ دگر گردد آشکار
در روز رستخیز، ز افغان* فاطمه!
«خاقان» به پای عرش برین گفت جَبرَئیل
واحَسرَتا ز دیدهِ گریان فاطمه!
از تند باد حادثه چون نخل دین شکست،
از آن «شکست»، پشت رسول امین شکست!))

(*صَیدِ بِسمِل: قربانی، صیدی که او را ذبح کرده و هنگام قتل او(بسم الله) بزبان آورند؛ *کانِ لَعل: مَعدِن گوهر سرخ و درخشان لَعل؛ *اَهرِمَن: اهریمن،دیو، شیطان؛ *افغان: ناله).

** ((سَرِ شاه دین(ع)، بر نیزۀ کفر و کین)) :

((کردند بر سِنان* سَرِ سلطان دین، دریغ!
افتاد آسمانِ شرَف بر زمین، دریغ!
بر پیکر امام زمان، زادۀ زیاد-
بِگشاد صدهزار کمان از کمین، دریغ!
در آسمان، بماتمِ سلطان دین، حسین
تا حشر، ذِکرِ عیسیِ گردون نشین:«دریغ!»
چون آفتابِ آلِ نبی(ص) بر زمین فُتاد،
گردش زِ آسمان و سکون از زمین، دریغ!
تا جان به او سپارد و جان گیرد از عَدُوش-*
«خاقان» نبود، در صفِ آن دشتِ کین، دریغ!*
واحَسرَتا که خانهِ ایمان خراب شد!
دلها ز تابِ آتش حسرت، کباب شد!))

(*سِنان: سرنیزه؛ *عَدُو: عَدُوّ، دشمن؛ *در عبارت، قلب مکانی صورت گرفته؛ یعنی مصراع دوّم در حقیقت، قبل از مصراع اوّل است، از جِهَت معنی - س)

** ((نالۀ جانکاه مصطفی - ص)) :

((پنهان بخاکِ تیره چو شد ماهِ مصطفی
رخسار ماه، تیره شد از آهِ مصطفی!
شد سرنگون زگردشِ این چرخِ واژگون
از تندباد حادثه، خَرگاهِ* مصطفی
از بهر ماتم شهِ دین، فخرِ اَوصِیاء
بودند انبیاء، همه همراه مصطفی
دل خون شود زِ دیده گریان فاطمه!
واحسرتا ز نالهِ جانکاهِ مصطفی!
«خاقان» ز سَیل حادثه، دین را خراب دید!
زآن ظلمها که شافِع یَوم الحساب* دید!))

(*خَرگاه: بارگاه، سراپرده، خیمه بزرگ و جای وسیع؛ *شافع یوم الحساب: شفیع و شَفاعَت کننده شیعیان در روز حساب قیامت؛ امام حسین(ع) – س)

** ((در وفاداری و پایداری حسین – ع)) :

((بفشُرد  پای در رهِ صبر و رضا حسین
با حق نمود وعدهِ خود را وفا حسین
بادا فِدای ِ خاک رهش صد هزار جان
چون کرد جان به اُمّتِ عاصی، فِدا، حسین
در روزگار، زینتِ آغوش مصطفی(ص)
در روز حشر، پیش رُوِِ اَوصیا، حسین
خاکم بسر که از ستم روزگار گشت
غلطان بخاکِ مَعرَکهِ کربلا، حسین
فریاد از آن دمی که بصحرای کربلا
شد بر بلای دشمنِ دین، مبتلا، حسین
آه از دمی که شَکوَه کند پیش دادگر
در روز رستخیز، سَرِ از تن جدا حسین
نزد شفیع روز جزا از جزای شمر
آید بِشَکوَه هَمرَهِ خَیر النِّسا* حسین
«خاقان»! در این معامله خاکم بسر شود!
چون «داد خواهِ» روز جزا «دادگر» شود))

(خَیرُ النِّساء: بهترین و برترین بانوان جهان؛ حضرت فاطمه زهراء(ع) – س)

** ((در اندوه و سوگ علی(ع) بر حسین – ع)) :

(( از دود ظلم، تیره رخ آفتاب شد
بنیاد دین ز سَیلِ حوادث خراب شد
از تند باد حادثه  در  خاک کربلا
از آتش جگر، دل  آن  شه  کباب شد
از بیم‌ این‌ خطا که ‌سر از چرخ‌ سِفلَه ‌زد
عرشِ بَرین ز واهمه در اضطراب شد
آن زادهِ زیاد، نه! آن زادهِ زنا!
اندر حجاب و آل نبی(ص) بی حجاب شد!
در دشتِ ‌ماتم، ‌اشک ‌یتیمان ‌چو بَحر گشت   
در بَحر غم، سُرادِقِ* عصمت، حُباب شد*
«خاقان»! ‌ز آب کوثرش* آتش‌ به ‌دل فُتاد               
تا  با  خبر  ز  تشنگیش «بو  تُراب»* شد
شیرخدا کجاست که در دشت کربلا
از چنگ گرگ، یُوسُفِ‌ خود را کند رها؟))

(*سُرادِق: سراپرده؛ *یعنی مثل حبابی که آب دریای غم آنرا احاطه کرده باشد؛ *ضمیر(ش) در کوثرش، راجعست به «بوتراب» در مصراع بعد، به قلب مکانی؛ یعنی: «ابو تراب»(حضرت علی ع) - ساقی آب حوض بهشتی کوثر - را آتش اندوه و سوز به دل افتاد، چون با خبر از تشنگی فرزند دلبندش امام حسین(ع) شد؛ *ابوتراب(= پدر خاک؛ انسان خاکی و بی آلایش) : کُنیَةِ حضرت علی(ع) است که چون گاه بر روی خاک میخوابید، به آن مُفتَخِر شد – س)

** (( نالۀ ساکنان عرش بر حسین- ع )) :

((ای ساکنان عرش، ز دل ناله برکشید!
این  داوری  ز شمر، بر دادگر کشید
آن ناله‌ای که ‌در غم یحیی کشیده‌اید            
در ماتم حسینِ ‌علی بیشتر کشید!
آتش بجان ‌ز حسرت‌ خَیرالنِّسا زنید
از دل  فَغان  به  یاری  خَیرالبَشر کشید
در ماتم  و عزای  شهیدان  کربلا
((خ ل: سِبطِ * نبی(ص) چو طائرِ در خون طپیده است))
ای طایران قدس، ز خون، بال ‌و پر کشید!
بر سینهِ زمانه ز ماتم زنید چنگ
در دیدهِ سپهر، ز غم، میل* دَر کشید!
لب تشنه، چاک کرد جگرگاه، شاه دین!
ساغَر ز آبِ دیده و خون جگر کشید!
ای‌ ساکنان ‌خاک‌ چو «خاقان» ‌درین ‌عزا
افغان  ز دل  به  گنبد  افلاک  بر کشید!
در ماتم حسین به تن جا‌مه ها دَرید!
فریاد   «اَلاَمان»  به  دَرِ کبریا  برید!))

(*سِبط: نوه دختری؛ میل: وسیله ای که بِدان سرمه در چشمان خود دَر کشند – س)

** ((در سوگ کشتگان دشت کربلا)) :

((هر سو، دِلا! به نیزه سرِ سَروَری ببین!
غلطان به خاک و خون ز جفا پیکری ببین!
گریان به دردِ داغ ِ پدر ، کودکی نگر!
دل ریش از فِراقِ پسر ، مادری ببین!
در ماتم برادر و از شدّت عَطَش،
مویه کُنان و موی کَنان ، خواهری ببین!
شور و نُشُورِ روز قیامت شد آشکار!
فریادِ «وٰاحُسَین» به هر کشوری ببین!
آن حنجری که بوسه گهِ مصطفی بُدی
از جورِ روزگار، بر او خنجری ببین!
بر خَرمَنِ حیاتِ جوانان ِ هاشمی
از کینۀ یزیدِ لعین اخگری* ببین!
بر کُشتِگان ِ آل نبی(ص) از جفای شمر
«خاقان»! به دشتِ کرب و بلا محشری ببین!
روزی که بر سِنان* سرِ آن سروران زدند
آتش به  پیکرِ همهِ اِنس و جانّ زدند!))

(اخگر: شعلهِ آتش؛ سِنان: سرنیزه - س)

** ((سِرِشکِ مژۀ تر بر نور چشم پَیَمبَر- ص)) :

((دردا! که نور چشم پَیَمبَر(ص) شهید شد!
دَورانِ چرخِ سِفلَه* بکامِ یزید شد!
از بختِ خویش و هستیِ خود، وامُصیبتا!
کُامّیدوار، این شد و آن نا امید شد!!
صبح امید آل نبی(ص) تیره شد چو شام!
بر اهل «شام»، آه! که چون صبح عید شد!!
از دودِ آه و گریهِ ماتم درین عزا،
گردون، سیاه، و دیدهِ اَنجُم* سپید شد!
حاصل مباد کام تو تا حشر، ای فلک!
حاصل، چو از تو کامِ یزید پلید شد!!
«خاقان» به ماتَمَش مژه تر کن! که روز حشر،
درهای خُلد* را مژهِ تر کلید شد!
آل نبی(ص) زِ جَورِ فلک در بِدَر شدند!
در هر خرابه، ناله کنان نوحه گر شدند!))

(*سِفله: پَست و شوم؛ اَنجُم: ستارگان، جمع نجم؛ خُلد: بهشت جاوید – س)

** ((در یاد از تشنگی حسین(ع) و امیدواری به شَفاعت او)) :

((یا رَبّ! همیشه‌ دیده‌ خورشید، تار باد!
تا  روز  حشر،  سینه  گردون  فَگار* باد!
داد ! از زمین ‌و چرخ ! که بیداد کرده‌اند
این  بی ‌مدار باشد و آن  بیقرار  باد!*
شهباز، بظلم کرکس دون، لاله گون بخُفت*
نسرین چرخ* چرخِ بلا* را شکار باد!
پیوسته ‌چشم ‌زالِ* ‌فلک ‌از خَدَنگِ* غم
تاریک   همچو   دیدهِ   اسفندیار  باد!
بر باد داد خرمنِ هستیِّ شاه دین!
در خَرمَنِ  فلک  ز حوادث  شَرار*  باد!
((خ ل: از آهِ ما بخرمنِ گردون، شَرار باد!))
شد تشنه‌کام‌ کشته، چو سلطان ‌دین ‌حسین،
در کام، آبِ زندگیَم ناگوار باد!
چون از پی ‌شفاعت ما جان ‌نثار کرد
«خاقان» بمرقد شه دین، «جان نثار» باد!
منت خدای را که ‌فلک ‌هست چاکرم
شاهنشه جهان، چو درویش این درم!))

(*فَگار: رنجور؛ *یعنی: زمین از مدار گردش خود خارج باد و فلک گردون بیقرار و لرزان باد(این بیت از نقطه نظر علمی – تاریخی، گواهی دیگر تواند بود بر فضل و دانش فتحعلی شاه قاجار – علیهِ الرّحمة – چه در آن اشارت است به حرکت انتقالی زمین به دور خورشید و سکون خورشید در مرکز منظومه شمسیّه؛ که در آن عهد، اکثر علماء ایران – تحت تأثیر توهّمات فلاسفه – با آن مخالف بودند؛ حال آنکه از اثبات آن توسّط کوپرنیک و گالیله، مدّتها گذشته بود)؛ *یعنی: امام حسین(ع) به ظلم یزید پلید و ابن زیاد – علیهِمَا اللَّعنَة – مانند لاله ای، سرخ و خونین و پژمرده بر زمین افتاد؛ *نسرین چرخ: چرخ گردون، فلک، که استعاره است از چرخی شکل بودن و پُر بودن آن؛ *چرخ بلا: استعاره است از پی در پی بودن حوادث روزگار، که همچون چرخی در حال گردش هستند؛ *زال: پیرزن زشت؛ *خَدَنگ: تیر بلند و نافِذ؛ *شَرار: آتش پاره - س).

**((در سوگ نوگل بوستان آل طه(ع)علیّ اصغر- ع)) :

((بُلبُل به نوحه گفت بمن، دوش در چمن:
«گُل شد ز گُلْسِتان و گُلِستان خراب شد!»
هر بلبلی بماتم گل گریه میکند
از سوز نغمه اش دل عالَم کباب شد!
پژمرده گشت برگ درختان چو بَختِ دَهر*
آمد زمان پیری و عهد شَباب* شد*
دانی چه وقت، اینهمه غم، یکزمان رسید؟!
«اصغر» چو جان، ز قلب حسین(ع) و رَباب شد!*
«خاقان»! زِ بَسکه بلبل بیدِل ز غم گریست،
نُه آسمان بِبَحرِ سِرِشکش، حُباب شد!*))

(*دهر: روزگار؛ *شَباب: جوانی؛ *شد: رفت؛ *«شد» در اینجا دوباره بمعنای «رفت» استعمال شده است؛ *یعنی: نُه آسمان، در دریای اشک او چون حُباب کوچکی شد- س)

** ((در غوغاءِ دشت کربلاء و سوگ آل عباء(ع) و گریه بر حال زار اُسَراء)) :

((*این نیز یک مرثیه دیگر از مرحوم فتحعلیشاه قاجار است؛ با وزن و سبکی دیگر)) :

((ای فلک باز چه کردی بجهان ظلم عیان؟!
کز ثَریٰ * تا به ثریّا* همه در آه و فَغان!
این چه غوغاست که برخاسته از جنّ و بشر؟!
این چه شورست که رۀافته در کَون و مکان؟!*
این چه بیداد؟! که آشوبِ زمان است و زمین!
وین چه آشوب؟! که بیدادِ زمین است و زمان؟!
این چه زخم است که هرگز نَسِتانَد مرهم؟!
وین چه درد است که هرگز نپذیرد درمان؟!
ماتمِ سِبطِ رسول ثَقَلَین*(ص) است مگر؟!
که بُوَد در ثَقَلَین* اینهمه آشوب و فَغان؟!
شَهِ فرخنده نَسَب، فخر عجم، میر عرب
تشنهِ دشتِ ستم ، کُشتهِ تیغِ عُدوان *
آه از آنشب که زگمراهی دوران دورَنگ،
راه، گم گشت بر آن راهنمای دو جهان
آه از آنروز که دست فلکِ بی سر و پای
شهسواران را در«مارِیَة»* بگرفت عِنان*
آه از آنساعت کز کینِ بنی سُفیان گشت
نوجوانان بنی هاشم ، در خاک ، طپان ! *
آه ازآنلحظه که سربرکف،وجان بر لب،شد-
بسوی دشت بلا آن شهِ لب تشنه روان!
جز کمان هیچ سؤالیـش نه از هیچ دَهَن؛*
جز سِنان هیچ جوابیـش نه از هیچ زبان!*
«لبِ» پیکانِ ضَلالَت به «لبی» یافت قرار
که مَکیدیش همی ختمِ رسالت(ص) بِدَهان!
آه از آن سر که بِدامان نبی(ص) داشت مُقام*
آهِ آن تن که در آغوشِ علی(ع) داشت مکان
از جفـا گـشت مُقامَـش به دلِ تیـرهِ خـاک!
از ستـم گـشت مکانـش به سرِ نُوکِ  سِنان!
شد* بتاراجِ حوادث، ز جفا آن خَـرگاه-*
کز شـَرَف، قُبَّـهِ آن* بـود فَـرازِ کیـوان*
دخترانی که ندیدی رُخِشان مِهر* بخواب!
مو پریشان، و خراشان رُخ، و با آه و فَغان-
وارد شـام شـدند آن حَشَـمِ * نالـه و آه
«واحُسَینا» همه را ذکرِ لـب و وِردِ زبان!
آل مروان بِه نَشاط از غمِ آلِ یاسین(ص)!
آل یاسین(ص) به غم از شادی آل مروان!
لب فروبند،که در«شام» بر ایشان چه گذشت؟!
که کسی را نبُوَد طاقتِ آن ، ای «خاقان»!))
(*ثَریٰ: خاک زمین؛ *ثُرَیّا: خوشه پروین، یکی از صُوَر فلکی ستارگان دوردست؛ *کَون و مکان: عالَم موجودات؛ *ثَقَلَین: دو چیز گرانبار و در کنار هم؛ که در مصراع اوّل، منظور، همان قرآن کریم و اهل بَیت پیامبر(ص) است و در مصراع ثانی، منظور، جنّ و بشر؛ *عُدوان: دشمنی؛ *مارِیَة: بمعنای محلّ افروخته شدن آتش جنگ، بر وزن مَفعِلَة،  از وَریٰ یَرِی – یا: أریٰ یَأرِی(= افروخته شدن)؛ و در اینجا مراد دشت کربلا است؛ *عِنان: افسار و مِهار؛ *طپان: طپنده، غوطه ور، غلطان، غَلطنده؛ *یعنی: بجای آنکه آن اَشقِیاء، دهانهای خود را بگشایند و از او سؤال کنند طریق هدایت را، دهانه های کمانهای خویش را بسوی او گشودند تا او را هدف تیر قرار دهند!؛ *یعنی: و بجای اینکه جواب او را با زبانهای خود بدهند، زبانه های سرنیزه های خود را متوجّه او ساختند؛ *مُقام: اقامت، جایگاه اقامت؛ *شد: رفت؛ *خَرگاه: بارگاه، مکان رفیع و وسیع؛ *قُبَّة: سقف گنبدی؛ * کیوان: زُحَل، که قبل از کشف اورانوس و نپتون و پلوتون، دورترین سیّارات منظومه شمسیّه بوده است؛ یعنی: شَرَف(= خانۀا درجهِ بالای نجومی) این بارگاه کبریائی، مافوق خانه و درجهِ شَرَفِ زُحَل بوده است؛ *مهر:خورشید؛ *حَشَم: سپاهیان) - س.

** ((حکایتی عبرت آور، پیرامون ارزش مرثیه سَرائی برای امام حسین-ع)) :

((مرحوم حاجّ ملا علی کنی – فقیه طهران در عهد قاجار - روح فتحعلی شاه قاجار را پس از مردن او، در بیداری در حرم امام حسین دیدند)) :

تصویر چهره مرحوم فتحعلیشاه قاجار - رضوانُ اللهِ تعالی عَلَیهَ

((مرحوم شیخ محمود بن جعفر میثمی عِراقی در کتاب «دارالسّلام»(در احوال حضرت مهدی علیه السّلام) فرموده اند که این قضیه را فقیه بزرگوار حاج ملا علی کنی طهرانی به خط شریفشان (چنین) مرقوم داشتند:
اینجانب در سالهایی که در کربلای مُعَلّیٰ به تحصیل علم اشتغال داشتم، هرگاه در مسئله ای دچار تَحَیُّر و اشکال می‏شدم، در هنگام خلوت بودن حرم سیدالشهداء علیه السّلام، مانند دو سه ساعت به ظهر، به آنجا مُشرَّف می‏شدم و نزدیک ضریح مطهّر می‏نشستم و پس از دعا کردن و طلب کمک از حضرت امام حسین علیه السلام، در آن مسئله‏ِ مورد نظر، تأمّل و تفکر زیادی می‏کردم و خداوند متعال به باطن آن حضرت و آل او علیهِمُ ‏السّلام اِفاضهِ فیض می‏کرد وبر رفع اشکال راهنمایی مینمود. فَحَمداً ثُمَّ حَمداً لَهُ.
روزی اتفاقاً در آن ساعت، حرم مطهر بسیار خلوت بود و اینجانب نزدیک بالای سر مقدس نشسته بودم. ناگهان دیدم خاقان مغفور فتحعلی شاه(اَلبَسَهُ اللهُ حُلَلَ النُّورِ) (= که خدا بپوشاند او را از لباسهای فاخِر نورانی) از در کوچکی که از کنار قبر حبیب بن مُظاهَر علیه ‏السلام به حرم محترم باز می‏شود، وارد حرم شدند؛ مانند آن زمانی که من در مدرسه‏ خان مروی (در طهران، خیابان ناصریّه/ ناصر خسرو) بودم و مرحوم فتحعلی شاه برای دیدن مرحوم مبرور آخوند ملا عبدالله مدرّس، به آن مدرسه تشریف می‏آوردند و من مکرّراً ایشان را (در مدرسه مروی) دیده و شناخته بودم. لکن در آن زمان هر چه ایشان را دیده بودم، با لباس متعارفی بودند. ولی این بار که ایشان را در حرم دیدم، با همان لباسی که عکسهای بزرگ ایشان را می‏کشیدند(یعنی لباس پادشاهانه و مُجَلَّل)، مُلبَّس بودند. اطراف دامنهای قبای بلندشان مروارید دوزی شده بود و در هر دو بازو، بازوبندهای جواهر بر روی قبا بسته بودند! با این هیئت و با همان ریش بلند همیشگی، از آن در کوچک وارد حرم شدند و به طرف بالای سر مقدس آمدند و خود را به ضریح مقدس چسباندند و با دستها دعا و زیارتی خواندند و من نشنیدم که چه چیزی خواندند.
سپس بلافاصله به سمت پشت سر مطهر آمدند، تا زیارت حضرت علی اکبر علیه ‏السلام و سایر شهداء علیهِمُ ‏السَّلام را بخوانند، به گونه ای که از کنار اینجانب گذشتند و گمان می ‏کنم دامن قبایشان به زانوی من (که نشسته بودم) برخورد کرد.
پس از آنکه فتحعلی شاه از جلو اینجانب گذشتند، من ملتفت شدم و به خود آمدم و باز خود گفتم: یعنی چه؟ این چه حکایتی است؟ پادشاه ایران، بر خلاف همیشه، بی‏ خبر و بی ‏سر و صدا به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام آمده است؟ نه های و هویی! نه استقبالی! نه جمعیتی؟! من متعجب شدم و برخاستم و با خود گفتم: اکنون می‏روم و با ایشان سؤال و جواب می ‏کنم.
هنوز لحظه ای نگذشته بود و به اندازۀ خواندن زیارت حضرت علی اکبر علیه ‏السلام وقت نگذشته بود، که نزد پایین پای مقدس رفتم، اما فتحعلی شاه را ندیدم! در نزدیک پنجرۀ مقام شهدا نیز ایشان را ندیدم. از حرم بیرون رفتم، در رُواقی که از ایوان طلا بر آن وارد می‏شوند، دو سه نفر خادم را دیدم که آنها مرا می ‏شناختند. ترسیدم که اگر از آنها سؤال کنم که فتحعلی شاه را دیدید که کجا رفت یا نه؟ فکرهای دیگری درباره‏ من کنند. بنابراین از آنها سؤال کردم: شخصی ایرانی با ریش بلند و قبای بلند، که اکنون از حرم بیرون آمد، دیدید؟ خُدّام گفتند: ندیدیم! باز نزد کفشدارهای سمت شرقی آمدم و سؤال کردم. خلاصه از همۀ کفشدارهای دیگر نیز سؤال کردم، اما همه می‏گفتند: چنین شخصی را ندیده ایم!
اینجانب(= ملاّ علی کنی) زمان این واقعه را به خاطر ندارم، اما همینقدر می‏دانم که این واقعه پس از وفات ایشان(= فتحعلی شاه) واقع شده است! ولی هنوز خبر وفاتشان به کربلا نرسیده بود.
هنگامی که به طهران آمدم، مرحوم حاج ملا محمد نوری که خیلی مقدس بود، نیز (تأیید کرد و گفت که او نیز روح) فتحعلی شاه را در عالَم بیداری دیده و تاریخ آن را ثبت کرده، و آن تاریخ مطابق بود با تاریخ وفات مرحوم فتحعلی شاه؛ غَفَرَ اللهُ لَهُ وَ لَنا بِالحُسَینِ و آبائِهِ و اَبنائِهِ عَلَیهِمُ ‏السَّلامُ - دارالسّلام عِراقی، خاتمه، حکایت ش 11.
لازم به ذکر است که مرحوم عراقی، ذیل داستان فوق، در همین کتاب، رؤیایی نیز از ملا ابوالحسن مازندرانی قُدِّسَ سِرُّهُ نقل می‏کند که در آن رؤیا فتحعلی شاه می‏گوید: میرزای قمی(صاحب قوانین الاصول- ره) مرا شفاعت کرد، زیرا وی عهد نامه ای بجهت شفاعت، از میرزای قمی گرفته بود(قبر میرزای قمی در قبرستان شیخان قم، مزار اهل معنی است، و قبر مرحوم فتحعلی شاه قاجار نیز در حجره ای مقابل ایوان طلای حضرت معصومه علَیهَاالسَّلام، واقع شده است).

** ((حکایتی دیگر در رابطه با ارزش مرثیه سَرائی برای امام حسین – ع )) :

((مَحَبَّت ناصرالدین شاه قاجار به امام حسین- ع )) :

تصویر چهره شاه شهید، اوّلین قربانی فتنه ی ننگین مشروطیّت، ناصرالدّین شاه قاجار - رضوانُ اللهِ عَلَیه

((مرحوم میرزا محمّد علی مدرّس تبریزی در «رَیحانةُ الأدَب»(6/107-109)، ضمن احوال ناصرالدّین شاه، این حکایت جالب را نقل میکند)) :

((...در سال 1287(ق) به عَتَبه بوسی (= آستانه بوسی) ائمّهِ عِراق(ع) رفت و مخارج کلانی محض اِحیاءِ مذهب، مصروف نمود... در حین ورود به کربلا، بعد از غسل زیارت، تَشَرُّف بحرم حضرت ابوالفضل را تصمیم داد؛ پس اطرافیان بعرض رساندند که معمولاً تشرّف بحرم حسینی را مقدَّم میدارند؛ در جواب گفت که: «این دستگاه سلطنت است و بِاُصولِ آن من آشناتر از شما هستم. کسی که بخواهد بحضور شاهنشاه برود، اول باید نخست وزیر دربار را دیده و اِستِجازَة نماید».
در حرم مطهر حسینی(ع) نیز که خلوت کرده بودند خواستار روضه خوانی شد؛ فوراً سیّد حبیب روضه خوان عرب، حاضر شد و در پیش روی قبر مطهر ایستاده، عرض کرد: «ای جدّ مظلوم، ناصرالدین عرض میکند: فراموش نمی کنم آن ساعتی را که در عرصه کربلا یکّه و تنها پشت به نیزه کرده و هَل مِن ناصِرٍ میگفتی؛ اینک آمدم، ولی افسوس بعد از وقت آمدم!» ؛ پس شاه از کثرت بی تابی غش کرد و بی حال شد؛ به رُواق مطهّرش آوردند...)).
پس معروف است که بعد از این صحنه، ناصرالدّین شاه بهوش آمده و تحت تأثیر و گداختگی و التهاب آن جذّابیّت و گیرائی رَوضه و مَرثیه و نام مبارک امام حسین(ع) قرار گرفته، در آن فضای روح بخش و روحانی حرم حسینی، با سوز و گداز این رُباعی را خود خِطاب به حضرت سَیِّد الشُّهَداء(ع) عرض کرد:

گر دعوت دوست میشنودم آن روز
من گوی مراد، می رُبودم آن روز
آن روز که بود روز «هَل مِن ناصِر»
ای کاش که «ناصِرِ» تو بودم آن روز! )).

** ((روز عاشورا، میدان مشق عشق)) :

((در اینجا چند نمونه از اشعار زیبای مرحوم ناصرالدّین شاه قاجار، که در مرثیه سَرائی ها و نوحه خوانی ها بسیار شنیده میشوند، از دیوان او نقل میشود)) :

((روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق:
باراِلٰها ! این سرم این پیکرم!
این علمدار رشید، این اکبرم!
این سُکَینَه، این رُقَیَّه، این رَباب!
این عروس دست و پا در خون خِضاب
این من و این ساربان، این شمرِ دون!
این تن عریان میان خاک و خون!
این من و این ذکر یارَبّ یارَبَم!
این من و این ناله های زینبم!
پس خِطاب آمد ز حقّ، کِای شاه عشق!
ای حسین! ای یِکّه تاز راه عشق!
هر چه بودت داده ای در راه ما
مَرحَبا ! صد مَرحَبا ! خودهم بیا!
لیک خود تنها نَیا در بزم یار!
خود بیا و اصغرت را هم بیار!
خوش بُوَد در بزم یاران بلبلی!
خاصه در منقار او برگ گلی!
خود، تو، بُلبُل! گُل، علیِّ اصغرت!
زودتر بِشتاب سویِ داوَرَت!))

** ((رَشک کوثر بر دیدۀ پُر اشک)) :

((نیز، اشعار زیررا هنگام تشرّف به آستان مقدّس حسینی(ع) سروده،که نقل مجالس است)) :

خُرّم دلی که منبع اَنهارِ کَوثَر است!
کوثر، کجا ز دیدهِ پُر اشک بهتر است؟!
نام حسین و «کرب و بلا» هر دو دلرُباست!
نام «علیّ اکبر» از آن دلرباتر است!
رفتم به کربلا به سَرِ قبر هر شهید
دیدم که تربت شهدا مُشک و عَنبَر است!
هر یک، مزار و مرقدشان، چار گوشه داشت
شش گوشه، یک ضریح، در آن هفت کشور است!
پرسیدم از کسی سببش را؛ به گریه گفت:
پائین پای قبر حسین(ع)، قبر اکبر است
پائین پای قبر علی اکبر جوان
هفتاد و یک شهید، چو خورشیدِ اَنوَر است
بر دستِ راستِ قبر، یکی پیر جلوه کرد
زان گوشهِ رُواق* که نزدیکیِ دَر است
پرسیدم از مَخادِمِ آن*، کاین مزارِ کیست؟
گفتا: حبیب، نور دوچَشمِ مُظاهَر است!
نزدیک نهر عَلقَمه دیدم یکی شهید
گفتم: چرا جدا ز شهیدان دیگر است؟!
گفتا: خَموش باش! که عباس نامدار
منظور او ادب به جَنابِ برادر است
رفتم به خیمه گاه، شنیدم بگوش دل
آنجا فَغانِ زَینَب و کُلثومِ اَطهَر است
رفتم به سوی خیمهِ بیمارِ کربلا *
دیدم که با دوصد غم و مِحنَت برابر است
((سپس در مورد سفر به نجف اشرف گوید:))
رفتم ز کربلا به سَرِ تُربَتِ علی(ع)
دیدم که بارگاه علی، عرش اکبر است!
وارد شدم به صحن و سَرایَش بصد امید
دیدم که چلچراغ علی سَروِ کوثر است!
برگشتم از رُواق؛ شدم وارد حَرَم
دیدم که چشم نوح نبی جای حَیدَر(ع) است*
((پُر نور، چَشمِ نوح نبی(ع) از علی(ع) بُوَد
این نکته هم ز کاتِبِ از خاک کمتر است))
شاها، توئی که(ناصرِ دین) باد چاکرت!
منظورِ او * به اِذنِ جَنابِ مطهّر است
«ناصر» چو بر نجف بِرَسید و بگریه گفت:
هر صبح و شام، چشم امیدش بدین در است!))

(*رُواق: سقف ایوان؛ مَخادِم: خادمان، نوکران؛ *بیمار کربلا: اشاره به امام سجّاد(ع) که موقّتاً و جهت مصلحت الهی در کربلا بیمار بودند، تا حفظ جان ایشان بشود؛ * چشم نوح نبی(ع) : اشارتی است به این روایت تاریخی که بدن مطهّر بعض انبیاء عِظام(ع) از جمله حضرت نوح(ع) در نجف اشرف مدفون است و قدّ حضرت نوح(ع) بقدری بلند بوده که در مکان چشمان او بدن مبارک حضرت علی(ع) دفن شده است؛ و ثابت شده که نسل بشر در حال تحلیل رفتن و ضعیفتر و کوچکتر شدن است تا قیامت، و این امری طبیعی و اقتضای استهلاک تدریجی طبیعت و موجودات آن است؛ *منظور: نظر و خواهش)- س.

** ((خنجر شمر  و حنجر حسین – ع)) :

((این اشعار زیبا که همواره مایهِ گرمی و سوز مجالس عزا شده، نیز از اوست)) :

خنجر شمر بخون شه خوبان تشنه!
حنجر شه بدم خنجر بُرّان تشنه!
من چو خِضرَم و فُراتست اگر آب حیات
خِضر کی مانده به سرچشمه حَیوان* تشنه؟!
آه از آن لحظه که اصغر به سر دوش پدر
داد حنجر به دَمِ غنچهِ پیکان ، تشنه!
کودکانم که همه شهد و شکر میخوردند
حال، طوطی صفت، اندر شکرستان، تشنه!
گفت شاه شهدا(ع) با پسر سعد لعین:
آب در کوزه روا داری و مهمان تشنه؟!
مَهرِ زهرا بُوَد این آب و همه اولادش
کشته گشتند و فُتادَند به میدان تشنه!
دیو و دَد جمله از این آب همه سیرابند!
کس ندیده است لب آب، سُلَیمان(ع) تشنه!
گبر و ترسا و نَصارٰی* همه زین آب خورَند!
به لب نهر، جگر گوشهِ عِمران * تشنه!
اکبرم کشته شد از تیغ شما در میدان
رفت در خُلدِ بَرین* شاه جوانان تشنه!
دستها از تن عباس فِکَندَند به خاک!
کس ندیده است که سَقّا سپُرَد جان تشنه!
«ناصر» ار آب خوری یاد کن از شاه شهید
زانکه شد کشته شهنشاهِ شهیدان، تشنه!))

(*سرچشمه حَیوان: آب حَیات، که حضرت خضر(ع) و اسکندر(ع) در طلب آن بودند، چشمه زندگانی که هر که از آن خورَد نمیرد؛ * گبر و ترسا و نَصارٰی: زرتشتیان و اهل کنیسه و مسیحیان؛ *عِمران: نام جَناب ابو طالب پدر حضرت علی(ع)، که از آوردن آن در شعر، به ایماء و ایهام، قصد اسم پدر حضرت موسی(ع) را نیز داشته: ایراد یک لفظ و ارادهِ دو معنی؛ *خُلد برین: بهشت جاوید والامقام) - س

** ((در سوگ نوجوان بنی هاشم، حضرت قاسم – ع)) :

چو اَعدا* دید قاسم را که در گردن کفن دارد
همه گفت از ره تحسین: عجب وجهِ حسَن دارد!
رُخَش چون پرتوافکن شد در آن وادی، فلک گفتا:
خوشا حال زمین را، کو مَهی در پیرَهَن دارد!
لبش پژمرده، همچون گل ز سوز تشنگی، امّا:
تو گویی چشمهِ کوثر دراین شیرین دهن دارد!
چو بلبل شور انگیزد در آوازِ رَجَزخوانی*
به شوق نوگلی کو در میانِ آن چمن دارد!
کشیده تیغ خون‌افشان ز ابرو در صف هَیجا*
تو گویی ذوالفقار اندر کفِ خود، چون حَسَن(ع) دارد!
چنان آشوب افکند اندر آن صحرا ز خون‌ریزی
پس از حَیدَر(ع)، نه در خاطر، دگر، چرخ کهن دارد!
چه بی ‌انصاف بودی آن جفاجویان سنگین ‌دل!
چه جای نیزه و خنجر در آن سیمین بدن* دارد؟!
زِ هَر سو لشکر عُدوان هجوم آوَرْد چون ظلمت
به صید شاهبازی، جمله گو: زاغ و زَغَن، دارد!*
فکندند از سَریرِ* زین، سلیمان ‌وار آن شه را
بلی اندر کمین، دائم، سلیمان(ع)، اَهرِمَن دارد!
چو سَروِ قدِّ او، زینت، گلستانِ بلا را شد
بگفتا: تابِ سُمّ اسب، کِی همچون بدن دارد؟!
مرا دریاب یا عَمّا ! ز روی مَرْحَمَت اکنون!
که مرغ روح، شوق دیدن بابَم حسن(ع) دارد!
خَموش ای «ناصرالدّین شه»! یقینم شد که هر زهری
به جام آل حَیدَر(ع) سازد این چرخ کهن دارد!))

(*اعداء:دشمنان، جمع عَدُوّ؛ *یعنی: رَجَز خوانی حضرت قاسم(ع) در هنگام رویارویی با دشمنان، بسان بلبلی شیرین سخن و خوش آواز بود که گلی را در چمن دیده باشد؛ *هَیجاء: جنگ و کارزار؛ *سیمین بدن: دارای پوست نقره ای و درخشان و ظریف؛ *زاغ و زَغَن: کلاغهای هرزه و کوچک و خوار؛ یعنی: گویی آنها همگی چنین بودند و قصد شکار شهبازی چون حضرت قاسم(ع) را داشتند؛ *سریر: تخت) - س.

-  ((تمام شد اشعار و مراثی مُنتخَب فتحعلی شاه و ناصرالدّین شاه، عَلَیهِما آلافُ رَحمةِ اللهِ)). از تمامی عزاداران حسینی(ع) التماس دعا دارم - سیّد احمد سجّادی.

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠

 

خواجه نظام المُلک و چهرۀ آرام و زیبای او 

گفتنی است که خواجه نظام الملک طوسی، وزیر دانشمند ملکشاه سلجوقی، ابتدا سنـّی و شافعی مذهب بوده؛ ولی در جریان مناظره ای در بغداد، که میان علماء شیعه و سنی در حضور وی انجام شد، او و ملکشاه هر دو به مذهب شیعۀ دوازده امامی گرویدند؛ امّا در سفر مجدّد به بغداد، خواجه نظام الملک در سال 485 هجری قمری، در نزدیکی نهاوند، توسّط گروهک فدائیان حسن صبّاح (رهبر فرقۀ تروریستی اسماعیلیّه) شهید شد، و بیست روز بعد نیز، خود ملکشاه سلجوقی – که شیعه شده بود – به دسیسۀ علماء سنی مذهب بغداد، مسموم شد و به شهادت رسید؛ که امیر مُعِزّی گوید:

 

رفت در یک مَه بفردوس بَرین، دستور پیر*

شاه بُرنا * از پی او رفت در ماهِ دگر!

 

کرد ناگـه، عجز سلطان، قهـر یزدان، آشکـار

قهر یزدانی ببین و عجز سلطانی نگر!

 

[*دستور: وزیر،فرمانفـرما؛ بُرنا:مرد جوان]

 

تا بدین گونه از گسترش آیین شیعه در ایران و عِراق جلوگیری شود!... جسد خواجه نظام الملک طوسی و ملک شاه سلجوقی، پس از شهادت آندو، به اصفهان منتقل شد و در مقبرۀ دارُ البـِطـّیخ (=خربزه فروشهای) اصفهان، در محلّۀ احمد آباد به خاک سپرده شدند، که شرح این مقبره نیز در آینده خواهد آمد...

تفصیل واقعۀ شیعه شدن خواجه نظام الملک و ملکشاه سلجوقی، در کتاب تاریخی و ارزشمند "مُؤتمَرُ علماءِ بَغدادَ" از مُقاتِل بن عطیَّة (متوفـّای 505 ق - ادیب و شاعر سلجوقی و از دوستان و خویشاوندان خواجه نظام الملک) آمده است.

چند ترجمۀ فارسی از این کتاب در کتابخانۀ ملی ایران موجود است؛ از آن جمله: ترجمه ای تحقیقی با عنوان "کنفرانس دانشمندان بغداد" ، به قلم استاد معاصر: سیّد هدایة الله مُستـَرحِمی جَرقویَه ای اصفهانی، تهران – 1361 ش، نیز 1389ش: بنیاد خیریّۀ الزَّهراء(ع)‏‫-۱۳۸۹ ش؛ و بار دیگر، از همین مترجم، باعنوان "ت‍ج‍ل‍ّی‌ ح‍ق‍ی‍ق‍ت‌، ن‍ج‍ات‌ ب‍ش‍ری‍ت"، ت‍ه‍ران‌: ب‍ه‍اران -۱۳۸۲ ش، منتشر شده است؛

ترجمۀ دیگر با نام: "راه‍ی‌ ب‍س‍وی‌ ح‍ق‍ی‍ق‍ت"، از: م ف، اص‍ف‍ه‍ان‌: ع‍ِطر عِ‍ت‍رَت ‌‏‫-۱۳۸۶ش؛

(لینک مشاهده در کتابخانه الکترونیکی و نیز دانلود این کتاب برای موبایل) :

http://www.ghaemiyeh.com/dijital-library?sobi2Task=sobi2Details&catid=15&sobi2Id=1090

دیگری: "ک‍ن‍گ‍ره‌ دان‍ش‍م‍ن‍دان‌ ب‍غ‍داد"، ت‍رج‍م‍ه‌ و ت‍ح‍ق‍ی‍ق:‌ م‍ح‍م‍درض‍ا زاده‍وش، اص‍ف‍ه‍ان‌: م‍ه‍ر ق‍ائ‍م‌‏‫ - ‏۱۳۸۲ش؛

دیگری: ‌"ج‍س‍ت‍ج‍وی‌ ح‍ق‌ در ب‍غ‍داد"، از م‍ص‍طف‍ی‌ خ‍ب‍ّازی‍ان، ق‍م‌: ن‍ورُ الاَص‍فِ‍ی‍اء (ع) - ۱۳۸۱ ش، و م‍ش‍ه‍د: م‍ُحِ‍بّ‌ -۱۳۷۹ ش؛

دیگری: "ای‍ن‌ اس‍ت‌ راه‌ ح‍ق‌، ی‍ا: ک‍ن‍گ‍ره‌ ع‍ال‍م‍ان‌ ب‍غ‍داد"، م‍ت‍رج‍م:‌ م‍ؤسّ‍س‍ۀ‌ اس‍لام‍ی‌ ت‍رج‍م‍ه‌، ق‍م‌: ال‍م‍اس‌‏‫-۱۳۸۰ش، س‍ل‍س‍ل‍ه – ۱۳۷۹ ش، حاذق–۱۳۸۳ش؛

و دیگری: "حقیقت جاویدان"، محقق و مترجم: حکمت حکیمی؛ مصحّح: مصطفی حکیمی، قم: توَلـّی‏‫ - ۱۳۸۸ ش؛

و دیگری: "واقعیّت یک ماجرا"، تحقیق و ترجمه: مجتبی نجّار ایزدپناه، امیرحسین کامل ‌نوّاب، مشهد: پیام موفقیّت - ‏‫۱۳۸۹ش؛

نیز ترجمۀ این کتاب به ترکی آذربایجانی با نام: "ب‍غ‍داد ع‍ال‍ِم ‌لـَ‍ری‍ن‍ی‍ن‌ ب‍ح‍ث‍ی‌"،از روش‍ن‌ اس‍لام ‌اُف، ق‍م‌: دف‍ت‍ر ن‍ش‍ر ن‍وی‍د اس‍لام‌- ۱۹۹۹م= ۱۳۷۸ش، با خطّ سیریلیک (یا همان خطِّ روسی کریل: Кириллица) در دسترس است.

اصل متن عربی کتاب نیز توسّط انتشارات دارالکتب الاسلامیّة – بازار سلطانی تهران -   1377 ش ، با تحقیق محقق معاصر: سیّد مرتضی رضوی، و مقدّمۀ دکتر حامد حِفنی داود – استاد دانشگاه مصر –  و نیز توسّط انتشارات مُحِبّین قم – 1385 ش ، با مقدّمۀ مرحوم علاّمه آیت الله مرعشی نجفی منتشر شده است.

امّا جهت اثبات تحریف شده بودن کتاب "سِیَرُ المُلوک" یا "سیاستنامۀ خواجه نظام المُلک" توسّط مخالفین وی و دشمنان شیعه، خوانندگان عزیز را به مقالۀ ارزشمند و تحقیقی آقای علی ابوالحسنی مُنذِر، در شمارۀ 31 فصلنامۀ کلام اسلامی، تحت عنوان: ((تحریف در متون و مصادر کهن توطئه مستمر دشمنان شیعه - مُندرجات «ضدّ شیعی» سیاستنامه از آن خواجه نظام الملک نیست!)) که مفصّلاً در آدرس زیر آمده است، اِرجاع میدهیم:

 

http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=81542&SearchText

گردآوری و تنظیم و تحقیق: سیّد احمد سجّادی

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

 

گنبد نظام الملک و صُفّۀ صاحِب در ضلع جنوبی مسجد جامع اصفهان

 

***ایوان جنوبی و گنبد نظام المُلک:

 

پس از ورود به صحن مسجد جامع اصفهان، توجه بازدیدکننده بلافاصله به ایوان جنوبی زیبا و باشکوه مسجد جلب میشود که از آن عموماً بعنوان صُفـّۀ [=ایوان] صاحِب یاد میشود و مشهور است که این صفه محلّ تدریس صاحِب بن عَبّاد (متوفـّای 385 ق) بوده است.

البته نزد برخی، بنا به شواهدی، ساختمان فعلی بنا نمیتواند قدیمی تر از عهد سلجوقیان باشد. دو منارۀ ایوان که 35 متر ارتفاع دارند متعلق به دورۀ آق قویونلو[="سپید گوسفندان" طایفه ای ترکمنی] هستند. در دورۀ اوزون حسن آق قویونلو، و پادشاهانی مانند شاه طهماسب اول و شاه عباس دوم صفوی، تعمیرات ضروری این قسمت به پایان رسیده و ایوان با تزئینات کاشیکاری آراسته شده است.

علت آراستگی و شکوه متمایز این ایوان آنست که به گنبدخانۀ نظام الملک با محراب اصلی مسجد متصل میشود. گفته میشود که در تمام مساجد تاریخی اصفهان؛ ایوان جنوبی همواره از زیبائی خاصی برخوردار بوده است. مجموعۀ این گنبدخانه با گنبد آجری در ضلع جنوبی ایوان، به عنوان گنبد نظام الملک مشهور است.

در این بخش از بنا، کتیبه ای به خطّ کوفی مربوط به اواخر قرن پنجم وجود دارد که خواجه نظام الملک را به عنوان مؤسّس و بانی احداث این بنا معرفی کرده است.

به گفتۀ اهل فنّ، گنبد نظام الملک یکی از برجسته ترین نمونه های معماری و بنّائی اسلامی است که با وجود بلندی ارتفاع و بزرگی و پهنای آن – به شعاع 13.5 متر - بر هیچ ستونی بنا نشده است.

اساس این سبک، تکنیکی ویژه برای احداث گنبدی دوّار بر فراز بناهای چهارگوش است؛ که در اصطلاح، به آن "چهار گوشواره ای" اطلاق می شود.

عدم وجود ستون در این گنبدخانه سبب افزایش فضای مفید آن شده؛ ضمن اینکه به بازدیدکننده اجازه میدهد تا بدون هیچ مانعی قادر به مشاهدۀ کلّ محوّطه باشد.

در توضیح روش مهندسی ساخت اینگونه بناها، میتوان به اختصار گفت که: اساس این بناها در اصل چهارگوش است، که در ارتفاع معیّنی تبدیل به هشت گوش می شود و قوس های مثلثی کوچک - که در اصطلاح معماری سنتی، موسوم به «فیل گوش» هستند - در گوشه های درونی بنا پدید می آیند، تا زمینه را برای تغییر شکل تدریجی سقف بنا به صورت مُدَوّر فراهم کنند.

 

*** شبستانهای جنوبی مسجد:

در بخش جنوبی این مسجد، چهار شبستان چهل ستونی قرار دارد. دو شبستان که در طرفین گنبد نظام الملک قراردارند، مربوط به دورۀ سلجوقی هستند. شبستان جنوب شرقی مربوط به دورۀ آل مظفّر (قرن هشتم هجری)؛ و شبستان جنوب غربی مربوط به عهد صفوی است. در ساخت و بنای این شبستانها، اِبداع و خلاّقیّت هنری فوقَ العاده ای به کار رفته است. گفته میشود که در مسجد جامع اصفهان از 484 تکنیک مختلف ساخت طاقهای قوسی استفاده شده است. در شبستان جنوب غربی تعداد زیادی از ستونها تَرَک خورده و شکم داده اند که برخی دیگر به سبب خسارت وارده به مسجد جامع، بر اثر بمباران زمان جنگ ایران و عراق است. ستون های مُدَوَّر شبستان جنوب شرقی از بقایای معماری عصر آل بویه یا دیلمیان هستند. در سال 1364 مسجد بازسازی و تعمیر شده؛ امّا چند قسمت از دیوار اصلی و دست نخوردۀ بنا با خطّچین سفید مشخص شده اند تا بازدیدکنندگان بتوانند مصالح ساختمانی به کار رفته در بنا را مشاهده کنند. از شبستان جنوب غربی اکثراً به عنوان شبستان علاّمۀ مجلسی(ره) مشهورترین روحانی دربار صفوی یاد میشود، که آرامگاه این عالم عالیقدر شیعه در مجاورت دیوار شمال غربی مسجد میباشد و به وسیلۀ دالانی به آن شبستان مربوط است. این شبستان در اصل، در سال  1019 ق به فرمان شاه عباس کبیر بنا شده و در عصر صفوی محل تدریس تابستانی مرحوم علاّمه ملاّ محمد باقر مجلسی (مجلسی پسر – دوّم – صاحِب مجموعۀ بزرگ حدیث: بحارالانوار) بوده است.

محمّد صالح زاده

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠

صحن مسجد جامع اصفهان و نمای کعبه ای آن

 

***صحن مسجد:

 در پایان درب ورودی مسجد جامع، صحن مسجد با ابعاد60 ×80 متر قرار دارد. دورادور این صحن - که یکی از بزرگترین صحنهای مساجد ایران محسوب میشود - توسط یک ردیف رُواقها (یا طاقهای ایوانی) دو طبقه احاطه شده است.

در چهار سوی صحن، چهار ایوان قرار دارد که بنای آنها مربوط به قرن نهم تا یازدهم است و تفاوت کاشیکاری های آنها به خوبی بیان کنندۀ تغییر و تحوّلات هنرهای تزیینی، از عصر تیموری تا عصر صفوی است.

در صحن مسجد، دو حوض مرمر زیبا قرار دارد که در بالای یکی از آنها بنائی به شکل خانۀ کعبه به دستور پدر  شاه عباس، سلطان محمّد خدابنده، احداث شده و ظاهراً در عصر صفوی محل آموزش مناسک حجّ و تمرین طواف صحیح به دور خانۀ مقدّسۀ کعبه توسّط زائرین خانۀ خدا بوده است.

طبق کتیبۀ نصب شده بر دالانی که به بقعۀ علاّمۀ مجلسی(ره) منتهی میشود، صحن مسجد توسط یکی از تُجّار اصفهان موسوم به "محمّد قلی خان" در قرن یازدهم هجری قمری سنگفرش شده است.

محمّد صالح زاده

 

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

نمای کاشیکاری و تهذیب (طلاکاری) ورودی مسجد جامع اصفهان

 

***ورودی مسجد:

مسجد جامع اصفهان، زمانی هشت درب داشته است که در گذشته به نوعی، هریک کانون بخشی از فعّالیتهای اجتماعی-مذهبی بوده اند، اما امروزه تنها راه ورود به مسجد از خیابان هاتف و از طریق درب شرقی است.

کتیبۀ نصب شده بر سردر، مربوط به عصر قاجار و یکی از آخرین مصنوعات هنری-معماری تعبیه شده در این مسجد است.

در پشت باجۀ بلیط فروشی، صُفـّۀ (= ایوان) حکیم قرار دارد. این مکان به یادبود طبیب گمنامی که در عصر سلجوقی به رایگان در آنجا بیماران را معاینه و مداوا میکرده نامگذاری شده است.

در ادامۀ مسیر، در سمت راست، یک نمایشگاه دائمی از اسناد و مدارک تاریخی ارزشمند و تصاویر دیدنی مربوط به مسجد قرار دارد.

در پایان دالان، در فرورفتگی دیوار سمت چپ، یک محراب گچبری شدۀ کوچک از دورۀ ایلخانان مغول، جلب توجّه هر بیننده را میکند.

کمی جلو تر، دو سنگ حَجّاری شده مربوط به عهد صفویّه، روی دیوار در مقابل یکدیگر نصب شده اند، که روی آنها، بر اثر گذشت زمان و عوامل جوّی-محیطی، چندان خوانا نیست.

محمّد صالح زاده

نویسنده: کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان - دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠

 

نمای حوض و صحن مسجد جامع اصفهان

 

((مسجد جامع اصفهان))

 

این مسجد با شکوهترین بنای مذهبی شهر اصفهان بوده است. مسجد جامع یا عتیق اصفهان در حقیقت، موزه ای است از تحول و تکامل معماری ایرانی در طول چهارده قرن تاریخ ایران پس از اسلام. از مسجد ساده نخستین که در قرن دوم و سوم هجری وجود داشته امروزه اثری به جای نمانده، اما آثاری از هنر و ذوق معماران دورۀ سلاطین دیلمی، سلجوقی، ترکمن، صفوی و قاجاری در جای جای آن به چشم میخورد.

ایرانیان پس از پذیرش دین اسلام، به شیوۀ معماری ملی خود، این مسجد را ساخته اند.

بنای اولیۀ مسجد - که احتمالاً به سبک مساجد عربی ساخته شده - از خشت خام بوده است.

قدیمی ترین اسناد تاریخی که در آنها به این مسجد اشاره شده مربوط به قرن چهارم هجری هستند و بانیان مسجد را افراد قبیلۀ تیران معرفی کرده اند.

این مسجد ساده در زمان حکومت آل بویه دچار تغییر و تحولات اساسی شده است. ظاهراً در دوران حکومت سلاطین دیلمی، مسجد، شامل چندین شبستان بوده، که گرد صحن بزرگ مسجد بنا شده بودند. شبستان رو به قبله، بزرگترین شبستان مسجد بود که یک عقب نشینی قابل ملاحظه جلوی در ورودی داشته - مشخصه ای که در دوره های بعد، با بنای ایوانی در ساختمان مسجد جبران شده است.

دیوار دور مسجد خشت گلی بوده است. شبستان های مسجد جامع زمان دیلمیان، فضائی وسیع و سقفی طاق دار و قوسی داشته اند که توسط ستون های گرد آجری نگه داشته می شده است. مسجد جامع عهد دیلمیان، بنا به دستور و تحت نظارت صاحِب بن عَبّاد (صدر اعظم دانشمند آل بویه، حاکمان شیعۀ قرن چهارم) ساخته شده است. صاحِب بن عَبّاد فردی پارسا و نیک نهاد بوده که قسمت اعظم عمر خود را صرف زیبا سازی و عمران شهر اصفهان نموده و هم اکنون آرامگاه او در منطقۀ طوقچی (توقچی)، مانند یک امامزاده مورد احترام و تقدیس مردم است. گویند وی کتابخانه ای سیّار داشته که همواره در مسافرتها آنرا با خود بر پشت شصت شتر حمل می کرده و آثار گرانقدری نیز از خود بر جای نهاده است؛ از جمله فرهنگ عربی بیست جلدی "مُحیط اللّغة" و...

در عصر حُکّام سلجوقی و در فاصله قرون پنجم و ششم، مسجد توسعه یافت. شبستان های آن بزرگتر شدند و دو گنبدخانه در پایانه های جنوبی و شمالی مسجد بنا شد. متأسفانه این مسجد در اواخر عصر سلجوقی، طعمۀ حریق شد - و توسط فدائیان یا باطنیان اسماعیلی به آتش کشیده شد - و کتابخانۀ ارزشمند آن با هزاران کتاب نفیس در آتش سوخت و تبدیل به خاکستر شد.

پس از آتش سوزی، دوباره بدستور سلاطین سلجوقی، بر ویرانه های بجا مانده از مسجد، عمارتی نو بنا شد و مسجد مجدّداً شکل و شمایلی جدید به خود گرفت. مسجد این بار بر اساس یک طرح چهار ایوانی بنا شد.

سلاطین بعدی نیز به توسعه و مَرَمَّت مسجد ادامه دادند. از جمله، ایلخانیان مغول، مسجد و محراب اولجایتو را ساختند؛ مظفریان، یک صُفـّه (= ایوان) و شبستان شمالی را؛ و تیموریان، بَیت الشِّتاء [= زمستانه] را؛ ترکمنان مناره ها و آجرکاری ایوان جنوبی را اضافه کردند. صفویه، شبستان جنوب غربی و بنای کعبه مانند بالای حوض را ساختند؛ افغانها تزئینات صُفّۀ مظفریان را کامل کردند و قاجارها سر در ورودی و درب فعلی مسجد را به آن اضافه کردند. در رابطه با صفه های مسجد جامع اصفهان، اِن شاءَ الله، در آینده توضیح کافی خواهیم داد.

محمّد صالح زاده

مطالب قدیمی تر »
کانون فرهنگی - مذهبی ((شهاب هدایت)) - اصفهان
کانون تحقیقاتی شهاب هدایت؛ تحت نظر جمعی از فرهیختگان و نخبگان علمی حوزه و دانشگاه؛ عرضه کنندۀ کتابهای تحقیق شده و مستند، توأم با حرکت گذاری (اِعراب) صحیح، و تنظیم و دسته بندی مطالب، در قالب وُرد 2003 در سی دی، با کیفیّت بسیار مطلوب و صفحه آرایی زیبا؛ به همراه عکس ها و تصاویر دیدنی و گاه کمیاب... مورد استفادۀ همگی اقشار جامعه، از دانش آموزان نوجوان و دانشجویان و جوانان، تا محققان و نویسندگان و اساتید و سالمندان اهل مطالعه... - اصفهان.
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :